ارسال مطلب جدید

سلام . خوبین ؟ منم خوبم . 

دیروز صبح داشتم لوبیا میشستم که انگاری لوبیاهایی که خرابه و میاد روی آب ریخته بود توی ظرفشویی و باعث شد که ظرفشوییا گیر کنن و کلی آب توی ظرفشویی گیر کرد !! منم که دیدم نمیشه اینطوری کم کم ظرف هامو شستم و یه پیمونه برنج هم برای شاهتوت شستم و غذامو گذاشتم و منتظر شدم تا شاهتوت بیاد و ظرفشویی رو درست کنه . شاهتوت که اومد با اینکه دید کلی آب توی ظرفشویی هست قسمت پایینه ظرفشویی ( نمیدونم اسمش چیه ؟ همونی که توی کابینته و توش آشغالا گیر میکنه ! ) رو باز کرد و کلی آب با فشار ریخت بیرون فقط شانسی که آوردم یه لگن زیرش گرفته بودیم . بله کلی آت و آشغال گیر کرده بود اونجا و بعد از شستشو مشکل حل شد خداروشکر  . بعد از تمیز کردن آشپزخونه با کمک شاهتوت خان ناهار رو نوش جان کردیم و بعدم شاهتوت یکم خوابید و منم رفتم یه دوش گرفتم و موهامم یکم ماسک مو گذاشتم ( روش نوشته دقایقی روی موهاتون باشه من نمیدونم دقیقا چند دیقه لازمه ؟ ) بعدم اومدم زودی حاضر شدم  که با اشهتوت برم مغازه . ( چند روز پیش از روی بیکاری چتری هام رو کوتاه کردم . در حدی که تا روی ابروهام میاد . کلن زمان مجردی همیشه موهام کوتاه بوده یا اگرم بلند بود میریختم توی صورتم . بعد از ازدواج ناخوداگاه خانومانه شدم و موهام رو بیشتر میزاشتم تو یا نمیریختم تو صورتم اما چندی پیش پشیمون شدم . من هنوز جوونم و باید زیبا باشم . حتی اگر شوهرم بخواد من خوشگل نباشم . وقتی اون خودش تیشرت های تنگ میپوشه و به خودش میرسه چرا من نرسم ؟ ) خلاصه موهامو بیختم توی صورتم اما چون عجله ای شد نشد که خیلی بهش برسم بعدم رفتیم خونه مادرشوره یه سر . ( شاهتوت گفت یه سر بریم ) وقتی از ماشین پیاده شد باد میومد و موهام یکم بهم ریخت . وقتی پیازچه منو دیده قیافش رو یه جوری کرده که یعنی چرا اینطوری کردی . منم گفتم چیه موهامو کوتاه کردم دیگه ( انگار باید از خانوم اجازه میگرفتم ) هنوز ننشسته بودیم که خواهر شوهر میگه راستی تمشک بافت خریدم . بعدم آورده دیدم . میگه 80 خریدم قراره 50 تومنش رو بابا بده ( اینا حداقل روزی 10 تومن پول تو جیبی میگیرن و خریداشون رو خودشون با پول تو جیبیشون میکنن . معمولن اینطورین ) یعنی تو یه ماه هم پالتو خریده هم مانتو . منم تبریک گفتم . بعد حرف از شب یلدا شد که مادرشوهر گفت مام شام میایم ! نمیدونم والا امروز میگن میایم فردا میگن نمیایم . بعد نمیدونم چی شد که من گفتم شاهتوت گفته به بابام میگم آجیل بخره که همین خواهر شوهر میگه چیییییی ! بابام پول نداره ! گفتم بابات خیلی هم پول داره . تو یه ماه برای دخترش هم پالتو میخره هم بافت . میگه خوب من دخترشم باید بخره . گفنم بخره . من نگفتم نخره . گفتم پولداره پس میتونه یه کیلو آجیل برای ما بخره . میگه نه بابام پول نداره . ما داریم میایم مهمونی خودمون آجیل بخریم . گفتم خوب عموتون هم میخواد شب یلدا تا ماهیه شب یلدا رو هم برای عروسش بخره چه برسه به میوه و آجیل و اینا . میگه اون پولداره ما نداریم . گفتم ئه ؟ بابات خیلی هم پولداره . تازه عموتون پرده های خونه ی عروسشم خریده . گفت نه بابای تو پولداره که چهل میلیون جهیزیه داده بابای من پول نداره . گفتم بابای من اصلن هم پولدار نیست . خلاصه که آخرش گفت اصلن به من چه بخره  . گفتم خوب از اول اینو بگو با اعصاب منم بازی نکن .همه این حرفا با خنده بود اما همش از ته دل و با حرص بود . ( عموشون برای عروسش هم ماشین لباسشویی خرید هم پرده هم تی وی هم یخچال هم خیلی چیزای دیگه . ) بعدم مادرشوهر گفتم بابا گفته زشته ما شام بریم خونه شاهتوت اینا بقیه بعد شام بیان ! من چیزی نگفتم اما شاهتوت گفت نه بابا زشت نیست و اینا . من گفتم دایی اینا فقط سه نفرن مشکلی نیست بیان اما عمه و اون یکی دایی هم بخواد بیاد دیگه خیلی زیاد میشیم . سخته برای من . دیگه مادرشوهر گفت من برنج میدم بهتون . گفتم نمیخواد من خودم برنج دارم . اگر تموم شد بعد میای ازتون میگیریم . که گفت نه من برنج میدم . چند نفریم . گفتم ده نفر میشیم گفت من ده تا برنج میدم . گفتم نمیخوام . اما همه کاراشون زوریه !!  آجیل رو هم احتمالن بندازن گردن داییه . کلن گیر دادن دایی بیاد که خودشون آجیل نخرن ! هر سال دایی میخره انگار . تازه آقا شاهتوت میگه میخوایم ماهی بدیم بهتون !!! تعجب  امان از دست این شوهر !! بعدم یکم نشستیم و دیگه بلند شدیم بریم مغازه . مادر شوهر یه بیسکوییت ( ازین پتی بور ها ) آورده باز کرده نصفش رو با چاییش خورده البته به مام تارف زدها اما من نخوردم . بعد بقیه ش رو با یکم خرما که دخترش میگفت مامان اینا رو رد کن بره من میخورم جوش میزنم ریخته تو کیسه و داده که من ببرم خونم . خیلی زشته وقتی یه چیزی رو نصفه خوردی بدی به یکی دیگه !! دهنی نبودا اما خوب .. نصفه بود . به شاهتوت که میگم زشته مامانت بیسکوییت نصفه ش رو میده به ما ( قبلن هم اینکارو کرده بود ) میگه از رو سادگیشونه !!! گفتم خوبه . به ما که میرسن ساده میشن . 

