کمی انرژیه منفی

سلام . من از خونه مادرشوهری برگشتم . هفته ای سه روز میرم خونشون بازم میگن چرا نمیای ؟! میگه بیا سه هفته خونه ی ما بمون  ... انگار خونشون داهاته که من سه هفته برم بمونم . خوب میرم و برمیگردم .. همین که میرم و برمیگردم کلی بهم بی احترامی میشه ( حالا کلی نباشه یکم هست که ) وای به حال اینکه سه هفته سه هفته برم .. والا به قرعان ...

 

اول اینو بگم پریشب یک عدد قول نامه ی خرید و فروش نوشتم . کلیم بهم چسبید . رفته بودم مغازه همسری اینا . همسری رفته بود واحد نشون بده یهو باباش قولنامه رو آورد گذاشت جلوم گفت بنویس ... منم شروع کردم که شاهتوت اومد و کلی شاکی که چرا تو بنویسی ؟ صبر میکردی خودم میومدم . آخه خط من خیلی بهتر از شاهتوته پدرشوهرمم واسه همین داد من بنویسم ... خیلی خوب بود ... تجربه ی عالی ای بود اگر شاهتوت خرابش نمیکرد ... هی نق میزد . دوست نداشت بالاسرم وایسه بگه من بنویسم ... التبه من فهمیدم . نمیخواست یاد بده به کسی قولنامه نوشتن رو . آخه تو مغازه شون خودش فقط مینویسه ... دوست داره تک بمونه . فقط یه گند کوچیک زدم . نیست قولنامه باید سه تا باشه . کاربن میزارن تا دو تا قولنامه ی دیگه هم کپی بشه ... من خیلی یواش نوشتم و این باعث شد روی دو تای زیری کمرنگ بشه و شاهتوت مجبورم کرد یه بار روش بنویسم باز که زیریا پر رنگ بشه ... تازه قولنامه نباید دوتا دست خطه باشه واسه همین شاهتوت نمیتونست وسطش منو بلند کنه ... در هر صورت خیلی بهم چسبید نوشتن قولنامه ... اونم با نق زدن های شاهتوت . اما هیچی پول نگرفتما .. هیچی ... خدارو صد هزار مرتبه شکر گوش شیطون کر کسب و کار شاهتوت داره میگیره ... خدارو شکر 

 

خوب ما رفته بودیم خونه مادر شوهر چون دو تا از دایی های شاهتوت خواهر شوهرم رو که تازه عقد کرده رو پاگشا کرده بودن و مام دعوت بودیم دیگه ... 5 شنبه شام و جمعه شام ..

اما اینو از قبلش بگم عیدی که رفته بودیم شمال جاری مادر شوهرم که با پدر شوهرم خیلی شوخی میکنه جلوی یه جمعی توی داهاتشون به پدر شوهرم میگه مادر زنت رو بده به فلانی .. این فلانی و مادر مادرشوهرمم همونجا بودن .. تازه این مادر مادرشوهرمم شوهر داره . بیوه نیست که ازین شوخی های مسخره باش کرد ... 

مادر شوهرمم بهش برخورد و به جاریش گفت حرف دهنت رو بفهم که چه شوخی میکنی ... با خودش شوخی کن چیکار به مادر من داری ؟ 

اینم باعث شد که عید نره خونشون . حالا پدر شوهرم میگه حالا که تو نرفتی خونه داداش من منم نمیام خونه داداشات .!! قهر کرد و نیومد ... خونه ی هیچ کدوم از دایی های شاهتوت نیومد . این در صورتیه که خودشم میگه برادرزنم طلاست . هر وقت پدرشوهرم پول میخواد دایی شاهتوت زودی میاد و بهش پول میده .. درسته قرضه و دو طرفست اما من میدونم همیشه دایی شاهتوت دستش برای پدرشوهرم خیره ... کلی هم ناراحت شد که چرا پدرشوهرم نیومد خونشون . کسی که داماد و عروس داره در خفا بازنش قهر میکنه نه در ملا عام ... 

