افطاری با طعم ژله و تم ورزشی !

سلام . خوبین ؟؟ منم خوبم ! نیشخند

خوب فکر کنم تا چهارشنبه گفتم . 

چهارشنبه منتظر بودم شاهتوت بیاد خونه که با هم بریم بیرون خرید بعدم بریم چهارشنبه بازار چون دیگه از فرداش ماه رمضون میشد و من که روز عادی از خونه بیرون نمیرم چه برسه به ماه رمضون . 

ازونورم شاهتوت هی اصرار داشت که بابات اینا بیان کرج تا باهم برین خونه ببینین . برای همین من شیش عصر یه قورمه سبزی مبسوط توی زودپز گذاشتم که بپزه ... و از اونجایی که لوبیاهام نپز بود شاید دروغ نگفته باشم که دو سه ساعتی توی زودپز داشت میپخت . حالا دو ساعت که دیگه راسته . البته هی درش رو باز میکردم میدیدم لوبیاهاش نپخته یکم آب میریختم و درش رو میزاشتم تا دوباره جوش بیاد و بپزه ! 

بعدم دیگه قرار شد بابام اینا نیان . چون هم شاهتوت دیر میومد هم اینکه باباش نبود که مارو ببره خونه ببینیم . هم اینکه منم زیاد با این دور و اطراف آشنا نیستم ! 

بعدم چند پیمونه برنج درست کردم که برای ماه رمضون مشکلی نداشته باشیم . 

شاهتوت دیر وقت اومد و شام هم نخورد و بنده خدا پاهاش عرق سوز شده بود و گشاد گشاد راه میرفت نیشخند 

دوش گرفت و چرب کرد و خوابید . منم یکم بیدار موندم و بعدم یکم قورمه سبزی خوردم و تقریبا ساعت دو و سه بود که خوابیدم . صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدیم و جمع کردیم و رفتیم تهران چون شبش من خونه زنعموم افطار زنونه ای دعوت بودم . با تم ورزشی البته ! 

دیگه رفتیم خونه مامانم . شاهتوت رفت سرکار و منم خوابیدم . بعدم دیگه ساعت دو اینا بیدار شدم و یکم نشستیم و بعدم حاضر شدیم که بریم مهمونی . من شلوار سه خط با یه بلیز ساده ی زد پوشیدم . آخه گفتم که تم ورزشی بود . خواهرم شلوار و تاپ پوشیده بود و مامانمم لگ و بلیز . و البته چادر هم سر کرده بود روش ها . کلا مامانم چادری هست ! 

بعدم بابا ما رو رسوند و رفت . اونجا تقریبا سی نفر خانوم فامیل بودیم . همه هم با تاپ و شلوارک و لباس ورزشی بودن . 

دیگه یکم فیلم قدیمی دیدیم . بعد کلی حرف زدیم و آخر سرم زیارت عاشورا و دعای توسل و حدیث کساء و یس خوندیم و افطار کردیم . 

افطار چی بود . 

حلیم و آش ( که خودش نخریده بود و از مغازه ی شوهرش آورده بود ) خامه شکلای . زولبیا و بامیه و خرما و گردو و نون و پنیر و سبزی و شیر و هندوانه و خربزه و البته ژله ! 

هیچیش رو خودش درست نکرده بود . من انتظار داشتم حداقل یه سوپ یا کشک و بادمجون خودش درست کرده باشه . آخه خواهراش و مادرش و عروسشون اومده بودن کمک از صبح ! 

خلاصه افطار تا حد مرگ خوردم ! خنثی خوب روز اول بود و جو گرفته بود و از هر چیزی میخواستم یکمم بخورم خوب بایدم میترکیدم . بعد از افطارم دیگه کم کم جمع کردیم و اومدیم خونه مامانم اینا . شاهتوت گفته بود که شب خونه مامانش اینا میمونه . چرا ؟ آخه پدرشوهر که رفته بود شمال . 5 شنبه صبح هم دلقک رفته بود شمال با داییش ! من نمیدونم این مرد غیرت نداره که خواهر و مادرش رو تنها گذاشت خونه و رفت . خوب اینا شب نمیترسند ؟! تنهایی بمونند توی خونه ؟!! چی بگم .. اما انگار زندایی شاهتوت اومده بوده خونه شون چون شوهرش رفته بوده شمال . دیگه شاهتوت اول گفت میرم فوتبال و بعد میام تهران بعد دیگه انگار کنسل شده بود و زودتر اومد . ( اولش گفت نمیان میمونم که من گفتم اگر نمیای من آژانس میگیرم میام . اصلا خوشم نمیاد به خاطر دلایل الکی از هم جدا بمونیم . اونم شاهتوت که بالفعل و بالقوه و همه جوره شیطونه !) که دیگه نموند و اومد .