آب نارنجم خودشون گرفته بودن . البته من بهشون گفتم آب پرتقال گیری داغ میکنه . باید هر 2 دیقه یه بار بهش استراحت داد گفت نه مشکلی نیست من خودم گرفتم . یکمم داد من بدم به مامانم و یکمم داد به خودم . 

وقتی رفتیم مغازه  چون شاهتوت باید میرفت یه جای دیگه و کار داشت و احتمالن تا دیروقت اونجا بود من باز رفتم خونه مادرشوهر چون میترسم خونه مون تا ساعت 11 اینا تنها باشم ! باز رفتیم اونجا و داشتن خانه.ای رو.ی تپ.ه ( نمیدونم اسمش همینه یا نه . همین فیلمی که شمالیه ) میدیدن که یه بچه توش بود . یه بچه کوچولو که دزدیده شده بود . بعد شروع کردن . که ما بچه میخوایم . زنداداش بچه بیار ! مادرشوهر میگه بابا گفته تمشک یه دوقلو بیاره من یکیش رو میارم خودم بزرگ میکنم . لعنت به این مغز من که همون موقع کار نکرد بهشون بگم بابا قولایی که برای عروسی داده بود رو عملی نکرد !! حالا واسه بچه قول میده !! 

تا اینکه ساعت 11 شاهتوت اومد و ما اومدیم خونمون . شام هم نخوردیم . 

توی راه به شاهتوت میگم دیدی خواهرت بافت خریده هشتاد تومن ؟ میگه چیکار کنم ؟ میگم هیچی . همینطوری گفتم ... 

که دیگه اومدیم خونه . راستش تمام مدت حس اینکه من خیلی خنگم و خیلی خرم توی ذهنم میچرخید ... همش یه چیزی بهم میگفت تو این همه جهیزیه داری . بابات پول پیش خونه رو داده این همه برای شوهرت احترام قائلی . این همه خرج نمیکنی این همه کوتاه میای اما بازم شاهتوت تا یه بار میخوای بری خونه مامانت تا یکم خونت نا مرتبه کلی نق میزنه سرت !! 

اینقدر اعصابم خورد بود که دیدم ساعت 12 شب از یخچال یه چیزی پیدا کردم و دارم با حرص میخورم !!! 

بیخیال خوردن شدم و رفتم پیش شاهتوت که بخوابم که بهش گفتم اعصابم خورده . گفت چرا ؟ گفتم نمیگم . بگم باز میگی نق میزنی .. دیگه کم کم زخم دلم باز شد و شروع کردم به گفتم . به اینکه خواهرت رو ببین . اونوقت منم ببین . گفت چیکار کنم خوب ؟

دیدم نمیتونم پا شدم اومدم توی پذیرایی و شروع کردم به گریه کردن  . شاهتوت گفت چی شده ؟ کجا رفتی . دیدم اون بنده خدا هم میخواد ساعت 5 صبح بیدار شه بره سره کار واسه همین بیخیال شدم و رفتم توی اتاق و گفتم .. که قدر منو بدون . خواهرت همین امسال بیشتر از صد و خورده ای پول لباس داده اما من توی این سه سالی که زنه تو هستم نصف این پولم ندادم . گفت چیکار کنم ؟ خوب ندارم . در نمیاد . واسه چی ساعت 5 صبح پا میشم میرم سر کار ؟ گفتم حالا که نداری حداقل قدر منو بدون . تا میخوام برم خونه ی مامانم کلی نق نزن . تا یکم خونه نامرتبه ایراد نگیر . ببین که منم دارم با نداریت میسازم . قدرم رو بدون !

