تولدت مبارک

سلام . خوب باید بگم که چهارشنبه تولد خواهرم بود . و قرار بود روز 5 شنبه یه تولد بگیره و همکاراشو یه سری دوستاشون رو که دختر و پسر هستند رو دعوت کنه ! به خاطر همین من 4 شنبه صبح زود با شاهتوت اومدم تهران . تا ساعت 9 خوابیدم و حدود ساعت یازده با مامان رفتیم کمی خرید کردیم . البته من مثل قدیما فقط نقش راننده داشتم !‌خریدارو گردیم و اومدیم خونه . کلی بادمجون پوست کندیم و سرخ کردیم برای کشک و بادمجون 

منوی تولد کشک و بادمجون و سالاد الویه و ژله و کمی هم ژامبون به عنوان مزه بود ! 

خلاصه بادمجونا رو سرخ کردیم و مامان کشک و بادمجون رو بار گذاشت بعدم سیب زمینی و مرغ بار گذاشت برای سالاد الویه برای حدود 35 مهمون !‌

ناهار هم بادمجون حسابی سرخ شده و گوجه سرخ شده خوردیم که اگر همسایه مون نمیومد وسط ناهارمون خیلی هم خوشمزه بود ناهارمون . 

قبلشم شست دستم با یه ظرف داغی سوخت و همش یخ میزاشتم روش و کلی هم میسوخت ! 

بعدم دیگه خواهری از سر کار اومد و سالاد الویه رو با مامان درست کردیم . شاهتوت اومد و شام سالاد الویه خورد و خوابید ! 

ما هم 4 تا پودر ژله باز کردیم و گذاشتیم توی یخچال که نیم بند بشه . وقتی نیم بند شد ( حدود سه ساعت بعد ) آوردیم بیرون و با چنگال هم زدیم و با قاشق ریختیم توی یه قالب گرد وسط خالی ! رنگارو کنار هم گذاشتیم و بعدم گذاشتیم یخچال برای چند ساعت که ببنده قشنگ . و ساعت 12 و خورده ای خوابیدیم . 

فردا صبحش که روز تولد بود پا شدیم و سالاد الویه رو تزئیین کردیم و بعدم ژله رو تو ظرف سرو برگردوندیم و تزئین کردیم ! بعدم نوبت کشک و بادمجون شد و اونم تزئین کردم و تمام . بعدم فرشا رو جمع کردیم و خونه رو یکم سرو سامون دادیم و دیگه شاهتوت اومد دنبالم و ساعت 5 بعدازظهر رفتیم خونه . آخه شاهتوت میگفت من هیچیک از مهمونا رو نمیشناسم و نمیمونم . شاهتوت کلن آدم اجتماعی ای نیست و دوست نداره جایی بره که آدمای جدید باشن !‌البته گفت چون همه دختر و پسر هستند نمیام اما کسایی توی اون مجلس بودم که با روسری و حجاب کامل بودن . البته مش.روب هم سرو میشد . با اینکه مامانم مخالف بود اما نخواست با آزاده مخالفت کنه . ماما وقتی کارارو کردیم و مهمون اومدن رفت خونه همسایه مون که توی مجلسشون هم نباشه . و اینطوری بود که من توی تولد خواهرم نبودم . 

خوب اون روز گفته بودم فامیل شوهر میخوان بیان خونمون . یه بهانه آوردن و نیومدن . دقیقا ساعت 10 شب خبر دادن که نمیایم . کلی چایی دم کرده بودم . 

البته من میدونستم امکان داره نیان . چون هی شاهتوت میگفت خربزه رو پاره کن و قاچ کن اما من نکردم . چون میدونستم امکان داره نیان و خربزه بمونه و خراب بشه . دیگه آخر سر رفتم لباس پوشیدم و آماده شدم و گفتم خوب خربزه رو ببرم که شاهتوت دعوا نکنه . دقیقا وقتی از وسط نصف کردم مامانش زنگید که نمیایم . منم یکم نق زدم که دیدی گفتم نبرم و تو گفتی ببر.  دیگه خربزه رو قاچ نکردم و گذاشتم توی یخچال !‌ بعدم خوابیدیم و صبحم که رفتم تهران ! 