 

حالا این زندایی شاهتوت که منم بهش میگم زندایی اتفاقا و فقط یک سال از من بزرگتره . بلکم 9 ماه ( مامانش اینا میگن احترام میزاری بهش بگی زندایی . حتمن بگو زندایی ! ) یه بچه ی 4 ساله داره حداقل ... بعد تازه خانوم رفته آینه شمعدون خریده برای خودش ... خوب بنده خدا تازه عروسه دیگه .. ازین آینه شمعدون های عروس هم خریده ..!!! کلی هم با افتخار میگه ...  باباش بهش جاهاز نداده بود و دایی شاهتوت جاهاز خریده واسه زندگیش البته واسه همین نتونسته آینه شمعدون بزرگ بخره .. کوچیکش رو خریده بوده ... این عقده ای شده رفته آینده شمعدون خریده .... همه چیم تو خونشون قهوه ای هست . از مبل و پرده بگیر تا مجسمه و خلاصه همه چی ... 

حالا پریروز که میخواستیم بریم خونه اون یکی دایی .مثل اینکه داماد دیر میکنه و عروس که میشه خواهر شوهرم بهش چشم قره میره که چرا دیر کردی و به من زنگ نزدی و اینا .. مادرشوهرمم با ملاطفت میگه اینطوری نگاه نکن و چیزی نگو به شوهرت حالا خواهر شوهرم صبح فرداش به مامانش میگه ... مامان شوهرم فهمید که بابا چرا نیومد خونه دایی ... چرا اینطوری میکنین ؟ پس چرا من داشتم به شوهرم نگاه میکردم به من گفتی اینطوری نگاه نکن ؟ خوب بزرگتر ازین کارا میکنه کوچیکتر یاد میگیره دیگه ( اینا رو داشت با دعوا به مامانش میگفت ) مادرشوهرمم گفت چیکار کنم به زور دست باباتو بگیرم ببرم ؟ 

خواهر شوهرمم که دیشبش با شوهرش توی اتاق خوابیده بودن صبح پا شد رفت حموم ... البته من که نمیگم کاری کردن یا نه ؟ اصلا به من چه ؟ نیشخند اما وقتی به شاهتوت میگم ناراحت میشه قهقهه

پدرشوهرم مشقای دانشگاهشو آورده که من براش ترجمه کنم . ده صفحه هست ... البته قرار شد که 25 هزارتومن ازش بگیرم . بالاخره زندگیم خرج داره دیگه از خود راضی

هنوز یک ماه از عید نگذشته خواهرشوهر کوچیکه رفته باز مانتو خریده . برای عید دوخته بود . خوب من میتونم نخرم ؟ میتونم آیا ؟ نمیشه که ... منم باید برم بخرم ...

ماچ خوب کم کم میام وبلاگاتون دوستای گلم 

/ 6 نظر / 3 بازدید
مامان تربچه

منم باهات موافقم ادم نباید تو ملا عام خیلی راحت زندگیشو دستش بگیره و به همه نشون بده گاهی وقتا باید با پنبه سر برید

فاریا

مگه پدر شوهرت درس میخونه؟؟؟!!!

تابان

دیووووووننننههههه[قهقهه] خو تو برمیگردی به داداشش میگی خواهرت صب پاشده رفته حموم...بعد انتظار داری تو روت بخنده؟[اوه][قهقهه] گرون گرفتی که مادر.....میگم میخوای من برات صفه ای هزار ترجمه کنم زخمتت کم شه[نیشخند] من اینقد بدم میاد دکور خونه قهوه ای باشه!!!!!!!!!!! ممکنه بعضی وقتا خیلیم شیک و قشنگ باشه ها...اما من دوس ندارم خو![خنثی]

هیلا

نه خدایی هر چی فکر میکنم میبینم نمیشه باید بخری[خنده][نیشخند]

تابان

خخخخخخ من خعلی پایه ی عکس یواشکی ام!!! اونموقع که دوربینم نترکیده بود کارم همین بود دیگه!!!! فک کنم آهِ اونا منُ گرفت![وحشتناک]

مهتاب

نمیدونم چرا این داداشا اینجورین؟ خوب یکی نیست بهشون بگه تو هم رفتی خواهر یکی دیگه رو گرفتی خوبه اونم غیرتی بشه سر آبجیش؟ بعدم اینکه شوهر کردن و زن گرفتن عواقب داره دیگه!!!!![چشمک] دامادای مامانم خیلی خوش به حالشونه که برادرزن ندارن!!!!! خونه منم کرم-قهوه ایه! اصلا دوست نداشتم اما شد دیگه!! عکسشو توی وب قبلیم گذاشته بودم بازم میزارم ببینی