حسادت یعنی اعتراض به خدا

سلام . 

این روزا خیلی تنبل شدم . البته تنبلیم بیشتر روی عذا درست کردنه تا تمیزی خونه . اگرچه خونه هم خیلی تمیز نیست اما خوب گردگیری کردن برام راحت تره تا آشپزی . 

دیروز صبح بود فکر کنم یه ماشین لباسشویی روشن کردم و به شاهتوت اس دادم که شام املت بخوریم یا لوبیاپلو و ازونجایی که لوبیا پلو زیاد دوست نداره گفت املت . ساعت 6 که اومد خودش برای خودش نیمرو درست کرد و خورد . سرکارش میگه بقیه ناهار میخورن اما من بدون تو دلم نمیاد غذا از بیرون بگیرم ( الله و اعلم ! من که میگم دلش نمیاد پول خرج کنه ) روزه هم که تعطیل ، نمیگیره ! خلاصه ناهارشو خورد و گفت من برم آژانس (‌فعلن یه کار پیدا کرده که هنوز قرار داد نبستن باش . البته یک هفته هست میره ) خلاصه من که راضی نبودم بره آژانس اما رفت و من موندم تنهایی افطار کردن که ازش متنفرم . سر افطار هم یه زنگ زدم ببینم میاد یا نه که گفت نه دارم سرویس میبرم منم ناراحت شدم و یه اس دادم که تو منو دوست نداری اگر داشتی سر افطار نمیرفتی آژانس . بعدم برای خودم افطاری درست کردم . دقیقا وقتی داشتن اذان میگفتن ! یکم فلفل دلمه ای خورد کردم و سه تا تخم مرغ شکوندم توش و نمک و فلفل و پودر سیر و تمام . نون هم از فریزر دراوردم گذاشتم توی مایکرو و رفتم به سمت افطاری خوردن . خیلی گرسنم بود و علنن دستام میلرزید و کلن نفهمیدم چی خوردم . بعدم هندونه رو از یخچال  بیرون آوردم و اومدم روی مبل جلوی تیوی نشستم به هندونه ی خیلی سرد خوردن و هفت سن.گ دیدن ! جاتون خالی . دیگه وقتی فیلم تموم شد پریدم توی آشپزخونه که کاپ کیک فنجونی درست کنم . در این حینم چون عصبانی بودم به شاهتوت اس میدادم که دوسم نداری و شاهتوت میگفت من به خاطر تو اومدم سر کار دنبال یه لقمه نون . منم بهش گفتم دیروز که با دوستت رفتی بیرون دنبال نون نبودی الان که من تنهام دنبالشی ؟ خلاصه دفتر آشپزیم رو که همون روز دستور کاپ کیک رو از روی نت توش نوشتم رو باز کردم و عصبانی بودم دقت نکردم همونه یا نه . شروع کردم به اندازه گیری و درست کردن که یهو دیدم نوشتم سه تا تخم مرغ  ! اما من مطمئن بودم دوتا تخم مرغ میخواد ! دیدم بله !‌یه رسپی دیگه رو باز کردم ! خنده خلاصه که زدم رسپیه خودم و دیدم آرد و شکرش کمتر از اون چیزیه که من ریختم و دیگه هم نمیتونم جداش کنم . بیخیال شدم و شیر و روغنش رو یکم بیشتر کردم . مصرانه هم میخواستم رسپی جدید رو درست کنم نه قدیمی رو ! خلاصه درست کردم و ریختم تو قالب کاپ کیک سیلیکونیم و گذاشتم مایکرو و مدت بیست و خورده ای رو تنظیم کردم . بقیه شم ریختم توی کاسه ( اسمش یادم نیست . آرکوپال نبود . یه اسم دیگه داشت . ازین شیشه ای ها ) گذاشتم توی فرو تازه فر رو هم روشن کردم ! یعین از قبل گرمش نکردم . یکم آشپزخونه رو مرتب کردم و یه نگاه به مایکرو کردم دیدم هی وایه من . چقدر پف کرده کاپ کیک ها !‌یهویی اونم !!‌ دیدم نمیشه که برم از آشپزخونه . چارپایه م رو آوردم و نشستم جلوی فرو  مایکروفر که یهو کیکا نسوزه . که چشمم افتاد به شیشه گاز و دیدم کثیفه . افتادم به جونش که دیدم یه بویی بلند شد . بله کاپ کیک ها در شرف سوختن بودن . زودی درشون آوردم و از قالب خارج کردمشون . که شاهتوت با یه بسته اومد . تو بسته یه ظرف چلو کباب بود !!! مثلن منت کشی . گفت بابام زنگیده و گفته چرا تمشک رو نمیاری خونمون . گفتم دروغ میگی ! گفت نه به خدا . گفت چرا نمیاین گفتم کار دارم گفت خوب تمشک رو بیار ! منم گفتم حالا یکی دو روز دیگه میایم !