حالا 5 شنبه عصر که اومدیم خونه شاهتوت گفت بزنگم مامانم بیاد خونمون که من نزاشتم . گفتم خسته هستم و میخوام بخوابم . حدود ده و نیم هم خوابیدم . بیشتر دلم نمیخواست حالا که نزاشته مهمونی خواهرم بمونیم خانوادش بیان ! بعد یهو خر گازم گرفت به شاهتوت گفتم به مامانت اینا بگو شام بیان ! بعد دیدم چیزایی که میخوام ندارم پشیمون شدم و گفتم نه بگو پس فردا بیان . بعد یادم افتاد پس فرداش که میشه شنبه سالگرد ازدواجمونه و شام میخوایم بریم بیرون گفتم نه نه نیان . پشیمون شدم . 

بعد از اون جمعه صبح شاهتوت رفت سر کار . منم بیدار شدمو پرده هارو بخار شور کشیدم و یکم کارامو کردم که شاهتوت زنگید مامانم اینا بعدازظهر میان خونمون . بهشون گفتم برای شام بیاین گفت نه بعدازظهر میایم !‌ 

خلاصه پاشدم یکم حاضر شدم و خونه رو تقریبا مرتب کردم و دیگه دو روز پیش گردگیری کرده بودم دیدم خاکی نیست و بیخیال گردگیری کردن شدم . آرایش کمی کردم و نشستم تا مثلن 6 و هفت بیان که شاهتوت هم باشه !‌ یهو دیدم ساعت 6 یکی در میزنه فهمیدم اونا هستند . رفتم درو باز کردم . میخواستم تاپم رو عوض کنم که دیگه نرفتم . ( مادرشوهرم همیشه منو با بلیز نسبتا آستین بلند و شلوار گشاد و بلند و روسری یا شال دیدن چون شاهتوت دوست داشت جلوی باباش روسری سر کنم (‌فکر کنم باباشو شناخته که مشکل چشم داره قهقهه شوخی میکنم )  خلاصه دیگه با تاپ موندم . 

بستنی و سس مایونز و قرمز و کمی عسل برامون آورده بودن که تشکر کردم و بستنی رو گذاشتم توی فریزر و اصلن یادم رفته بیارم براشون ! خنثی

با شربت و خربزه و تخمه و چای پذیرایی کردم . دیگه وسطاش شاهتوت اومد و دوش گرفت و یکم پیش ما نشست و طبق معمول دیگ غیبت رو بار گذاشتیم و کمی از اینور و اونور گفتیم و هی میگفتن تو چرا نمیای که من گفتم شوهرم تولد خواهرم نموند . کلن هیچ جا نمیاد . الانم که شاهتوت منو نمیاره خونتون !‌

یکم نشستیم و دیگه رفتند ! به شاهتوت گفتم مامانت اینا رو برسون که قبول کرد و رسوندشون . 

اینم مهمونی که خداروشکر از سرمون گذشت . البته من گفتم شام بمونین یه چیزی دور هم میخوریم که قبول نکردن . و اینم شد دیروز ما . 

شاهتوت وقتی میره آژانس خیلی خسته میشه ! دیگه میاد خونه یه کلمه حرف هم نمیشه باش زد ... خدایی هم کار رانندگی سخته و اینکه صبح زود یعنی اسعت 5 صبح میره . خدایی سخته اما منم دل دارم . صبح تا شب تو خونه هستم و وقتی میاد هیچی نمیتونم بگم . 

