چهارده روز به صورت خلاصه ! (1)

سلام . خوبین ؟ منم خوبم !‌

خوب شروع کنم از آخر های نود و سه ! متاسفانه زیاد یادم نیست ! خنثی یعنی خنگی تا چه حد ! 

اول میخواستم که سال تحویل امسال خونه مون باشم و نهایت بگم مامانم اینا و مادرشوهرم اینا هم بیان خونم که برنامه هام به هم ریخت ! چون که مامانم اینا به خاطر فوت پدر بزرگم میخواستند که برن شهرستان که سال تحویل اونجا باشن و برای پدر بزرگم عید بگیرن ! مادرشوهرم اینا هم که ..

رفتیم خونه مادرشوهرم آخرای اسفند بود بعد گفتند که پدرشوهر و برادرشوهر میخوان برن شمال و مادرشوهر و دختراش سال تحویل تنهان ! بعد تربچه به من گفت شما سال تحویل بیاین اینجا منم گفتم شما بیاین خونه ی ما !‌بعد مادرشوهر گفت که نه امسال هر کی خونه خودش ! خنثی به قدری بهم برخورد که حد نداشت ! منم گفتم باشه . دیدی که مامانت چی گفت . بعد مادرشوهر گفت نه شوخی کردم و بیاین اینجا و ازینجور حرفا ! ولی میدونم من پوستم خیلی کلفته !‌

خلاصه آخرای اسفند یه روز صبح با شاهتوت رفتیم خرید و تو یه روز 500 تومن خرید کردیم ( برای ما که ماهی 500 تومنم در نمیاوردیم تا چند ماهه پیش مبلغه زیادی بود اما میدونم که شماها براتون این مبلغ پول توجیبیه یک روزتونه نیشخند) شاهتوت شلوار و پیراهن و کفش و به اصرار من کت اسپورت مخمل و خلاصه کلی خرید کرد . منم دو تا تونیک خریدم و یکمم آجیل که دو روز اول تموم شد !‌

بعدم ناهار خونه مادرشوهر تربچه دعوت شده بودیم همون روز صبح ساعت 8 زنگ زده بود . ساعت دوازده زنگید دوباره مادرشوهرش و گفت که هر چی میزنگم به مامانت اینا جواب نمیدن بهشون زنگ بزن و بیاین ناهار حتما . زنگیدیم خونه مادرشوهر و مادرشوهر گفت ما نمیایم !!!‌دیروزم که دعوت کرد گفتم نمیام ! ( مادرشوهرم از دست مادرشوهر دخترش ناراحت بود ! ) خلاصه رفتیم اونجا و با پدرشوهر و تربچه رفتیم خونه مادرشوهرش ! ( حالا فهمیدم که وقتی شاهتوت و دلقک و اینا قهر میکنند زود زود به مادرشون رفتند نه پدرشون ! چون فهمیدم که مادرشوهرم با شوهرش هم قهر کرده بود انگار ) خلاصه ناهار رفتیم اونجا و منم مثل خنگا توی پهن و جمع کردن سفره کمک کردم و دیگه یه تارف کوچیک برای شستن ظرفا زدم و اومدم نشستم . بعدم اومدیم خونه مادرشوهر . فکر کنم همون شب رفتیم یه کادو برای عمه شاهتوت گرفتیم که رفته بود مشهد برای اولین بار اونم بدون خبر . یه گلدون بیست تومنی فکر کنم !‌

شبم بعد از شام رفتیم زیارت قبول گفتیم که فهمیدیم تصادف کرده بودند بر اثر خواب آلودگی شوهر عمه ش و کلن هم به هیچکی نگفته بودند میرن . با فامیلای شوهرش رفته بودند. اونم یه روسریو  جوراب و یکم نخودچی کشمش بهمون داد . بنده خدا زیاد پول نداشتند و با هفت صد تومن پول میرن سفر و پونصد تومن خرج ماشین میکنند و دو روز میمونند و برمیگردند . 

