یه پست خیلی طولانی ... خیییییییلیییییییییی

سلام . این پست روز نوشت هامه تقریبا از یه روز قبل از عروسی تــــــــــــــــــــــا تقریبا وسطای این هفته خوب ؟ هر روز میرفتم پای لپتاپ و مینوشتم . حالا میخوام بزارمش اینجا البته اگر جا بشه . از الان میگم خیـــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــی طولانیه و اینکه عکسارو بعدنی میزارم . الانم یه دیقه اومدم خونه ی مامانم که گفتم اینارو بزارم و برم . مرسی . بوس بوس برای همه تون . انشالله اگر بشه کامنتارو میجوابم یا اگر نشه تاییدش میکنم. بازم شرمنده همگیتونم 

روز چهارشنبه قرار بود مزون لباس عروسم رو تحویل بده . البته اول قرار بود دهم بده اما بعدش گفت حاضر نیست . وقتی روز جهارشنبه طبق قرار ساعت 7 رفتم مزون دیدم که یکی دو نفر قبل از ما هستند و دعواشون شده چون فرداش عروسیشون بود و لباسشون رو تحویل نگرفته بودن ! چه استرسناک ! خلاصه اون روز حتی نتونستم لباسم رو پرو کنم . چون آماده نبود . تا ساعت ده شب اونجا موندم اما خبری از لباس نشد و آقای اعلایی! گفتن که برو فردا ساعت 11 بیا لباست رو دوازده تحویل میدم . خوب منم رفتم خونه و روز قبل عروسی یعنی پنج شنبه رفتم مزون .

پنج شنبه به این خیال که تا ساعت سه بعدازظهر آماده میشم و بعدش میرم کرج برای رنگ مو و پاک سازی صورت و ازین خزئبلات ! اما .. زهی خیال باطل که تا هفت لباسم رو تحویل نداد . آدرسشم کوچه برلن مزون لیدا بود . میگم که شما اگر رفتین تاریخ تحویلتون رو بیست روز زودتر بگین . خلاصه ساعت 3 بعدازظهر شاهتوت اومد مزون دنبالمون که ببرتمون اما لباس آماده نبود و من الان دوتا استرس داشتم که شاهتوت با صاحب مزون دعوا نکنه و اینکه لباسم رو که پرو کرده بودم اصلن اون چیزی نبود که توی عکس بود . یعنی یه چیز مزخرف بود . اگرچه شاهتوت کلی نق زد سرم و کلی هم بد و بیراه به یارو گفت و یه جا هم چند تا داد زد سر یارو بالاخره ساعت هفت لباس رو تحویل گرفتم و راه افتادم به سمت خونه که مامان رو برسونم و از اونجا خواهرم چند تا لقمه نون و پنیر و گردو برام آماده کرد . لباسمم مامان قرار شد برام نگین هاشو بزنه ( خاک بر سر مزون نگینارو داد خودمون بزنیم رو لباس . البته بعضی لباسارو خیلی قشنگ دراورده بود خداییش اما لباس من به درد نمیخورد و ازونورم همه از دستش عصبانی بودن چون لباس رو خیلی دیر تحویل میده . من که راضی نبودم ازش . آخر سرم صد تومن تخفیف داد به خاطر دیرکرد !)  خلاصه با شاهتوت راه افتادیم به سمت کرج . تا مامان از ماشین اومد بیرون زدم زیر گریه و شاهتوت هی میپرسید چی شده و من فقط گریه میکردم . از اینکه از لباسم راضی نبودم . ازینکه از مامانم دور میشدم . ازینکه مامانم زانوش به شدت درد میکرد و نمیتونست راه بره . از دست پدرشوهرم . از دست استرسایی که شاهتوت بهم وارد کرد سر گرفتن لباس . از اینکه دوست نداشتم عروسی کنم . از غصه اینکه حق زحماتی که مامانم اینا برام کشیدن رو هیچوقت نمیتونم جبران کنم و خیلی چیزای دیگه . شاهتوت توی راه یه رانی و دوتا ساندیس گرفت که با نون پنیرا بخوریم . آخه ناهار نخورده بودم . خلاصه یکم آروم شدم و دلم خالی شد . رسیدم آرایشگاه موهام رو رنگ کرد . ابروهام رو تیغ زد و یک سومش رو گذاشت بمونه تازه نصف بیشترش رو کند ! آخه این ابرو کی در بیاد اینطوری ؟ بعدم ساعت 11 رفتم خونه و شام نخورده با شاهتوت آخرین شب توی اتاقم خوابیدم . دیگه خوابیدم ساعت یک بود .

روز جمعه صبح ساعت هفت فکر کنم شایدم شش بیدار شدم رفتم حموم و مامان تاکید کرده بود باید موهای اضافت رو بزنی . من گفتم من که قرار نیست امشب کاری کنم اما مامان گفته بود حتمن . خلاصه تو خواب و بیداری اصلاح کردم موهای صورتم و بدنم و همه رو زدم و دیگه وقتی داشتم میشستم خودم رو اشک اومد توی چشمام و توی حموم هم مقداری گریه کردم و باز یکم آروم شدم !

