من آمده ام .

سلام . شرمندگی من رو بابت تایید نشدن کامنت ها و جواب ندادنشون پذیرا باشین نیشخند. وقت کم میارم خوب !!!

 

از روزهام بگم زودی و برم . 

هفته ی پیش دو شنبه بود فکر کنم ما حاضر شدیم و رفتیم خونه ی مادرشوهر که شب بمونیم و سه شنبه و چهارشنبه پیش بچه ها باشیم . رفتیم اونجا و اتفاقا همون لحظه عمه شاهتوت شوهر و بچه ش و دایی شاهتوت و خانوم و بچه هاشم اومدن . دیگه مادرشوهرم عصرونه آورد و با اینکه میخواست بره شم.ال اما بازم داشت پذیرایی میکرد . البته تقصیره خودشه . نباید اینقدر طول میداد رفتنش رو . خلاصه که دیگه نزدیک های ساعت 8 شایدم نه بود که دیگه مهمونا رفتن و مادرشوهرمم جمع کرد و رفت . البته بینش هی باباشون نق میزد به دخترا که پاشین کمک مامانتون کنین البته که متلکش به منم میرسید اما من از جام جمب نخوردم . عروس وقتی عروسه که پدرشوهری رو در حقش تمام کرده باشی . خلاصه سفره ی عصرونه جمع شد و من ظرفاش رو شستم و مهمونا رفتن و مادرشوهر برای شام هیچ ندارکی ندیده بود . پدرشوهرمم رفته بود برای این چند روز خرید کنه یه مرغ خریده بود و کمی خیار و گوجه ! میوه هم نیم کیلو شاید گوجه سبز . همین . 

دیگه دیدم الان هیچی نمیشه درست کرد برای شام به شاهتوت زنگیدم که تن ماهی بخر و خوراک بادمجون . که البته ظهر تن ماهی خورده بودند و من خوراک بادمجون رو کمی سرخ کردم و توش دو تا تخم مرغ شکوندم و برنج هم کته کردم و این شد شاممون . ظرفای شام رو یادم نیست خودم شستم یا خواهر شوهر اما مرغا رو یادمه خودم شستم چون خواهر شوهر بزرگه گفت بدش میاد از مرغ شستن . ازونطرف خواهرشوهر بزرگه به نام پیازچه کلن موقع کار کردن درس داره اما موقع فیلم و سریال و اسمس بازی و لاین بازی و اینا اوقات فراغتشه !! خلاصه که اون شب رو با کلی خستگی خوابیدیم . البته ساعت 11 رفتیم توی رختخواب اما درد دندونم شروع شد و دو تا مفنامیک اسید و یه استامینوفن کدئین هم آرومش نکرد . آخر سر یه قرص سرماخوردگی برداشتم نصف کردم گذاشتم روی دندونم و کمی جویدم تا دندونم آروم گرفت و ساعت 1 شب خوابم برد تا 6.30 که بیدار شدم و خواهر شوهر رو بیدار کردم برای رفتن به مدرسه و کمی دراز کشیدم که باز خوابم نبرد . بعدم بلند شدم برای انجام کارای مادرشوهرم که خواهرشوهر بزرگه هم بیدار شد و عمه هم اومد و کم کم کارارو انجام دادیم و صبحونه خوردیم و ناهار هم عمه درست کرد که یادم نیست چی بود !!! 

خلاصه که عمه غذا درست میکرد . خواهر شوهر ظرفای ناهار رو میشست و من ظرفای شام رو . این روال تا 4 شنبه ادامه داشت که 4 شنبه شب عمه رفت و باز مسئولیت افتاد گردن من ! اینم اضافه کنم که 4 شنبه صبح دیدم درد دندونم خیلی زیاد شدو نمیتونستم تحمل کنم واسه همین با شاهتوت رفتیم دندون پزشکی و صد و هشتاد تومن پیاده شدیم و دندونم رو عصب کشی کرد و حالا باید امروز یا دوشنبه برم برای پر کردنش !  برای 5 شنبه که فکر میکردم فقط خودمونیم یعنی خواهرشوهرا و برادر شوهر گفتم تن ماهی رو بخوریم که عمه هم برای ناهار اومد !! و این شد که خوراک بادمجونم درست کردیم و ناهار خوردیم . برای شامم دایی شاهتوت هم اضافه شد و سالاد الویه خوردیم . که توی درست کردنش من هم کمک کردم خداییش . 

