آزی نامه 6

خوب تا اونجا گفته بودم که شهرام دست آزاده رو شکوند و ازونورم ما بردیمش پزشک قانونی و بعدم اومد خونه ی ما و شهرامم همینطور میرفت خونه ی خودشون یعنی خونه ی آزاده و شهرام که خونه ی بابام بود . حالا خواستم اول یه چیزی رو توضیح بدم بعد بقیه داستانو بگم ...

 

شاید شمام مثل من براتون سواله که چرا شهرامی که خودش به آزاده گفته با مهدی رابطه داشته باش و حتی بهش گفته برو و رابطه جنسی هم داشته باش و من مشکلی ندارم چرا حالا آزاده رو کتک میزد ؟

خوب شاید دوتا دلیل داشت .. اول اینکه آزاده بعد از یه مدت که با مهدی اسمس بازی میکرده و گاهی هم تلفنی حرف میزده و حتی اگر باش بیرون میرفته که همه رو هم شهرام اطلاع داشت ( اسمس هاش رو خوندم که به آزاده گفته بود برو خونه ی مهدی و من مشکل ندارم و این حرفا ) بعد از مدتی آزاده میخواسته رابطه رو تموم کنه ! میدونم بیشترتون اون دلهره ها و انتظار های شیرین رو کشیدین . خوب مطمئنن وقتی آزاده با مهدی رابطه ای ( منظورم دوستی هست ) رو شروع کرده مطمئنن لذت هایی هم برده .. همین لذت اسمس بازی کردن و آشنا شدن با یه مرد جدید ... بعدش دیده که فایده ای نداره و شاید مهمتر اینکه آینده ای برای این رابطه نیست جز آبروریزی و رسوایی برای همین خواسته که رابطه رو تموم کنه ! حتی به من گفت که یک بار هم که مهدی زنگ زد گوشی رو دادم شهرام جواب بده که مهدی بیخیال بشه .. اینطوری میشه که با شهرام تصمیم میگیرن که رابطه مهدی و آزاده تموم بشه .. آزاده میگفت وقتی که هنوز پای مهدی وسط کشیده نشده بود وقتی به شهرام نق میزدم که چرا با دختر دوستی و چرا با فلانی میری بیرون حرفی نداشت اما وقتی پای مهدی به ماجرا باز شده بود دیگه میگفت تو خودتم با کسی هستی ... وقتی با مهدی تموم میکنه باز هم به شهرام سرکوفت میزده که چرا هنوز با مرمر هستی و تموم کن و شهرام هم هر دفه بهانه ای میاورده و ادامه میداده .. اما موضوع ازونجایی شروع میشه که مهدی دست از سر آزاده بر نمیداره .مهدی که اوایل از همه جا بیخبر بوده کلی آزاده رو پس میزنه اما خوب میدونیم که زنها گاهی شیطان میشن مخصوصا که مردی مثل شهرام میخواسته مهدی رو با نیت قبلی به زندگی آزاده باز کنه واسه همین آزاده و شهرام برنده میشن و مهدی به آزاده روی خوش نشون میده اما ازونجایی که مهدی پسر خیلی خوبی هست آزاده رو به منجلاب نمیکشه و فقط رابطه ای در حد دوستت دارم گفتن میمونه ... مهدی که ماجرای زندگی آزاده رو متوجه میشه دیگه دست از سر آزاده برنمیداره . خوب کسی که تا الان دوست دختر نداشته وقتی مزه اش رو چشیده نمیتونه ترک کنه مضاف براینکه مهدی آزاده رو دختر ساده ای میبینه که راحت میتونه بهش اعتماد کنه برای همین باز هم رابطه ی آزاده و مهدی شروع میشه اما این بار شهرام نمیدونسته ... یعنی فقط وقتی سرکار بودن با هم تلفنی یا اسمس بازی داشتن . این بگم آزاده توی یه شرکت  دولتی کار میکنه و توی شرکتشون هم تابلو نکردن خودشون رو . یعنی یک رابطه ی سالم ( خیلی برام مهمه که این سالم بودن رو با تمام وجود حس کنین و باور کنین ... البته سالم که نمیشه گفت من میخوام بگم که رابطه ی جنسی بینشون نبوده )