مثل پریشب که گفت خربزه بیار بخورم گفتم خستم تو بیار . گفت وظیفه ی تو هست بیاری ! خوب منم به غرورم بر خورد وقتی خونه بابام دست به سیاه و سفید نمیزدم و گفتم خیلیا به وظیفه شون عمل نمیکنند ( میخواستم خودش رو بگم که هر کاری میکنه پول درست و حسابی در نمیاره الان حدود دو سه میلیون به خودم بدهکاره و دو سه میلیونم به مامانمینا اما دیدم بگم شروع میکنه به دعوا کردن ! ) گفتم مثل بابات که خیلی از وظایفش رو انجام نداد ! دیگه شاهتوت قاطی کرد و داد زد بابام به من چه ربطی داره . اصلن بابام غلط کرد که وظایفش رو انجام نداد نیشخند منم دیگه کش ندادم و گفتم پس به من نگو وظیفته !‌ 

دیگه کش ندادیم وگرنه منم اگر مثل مامانش بودم قهر میکردم نیشخند

چون مامانش دیشب گفت هنوز با بابا قهرم !!!‌اوف چه دلی دارن اینا ! پدرشوهرم هم رفته بود جاده چالوس ! با کی و چطوری معلوم نبود ! 

عید هم انگاری عروسی خواهرشوهره !‌ دامادشون گفته عید عروسی میگیرم ! حالا دیگه نمیدونم ! باید لاغر شم و لباس بگیرم . ولی خداروشکر که عروسیشون رو اینجا میگیرن و شمال نمیرن . البته امیدوارم فک و فامیلاشون پا نشن بیان خونه ی ما !‌

الانم شاهتوت زنگید گفت ماشین دوباره خراب شده ! کلافه

عکسا توی اینستاگرامم هست . کامنتا رو هم برسم امروز تایید میکنم . 

بوس بوس بای 

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملودی

خیلی قشنگ بودن . چقدر تزیین کشک بادمجون قشنگ و ماهرانه بود .[دست] تزیین ژله هم عالی بود . چه ایده خوبی . من یادم میمونه.

مینا

سلام تمشک جون.تولد خواهرت و سالگرد ازدواحتون مبارک.وای من که حای تو بودم خیلی دلم میخواست تو جشن باشم .

مهتاب

طرز تهیه تیرامیسو رو برات گذاشتم

شکلات

عزیزم آیا نظرم ارسال شد؟ با موبایل مینویسم.خداکنه برسه.

نفیس

تولدخواهرت مبارک[ماچ] سالگرد ازدواجت هم مبارک[ماچ] میزبانی ازقوم شوهردرآینده نزدیک هم مبارک اصن مبارکتر[چشمک] [نیشخند][نیشخند][نیشخند] [قهقهه][قهقهه][قهقهه]

خانم خونه - تبسم

اخي نموندي تولد خواهرت - چقدر حيف - به نظرم خيلي خوش ميگذشت. كلي هم كه زحمت كشيده بودي خسته نباشي چقدر خوب كه قهر نميكني با شاهتوت - فكر كنم اينجوري وابسته اش ميكني - ولي من كه تند تند قهر ميكنم [نیشخند] و خيلي بده چون محمد عادت كرده انشالله كه يه كاره خوب پيدا كنيد و شاهتوت مجبور نباشه با ماشين كار كنه

سهیلا

سالگرد ازدواجتون مبارک بانو. راستی تزییناتتون خیلی خوشگل بود . من که تا دیدمشون دلم کشک بادمجون خواست ...

ازاده

تمشك بانو تولد خواهرت مبارك خسته نباشيد منظورم تو و مامانته[گل]عجب صبري داري يعني تولد باشه اونم خواهر اون وقت ادم نره[متفکر]....ماشين نو بخريد به اميد خدا هر چه زودتر[گل]

نسیم

گفتی ساعت 5 برگشتیم خونه ...تولد نموندم...وا رفتم.....عیب نداره دوستم...اغلب این آقایون یه گیرای بیخودی دارن دیگه... خدارو شکر مهمونی به شام و اینا نکشید که خسته شی[چشمک] امان از این ماشن شاهتوت خان

دیبا

تولدت خواهرت مبارک تمشک جان[گل] اگه تونستی عکسارو بذار اینجا ماهم ببینیم معلومه خیلی خوشگل شده بوده تزیینات[دست]