همون شب اگر اشتباه نکنم باز عمه رفت و برای فردا ( جمعه) ناهارش من مرغ درست کردم . و باز عمه برای ناهار اومد و ناهار مرغ خوردیم . دیگه قرار بود که همون روز مادرشوهر بیاد که بعد از صحبت هایی که شد گفت که نمیاد ! اما شبش پدرشوهر راه میفته و میاد . این شد که من که فکر میکردم جمعه میریم خونه نشدو نرفتیم .  شنبه هم بودیم و توی کارا کمک کردیم و ظرفای ناهارم من و عمه شستیم و بعد از ناهار ما رفتیم خونه مون که من برم دوش بگیرم . شاهتوت هم خونه کار داشت . وقتی اومدیم خونه خیلی خسته بودم . واسه همین تا اومدم دراز بکشم شاهتوت نق زد که پاشو خونه رو مرتب کن که منم گفتم من چند روزه خونه ی مامانت صبح زود بیدار میشم و شب دیر میخوابم و کلی کار میکنم الان اصلن حس کار کردن ندارم . شاهتوت هم خودش بلند شدو آشپزخونه رو مثل دسته گل کرد برام فقط ظرفارو نشست که خودم شستم و دوش گرفتم و عصری به شاهتوت زنگیدم که به عمه بزنگ بگو اگر لازمه فردا صبح بریم کمکش که عمه گفته بود بیاد ! منم دیدم اینطوریه گفتم پس پاشو همین الان بریم خونه مامانت که من صبح زود سخته برام از خونه پاشم برم . رفتیم اونجا و عمه شام ماکارونی درست کرده بود . کمک کردیم و عمه رفت خونش و گفت صبح میاد کمک ! شب که میخواستیم بخوابیم پدرشوهر گفت تو عروس خونه  ای و باید کار کنی منم گفتم هر وقت برام فیلم عروسیم رو گرفتین منم میشم عروس خونه که اونم گفت پس تو عروس من نیستی . البته همه ی اینا به شوخی گفته شد مثلن . فرداشم اونجا بودیم و کلی کار کردیم و عصری دیگه اومدیم خونه مون چون قرار بود مادرشوهر دیگه برگرده که وقتی تو راه خونه بودیم از جایی که شاهتوت برای مصاحبه رفته بود زنگیدن که بیا برای قرار داد . دیگه اومدیم تهران و قرار داد رو بست البته سه ماهه و ما هم رفتیم خونه مامانم اینا و مامانم رو بعد از حدود بیست روز دیدم ! خیلی زیاد بود . دلم کلی تنگولیده بود . خونه مامانمم کمی کمک کردم بهش . بنده خدا کمرش درد میکرد و لوبیا سبز و بادمجون گرفته بود که تو خورد کردن لوبیا و پوست کردن بادمجونا کمک کردم . برای شامش هم مرغ بریون به روش کافه شکلات درست کردیم که خیلی خوشمزه شد حیف کم نمک بود که عکساش رو میزارم براتون و تحلیلم رو هم میگم بعدن . 

یکی دو روزم هست که خونه مونیم و مادرشوهر تازه دیروز صبح زود اومده خونه شون . 