اومدم از حموم بیرون و لباس پوشیدم و جمع و جور کردم و شاهتوت و بیدار کردم و میخواستیم بریم که مامانی از اتاق اومد بیرون و گفت چایی دم کرده و صبحونه ای بس بیمزه خوردم . به دهن من بی مزه میومد . مثل صبحونه های مجبوری که صبح های مدرسه میخوردیم که زودتر بریم مدرسه و به امتحان برسیم . نمیدونم چرا صبح زود صبحونه بهم مزه نمیده اصلن . بعد از صبحونه راه افتادیم به سمت کرج و هشت رسیدم آرایشگاه . دیگه خانومه آرایشگر اونجا بود . اول پاکسازی کردیم و بعد آرایش رو شروع کرد و اول که خودم رو یواشکی توی آینه دیدم وحشت کردم اما بعد که تموم شد خوب شده بودم . آرایش لایت میخواستم که حالا عکس چشمام رو میزارم ببینین کجاش لایت بود ؟ فقط خطی نبود همین . خلاصه آماده شدم . موهام رو که آماده کرد اصلن راضی نبودم . فقط جلوی موهام رو پسندیدم که اونم عکسی که خودم نشونش دادم درست کرد . بعدم به کمک شاگردش لباسم رو پوشیدم و البته گن هم نپوشیدم ( مهتاب جون به حرفت گوش دادم ) و خیلی بهتر که گن نپوشیدم . حتی سوتین هم لازم نبود . با آرایش یکم نمای لباس عروس بهتر شده بود خداییش . آماده شدم و داماد اومد . دسته گلی که برام گرفته بود گل رز قرمز ازینایی که گوشه و کنار شهر میکارن . یعنی عکسش رو میزارم .. ترکیدم . دفه پیشم گل فروشی رو پدرشوهر معرفی کرد ناراضی بودیم . این دفه هم پدرشوهر معرفی کرد و ناراضی بودیم . هر چیم قبل از عروسی به شاهتوت گفتم جایی رو که بابات معرفی میکنه به درد نمیخوره گفت نه ! این یکی خوبه . خلاصه کلی سر دسته گل و ماشین نق زدم که فایده ای نداشت . خوب یادتونه که تور سرم لایه آخرش قرار بود که متحرک باشه که توی تالار در بیارم . التبه لازم نشد چون تا نشستم تو ماشین درومد ! و دیگه نشد که بزاریمش سر جاش . فقط همون دو تا لایه قبلی سر جاش موند . بعدم رفتیم آتلیه که تا رسیدیم برق رفت . اما خداروشکر زودی اومد . اینم بگم شاهتوت از آرایشم خوشش اومده بود و کلی تعریف کرد . بعدم باغ رفتیم که شارژ دوربین عکاسیشون تموم شد و عکسامون خیلی کم شد . خاک تو سرشون . ولی جالب اینه وقتی خودم راضی نبودم عروسی بگیریم هیچ چیزش خوب از آب در نیومد . کلیپ اسپرتم که اصلن دوست نداشتم .

بعدم رفتیم تالار ... پدرشوهر اومد و با پسرش دست داد و با منم رو بوسی کرد!!! اما عموی شاهتوت اصلن به من سلامم نکرد  . فقط شاهتوت رو بقل کرد!! بابام که ندیدمش بعدم رفتیم زنونه . خواهرم اومد دمه در و لیلیلیلی کرد . با همه سلام کردیم و شاهتوت به مامانش گفت عروس رو نبوس . رفتم تا رسیدم به مامانم دیدم داره گریه میکنه ( نگو سر یه مسئله ای با بابا دعواش میشه و پاش درد میگیره وبا اینکه دوتا آمپول میزنه به پاش بازم پاش باز نمیشه و به زور میاد تا اونجا و به زور میشینه روی صندلی . یعنی تا دمه در نتونسته بود بیاد برای استقبال از من . خدا لعنت کنه کسی رو که باعث بحث مامان و بابام شد . از ته دل نفرینش کردم ) با گریه گفت مامان ببخشید نیومدم دمه در به خدا پام درد میکرد نمیتونم راه برم . یعنی اینو گفت همینطوری گوله گوله اشک میریخت از صورتم . یعنی گریه میکردما . همه فامیلام گفتن گریه نکن آرایشت خراب میشه . دیگه نفهمیدم با بقیه فامیلا چطوری سلام علیک کردم ( هنوزم اون لحظه ی مامانم یادم میفته گریم میگیره . الانم گریم گرفته . یعنی فکر کنم تا آخر عمرم گریه مامانم یادم بمونه و خودمم گریم بگیره . حتی مامانم نتونسته بود بره آرایشگاه . از ته دل باعث و بانیش رو نفرین کردما ) خلاصه با گریه سلام علیک کردم که فکر کنم فیلم بردارم گرفت و هی شاهتوت میگفت زشته گریه نکن که من داد زدم سرش یعنی چی ؟ خوب گریم میاد چیکار کنم . فامیلای شاهتوت گریم رو ندیدن اما فامیلای خودم دیدن .رفتم نشستم و چونم میلرزید از گریه اما دیگه خودم رو کنترل کردم و هی آب خوردم تا آروم شدم . از عروسی دوست ندارم زیاد بگم . چند نفری اومدن و تعریف کردن که خیلی خوشگل شدی . دیگه نمیدونم . شبیه هایده شده بودم به نظر خودم . شاید عکسم رو برای کسایی که دیدمشون گذاشتم . اگر میخواین عکس خودتونو بزارین زودتر بزارین که من ببینمتون ! البته تحفه ای هم نیستما . خلاصه رقصیدیم و شاهتوت چند تا تراول بهم داد به عنوان شاباش و با همه هم رقصیدم . کلی هم رقصیدم . بعدش مامانم رو خالم اینا آوردن پیشم چون هی سراغش رو میگرفتم . این دفه گریه نکرد و خندید . خیلی خودش رو نگه داشته بود . خدایا سایه پدر و مادرم همیشه بالاسرم باشه (آمین) با مامانم عکس گرفتم و کلی دختر بچه اومدن کنارم نشستن . به دختر بچه های کوچولو شاباش دادم و با فامیلای خودم رقصیدم با فامیلای شاهتوت هم کمی رقصیدم و کلیپ اسپرت رو نشون دادن و شام و تمام . توی بوق بوق بازی ها هم فشفشه روشن کردم و آبشارایی که روی کیک میزارن با شاهتوت روشن کردیم و از شیشه بیرون گرفتیم و دیگه رفتیم خونه . اونجا مثلن حنا بندون بود که کیک و حنا آوردن و بازم یکم رقصیدیم و دیگه ساعت 2 اینا تموم شد . با مامانینا موقع خدافزی بازم گریه کردم و تمام ... پدرشوهر و بابامم توی جمع روبوسی کردن اما آشتی نکردن .

