احیای آخر

سلام . احیای آخر خونه خودم بودم باز . شاهتوت خسته بود و میخواست بخوابه ... یه املت زدم دوتایی خوردیم و بعد شاهتوت توی پذیرایی خوابید و منم پای تیوی  و شبکه یک و حرم امام رضا (ع) . اولش سوره عنکبوت رو خوندم بعدم جوشن کبیر رو خوندم و یادم افتاد که پارسال دو تا آیه رو نوشتیم و زیرش حاجت هامونو نوشتیم و گذاشتیم لای سوره یوسف . اومدم اونو بنویسم که موقع قرآن سر گرفتن شد . منم گفتم بعد از قرآن سر گرفتن مینویسم . 

چادرو کشیدم روی سرم و قرآن رو گذاشتم روی سرمو داشتم با حاج آقا قرآن سر میگرفتم ! 

اول اینو بگم که حرفای حاج آقای شب دوم احیا خیلی بهتربود . خیلی خیلی دوست داشتم حرفاش رو . چون حرفاش خیلی به من و جوونای تو سن من نزدیک تر بود و داشت میگفت چیکار کنیم حاجتامون بیشتر براورده بشه یا مثلن چیکار کنیم که خدا گناهامون رو ببخشه و اینا . اما پریشب چون دیدم حرفاش جالب نیست اصلن گوش نکردم راستش

موقع قرآن سر گرفتن . توی حرم اما رضا (ع) که کلی جمعیت توش بود این آقایی که میگفت اسم ائمه رو اول بک یا الله رو گفت بعد بک یا محمد و بعدم علی و بعد امام حسن و امام حسین رو گفت . اصلن هم بینش دعایی نمیکرد یا مثلن قسمی نداد خدارو یا حرف خوبی بزنه . به اینجاش که رسید انگار یکی رفت بهش گفت حضرت فاطمه رو جا انداختی . همون لحظه دوباره از حضرت فاطمه شروع کرد و بعدم امام حسن و بعدم اما حسین !‌یعنی همین یه جا انداختنش باعث شد اول حواس من پرت بشه ( شایدم مشکل از منه ) و اینکه من فوری مفاتیحم رو جلوی روم باز کردم و مواظب بودم که دیگه اشتباه نخونه و اینکه میگفتم حالا خدا قبول میکنه ما اشتباه کردیم ؟ ( الان که فکر میکنم میبینم خدا خیلی بزرگتر از این حرفاست ! خدا به این بزرگی حتمن قبول میکنه اما اون لحظه کلن حواس من پرت شد و همش تو ذهنم این بود که الان دوباره اشتباهی نگه کسی رو جا نندازه یا خدا مثلن قبول نکنه و این حرفا )  و اصلن یه سری دعاهام یادم رفت . یه سری حاجتام رو نتونستم بگم و حواسم کلن پرت شد . خلاصه که با اینکه انسان جایز الخطا هست و من خطاهای بزرگتر از این رو انجام دادم اما به نظرم یه روحانی اونم توی شب قدر سوم و جلوی یه جمعیت به اون بزرگی در حالی که تیوی هم پخش میکرد نباید ( تاکید میکنم نباید ) اشتباه اینطوری داشته باشه !‌ 

حضرت فاطمه شخصیت والایی داشتن و نباید یادشون میرفت !‌حداقل اگر حفظ نیستی یا تسلط نداری نباید بیای اونجا و بشی مقتدای من ! 

خلاصه بعد از مراسم احیا جاجت هامو نوشتم و دیدم نسبت به پارسال چندی حاجتم براورده شده . خداروشکر . 

بعدم دیگه شاهتوت رو بیدار کردم و رفتیم سر جامون و شاهتوت اونجا خوابید و من همونجا توی تخت با گوشیم بودم . 

دیروزم هر چی خواستم بنویسم نشد . پرشین بلاگ قاطی کرده بود انگاری !‌ شبم نتم قطع شد و آخرم دیگه خوابیدیم . 

شاهتوت رفته تهران یکی از مناطق بالای شهر آژانس !‌دیگه کاری پیدا نکرد و هر جا هم رفت چون کار بلد نبود پیچوندنش و هر چی هم میگم اول باید بری کمک حس.ابداری گوش نمیکنه !!! 

رانندگی شغل سختیه اما خداروشکر درامدش خوبه !‌انشالله که کمی از مشکلات مادیمون حل بشه بعد شاهتوت بره سر یه کار راحت تر ! اما خوب درامدش بد نیست خداروشکر !‌

 

فردا هم شاهتوت باید بره جایی و یه مشکلی داره که اونجا مشخص میشه که حل میشه یا نه . من راستش تو این شبا اصلن این مشکلمون یادم نبود و دعا نکردم حالا از شما میخوام که دعا کنین ! ممنونم از همه تون که همیشه پشتمین و هوامو دارین . 

 

مشکلش حل بشه میام میگن چی بوده . باید یه مسئله ای تایید بشه اونجا ! الهی هر چی خیره همون پیش بیاد 

 

پ.ن :‌دیروز مادرشوهرم زنگ زد به شاهتوت که چرا نمیای و اینا و شاهتوت گفت من قهرم ، من بیام خونتون ؟ بعدم دیگه نمیدونم دقیقا چیا گفتن اما شاهتوت گفت شما بیاین خونه ما و اینا که مادرشوهر گفته بود شاید بیایم ! 

