یاد باد آن روزگاران یاد باد!

خوب من فکر کنم تا شنبه رو گفتم که چیا شد ! البته الان یادم نیست چیا شد نیشخند یکشنبه صبح بیدار شدم ( چه کار شاقی !‌) از صبح یادم نیست که چیکار کردم . چقدر بی مغز شدم من !‌ نیست من همه روزام تقریبا عین همه به خاطر همین به تفکیک یادم نمیمونه که بگم نیشخند 

فقط یادمه شام رو میخواستم خوراک لوبیا درست کنم و چون ملودی گفته بود که لوبیا قرمز خواص داره به خاطر همین یه پیمونه لوبیا قرمز ریختم و یه پیمونه لوبیا یه چیتی ! و با یکی دو قاشق رب و ادویه گذاشتم بپزه ! اما لوبیا چیتی قشنگ پخته بود اما لوبیا قرمز یکمی سفت بود ! دیگه منم بیخیال شدم و نمک و آبلیمو اضافه کردم و آوردم و با شاهتوت خوردیم . شاهتوت با پلو میخوره و من با نون میخورم! 

برای فردا ناهار شاهتوت هم کشیدم و خوابیدیم . 

یک شنبه صبح بیدار شدم و فوری ظرف های دیشب رو شستم ( معمولن میزارم برای ناهار میشورم ! نیشخند) و مشغول بافتن شالم شدم که یکی از دوستان قدیمیم که فامیلمونم هست گفت که میای بریم خونه اون یکی دوستمون ؟! منم گفتم بزار از شاهتوت بپرسم ! که شاهتوت گفت مشکلی نیست برو من میزنگم دلقک بیاد دنبالت و برسونتت . خونه دوستم توی کرجه !‌ هیچی دیگه الکی الکی یه ناهار خودمون رو انداختیم . 

حالا قضیه دوستام اینه که این فامیلمون دانشگاه یه شهری نزدیک تهران قبول شد و یک سال رفت اونجا خونه دانشجویی گرفت و چند تا دوست داشت .( این فامیلمون از من 7 سال بزرگتره ! ) بعد من که سال بعدش همون شهر قبول شدم این فامیلمون و من و یکی از دوستاش رفتیم یه خونه دانشجویی گرفتیم و من دو سال پیش اینا بزرگ شدم یه جورایی . بعد که درسشون تموم شد ، من با دوستای دانشگاه خودم دیگه صبح ها میرفتیم شهر دانشگاه و شب ها بر میگشتیم . چون کلن دو ساعت راهه بین شهرمو شهر دانشگاهم ! 

خلاصه که با فامیلمون قرار گذاشتیم و من فوری دوش گرفتم و حاضر شدم و رفتم پایی یه بسته شکلات و یه هوبی ( هابی؟!) برای نینی دوستم گرفتم و رفتیم خونه ش . ماشالله خونه ش قشنگ بود و در حد خودشون خوب بود . ساعت 3 رسیدیم اونجا ! 

دیگه ناهار برامون زرشک پلو با مرغ درست کرده بود . دخترشم دوسال و نیمش بود و هوبی که من براش خریده بودم کامل خورد . همش یاد گذشته میفتادم که با هم تو یه خونه دانشجویی بودیم و میتونم بگم یکی از بهترین سالهای عمرم بود . هنوز یک ربع نبود که رسیده بودیم که یهو شوهرش اومد و یه دسته سبزی دستش بود . شوهرش زودی اومد و رفت !‌ بنده خدا یهو دید خونش مهمونه ! سبزی هارو من و فامیل پاک کردیم و دوستم هم داشت ناهار رو آماده میکرد . البته قرار بود تدارک نبینه اما گویا چون من رفته بودم درست کرده بود ! 