شهرام نمیدونسته که آزاده با مهدی هنوزم رابطه داره و خوب آزاده هم بیشتر وقت ها اضافه کاری میموند . هم به خاطر درامدش هم اینکه وقتی اضافه کاری میموند میتونست یک مقدار از مسیر رو با مهدی بیاد خونشون و یکی دیگه از دلایلش این بود که وقتی دیر میومده خونه دیگه مجبور نبوده کثافت کاری های شهرام رو جمع و جور کنه و تو خونه یه نفس کار کنه . یه جاضری درست میکرده و بعدم میخوابیده  و توی همین گیرو دارو اضافه کاریا شهرام متوجه موضوع میشه و به آزاده شک میکنه ... تمام حرفشم این بوده که اولن چرا به من نگفتی رابطه داشتی ثانیا تو که خودت با مهدی بودی چرا به من میگفتی با مرمر بهم بزن . یعنی باز هم غیرتش نبوده که آزاده رو کتک میزده بلکه به خاطر این میزده که چرا شهرام رو دور زده !!! که اسمساش بود که به آزاده گفته بود که حالا که با مهدی بهم زدی برو با همکارای دیگت دوست شو .. با همکارای مجردت رابطه برقرار کن . اصلن برو سکس داشته باش فقط به من بگو که رفتی ... !  

 

خوب چند روز بعد از ماجرای شکستن دست آزاده مادر شهرام که اتفاقا شهرام خیلی روش حساس بود زنگ زد خونه ی ما و با مادرم صحبت کرد و گفت که از هیچی اطلاعی نداشته و خواست که بیاد خونه ی ما . اول مامان قبول نکرد اما بعد من بهش گفتم چرا میگین نه ؟ بزارین بیان خار بشن . به دست و پامون بیفتن . بزار اینقدر بیان  وبرن تا بفهمن دنیا دسته کیه .. و اینطوری به مادرش اجازه دادیم بیاد خونمون ولی هنوز از پدر شهرام خبری نبود که بیماری رو بهانه کرده بودن و گفته بودن بهش هیچی نگفتیم !! یعنی باباش نفهمید آزاده که حداقل هفته ای یک بار زنگ میزد و با پدرشوهرش صحبت میکرد الان ازش خبری نیست کجاست ؟!

مادرش + خواهر و شوهر خواهر شهرام اومدن خونمون و من و شاهتوت هم 5 دقیقه بعد از اونا رسیدیم خونمون . اول یکم نشستیم و حرفای معمولی زده شد و انگاری مادر شهرام انتظار داشت شاهتوت توی اون مجلس نباشه و البته اینم بگم که بابام هنوز نرسیده بود . من که دیدم بحث ها داره جدی میشه به شاهتوت گفتم بره توی اتاق و دخالتی نداشته باشه خودمم براش میوه بردم و شیرینی و اومدم بیرون پیش مادر و خواهرم ...

اول خیلی آروم شروع کرد که خوب آزاده جان بیا خونه ی ما ! چرا حتی اسمس و تلفن رو برای شهرام قدغن کردی ؟ شهرام هنوز دوستت داره... بیا خونمون . مامانم بهش گفت آزاده نمیتونه غذا بخوره و ما خودمون کمکش میکنیم توی کارای روزمره ش ... مادرشهرامم گفت خوب من خودم غذا بهت میدم . خودم میبرمت حمام ... چرا خودت رو تو خونه حبس کردی ! بیا خونه ی ما . شهرامم دلش برات تنگ شده .. که دیگه آزاده که تا اون موقع هیچ بی احترامی نکرده بود به مادر شهرام شروع کرد به حرف زدن و  با بغض  و گریه حرف میزد و کاملا مشخص بود که خودش رو کنترل میکنه که توهینی نکنه به شهرام و خانوادش ... و گفت که پسرت دسته منو شکونده حالا دلش برای من تنگ شده ؟ وقتی منو با وقاحت تمام میزد دلش برام  تنگ نشده بود ؟ که دیگه وقتی مادرشهرام دید از آزاده ی عاشق فقط یه زن مونده با کلی کینه و نفرت میخواست بلند بشه و بره  .. آزاده گفت باور کنین اگر میدونستم پدر و مادرم اینطوری هوامو دارن همون ماه اول از شهرام جدا شده بودم .. دیگه مادر شهرام داشت بلند میشد بره که پدرم اومد و یک بار هم بابام شروع کرد صحبت کردن .. مادر شصت ساله شهرام داشت سکته میکرد که من براش آب بردم و خودش قند ریخت توش وخورد .. دیگه دخترش بهش گفت که زشته الان بریم و به حرف آقای تمشکیان ( اول فامیلیمو نوشتم . نیوش عزیز بهم گفت که درستش کردم نیشخند فدات بشم نیوشا جان مرسی ماچ) گوش کن .. دیگه بابا گفت ...