آخرم مادرشوهرم گفته 4 شنبه میخوایم بریم شمال . شما نمیاین خونه ی ما وایسین تا ما بریم و برگردیم ! (‌یعنی اینقدر عصبانی شدم . گفتم ببخشید طرف شعور نداره انگار ! الکی حرف میزنه ! من برم خونه ی کسی که همه جوره اذیتم کرده شب بخوابم !! ) 

شاهتوتم گفته من همینم مونده بیام خونه شما بمونم ! من نه برنجتون رو میخوام نه میام خونتون بمونم !‌همون دو سه دفه پیش اومدم بسه . بابا خان نمیگه ما اومدیم خونه تون چند باری موندیم و اون شب اونطوری میگه . در صورتی که پارسالم بابا بزرگ به من برنج داد نه بابا خان . مامانش انگار گفته بود امسال بهتون برنج میدم خودم که شاهتوت گفت بود من برنج نمیخوام !‌

خلاصه آخرشم کمی دیگه حرف زدن و قطع کردن! اما من واقعا حرصم گرفت از حرف مادرشوهر که نباید حداقل کمی فکر کنه بعد حرف بزنه !!

 

کم کم داره مدت خونه مون تموم میشه و باید بلند شیم  . من ترجیح میدم بلند شیم چون این خونه صد متره و تمیز کردنش واقعا سخته . البته خیلی خوبه و راحتیم توش مخصوصا آشپزخونه ش که خیلی بزرگه و خودمونم توش راحتی مو مطمئنن بریم خونه کوچیک تر خیلی سخت ترمون باشه و وسایلمون جا نشه اما تمیز کردنش راحت تره ! 

حالا هر چی خدا بخواد همون میشه . انشالله هر چی 

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
miss0ctobre

اگه بگم خاموش همیشه میخونمتت باورت میشه اما از بس تنبلم نظر نمیزارم رمز بست خصوصی تو بهم میدی [زبان]

miss0ctobre

اگه بگم خاموش همیشه میخونمتت باورت میشه اما از بس تنبلم نظر نمیزارم رمز بست خصوصی تو بهم میدی [زبان]

مرضیه

تمشک جونم به منم رمز خصوصیتو میدی[گریه]

مرضیه

راستش یه بار رمزتو تو قسمت نظرات گذاشته بودی دیدم عاشق طرز نوشتنت هستم ازاین به بعد از خاموشی درمیام عزیزم[قلب]

مرضیه

من اصلا بلد نبودم کامنت بذارم باورت میشه الان که کامنتمو تایید کردی دیدم کلی ذوق زده شدم[گل][خنده]

misd0ctobre

بس فعال میشم بعدا بهم رمز بده :)))))

دیبا

ایشالا اون مشکلی که اشاره کردی هرطور که به خیر و صلاحتونه رفع بشه [لبخند] ایشالا یه خونه خوب اونطور که باب میلت باشه پیدا کنین[گل] راجع به مادر شوهرت و حرفی که زده آدم واقعا میمونه چی بگه[کلافه] خدایی چه فکری کرده[وحشتناک] جالا خوبه همسرت قبول نکرده و آب پاکی رو ریخته رو دستش[دست]

بهناز

راستش اون دفعه این نوشته رو دیدم خواستم نظر بذارم با گوشی نشد. تمشک جونم به نظر من سر خونه داری ناشکری میکنی ببین وقتی یه نعمتی داریم کفران نعمته اگه کمترشو بخوایم. همیشه از خدا زیاد بخواه از خدا بخواه خونه صد متریت رو بکنه دویست متر. درسته تمییز کردنش سخته اما میارزه. البته این نظر منه که اگه قدر چیزی که داریو ندونی خدا ازت میگیره پس بزرگ بخواه خدا رحمانه همیشه به بنده هاش بهترین ها رو میده. ازش بخواه یه خونه بزرگتر بهت بده با کلی پول که بتونی یه کارگر بگیری. مادربزرگم همیشه میگه کفره از خدا کم بخوای زیاد بخواه.

مونا مونا

یعنیا متنفرم از اون مردی که شب سوم اومده بود. من و سامانم اومدیم با اون قرآن سر بگیریم و بعد که دیدم بین هر 10 تایی که می گفت نیم ساعت روضه می خوند و اشتباهم که کرد و می دیدم اون همه آدم رو سرپا و قرآن به سر نگه داشته واقعا عصبی شده بودم و از وسطاش دیگه خودم خوندم و چون به دلم نشسته بود دوباره خودم خوندم و قرآن سرگرفتم. اصل قرآن سرگرفتن اینه که بین اش اصلا نباید روضه خونده بشه و طولانی بشه. به نظر من این کارشون و سرپا نگه داشتن اون همه آدم که می تونه توشون مریض و پادردی و پیر و ... توش باشن یه نوع حق الناسه. حتی نماز جماعتم می گن طولانی نکنین چون شاید یکی نتونه . هروقت یادش میوفتم مخم سوت می کشه. روضه باید جدا خونده بشه و مراسم قرآن سرگرفتن جدا باشه.

سپیده

خب این چه وضعشه؟ چرا رمز جدیدو من ندارم؟ من دوتا پست بعدیتو نمیتونم بخونم. کنجکاو شدم خب. به منم رمز بده لطفا. سپاس