ناهار رو خوردیم خیلی ناهار خوبی بود . کنارش بادمجون حلقه ای سرخ شده گذاشته بود و ذرت و نخود فرنگی و قارچ سوخاری و سالاد و زیتون پرورده و آب و دوغ و زرشک پلو !‌

ناهار تموم شد و جمع کردیم و ظرفارو شستیم و نشستیم به دیدن فیلم عروسیش . و چای خوردن . میوه هایی که برامون آورد پرتقال درشت و خرمالوی درشت و موز و خلاصه همه چیز تو خونش داشت . الان یکی سر زده بیاد خونه من دو تا دونه انار و مقداری سیب و کمی هم نارنگی دارم که به درد مهمون نمیخوره . اما اون از خرما گرفته و چیپس خرما و توت خشک شده انجیر خشک شده و خلاصه همه چی داشت ! (‌این دوستم کلن وضع مادی خانواده خودش زیاد خوب نبود اما انگاری شوهره وضعش خوبه ) و اینکه گفت کلن شوهرم خیلی دوست داره غذا شیک باشه . حتی اگر غذای ساده ست باید خوشگل و تزئیین شده و اینا باشه ! 

 

خلاصه حرف زدیم وساعت 6 شاهتوت اومد دنبالم و رفتیم . ولی خیلی روز خوبی بود . میخواستم تنبلی کنم و نرم که دیگه رفتم . یه بارم من دعوت میکنم . اما خوب باید یکم وضعمون بهتر بشه و بتونم تدارک ببینم ! 

مرغشم اینطوری درست کرده بود که چیده بود توی ماهیتابه و با ادویه و پیاز خلالی و با حرارت ملایم گذاشته بود خودش بپزه . دیگه سس مرغشم بدون رب بود ! خوشمزه بود اما من عشق رب هستم و ترجیح میدادم توش رب هم باشه نیشخند

از اونجا رفتیم خونه مادرشوهرو ازونجایی که دلقک منو رسونده بود همه شون میدونستند من کجا بودم و هی میپرسیدن و منم دیدم اینطوریه کامل توضیح دادم که کجا بودم و چی بود !‌

وقتی رسیدیم خونه مادرشوهر داشتن عصرونه میخوردن که شاهتوت نشست به خوردن و منم که سیر بودم یه لقمه خوردم فقط . 

بعد مادرشوهر بهم سوپ داد که توش تیکه های درشت مرغ داشت که من گفتم الان نمیخورم یکم بزار ببرم خونه بخورم ! بعدم اومدیم . همین !‌ قرار بود شام اونجا باشیم اما خوب شاهتوت که سیر شده بود و دیگه اومدیم خونه !‌

برای قردا ناهار شاهتوت فوری سیب زمینی خورد کردم و سرخ کردم و یه تن ماهی گذاشتم بیست دقیقه جوشید و بعدم ریختم توی قابلمه و با ادویه با سیب زمینی سرخ کردم و گذاشتم که شاهتوت فردا با نون بخوره . 

فرداش که میشد دو شنبه خودم ناهار سوپ خوردم و شام ماهیچه گذاشتم . اما دفه پیش خوشمزه تر بود ! این بار دیگه سرخ نکردم و اشتباه کردم !‌ البته که ماهیچه همه جوره خوشمزه هست اما دفه قبل بهتر تر بود ! 

شام خوردیم و یکمم برای فردا ناهار شاهتوت گذاشتم و باز اتفاق خاصی نیفتاد!‌

سه شنبه ناهار لوبیا خوردم و شام هم شاهتوت اول گفت کوکو سبزی درست کن بعد زنگ زد با دایی قرار گذاشتیم بریم خونه مامانم که بازی کنیم . و فقط ساندویچ میکرت رو بیار ! دیگه دستگاه رو برداشتم و حاضر شدم و شاهتوت اومد و رفتیم خونه مادرشوهر . اونجا هم من و شاهتوت شام رو آماده کردیم و خوردیم و هی به من متلک انداختند که چقدر میخوری (‌البته مثلن شوخی میکردن ) منم جواب دادم  که شاهتوت هم ازم طرفداری کرد . یه جا هم که شاهتوت گفت که اگر کارم تهران درست بشه میرم تهران زندگی میکنم که گفتم آخ جون ! پدرشوهر گفت   اِاِاِاِ دوست داری بری تهران ؟ گفتم آره نزدیک مامانم اینا میشم چرا دوست نداشته باشم . پدرشوهر گفت پدر خانومت 4 سال خونه داد اون دخترش و دامادش توش بشینند خوب بده شما هم بشینند . گفتم بابام همین الان 15 میلیون داده که پول پیش پسرت . گفت که 15 تومن کجا و اون خونه کجا (‌هی با خنده مسخر کردن )‌گفتم که ماشالله کلی هم به بابام قرض داره شاهتوت . یعنی حرصم گرفت . میخواستم بگم اولن به شما ربطی نداره ثانیا شما وظایف خودت رو انجام بده بعد به بقیه بگو !‌ واقعا متنفرم ازش . 