تا سحر بیدار بودم و رمان های آبدوغ خیاری که دانلود کردم میخوندم . همینایی که از نودوهشتیا دات کام گرفتم مخصوص ماه رمضون ! 

بعدم یه جزء قرآن خوندم و سحر شد و مامان رو بیدار کردم و سحری خوردم و خوابیدم تا نه و ده صبح که دیگه با صدای مامان و آزاده بیدار شدم ! ناراحت

شاهتوت صبح رفته بود سرکار تقریبا ظهر اومد و ناهار خورد و گفت پاشو بریم حوصله م سر رفته . قرار شد ما بیایم بعد مامان اینا خودشون بیان که خونه ببینیم. 

اومدیم خونه و من خسته بودم یکم خونه رو مرتب کردم و شامم که داشتم . قورمه سبزی دست نخورده تقریبا مونده بود دیگه . 

بعد آزاده اس داد بابا گفته که من حوصله ندارم برم کرج . منم گفتم چقدر بد و دوباره شاهتوت به من نق میزنه . این شد که مامان و آزاده با هم اومدن کرج سمت ما . رفتیم که خونه ببینیم که الحمدلله هیچ کدوم نبودن ! با اینکه شاهتوت از قبل هماهنگ کرده بود . خیلی خجالت کشیدم جلوی مامانم اینا . دیگه یه خونه الکی پلکی دیدیم که اصصصصلا به درد نمیخورد! 

رفتیم برای مامان نون خریدیم و مامان اینا رفتند . گفتند که نمیمونند . مام رفتیم خونه مادرشوهرم . یکم نشستیم و ماه عسل دیدیم و زندایی هم اونجا بود و انگار همه شونم روزه بودن . بعدم دیگه مردا از شمال اومدن و افطار نون و پنیر و سبزی و فرنی خوردیم البته آش هم بود که من نخوردم . ولی این بار خودم رو کنترل کردم و کم خوردم . که دیگه نترکم ! 

با پدرشوهر سرد گرفتم . اصلا مثل قبل نبودم . بازم چرت و پرت میگفت که عروس باید کار کنه منم گفتم اون عروسای قدیم بودن . بعدم بلند شدم توی جمع کردن سفره کمک کردم و یکم نشستیم و بعدم اومدیم خونه . مادرشوهر اینا میخواستند شام بخورن که ما نخوردیم و سهم منو داد بهم . 

منم سهمم رو برداشتم و اومدیم خونه . 

شاهتوت خوابید و من بیدار موندم و کلی آب خوردم و رمان خوندم و ساعت سه سحریم رو خوردم ( پارسال اصلا تنهایی سحری نمیخوردم . راستش میترسیدم . پارسال نود درصد روزه هام بدون سحری بود . یعنی افطار که نون و پنیر میخوردم همون بود سحری من ) اما امسال دیگه یکم ترسم ریخته . البته نریخته . قبلا فکر میکردم از جن و اینا میترسم . اما تازه فهمیدم که من از تاریکی میترسم . وقتی چراغ هارو روشن کردم ترسم به اندازه بسیاری ریخت . بعدم سحری خورش قیمه خوردم برای ناهار شاهتوت هم قورمه سبزی ریختم و خوابیدم . 

شنبه صبح کار خاصی نکردم . بدبختی با اینکه شب دیر خوابیده بودم اما ساعت ده صبح بیدار بودم ! 

یکم دور خودم گشتم و یه دامن برای دخترم بافتم که کاملش کردم و تی وی دیدم و ساعت 5 عصر رفتم بخوابم . شاهتوت اومد و یکم خرید کرده بود و مهربون شده بود و جاروبرقی زد و دیگه ماه عسل دیدیم و افطاری نون و پنیر و چایی شیرینی و خیار و گوجه خوردیم و فیلم دیدیم و شاهتوت خوابید و منم رمانم رو خوندم و قرآن خوندم و ساعت سه سحری خوردم ( بازم خیلی میترسیدم اما وقتی لامپ رو روشن کردم ترسم ریخت ) بعدم برای ناهار شاهتوت کشیدم و سه و نیم زنگیدم به مادرشوهرم برای سحری بیدارشون کردم و خوابیدم . 