توی عروسی اتفاق بدی نیفتاد اما همه چی در هم بود . مثلن برای آخر شب نه صندلی گرفته بودن نه کلمن آب یخ گذاشته بودن نه اسفند دود کردن . هیچی .. فقط گوسفند کشتن . رفتن از بالا از صندلی ناهار خوریم آوردن برای من و داماد . آب یخ از خونه ی من آوردن . یه لیوانمم گم شد ! مامانمم همش حرص میخورد چون از قبل همه رو به شاهتوت گفته بود اما ... فیلم برداری که اونطوری شد . آخر شب ماشین فیلم بردار نداشتن و کلی معطل شدیم تا یکی رو پیدا کردیم .. خلاصه همه چی قاطی پاطی بود . از بابا و داییم شنیدم تا ساعت هشت شب از فامیلای من پذیرایی نکردن . توی عروسی فامیلای شاهتوت یه دعوا راه انداختن و انگاری به یکی از فامیلای مام یه مشت زدن و یه بنده خدا رو هم کتک زدن ! و البته بابام اینا میگفتن توی تالار قسمت مردونه تا ساعت 8 از فامیلای من پذیرایی نکردن و فقط از فامیلای شاهتوت پذیرایی میکردن !  .خلاصه که عروسیه مسخره ای بود . خیلی مسخره .  

جمعه شب بعد از یه روز پر از خستگی و انرژیه منفی و با شاهتوت اومدیم توی خونمون تا اولین شب مشترک رو بعد از عروسی داشته باشیم . بعد از اینکه با کمک شاهتوت لباسم رو دراوردم و سنجاق موهامو کندم رفتم حمام و یه دوش حسابی گرفتم . نرم کننده ی مو هم نداشتیم و با زحمت بسیار موهامو شستم و حوله ی جدیدم رو که قرمز رنگه و شاهتوت برام آوردش پوشیدم . من اومدم و شاهتوت رفت حموم و بعد از اینکه به سختی موهام رو شونه کردم و ساعت رو برای نه و نیم گذاشتم و خوابیدم . تقریبا ساعت 3بود که خوابیدیم . هیچ کار اضافه ای هم نکردیم . فقط دوش و بعد خواب ... فکر نمیکردم بعد از این مدت دو سال و نیمی که روی زمین میخوابیدم حالا روی تخت خوابم ببره اما برد . راحتم خوابیدم . البته وسطای خواب هی شاهتوت هزیون میگفت و بیدارم میکرد . بنده خدا خواب روز عروسی و سختی هاش رو میدید و انگاری داشت توی خواب به فیلم بردار میگفت بسه دیگه عکس نگیر بزار بریم ..

شنبه صبح بیدار شدیم چایی ساز رو زدم به برق که آب رو جوش نیاورد . خرابه انگاری. واسه همین صبحونه کیک و رانی خوردیم و شاهتوت منو رسوند آرایشگاه . آرایشگر دیر کرد و موهام رو دکلره کرد که به جای هایلایت شد مش !!! کلی از موهام سوخت و خیلی هاش اونقدر نازک شده که نگو . دوبار دکلره کرد آخه . بعدم موهام رو فر کرد و آرایشمم لایت بود و دیگه راه افتادم به سمت تهران برای پاتختی . یکی دو تا از فامیلای شاهتوت هم اومدن . حدود شش و نیم برای عروس از طرف فامیلای شاهتوت جمع شد حدود سه و نیمم از طرف فامیلای ما جمع شد . ااز شش و نیم که هفت و خورده ای اعلام کردن اول و بعد گفتن شش و نیمه سیصد و پنجاه پدرشوهرم برداشته بود برای سالن . و البته 400 تومن هم اعلام کردن کادوی پدر شوهر که منظورشون همون گوسفند بود که شاید یکی دو کیلوش رو دادن به ما . جیگر و کله پاچه و همه چیش رو خودشون بردن . اونوقت اعلام کردن کادو داده پدرشوهر ! مامانمم میخواست تابلو فرش برام بگیره که گفتم نمیخوام و به جاش لوسترارو اعلام کردیم کادوی عروسیم . سه و نیمم بابام هنوز بهمون نداده و چون از دست پدرشوهر ناراحته میگه این پول پای قرض هاتون میره که مامان میگه یکم آروم شه من راضیش میکنم و میدم بهتون . قرار بود پاتختی شام خونه ی ما بمونیم که بابای شاهتوت زنگ زد که طرفی که ماشین ازش قرض گرفتیم ماشینش رو میخواد و ما شام نخورده اومدیم خونه مون و شام مامانم کشک و بادمجونی که داشت رو داده بود آوردیم . شاهتوت کشک و بادمجون خورد و من میوه . خیلی از دست شاهتوت و باباش ناراحت بودم آخه . فکر کنم هیچ وقتم از باباش نگذرم .

یک شنبه شاهتوت خودش پا شد و رفت سرکار . صبحونه نخورده  . منم خوابیدم تا ساعت دوازده که زنگ در خونمو زدن و مامانم بود اومده بود کمکم واسه یه سری کارا . مامانم و مامان بزرگم و خاله ی مامانم . یک سری وسایل رو جابه جا کردیم و سالاد الویه و ژله رو هم ریختیم دور چون خیلی توی یخچال مونده بود . ناهارم از شام شب عروسی که شاهتوت آورد خوردیم و مامان اینا رفتن .شام هم ادامه کشک و بادمجون رو خوردیم .

دو شنبه صبح صبحانه خامه و عسل خوردیم و شاهتوت رو روانه کردم . خودمم یکم به کارام رسیدم ناهار از مرغایی که مونده بود ته چین مانند درست کردم . یعنی سیب زمینی رو خوردم کردم سرخ کردم با پیاز داغ مرغ هارو هم تیکه تیکه کردم و گذاشتم یکم سرخ شد بعد برنج کته ای رو ریختم توش و با هم جوشید و پخت و شد به جور مرغ لای پلو شاید ! خوردیم .بعد از ظهرش من که خواب بودم یهو شاهتوت بیدارم کردم گفت عمه م اینا دارن میان خونمون برای درست کردن کولر . واسه همین زودی پا شدم لباس درست و حسابی پوشیدم و یکم مرتب کردم و چای دم کردم و میوه آماده کردم و پذیرایی خوبی کردم و عمه شم یکم حرف زد و رفتن . من برای شام زیاد تارف نکردم . به شاهتوتم گفتم بدون دعوت مهمون برای شام و ناهار نمیپذیرم اگر بمونن باید بری کباب بگیری . که رفتن .