بعدم رفتیم خونه مون . یادمه که یه روزم رفتیم من شال و شلوار خریدم و یه سری ریز خرید دیگه !‌

آهان یادم رفت بگم 

یه روزم رفتم تهران آرایشگاه یکی از اقواممون که تازگی ها آرایشگاه زده . یه رنگ از نت پیدا کرده بودم که نوشته بود ترکیبات رنگ هاشو . همونا رو قاطی کرد و گذاشت رو موهام شدم نارنجی !!! تعجب بعد دوباره یه سری رنگ دیگه قاطی کرد و رنگ موهام شد انابی شرابی قهوه ای !!!‌که از نتیجه راضی بودم خداروشکر . بعدم جلوی موهام رو کوتاه کرد برام و خیلی هم کوتاه کرد و ابروهامم برداشت و در آخر با کلی اصرار سی تومن گرفت ازم !!!‌دستش درد نکنه . 

از چهارشنبه سوری بگم که یه سری وسایل خریدم و رفتیم طیق دو سال گذشته خونه مادرشوهر و یکم ترکوندیمو در آخرین لحظات نمیدونم چی شد که یهو حس کردم که شونه م داره میسوزه اومدم با دست مانتومو بگیرم بالا که نسوزم که شستم سوخت و خیلی بد بود سوزشش اما اتفاق خاصی نیفتاد و دیگه اومدیم خونه و شام خوردیمو رفتیم خونه مون ! 

سال تحویل رو بگم که رفتیم خونه مادرشوهر . شامم منه کارد به شیکم خورده گفتم شام جوجه بخوریم . قرار شد شاهتوت مرغ بگیره و بگه تیکه تیکه کنه و بیاره که مادرشوهر از آب گلالود ماهی گرفت و گفت تمشک خودت درست کن . مرغو که شاهتوت آورد شستم و دیدم که بلههههه فقط تیکه بزرگ کرده و برای جوجه درست نکرده . حالا با بدبختی تیکه تیکه کردم ! من که بلد نبودم الکی تیکه میکردم !! 

بعدم تو پیاز خورد شده و ادویه خوابوندم . اومدم یکم زردچون بریزم که ازینایی بود که مثل نمک پاشند . اومدم روش بپاشم که یهو درش باز شد و کلی زردچوبه ریخت تو مرغ ! اوففففف . یه سریشو با قاشق برداشتم و یه سری تیکه هایی که خیلی زردچوبه ریخته بود توش رو شستم و خلاصه یکم زردچوبه ش زیاد شد . خیلی سخته برام جایی آشپزی کنم چون بلد نیستم هر چیزیش کجاست و اینا !‌خلاصه مرغ رو گذاشتم موند و دیگه شب سیخ زدم و شاهتوت درست کرد و خوردیم . اینم من باشم که دیگه خونه مادرشوهر پیشنهاد ندم هیچی ! 

شبم بعد از شام دیگ تا سال تحویل بیدار بودیم و هی تی وی نگاه کردیم و آخرای سال شروع کردم سوره یاسین خوندم و وقتی سال تحویل شد من در حال خوندن سوره یاسین بودم . شاهتوتم دقیقا بعد از سال تحویل رفت دستشویی !!!‌ 

مادرشوهرمم که بیرون از خونه وایساده بود با قرآن اومد تو و بعدم من زنگ زدم به بابام که عید و تبریک بگم . بابام رفته بود سر خاک پدربزرگم سال تحویل پیش پدر بزرگ و مادربزرگ خدا بیامرزم بود . وقتی زنگیدم به بابام یهو زدم زیر گریه و البته اون هم داشت گریه میکرد . جفتمون یکم گریه کردیم و منم چون میدونم فامیل شوهر گریه ی بقیه رو مسخره میکنند دستم رو گرفتم روی صورتم که نفهمند . اونا تو یه اتاق دیگه بودند . که یهو همگی شون پا شدن اومدن دور من و هی میپرسند چی شده !!! خوب آدم با پدرش صحبت میکنه احساساتی میشه حق نداره گریه کنه . با بابا که زیاد نتونستم حرف بزنم و اصلا نفهمیدم چی گفتم . بعدم گوشیرو دادم شاهتوت تبریک گفت و به بقیه توضیح دادم چیزی نشده ! خنثی

بعدش زنگیدم به مامانم که با خواهرم شهرستان خونه عموم اینا بودند با بقیه اقوام ! اونا هم صداشون گرفته بود و گریه کرده بودند ! ناراحت اما این بار دیگه گریه نکردم فقط عید و به مامان و خواهرم تبریک گفتم و گوشی رو دادم شاهتوت هم تبریک گفت . 