 

بعدم دیگه شام و میوه هم پرتقال آوردن خوردیم و دیگه اومدیم خونه مون . منم به مادرشوهرم تارف کردم که اگر کمک خواستی به من بگو بیام کمکت . آخه دخترش میخواست بره مسافرت ( خیار از شهر کارش برگشته ! ) که گفت نه مرسی کمک نمیخوام ! 

بعدم دیگه اومدیم خونه . ولی واقعا حرص خوردم و حالا باید یه جا جوابش رو بدم !‌که حسابی بسوزه . 

شبم خوابیدیم الانم در خدمت شما هستم !‌نیشخندماچ

شالم رو دارم میبافم ! زندگی هم که داره میگذره !‌همه چیز هم خوبه . مهم منو شاهتوتیم و ک.و.ن لق هر چی پدرشوهره بی شعوره .... حیف همون اول که وبلاگ میزدم گفتم برای پدرشوهر و مادرشوهرم اسم نزارم که اگر روزی شاهتوت اینجارو خوند نگه به پدرو مادرم توهین کردی اما باید اسمش رو میزاشتم جاروبرقیه بیشعور ! نیشخند

خدایا منو ببخش ! 

یه مهمونی به صورت خیلی نزدیک از بیخ گوشم گذشت . فامیل شوهر باز میخواستن خودشون رو بندازن خونه من ! البته دیشبم کم از مهمونی خونه من نبود . قارچ شستم خورد کردم . سوسیس خورد کردم و کمک شاهتوت کردم که اسنک درست کنه برای شام ! 

/ 24 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Eli

Tameshki koOjaei? Chera nisti? Yani kamrang shoOdi:-( zoOdi biya dg ama poOrang:-*

مرمره

کجایی تمشک جونممممم

مینا

سلام تمشکی. خدا بهت صبر بده با این پدر شوهر. خدا باورم نمیشه. بایییییییییییید یه جواب کوبنده میدادی نه بیدبی ولی تا بفهمه که حد خودشو نگه داره. بابای گناهی دختر داده مث دسته گل[قلب]جهاز داده پول پیشو داده واقعن که منتظرم زودتر یه چی بهش بگی و بیای برامون تعریف کنی[عصبانی][عصبانی][عصبانی].البته خودت بهتر از من میدونی چون شما دارین باهاش زندگی میکنی.

Eli

Tameshk joOni khoObiiiiiiii?!

Eli

:-(

ازاده

دوست خوب خيلي ارزشمنده.خيلي موقع ها بيشتراز خيلي ها كه نزديكترن دلسوزادمه تازه دوستي هاي قديمي خيلي ارزشمنده[قلب]عجب پدر شوهرگستاخيه[عصبانی]خدارو شكر كه بخير گذشت[نیشخند]. تمشك كجايييييييي چرا خبري ازت نيست[سوال][قلب]

ملودی

یاد باد ان روزگارانی که تمشکی اینجا بود...یاد باد[نیشخند] شوخی بی مزه ای بود ؟؟!!! ... خودم میدونم[خنثی] نیستی چند وقته ...انشالله هرجا هستی خوب و خوش باشی در کنار آقا شاهتوت این پیام رو بار دوم هست میفرستم فک کنم اولی نرسید[ماچ]

بانو سین

کجایی نیستی دختر؟؟ بیا یه خبری از خودت بده عزیزم!!

دیبا

تمشک جان من نمیخوام راجع به پدرشوهرت چیزی بگم ولی واقعا این جور افراد کفر آدمو در میارن[عصبانی] عوضش خیلی خوشحالم که میگی همه چی خوبه و میگی مهم تو و شاهتوت هستین[لبخند] واقعیتم همینه. این شما دوتا هستین که باید باهم خوب و خوش باشین. من همیشه به همسرم همینو میگم و به نظر من اینکه یه زوج علیرغم مشکلات زندگیشون یا قضاوتها و دخالتهای اطرافیان بتونن هوای همو همه جوره داشته باشن رمز موفقیتشونه و البته سدی محکم در برابر دیگرانه[قلب][گل][خداحافظ]