سه شنبه صبح شاهتوت رو بیدار کردم خودش رفت منم خوابیدم . خسته بودم خوب . ناهار مایه ماکارونی یا همون جغوری بغوری درست کردم خوردیم . بعد از ناهارم رفتیم تهران . بله برون دعوت بودیم . مثلن مادر زن سلام هم رفته بودیم که نشد به مادرزن سلام برسیم . شب خونه مامانم خوابیدیم و صبحش اومدیم خونمون که شاهتوت ماشین باباش رو بده .

چهارشنبه ناهار برنج قاطی مایه ماکارونی کردم و حالت استامبولیش کردم و شامم که ادامش رو خوردیم و البته من شام میوه خوردم . قبل از شام مامانه شاهتوت زنگ زد که میخوایم بیایم خونتون سرزدنی . البته روز قبلشم میخواستن بیان که ما نبودیم . اومدن البته پدرشوهرم نیومد . فقط دلقک و خواهر شوهرا و مادرشوهرو دامادشون اومدن . یکم نشستن . تا اومدن رفتم چای بریزم که یهو دسته ی کتریم ( یونیکه ) از وسط نصف شد . یعنی چشم رو داشته باشین دیگه . استکانارو مادرشوهر شست و میوه و اینا رو هم خواهرشوهر پذیرایی کرد . البته من داشتم چایی میریختم که اون پذیرایی کرد . مادرشوهرم خودش رفت استکانارو شست که هر چی گفتم نمیخواد قبول نکرد . بعد یه سوتیم این بود که کلی استرس گرفته بودم شام خورده بودیم زیر قابلمه رو خاموش نکرده بودم و مادرشوهر فهمید و گفت و خاموش کردم . نزدیک بود بسوزیم باور کن !!! دیگه مادرشوهر یه جا گفت که ببخشید ما نتونستیم این چیزایی که میخواستی رو بخریم و پولدار شدیم میخریم . منم هیچی نگفتم . بعدم هی گفتن چرا نمیای خونمون منم گفتم عروس باید تا یک هفته خونش بشینه . بعدم هی گفتن بیا بیا منم گفتم حالا بابا بیاد خونمون مام میایم . که مادرشوهر گفت پدرشوهرت گفته من میخوام کادو بخرم بیام . الان نمیایم ( دروغ میگه مادرشوهرم خودم میدونم ) منم گفتم بیاد قدمش روی چشم . گفت پس فردا شب میارمش . بعدم خانوم نصیحت میکنن که پنجره هارو باز نزار خاک میاد تو . یا لامپای اضافی تون رو خاموش کنین یا هر شب قبل خواب برو آشپزخونه رو نگاه بنداز گازی روشن نمونده باشه و ازین جور حرفا . خداییش شاید مامانم میگفت بهم ناراحت نمیشدم اما خوشم نمیاد مادرشوهرم نصیحتم کنه ! مخصوصا راجع به برق ! آخه خود شاهتوت اینقدر گفته که کفرمو دراورده ...

پنج شنبه صبح بیدار شدم نیمرو درست کردم شکل قلب و گل که البته زیاد خوشگل نشد ! چرا اینکارو کردم آخه دیروزش شاهتوت صبحونه رفته بود خونه ی مامانشینا . منم خوشم نیومد . گفتم خودم صبح پاشم صبحونه بزارم که نره خونه ی مامانش !! ناهار شاهتوت کوکتل پنیری گرفت که خورد کردم گذاشتم توی مایکرو و خوردیم . برای شامم قورمه سبزی گذاشتم که خودم پلوش رو نخوردم . فقط خورش رو خوردم با ماست و خیار و پیاز رنده شده. که خیلی چسبید . جای شما خالی.

هر روز بعد از هر وعده غذایی یه لیوان آب + سرکه سیب میخورم و روزی یه لیوان چایی سبز + دارچین و یه تیکه کوچیک نبات . شامم که سعی میکنم برنج نخورم یا کلن میوه بخورم ...

 

اولین جمعه مشترک دلم گرفته بود . دلم میخواست نق بزنم فقط . تقریبن یک هفته ای بود که خونه بودم و جایی نرفته بودم به اون صورت . دلم میخواست برم بیرون اما ماشنی نداشتیم یا باید با پیکان دلقک میرفتیم بیرون . دلم میخواست شاهتوت ماشین باباش رو بگیره و منو ببره بیرون بگردونه . آخه پنجره هام زیر پرده ای دارن و روشونم پرده ست و من بیرونم خیلی نمیبینم . یه حس خیلی بدی بود . از دست پدرشوهرمم کلافه بودم . چون دلم میخواست برم مغازه اما به خاطر وجود پدرشوهر دوست نداشتم برم . خلاصه آخر شب دیگه کاملن کلافه بودم . مثل وقتی که میخواین گریه کنین و منتظرین یکی بگه بالا چشمت ابرو هست تا اول کلی باش دعوا کنین و بعد گریه . منم اونطوری بودم . آخر شب با شاهتوت دعوا کردم که تو کارای خونه به من کمک نمیکنی . هنوز پودر سوسک کش و مورچه کش رو نریختی و شیر دستشویی رو درست نکردی ! اونم ناراحت شد و از پای لپتاپ بلند شد و کارای مورد نظر رو انجام داد اما با من دعوا نکرد . موقع خواب هم گفت بات قهرم ( به شوخی البته ) منم دیگه کلی گریه کردم و وقتی اومد و بقلم کرد ازش خواستم بره اونور . واقعا کلافه بودم و خودمم نمیدونستم دقیقا چرا! شاید به خاطر دوریه از مامانم یا عروسی که ترکیده بود . خلاصه شب شاهتوت تا 4 صبح بیدار بود و منم تنهایی تو اتاق خوابیده بودم . شب خیلی بدی بود که خداروشکر تموم شد .