بازم امروز صبح زود بیدار شدم . حدود یازده ! 

این روز ها منو هم توی دعاهاتون قرار بدید . برای حل مشکل پدرم و سلامتیه پدر و مادرم دعا کنید و اینکه یه خونه خیلی خوب مناسب با پولمون پیدا کنیم که به صلاحمون باشه ..

همین . من از خدا برای همه تون سلامتی و جیب پر از پول خواستم . الهی آمین 

قلبماچ

/ 14 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرمره

سلام تمشک جونم از این به بعد در جواب افاضات گهربار پدرشوهر بگو من همینم انشالله عروس بعدیتون کاری باشه همین هر چی هم که از این به بعد میگه بگو من همینم شوهرم من رو همین جوری دوس داره ای بابا مرد گنده خجالت نمیکشه از سنش بیچاره مامان شاهتوت چه صبر و تحملی داره با این شوهر نماز و روزه ت قبول انشالله هر چی خیر و خوبی هست برای خودت و خانواده ت پیش بیاد مطمئن باش یه خونه ی عالی میخرین [ماچ][ماچ]

ana

خوب کاری کردی به پدر شوهر زیاد محل نذاشتی!!! انشاالله تو این ماه ،همه به ارزوهاشون برسن! تمشک جووونم،تو دلت پاکه،تورو خدا لحظه افطار برا من دعا کن![قلب]

هیلا

هههههههههه اولا که گشاد گشاد و عاااالی اومدی دوما که صبح زود بیدار شدم حدود یازده رو هم باز خوب اومدی [نیشخند] ان شاالله گره از کار همه باز شه و از کار شما هم همینطور.

خانوم خونه

به مامانم میگفتم ی وبلاگی هس تا سحری نمیخوابه و این ایده خوبی برا تامین اب بدنه:)) +چه تمه جالبی بوده +من ژله رو برا ماه رمضون دوس ندارم به جاش شیربرنج و شله زرد ترجیح میدم

زهره

سلام عزیزم.. نماز روزه هات قبول..ان شاءالله هرچی میخوای توو این ماه عزیز بدست بیاری..منم دعا کن من نمیتونم روزه بگیرم. میگم من متوجه تم ورزشی نشدم! جواد پارتی و خز پارتی اینا دیدم اما خب اینو نمیفهمم ک یعنی چی![نیشخند] توو خزپارتی خز بازی در ميارن میخندن،الان شما با تم ورزشی چیکار انجام دادین؟[نیشخند]

نسیم

روزه هات قبول.. الهی که یه خونه خوب خوب میخری و پدر و مادرت همیشه سلامتن و دلشون شاده

مونا مونا

سلام تمشک جون ان شاالله هرچی به صلاحتونه و خیره همون پیش بیاد. توکلت به خدا باشه و همه چی رو بسپار به اون. کی میشه بیام وبت جای اینکه نوشته باشی واسه دختر خیالی ات چیزی بافتی بگی داری نی نی دار میشی ؟ هان؟

لیدی رها

تمشک جونم عکس حبه رو گذاشتم تو وبم دوست داشتی سر بزن ببین خوشگل؟![نیشخند]

ana

یادم نیست اینجا کامنت گذاشتم یا نه،فقط یادمه هول هولکی این پست رو خوندم[متفکر] چ مهمونی خوبی،همه با لباس ورزشی،رااااااحت و اسوووده[نیشخند] تمششششک تو دلت پاکه،برای من لحظه سحر ،دعای ویژه کن[قلب]

Eli

سلام تمشکی خوبی؟ نماز و روزه هات قبول ایشاالله به هر چی که میخوای برسی. راستی برای پختن حبوبات میگن که از اول باید آبش رو به اندازه بریزی و با شعله ی یکنواخت بزاری بپزه یعنی میگن اگه وسطاش هی بهش آب اضافه کنی بد و دیرتر میپزه یا اگه شعله ی گاز و هی کم و زیاد کنی، هر چند لوبیاهات نپز بودن اما فک کنم چون هی توش آب میریختی دیرتر پختن.