جالبه ما چلو کباب مخصوص رو دونفری خوردیم (‌یه دونه بود ، حاتون خالی )‌بعدم من رفتم توی اتاق و کمی دراز کشیدم اما بازم کیکی که توی فر بود درست نشده بود !! جل الخالق . مایکرو فر به این سریعی و قر به این کندی ؟

خلاصه که کار فرم که تموم شد کیک رو دراوردم و خداروشکر این یکی تبدیل به بیسکوییت نشد . 

کاپ کیکا قشنگ انگار داری بیسکوییت میخوری. تمام آبشون گرفته شده بود و من با شیر خوردم دیشب اما کیکش خوب بود و پفشم خوب بود اما طعمن به کیک شکلاتی خیس شف طیبه نمیرسه ! (‌جدی میگم نمیرسید ) دیگه جمع کردمو بقیه کیک رو گذاشتم یخچال و خوابیدم . خواهر شوهر هم اس داد که برای فردا سحر بیدارمون کن . 

سحر بیدار شدم . یه بطری آب خوردم فقط ! ازین بطری های نوشابه بزرگا . مامانم و مادرشوهرم رو بیدار کردم و خوابیدم . به زور جی.ش بیدار شدم و رفتم دستشویی و دیدم خیلی تشنه مه . به ساعت نگاه کردم هنوز یک دیقه وقت داشتم  . تا دوتا قلپ آب خوردم مسجد محل اذان گفت . منم فوری دیگه آب نخوردم . خداروشکر که یکم گلوم تر شد ! بعدم خوابیدیم تاااااااا ساعت نه و خورده ای که برای دفه ی سوم پاشدم رفتم دبلیو سی !!!‌ شایدم دفه ی دوم بود ! 

 

دیدم چند وقته شاهتوت بنده خدا غذای درست حسابی نخورده . گفتم لوبیا پلو درست کنم که بیخیال شدم چون گوشت چرخ کرده مون خیلی کم بود ! 

یه بسته مرغ آوردم بیرون و گذاشتم توی مایکرو  یخش باز شد . تو این زمانم سه چهارم فلفل دلمه ای رو نگینی کردم + یه گوجه . پیاز داغ و نخود فرنگی رو هم از یخچال بیرون آوردم . یخ مرغ که باز شد یه سینه ش رو برداشتم و ریز ریز خورد کردم . تقریبا اندازه قند متوسط . مرغارو دوبار شستم و گذاشتم آبش رفت ( دو تا تیکه استخونی رو هم که داشت ریختم قاطی مرغا که طعم بدن با غذا .)‌مرغا رو سرخ کردم +‌فلفل سیاه و زردچوبه و فلفل و ادویه مخصوص مامانم و پودر سیر . گذاشتم یکمم آبش بره بعد گوجه و فلفل دلمه ای و نخود فرنگی رو اضافه کردم و باز گذاشتم کمی آبش کشیده بشه . قبلشم سه پیمونه برنج رو شستم و آب ریختم توش + نمک . برنج رو به مخلوط اضافه کردم و زیرش رو زیاد کردم که جوش بیاد . جوش اومد و آبش کشیده شد و درش رو گذاشتم . اینم شد یه ناهار من دراوردی . دیگه حوصله نداشتم مرغ جدا بپزه بعد ریش ریشش کنم ! 

شاهتوت هم که خورد خوشش اومده بود و میگفت خیلی خوشمزه بود . البته فکر کنم با ماست عالی بشه . مخصوصا به خاطر بوی فلفل دلمه ایه عزیییییییزم . 

 

شاهتوت امروز نرفته بود سرکار . واسه همین براش ناهار درست کردم . 

خلاصه که کدبانو گری کردم این دو روز . امروزم نمیدونم چرا اعصاب ندارم و تا الان دو بار با شاهتوت دعوام شده ! خدا به خیر بگذرونه . 