 

دوشنبه . امروز شاهتوت بهم گفت که دست پختت خیلی عالیه . خیلی بهم چسبید این حرفش . چون من اعتماد به نفس لازم راجع به آشپزی ندارم . برای اولین بار دوشنبه برنج رو آبکش درست کردم . همیشه کته درست میکردم . حتی 5 تا پیمونه هم شده که کته درست کردم . ناهار امروز هم عدسی بود که شاهتوت دوست داشت مثل خورشت بریزه روی برنجش و بخوره . و منم براش برنج آبکش کردم که یکم بی نمک شده بود فقط . بعدم که شاهتوت اون حرف رو زد و من و برد اسمون . البته خوشمزگی غذام یکمشم به خاطر ترشی خوشمزه ایه که مامانم بهم داده و خدا عمرش بده انشالله . البته دستپخت من اگر خوبه که به خاطره اینکه دستورای مامانم رو کامل انجام میدم . که همه چی رو با پیمونه و دقیق بهم میگه . ازونطرفم به نظر خودم دستپخت مامان شاهتوت خیلی تعریفی نداره که پسرش عاشق دستپخت من شده . البته هم خواهرش هم بیشتر فامیلاش دستپخت خوبی ندارن . یعنی خیلی اهمیت نمیدن به غذای خوب درست کردن. ولی خوب به جاش جمع و جور کردنم و کارای دیگم خوب نیست . نزدیک 5 روزیه که لباسا روی بنده و حس ندارم برم جمعشون کنم . یا مثلن آشپزخونه همیشه شلوغه . حوصله جمع و جور کردن وسایل رو ندارم . یه جور خسته م . یعنی تنبلیم میاد دیگه . امروز کوکی هم درست کردم . کوکی توی ساندویچ میکر که خداییش خوب شده . البته من نسخه اصلیش رو نخوردم که بدونم باید چی باشه اما با کمک شاهتوت خودمون درست کردیم که خیلی خوشمزه بود . جای شما خالی . هنوز دوتا از صندلی های ناهار خوریم و جالباسی و جا کفشیم رو نیاوردن . پریشبم شلوار جدیدم رو پوشیدم و نشستم روی مبل و اینام که دیدم از شلوارم رنگ گرفته و منتظرم که شاهتوت شامپو فرش بخره تا تمیزش کنم .  

 

دوشنبه : صبح ساعت 12 بیدار شدم و تا ساعت 2 یه لوبیا پلو از نوع کته ایش رو گذاشتم . اما خداییش اصلن مشخص نبود که کته ایه ها . یعنی آبکش نکردم فقط . بعد اول 5 تا پیمونه برنج ریختم دیدم انگاری موادش خیلی بیشتر از برنجشه . دوتا پیمونه برنج دیگه هم بهش اضافه کردم که تقریبا میشد اندازه ی هفت نفر بلکم بیشتر . همینطور ییهوییا . قرار بود ناهار ناگت بخوریم اما دیدم ناگته کمه گفتم یه چی دیگم بزارم . این شد که بیشتر غذا گذاشتم . نگو قسمت دو نفره دیگه بوده .  با یه شلوار نوم نشستم روی مبلم و از روی شلوارم رنگ گرفته و شده گلبهی . با شامپو فرش و سفید کننده و بخارشور شستمش اما تمیز نشد . البته همه این کارا با کمک شاهتوت بودا . بعدم شاهتوت جاروبرقی زد و منم لباسارو تا کردم و گذاشتم توی کشو ها . بعدم ساعت 5 تا 7 خوابیدم و بعدم نشستم پای لپتاپ به بازی کردن که ییهو شاهتوت زنگ زد که دارم با مهمون سر زده میام خونه . نگو میخواسته بیاد خونه که خواهرشو دامادشو میبینه که دارن میرن بیرون و میان سوارش میکنند وقتی هم شاهتوت تارف میکنه بیاین خونه ی ما رو هوا میپذیرن و میان خونه ی ما . هیچی دیگه . شاهتوت توی راه نارنگی خرید . یک مقدارم خیار و میوه های دیگه داشتیم که کم بود . زودی پا شدم اول یه لباس درست پوشیدم و بعدم آب گذاشتم جوش بیاد و تو 5 دقیقه ای که طول کشید بیان یکم مرتب کردم خونه رو . آشپزخونه که نگو . بازار شامه اصلن . اینقدر که بهم ریخته ست . ظرفای ناهارمم مونده بود تازه . هیچی دیگه با میوه وپذیراییشون کردم که تازه یادم افتاد ابروم نصفه ست . رفتم ابرومو کشیدم و بقیه پذیرایی رو انجام دادم و شاهتوت هم قلیون چاق کرد و بعدم ناهارم رو که مونده بود گذاشتم گرم شد . قسمت اینا بود . همسایه پایینی هم برامون دوتا پرتقال آورد . شامم لوبیا پلو رو با یکم ترشی و یکم ماست و یکم سالاد فصل سرو کردم . اونا که از دستپختم تعریف کردن اما غذای مهمون پسندی نبود . توی اون مدتم نمیرسیدم چیزی درست کنم ! خلاصه که اولین مهمونیم رو دادم . البته خواهرشوهر ظرفارو شست خداییش . کمک کرد . دستش درد نکنه . زیادم شام نخوردن . یکمم غذا کشیدم دادم برای فردا ناهار شوهر خواهرشوهرم . البته شاهتوت با جون و دل پذیرفت چون نمیخواست فردا هم غذای تکراری بخوره . این بود اولین مهمونی که البته خودمم بدم نمیومد یه مهمونی بدم اما نه اینطوری ییهویی . به شاهتوتم گفتم ازین به بعد مهمون اینطوری بیاری حتی اگر غذا هم داشته باشم میزارم توی یخچال باید بری از بیرون غذا بگیری .

شاید فردا خواهرم بیاد خونمون مهمونی . خوشحالم از تنهایی در میام .