بعدم زنگیدیم به پدرشوهر که خواب بود و جواب نداد . 

بعدشم خوابیدیم ! 

فردا صبح بیدار شدیم و حاضر شدیم و پیش به سوی شمال ....

قرار شد که پدرشوهر برگرده از اونطرف که خونه شون تنها نمونه . دلقک هم که زودتر رفته بود شمال و اصلا خونه پدربزرگ پدریش نرفته بود چون با پدرش قهر بود !‌ 

خلاصه راه افتادیم و جاده هم خیلی شلوغ بود و هی به شاهتوت میگفتم یواش تر برو و گوش نمیداد . یه جا نزدیک منجیل یا رودبار توی تونل داشتیم میرفتیم و خداروشکر سرعتمون کم بود که یهو یه ماشین از کنار ترمز شدید کرد و خداروشکر با سرعت نسبتا کمتری ( شصت تا شاید ) خورد به ماشینمون و مارو چسبوند به گوشه تونل .

و خودش یکم جلوتر ایستاد . شاهتوت پیاده شد و چون توی تونل بود خیلی سخت بود و از اونطرفم ماشین ها با سرعت میومدن . دیگه شاهتوت پیاده شد و هی مادرشوهر میخواست پیاده شه که شاهتوت سرش داد میزد که پیاده نشو . باز هی مادرشوهر پیاده میشد . آخه میگم سرعت ماشین هایی که میومدن زیاد بود و یکی دوبار نزدیک بود به اون آقایی که به ما زد هم بزنه . دیگه دفه آخر شاهتوت نعره زد سر مامانش که میگم بشین تو . منم که دیدم شاهتوت عصبانیه اصلا پیاده نشدم . خوب وقتی سر مامانش داد میزد منو دیگه کلا کتک میزد یقین نیشخند

نشستم و دیگه مادرشوهر هم نشست و بعدم کلی نذر و نیاز به یه امام زاده شمال کرد . اینو نگفتم . قفل گردنبندش گیر کرده بود بعد نظر میکرد به فلان امامزاده که یا فلان امام زاده گردنبندم درست بشه و قفلش باز بشه . بعد تا اینو گفت بعدش گفت ببین تا نذر فلانی کردم درست شد یکم ور رفت و منم رفتم اون اتاق بعد شنیدم که داد به شاهتوت گردنبند و گفت شاهتوت ببین تو نمیتونی درستش کنی ؟!! یعنی سر هر چیز بی اهمیتی نذر اینو اون میکنه . یکی دو تا سید هم دارن که گاهی نذر جدشون میکنه و به منم میگه حاجت داری نذرشون کن که من گفتم من تا حالا کلی نذرشون کردم اما حاجت نگرفتم گفت خوب میدونی به اعتقادم هست . تو اعتقاد نداری !

خلاصه کنم رفتیم جلوتر و یه جا پیدا کردیم و ماشین رو دید و گفت که شصت تومن خرجش میشه . دقیقا زده بود به در طرف جلوی کنار راننده که من نشسته بودم . در طرف منم باز نمیشد که آقای تعمیر کار درستش کرد و من پیاده شدم و دیدم خیلی خسارت ندیده بود ماشین خداروشکر . بعدم دیگه نشستیم تا شمال . مادرشوهرمم با شوهرش قهر بود و میگفت من نمیام اونجا و من رو ببر خونه بابام و چرا بابات نمیاد خونه تنهاست !!!‌ حالا صبح بود و خوب کدوم احمقی صبح میره دزدی ؟! 

رسیدیم و عید مبارکی گفتیم و مادرشوهر به شوهرش نه سلام کرد نه عید مبارکی گفت جلوی مادرشوهر و پدرشوهر و خواهرشوهرش . به نذر من کارش زشت بود !‌ البته من نمیدونم سر چی قهر بودند اما میدونم خیلی وقت بود قهر بودند . 