وقتی که ما میخواستیم با خانواده شما صجبت کنیم آقا شهرام به آزاده اصرار میکرد که پدر و مادرت به مامانم اینا زنگ نزنن . و اینکه ما کلی هوای پسرتون رو داشتیم چه مادی چه معنوی ... همه جوره ... اما پسرتون نمک خورد و نمک دون شکست !

دیگه اینجاها مادر شهرام به گریه افتاد ...

شهرام خیلی مامانم رو جلوی خانوادش و همین خواهرش کوچیک کرده بود .. مامانمم به مادر شهرام گفت شما فقط دوتا چیز یاد پسرتون دادین ( کسانی که شمالی هارو بشناسن میدونن شمالی ها عاشق بچه هاشون مخصوصا پسراشونن و خیلی بهشون بها میدن . پدر شهرام همیشه شهرام رو به اسم آقا شهرام صدا میکرد حتی جلوی ما ) یکی شکمش براش مهمه و یکی اینکه فقط میگه من ! یعنی انگار فقط خودش توی دنیا هست ... مادر شهرام گفت مرسی .. مچکرم ازتون .. خیلی ممنونم .. یعنی این حرف برای مادرشهرام که شهرام رو خدا میدونست پتکی بود .. دروغ نمیگم .. لذت بردم اون روز .. لذت بردم ... از خورد شدنشون جلوی خانوادم لذت بردم .. مامانم انگار عروسی گرفته بودن براش ... یعنی اگردو روز تاریخی تو نزدگیم بود یکیش روز جشن عقدم بود و یکی اون شب که گریه مادرشهرام رو دیدم !!

دیگه بلند شدن و رفتن و موقع رفتن مادرشهرام خواهرم رو بغل کرد و کلی گریه کرد و به من میگفت نزار آزاده تو خونه بمونه و ببرش بیرون . در صورتی که ما همون هفته سه روزش رو بیرون بودیم .... ناهار و شام و بستنی ووو کلن به خاطر روحیه آزاده همش میرفتیم بیرون و مامانم اینا هم از هیچی براش دریغ نکردن خدایی ...

لذت اون شب هیچوقت از بین نخواهد رفت !!!

 

/ 10 نظر / 3 بازدید
محبوبه

خدا رو شکر که حدداقل آزاده از لحاظ خانوادگی ساپورت بود و راستی الان دستش بهتره ؟

پدی شیت ویت

درووووووود من اومدم بگم که خوندم اما دقیقا نمیدونم چی بگم کار هیچکدوم رو نمیپسندم نه شهرام نه آزاده مسلما کار شهرام باعث و بانی کار آزادس اما بازم دلیل نمیشه آزاده رابطه داشته باشه جدا میشد و .... همین

فاطمه

چقدر خوشحال شدم دلم خنک شده [نیشخند] حالا خواهرت بازم میخوان با شهرام زندگی کنن؟؟؟ [ماچ]

عسل

کاملا حست و راجع به مادر شهرام اون حرفای اون روز که بهش زدین درک کردمو دم پدر و مادرت گرم

نیوش

خواهش میکنم عزیزم [ماچ][گل]

خانومه:)

آخیییییییییییییش دلم خنک شد[نیشخند]

خانم خونه

فكر نميكردم توي روزهاي نزديك عروسي ديگه زندگي نامه بنويسي [ماچ]

مهتاب

اصلا دلم خنک نشد! کم بوده براشون! یعنی اینقدر کفریم از دستشون که اگه گیر دستم بیفتن ریز ریزشون میکنم!!!! کار آزاده جون رو هم درست نمیدونم اما آدم توی بعضی شرایط کارایی میکنه که بعدا متوجه اشتباه بودنشون میشه الان دستش خوبه؟

مهرسا مستقل

یه خونواده از دم مریض بودن اینا! اشک تمساح!!!![سبز]

حسن کچل

دلم میخواد بیای بنویسی شهرام به گه خوردن افتاد و آدم شد دلم میخواد بگی گورشو گم کرد و رفت مرد تا این حد پست ندیدم که بتونه دست رو زن بلند کنه و واقعا مادرش با اون بچه تربیت کردنش ریده ببخشید اینجوی میگم اما واقعا از دست کل خانواده اش کفریم