 

چهارشنبه : چهارشنبه بعد از ظهر خواهرم اومد خونمون. تقریبا برای ساعت 8 شب خونمون بود . قبلش میخواستم شام بزارم که شاهتوت اول گفت کو کو سبزی بزار بعد چون خودم زیاد کوکو سبزی دوست ندارم گفتم کتلت میزارم که شاهتوت گفت مرغ درست کن! شاهتوت از مرغ بدش میاد اما اون روز هوس مرغ کرده بود! هم من هم وقتی به مامانم گفتم ، مامانمم تعجب کرد ! خلاصه شام به روش کارگاه آشپزی عزیز یعنی عطیه جان مرغ رو درست کردم . بدون پیاز حتی اما شدیدا مورد استقبال قرار گرفت و شاهتوت دو پرس خورد حتی . طرز تهیه ش هم خیلی راحت و آسونه فقط من مقدار ربش رو زیاد زده بودم . البته در کنار مرغ زرشک پلو هم گذاشته بودم . شاید یکی از دلایل استقبال از شام همین زرشک پلو بود . که زرشک رو با یکم شکر سرخ کردم و بعدم برنج و زعفرون رو بهش اضافه کردم و باش برنجم رو تزئین کردم . البته مامانم همیشه به زرشکش خلال پسته هم اضافه میکنه اما من اینکارو نکردم . بهتون پیشنهاد میشه روش کارگاه آشپزی رو توی درست کردن مرغ امتحان کنید خیلی خوشمزه بود البته من فقط بادام زمینی رو حذف کرده بودم .

 

پنج شنبه صبح صبحانه خوردیم و با خواهرم افتادیم به جونه آشپزخونه . خیلی بهتر شد . خیلی جام باز شد . خواهرم یک سری از کابینت هارو مرتب کرد بعدم وسایلی که روی اوپن چیده بودیم رو جمع کردو یه سریش رو گذاشت توی کابینت هام . فقط یه سریش موند که اونارو هم گذاشتم انتهای آشپزخونه . یعنی اینقدر الان با آشپزخونم حال میکنم که نگو . اصلا انگار انرژیه مثبت توی آشپزخونم اومده . خیلی خیلی بهتر شده . من خودم نه حوصله ش رو داشتم نه انگیزش رو که اینکارارو بکنم . اما خواهرم خیلی با حوصله هست . خلاصه یه سروسامونی به آشپزخونه دادیم و بعدم ناهار کوکو سبزی گذاشتیم . بعدم قلیون و میوه و اناری که خواهرم دون کرد برامون و خوردیم و بعدشم رفتیم خرید برای خواهرم . که در حین خرید یه انگشتر دیدم که با دستبندم ست بود که به احتمال زیاد برم بگیرم . احتمالا انگشتر نشونم رو که اصلا دوسش ندارم رو بدم و اونو بگیرم . بقیه طلاهامم یک سری هاش رو میخوایم بفروشیم و ماشین بخریم . انشالله که سود کنیم . ( نمیگم طلا گرون بشه بعد بفروشیم . فقط میگم که سود کنیم حالا به هر روشی که خدا صلاح بدونه . آمین ) شبم ساندویچ خوردیم مهمون خواهرم . بعدشم که قلیون و خواب...

 

جمعه : جمعه ها نمیدونم چرا دلم میگیره این همه . بعدم دلم میخواد گریه کنم یا به شاهتوت گیر میدم ! شاید به این خاطره که مسبب همه دلتنگی هام رو شاهتوت میدونم . اینکه منو آورده این گوشه شهر دور از مامانمینا و ماشینم که نداره و همش باید توی خونه باشم . شاید به خاطر اینکه باباش اونطوری برخورد کرد و الان من دلم میخواد برم خونه شون اما غرورم نمیزاره و اینکه بابای بنده خدای من رو اینطوری اذیت کرد حالا من برم خونشون ؟ تازه آقا خونه ی ما هم نمیاد . خلاصه مثل هفته ی پیش یه دعوا بینمون شد و بازم مثل دفه ی قبل رفت تلویزیون دید و من خوابیدم و ساعت 4 صبح اومد خوابید . بعد از اینکه درسم تموم شده بود هیچ وقت اینقدر جمعه ها برام اذیت کننده نبود . همیشه چون قرار بود فرداش برم مدرسه اذیت میشدم اما الان!

 

یکشنبه . رفتیم تهران برای فروش طلا اما پشیمون شدیم و گفتیم یکم صبر کنیم اگر چه نظر من روی فروش بود اما ... شاید قسمت نبوده .

 

چهارشنبه : شاهتوت میگه عمه م به مامانم گفته شاید تمشک انتظار داره دوباره پاگشاش کنین که خودش نمیاد خونتون ؟ شاهتوت هم گفته اره . خوب باید دعوتمون کنی . منم دعواش کردم که مرد حسابی تو که میدونی بابات نمیاد خونمون که من نمیام . گفت اصلن یادم نبود که بگم . عصری هم پیازچه اس داد که سلام بی معرفت خوبی؟ من براش نوشتم چرا من بیمعرفت ؟ خوبم شما خوبین ؟ گفت آخه نمیای اینجا . اس نمیدی ؟ منم گفتم خوب تو هم نمیای خونه ی ما . بعدم تو بگو بابات نیومده خونه ی پسرش رو ببینه یا جهیزیه منو ببینه اونوقت من بیام خونه ی شما ؟ ( خواستم بدونه مشکلم دعوت کردن نیست که اگر دعوت کنه میرم اما دیگه ازین به بعد فقط وقتی دعوتم کنن میرم) نوشت خوب تو کوچیکتری بیا به بزرگترت سر بزن . منم نوشتم که بابا خودش قهر کرده خودشم باید آشتی کنه . ( یادم نبود بنویسم من مگه بی احترامی کردم ؟ مگه توهین کردم چیکار کردم که بابات قهر کرده با من ؟ بعدم اگر من کوچیکترم باباتم از بابای من کوچیکتره چرا تو عروسی باش خدافزی نکرده بود و چرا به بابام زنگ نمیزنه ؟ اما نگفتم . دستام یخ کرده بود و اعصابم خورد شده بود ازین حرفش ) بعدم گفت شاید فردا اومدم بهت سر زدم منم نوشتم بیا . دیگه اسمس های بعدیش مثل همیشه که قربون صدقم میرفت محبت آمیز نبود . فدای سرم . قهر باشن . مگه توی این یک ماه چی شد قهر بودن ؟ نهایت اینه که نه میرم خونشون نه میان . فدای سرم . با خانوادم رفت و آمد میکنم . خلاصه که کلی اعصابم بهم ریخت . شامم یه کباب تابه ای خوشمزه درست کردم . جاتون خالی شاهتوت خیلی خوشش اومده بود اما من میترسیدم که دوست نداشته باشه که داشت خداروشکر .