امروزم بعد از حدود 50 روز اولین کیک سال 93 رو به روش کافه شکلات درست کردم باشد که شاهتوت بپسنده ! آمین . تو این یک ماه کمتری که اومدیم خونه مون شاهتوت کلی گفته چرا کیک درست نمیکنی و منم بهش میگم چون ذوقم رو کور کردی . هر جا نشستی گفتی پولای منو برمیداره کیک درست میکنه منم زده شدم نیشخندزبان

 

پی نوشت : تقریبا میدونین که خواهر شوهر بزرگه یعنی تربچه خانوم یکم اعصاب نداره . بعد از دو هفته یا بیشتر که شوهرش از مسافرت اومده بود وقتی اومد سمت خانومش و گفت سلام خانوم تربچه گفت زهر مار من با تو قهرم و رفت سمت اتاق  . من و پیازچه پقی زدیم زیر خنده . آخه طرف بعد از چند هفته اومده زنش اینطوری میگه . البته بعدش شوهرش رفت منت کشی کرد . کلن شوهرش مثل سیب زمینی میمونه . اینو پیازچه هم میگه نیشخند . حالا چرا قهر بود چون دیشبش شوهرش باش شوخی میکنه و میگه از سفر نیومدم و ایشون هم عصبانی میشه ... نیشخند

 

خوش باشین . رمزم بهتون میدم دیگه بابا . سخته خوب ده صفحه بیشتر کامنت رو جواب داد . ماچ

/ 13 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترانه

خدایی تو خیلی خیلی عروس خوبی هستی.. باید سرتاپاتو طلا بگیرن[قلب]

لیدی رها

تمشک جون خودت اصلا با کار زیاد تو حونه مادرشوهرت اذیت نکن فقط در حدی کمک کن که نگن دست به سیاه و سفید نمیزنی به هر حال تو مهمونی و سعی کن روشون زیاد تو روت وا نشه ...

ana

وااااااااااااااااااای تمشک جون ،پس معلوم شد کجایی دختر!!نگو سرگرم بودی! خیلی دلم برات تنگ شده بود! حسااااااااااااااااابی خسته نباشی به خاطر این همه کار!! ولی خودمون هاا،خوب حوصله ای داری والا[چشمک] خواهر شوهر بزرگه ام خیلی باحال بوده،منم کلی خندم گرفت!بیچاره شوهرش![قهقهه]

اسکارلت

چه عجب بانووووووووووو برگشتی [ماچ]عکس کیک رو هم بزار ببینیم چه کدبانویی ای کردی دخملی

مهتاب

خسته نباشی از پذیرایی قوم شوهر!

تبسم

واقعا آفرین به تحملت....چه عروس نازنینی .... خونه و را حتی خودت رو گذاشتی رفتی خونه مادر شوهر....آفرین خدایشش این پ.ن خیلی خنده دار بود کلی خندیدم چه خواهر شوهر 66 داری تمشک جووووووووووون[نیشخند]

خانم خونه - تبسم

عروس زحمت كش [نیشخند] خداييش بايد واست به يه بهونه اي جبران كنن مثلا تولدت يا يه مناسبت ديگه

مونا مونا

اتقدر هی می گی سختته کامنتارو تایید کنی و جواب بدی آدم عذاب وجدان می گیره کامنت بذاره خسته نباشی از کار و فعالیت در منزل مادرشوهر!

محبوبه

اي نميري تمشك رمز جديد دادي من فكر كردم واسه اين پسته هعي ميزنم هعي ميگه اشتباهه:دي خسته نباشي خانوم واقعا سنگ تموم گذاشتي ماشالا عروس نمونه. چه خوب كه شاهتوت كمكت كرده.

مینا

سلام تمشکی.خوبی؟چه با حوصله ای داری جزییاتو کامل شرح میدی.چه قشنگم مینویسی.دوست داشتم.کلا خدا قوت این همه خسته شدی.ما تازه عروسا کارمون سخته مهمونی از هر دو طرف که میریم باید کمک کنیم.بارک الله زرنگ شدی.منم تازگیا کیک اسفنجی پختم بدون شیر و روغن.عکسشو میزارم.خوش باشی عزیزم