شب قدر هم خونه میمونم احتمالن . حوصله ندارم برم حسینیه ی فامیلی و غیبت بشنوم ! یا برم توی شلوغی و سرو صدای مردم رو بشنوم ! خداروشکر سحری هم دارم و نگران سحری گرفتن هم نیستم چون سحری نمیخورم راحت ترم انگاری. کمتر تشنه میشم . 

امشب من تنهایی توی خونه خودم قرآن سر میگیرم انشالله و تا جایی که یادم بمونه همه تون رو دعا میکنم . آخرشم میگم خدایا هر کس توی وبلاگم بهم گفته التماس دعا هر چی میخواد بهش برسه . 

شما هم اگر یادتون موند من و خانوادم رو دعا کنین . یه مشکلی توی خانوادم هست که نمیتونم بگم . دعا کنین اون مشکل به بهترین شکل ممکنم حل بشه و توش برای همه مون خیر باشه ! آمین . 

ماچبغلماچ

   بعدن نوشت : اینو یادم رفت بگم . آقای م.کارم ش.یرازی دیروز داشت درباره ی حسادت حرف میزد . راستش من معمولن زیاد حرفاش رو گوش نمیکنم اما دیشب توی تنهایی گوش دادم . گفتن وقتی یکی به کس دیگه ای حسادت میکنه و به خدا میگه چرا اون داره و من ندارم یعنی داره به خدا میگه چرا ! داره اعتراض میکنه به دانایی و حکمت خدا که چرا به دیگری دادی و به من ندادی ! تاحالا ازین دید نگاه نکرده بودم به حسادتم و دیدم واقعا حرفم همین میشه دیگه . یعنی من کسیم که به خدا بگم که خدا چرا اینکارو کردی و به فلانی دادی یا ندادی و من برعکس ‍! گفت باید بگی خدایا به منم بده اما نباید بگی ازون بگیر یا چرا به اون دادی . متحول شدم اصلن . سعی میکنم دیگه حسودی نکنم و از خدا خیر بطلبم . اینم دلیل عنوانم ...

 

 

 

 

 

 

 

/ 22 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

حالا حتما باید از اون میشنیدی تا متحول بشی؟؟!! سحری سالاد کاهو یا خیار و گوجه بخور که کمتر تشنه بشی البته بدون سس مایونز یه کم ماست و کمی ابلیمو و یه کم نمک و پودرسیر و فلفل سیاه میشه سس. امیدوارم مشکلتون حل بشه تمشکی! زن داییم سکته مغزی کرده حالش خیلی بده سطح هوشیاریش پایینه تورو خدا براش دعا کن هنوز۵۰سالش نشده دعا کن خوب شه. داغوووووووونم!

فاطمه

سلام تمشک خانمی...دلم برات تنگ شده بود...[گل]

فاطمه

سلام تمشک خانمی...دلم برات تنگ شده بود...[گل]

نیلوانا

سلام میشه اگه زحمت نبود رمزتو تو وبلاگم خصوصی بزاری برام ایمیل مشکل داره ممنون میشم اینطوری یکی در میون میخونمت

اسکارلت

التماس دعا بانو. منو تو دعاهات فراموش نکن که نیازمندم به دعا[گل]

خانم خونه - تبسم

انشالله كه خدا بهت خير بده عزيزم به به كدبانو بازم يه غذاي جديد و خوشمزه [نیشخند] ايشلا دفعه بعد كاپ كيكت رو با دستور صحيحش درست كني و خوب بشه

خانم خونه - تبسم

چه دعاهاي خوبي خدا ازت قبول كنه من بعد از ازدواجم ديگه احيا نرفته بودم تا امسال آخي عزيزم به خواهرت بگو بهتره كه الان فهميدي تا اينكه باز بعد از عقد ميفهميد كه مرد خوبي نيست خدا بهش رحم كرده

دیبا

تمشک جان التماس دعا تو این شبهای قدر[گل]

کفایت- شیرینکده بانو

ماشالله تمشکی چه زبونی داره هاااا. ادم از سر مطلبت که میخونه میخواد تا آخرش ادامه بده . خوشبحال همسری. بنده خدا اینقدر باهاش قهر نکن. الان شاید به حمایت نیاز داشته باشه و نتونه بهت برسونه.

ارزو

سلام تمشک خانوم .هیچ راهی وجود نداره منی که خواننده خاموش وبلاگتم و وبلاگ ندارم مطالب رمزدارت رو بخونم