بعدم دیگه گرفتیم خوابیدیم و کم کم و ریز ریز داشتم نق میزدم که من تا آخر عمرم بابات رو نمیبخشم . اصلن تا حالا شده بابات بیاد بهت بگه اگر پول میخوای بهت بدم ؟ گفت نه ! گفتم اما بابای من بارها گفته . با اینکه خودش نداره یا شاید کم داشته باشه اما هزار بار گفته که اگر کمک میخوای به من بگو . پول لازم نداری . تا حالا بارها مامانم خواسته بهم چیزی بده و قبول نکردم . التبه که خیلی وقتا هم به زور بهم داده . بعدم بهش گفتم من از مامان و بابات نمیگذرم . هیچ وقت . بابات گفت من خرج عروسم رو میدم !!

دیگه خیلی کشش ندادم . اما تو دلم گفتم خدایا میسپرمشون به خودت . خودت جوابشون رو بده . بعدم به شاهتوت گفتم این بار مامانت یا بابات بگن که من خرح بچه تون رو میدم بهشون میگم بابا قولایی که برای عروسی داده بود رو عملی نکرد !! الان دیگه پیشکشش ! بله .

دیگه شاهتوت یکم خوابش نبرد اما من با گریه یواشکی خوابیدم . دلم پر بود . انگار تمام کمبود ها داشتن میزدن بیرون  میدونم الان خیلی هاتون میاین میگین چرا اینقدر حسودی چرا اینقدر خودت رو اذیت میکنی . ما بد تر از تو بودیم و اینا .. اما واقعا اینا توی دلم مونده . هر کاریم میکنم نمیره بیرون . چون هر روزی که میرم اونجا به جای اینکه قبول کنن کم و کاستی هاشون رو زخم زبون هم میزنن و حالا هی بچه میخوان ! اه اه .

حداقلش اینه که پدرشوهر من وقتی بهش میگفتیم پسرت نرفته خدمت گفت من خودم خرج عروسم رو میدم . اینم بگم شمام اگر توی سه سال عروسی کردن شوهرتون در حد تعداد انگشتای دستتون خرید نکرده بود همین حس الان منو داشتین . خوب اون سنش کمه و من رو حرف باباش زنش شدم که گفت پسرم رو ساپورت میکنم . خلاصه که صبح که بیدار شدم به امید بفرمایید شام بودم که نشون نداد !!

بعدم که شاهتوت اومد و به من سی تومن پول داد و گفت بیا با سی تومنی که قبلن بهت دادم نگه داری برای خودت پالتو بخر ! البته درکش میکنم بنده خدا رو . نداره . در نمیاره . اما تقصیر منم نیست . دیگه عقده ای شدم .

بعداز ناهارم پی ریزی کردیم برای خونه ی توی بهشت که فقط ده دیقه طول کشید . من دیگه نمیدونم چطوری به شوهرم بگم باید منو آماده کنی . اصلا انگار دارم با خودم حرف میزنم !!!

 

بالاخره شاهتوت خان به صدا درومد و گفت کیک درست کن . البته من نه آرد دارم نه پودر کاکائو ! بله ..

 

نصیحت و اینا ممنوع لطفن . فقط گفتم که یکم دلم باز بشه همین . برای این پست هم مطمئنن کسی نمیتونه نظر بزاره .. پس برای پست قبل کامنت بزاریم . هان ؟  

 

پست خاک بر سری رو هم رمزش رو عوض کردم . آخه خیلیا فقط میخواستن عکسای جهیزیه رو ببینن واسه همین نمیتونستم رمز پست به اون مهمی رو به همه بدم که . حالا اگر کسی سوالی داشت و اینا که مهتاب جون زحمت جوابش رو بکشه بگه من یه پست دیگه درست کنم یا بالاخره یه کاری بکنیم . 

/ 1 نظر / 2 بازدید
الهه آبها

نظر قبلی رو گذاشتم ببینم ثبت میشه که ثبت شد [نیشخند] خب اول اینکه اصلا نصیحتت نمیکنم[چشمک]ولی خواهر شوهرت خیلی زبون داره....زبونشو کوتاه کن[کلافه] شاهتوت گناه داره اول زندگی خیلی ها مشکل دارن...مخصوصا مشکل مالی.....تازه ما هم داریم....بعله[نیشخند][چشمک] پس بیخیال... من نصیحت نکردم ها[خنثی]