 

پنج شنبه : برای ناهار میخواستم کوکو سیب زمینی درست کنم اما دیدم سیب زمینی هام کمه . ازونورم دیدم بادمجونایی که شاهتوت خریده داره خراب میشه واسه همین دوتا بادمجون برداشتم یکیش رو گذاشتم توی مایکرو اما هر چی گریل رو زدم یا روی نهصد وات گذاشتم اصلن کبابی نشد واسه همین روی گاز کبابیش کردم و ریختم توی مایه کوکو و سرخ کردم . اصلن خوب نشد . یعنی بدم نشد اما خوبم نشد متاسفانه . اما دیگه به زور خوردیم . بعدم زد به سرم اندازه دوبرابری که توی رسیپیه کوکی میکری بود برداشتم و کوکی میکری درست کردم . تقریبا از سه تا 6 سرش بودم تا درست شد . البته بد نشد اما موادش رو زیاد ریختم واسه همین خیلیم کرانچی و سوخاری مانند نشد . بعدم خواهرم اومد و رفتیم بازار طلای اینجا وانگشتری که دوست داشتم رو بازم دیدم و وقتی اومدم که بخرمش بسته بود . کل بازارای اونجا رو هم گذاشتیم زیر پا اما خواهرم طلایی نپسندید که بخره . دست از پا درازتر برگشتیم . شامم ساندویچ گرفتیم خوردیم .

شنبه: برای شنبه شب فسنجون درست کردم با گوشت خروسی که مادرشوهرم بهم داده بود . ما فسنجون رو شیرین میخوریم اما شاهتوت غذای شیرین دوست نداره و واسه همین من توش شکر نریختم اما شاهتوت میگفت یکمی ملسه و زیاد استقبال نکرد . خوب اینطوریم میشه دیگه چه میشه کرد ؟! شنبه شب شاهتوت وقتی خواب بود از روی تخت افتاد و سرش بدجوری خورد به میز . الانم با هم سرسنگینیم

دوشنبه : خوب از شنبه بگم که شب با  ساختن دوتا خونه تو بهشت با هم آشتی کردیم . راستش دعوامون سر همین بهشت ساختن بود . من میگفتم باید قبلش همدیگرو بقل کنیم و یکم اروم شیم و کم کم شروع کنیم به بهشت سازی اما شاهتوت یهو میبینی میاد میگه بیا شروع کنیم . یعنی پیش درامدش رو رعایت نمیکنه . خلاصه اشتی شدیم . برای دوشنبه شام میخواستم گلوله های سیب زمینی درست کنم . سیب زمینی رو گذاشتم روی گاز که شاهتوت زنگ زد دوستمینا دارن شام میان خونمون . منم که نه لباس درست و حسابی تنم بود نه خونه مرتب بود نه شام درست کرده بودم زودی چندتا تیکه مرغ گذاشتم بیرون که درست کنم و رفتم یکم اتاقم رو سروسامون دادم که یهو شاهتوت زنگ زد گفت که دوستمینا نمیان . انگاری حال مادرخانومش خراب شده رفتن اونجا . من دوباره مرغارو گذاشتم توی فریزر و رفتم سر غذای خودم . حدود 7تا سیب زمینیه کوچیک رو پختم یکم کره زدم و نم و فلفل و یه قاشق ارد نخورچی و یه قاشق پودرسوخاری و با گوشکوب برقیم کوبیدمش که چسبناک شد بعدم گوشت چرخکرده و رب و پیاز و نمک و فلفل رو با هم سرخ کردم و وقتی جفتشون سرد شد سیب زمینی رو ته دستم صاف کردم و گوشت رو گذاشتم وسطشو بستمش . بعدم تو روغن زیاد و داغ سرخ کردم که دیدم همشون باز شدن از هم . منم بقیه ش رو توی ماهیتابه به صورت کوکویی سرخ کردم . شاهتوت که اصلن فکر کرد کوکو ی سیب زمینیه . مزه ش بد نبود اما اونطوری که میخواستم نشد و منم شکست غذایی خوردم... خیلی ناراحت شدم وقتی غذام اونطوری که میخواستم نشد . کلی هم ظرف کثیف شد و کلی هم روغن مصرف شد . اما چون حوصله ی تمیز کاری نداشتم اصلن بیخیال شدم و رفتم خوابیدم .

 

سه شنبه : صبحش اتفاق خاصی نیفتاد فقط عصری دوست شاهتوت اینا زنگ زدن به شاهتوت که میخوایم بیایم خونتون واسه اما شام نمیایم . شب نشینی میایم . بعدش من زنگ زدم به زنش و گفتم برای شام بیاین که قبول نکرد . این دوستش همونیه که میگفت وقتی بچم به دنیا اومد چطوری سینه هاش به شیر اومده . یادتون هست که . حالا من با موبایل زنگ زدم خونشون و دارم دعوتش میکنم اونوقت اون جلوی شوهرش میگه جلوگیری هم میکنی ؟ برو دنبال بچه دار شدن و الان بچه دار نشین و ازین خزئبلات . منم بهش گفتم حالا اینارو ول کن برای شام بیاین . که گفت نه . دیگه یکم خونه رو مرتب کردم . آشپزخونه رو مرتب کردم . شام شاهتوت رو آماده کردم و بهش دادم خورد . خودم طبق معمول وقتی میخواد مهمون برام بیاد استرس میگیرم . هندونه بریدم که متاسفانه یکم زیادی رسیده بود و هیش کی هم نخورد . تخمه گذاشتم روی میز و چایی هم دم کردم که بالاخره اومدن . از در که اومدن تو دیدم همش از خونه تعریف میکنه . این خانوم طوریه که از همه چیز طوری استفاده میکنه که به نفع خودش و خانوادش بشه و به ضرر شوهرش . هی از بزرگیه خونه تعریف میکرد که یعنی چی؟ یعنی خونه ی خودشون کوچیکه . که من گفتم بابام پول پیش خونه رو داده . یک مقدار حرف زدیم و کلی چرت و پرت گفت و هی کلاس گذاشت و وقتی جهیزیم رو دید گشت دید سماور ندارم گفت سماورت رو نزدی به برق؟ که من گفتم نخریدم اصلن . مامانم میخواست بخره خودم نزاشتم . که گفت چرا ؟ سماور خیلی خوبه ؟ خوب وقتی چایی ساز دارم برای چی سماور بخرم ؟ از پرده هام خوشش اومد و تعریف کرد منم عکس یخچال و فریزرم رو که تزئیین کرده بودم نشونش دادم که گفت به شوهرم نشون نده مامانه من اینقدر پر نکرده بود فریزرم رو . اینا دو ساله ازدواج کردن الان بچشون یک سالشه . کلی هم بچه نق میزد و از شاهتوت هم میترسید . با من یکم اشتی شد اما . حالا بچه هندونه خورده همینطور هندونه هارو میریخت روی زمین یا تخمه ریخته بود زمین مامانه عینه خیالش نبود . خداروشکر فرشم مشکیه و زیاد مشخص نیست . منم خودم جمع کردم وسایل رو . کلی هم ظرف کثیف شد که دیگه حوصله نداشتم بشورمش و گذاشتمش برای فرداش . بعد جالبه دختره میگه شوهرم خیلی کشیده شده به سمت مادرش اینا من مطمئنم مامانش دعا گرفته براش . حالا میرم دنبالش ! میخواستم بگم به شوهرت بیشتر محبت کن که پشیمون شدم . میدونین انگاری زن و شوهر همش روبه روی هم هستن نه پیش هم . انگار همش منتظرن یه چیزی رو بزنن توی سر هم و امتیاز بگیرن... نمیدونم . خدا به راه راست هدایتشون کنه .دختر 68 ی و پسر 71 ی همینه دیگه

/ 16 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

سلام عزیزم چشممون روشن به اومدنت! توی همه عروسیا همچین چیزایی پیش میاد حالا که گذشته بهش فکر نکن و روزهای قشنگ زندگی مشترک رو خراب نکن همه اول زندگی ماشین ندارن که تو اینقدر در بندشی!البته وقتی آدم همه عمرش ماشین شخصی داشته براش سخته اما کرج تا تهران که مترو داره جمعه ها برید خونه مامانت ما برنامه جمعه هامون همینه برای همسری هم جا افتاده که جمعه ها خونه مامانم هستیم جمعه ها همینجوری خودش دلگیر هست توی خونه هم بمونی که بدتر!حتما شاتوت خان هم میره مغازه و تنهای تنها میشی؟!اگه نمیاد اشکال نداره یه روز تنها بمونه تو برو اونم میاد خیالت راحت!تنها بمونه بهتر از اینه که با هم دعوا کنید و قهر باشید پس بالاخره شما هم رفتید توی کار خونه سازی! [چشمک]اوایل سخته که باخواسته های هم آشنا بشید صبر داشته باش و با آرامش براش بگو چی میخواهی تا آماده بشی که چجوری لذت میبری مطئنن نمیدونه یا کامل آشنا نیست که پیشنوازی چقدر برای زن مهمه! خلاصه که روزای خوش اول زندگی رو با خاطرات گذشته خراب نکن مطمئنم که خیلی هم خوشگل شده بودی لباستم خوب بوده آرایشتم بهت میومده فقط چون خودت ناراحن بودی بنظرت خوب نبوده عکساتو بذاری معلوم میشه

حاج خانم

سلام تمشکی بابا دلمون تنگ شده بود عروس خانوم مااااچ گنده..... چه خوب روزانه هات رو نوشتی...همه پستت یه طرف دختر متولد 68 پسر متولد 71 یه طرف.... زود زود بیا دیگه

ئز

عزیزم شاهتوت بهت محبت میکنه؟ رابطتون چجوریاست ک و همش دپرسی؟!!!!!!!!! rominatodelboro.blogfa.com

اسکارلت

عزیزمممممممممممم خوشحالم اومدی و نوشتی. دیگه داشتم ناامید میشدم از اومدنت. خوشحالم که خوبی و همه چیز داره روال عادی میگیره.برا عروسیم زیاد فکرشو نکن. چون من که یادم نمیاد هیچ عروسی ای بدون بحث و ناراحتی باشه مهم اینه که الان خونه خودتونی[گل]

فاریا

سلااااااااااااااااااااام چطور مطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فاریا

ینی میخوای بگی از اون موقع دیگه خونه مامانت نیومدی؟ برم بخونم ببینم چی نوشتی تو

مرمره

یا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. پسر 71 دو ساله ازدواج کرده و یه بچه ی 1 ساله هم داره؟ وااااااای اصلا باور نمیشه چرا این هفتادی ها اینقدر زود ازدواج میکنن؟ هیچ کار دیگه ای تو این دنیا ندارن؟ درسی مشقی کاری ؟ میخواستم کامنت بذارم این خط اخر باعث شد مغزم متلاشی بشه اصلا

بهسا

مبارک باشه ایشالا به خوشی زندگی کنید و خوشبخت باشید تمشک جونم خدا رو شکر که عروسی گذشت و تموم شد امیدوارم عکسهات هم خوب بشن و خاطره هایی که دوستشون نداشتی زود کمرنگ بشن

مهسان

تمشک کجایی بس[گریه][گریه] از بس اودم نبودی دلم گرفت زود بیا دیگه .. راستی اجی یادت رفته منا لینک کنی ها اگه افتخار میدی بلینگ گلم دلم برات یذره شدههههههههه[دلشکسته]