آهان اینم بگم قبل از عید یعنی تو اسفند یکی دو بار که رفتیم خونه شون شام رو که خودمون درست کردیم و چون خانوم با شوهرش قهر بود اصلا نیومد سر سفره با ما غذا بخوره !‌میره توی اتاق و هی نق میزنه ! بعد دخترش پاشو بلند کرد و توی سفره تکوند . باباشم گفت آدم سر سفره این کارو میکنه !!!‌ تربچه هم به باباش گفت تو فقط میخوای به آدم گیر بدی.  باباشم نگاش کرد و گفت از همچون مادر بی ادبی همچین بچه هایی بر میاد دیگه ( داشت به شمالی میگفت اما من متوجه شدم ) دختره هم پا شد رفت تو اتاق و بعدشم جلوی من به باباش میگفت پدر سگ !‌البته پدرشوهر نبود اما مادرشوهر بود . ما همین الانم که مامان و بابام اختلاف دارن نمیتونیم جلوی مامانمون به بابامون بی احترامی کنیم . این جلوی مامانش فحش میداد . بعد تربچه رو میکنه به من میگه آخه میدونی خیلی گیر میده بابام و با شوهرم برم عسلویه و از دست اینا راحت بشم . منم هیچی نگفتم . نه تایید کردم نه تکذیب . اما واقعا ناراحت شدم که اینطوری به بابایی که این همه زحمت کشیده براش فحش میده و فکر اینو نمیکنه که باباش سیده !!! البته به من چه . خوب داشتم میگفتم که مامانه نشسته بود و دخترش داشت به شوهرش فحش میداد . 

 

خوب برگردیم شمال . یعنی یه پست نوشتم ازینطرف به یه طرف دیگه پرت میشم . شرمنده . 

دیگه نشستیم و بحث عیدی شد و پدرشوهر یه ده تومنی به من داد و گفت بیا عیدیت . منم نگرفتم و گفتم نه خیلی کمه من نمیگیرم . گفت بگیر رفتیم خونه بقیه ش رو میدم . منم گفتم نخیر شما ازین قولا زیاد دادی من دیگه گول نمیخورم ! دیگه ده تومن گذاشت روش و بیست تومن عیدی داد ! خسته نباشه ! مادرشوهرمم مثل همیشه بهم قول سر خرمن داد که بریم خونه منم به بچه هام عیدی میدم . 

ناهارم یادم نیست چی خوردیم ! فکر کنم قورمه سبزیه شمالی بود ( شمالی ها با مرغ درست میکنند قورمه سبزی رو )‌ 

شامم رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگ . از اون مامان بزرگ 5 تومن عیدی گرفتم و 20 تومن بهش عیدی دادیم ! 

شمالمون چند روز اول همه ش به فوتبال بازی کردن شاهتوت گذشت و دیگه کلافه شده بودم . اون میرفت فوتبال و من میموندم با نق زدنای مادرشوهر یا اذیت های پیازچه که هی سیخونک میزد یا حرفای چرت و پرت تربچه که واقعا رو مخم بود . بعدم هی گیر میدادن بچه بیار که یه جا عصبانی شدم گفتم به خدا داداشتون نمیخواد . دست من نیست . به خدا منم میخوام اون نمیخواد . اینقدر به من نگید . وای که منو کشتند اینا .

دیگه یه اس دادم شاهتوت که من یک ساعتم نمیشینم تو خونه که تو بری فوتبال بازی کنی . شاهتوت اومد و یکم منت کشی کردو دیگه آشتی کردم . 

خلاصه که امسال شمال همه ش بارون میومد و نمیشد جای خاصی رفت و یکی دو بار رفتیم بیرون و بیشتر به عید دیدنی گذشت ! اتفاق خاصی هم نیفتاد و اصلا هم خوش نگذشت . یه جا هم یکی از اقوام شاهتوت جلوی همه به من گفت به تو چه که من واقعا ناراحت شم و تو ماشین گریه کردم . خیلی ناراحت شدم . توی عید هم زنداییش برای بچه ی یک ساله ش تولد گرفته بود و رفتیم اونجا و بیست تومن هم کادو دادیم . الحق که تولد چرتی بود . چون بچه همه ش خواب بود و بی حال بود و عملا هیچی نفهمید از تولد و کلا مدیریت تولدش خیلی چرت بود ! 

روز هفتم عید عم اومدیم شهر و یکم سوغاتی خریدم برای مامان بزرگم و مامانم کوکی خریدم . آخه مامان بزرگم رفته بود مشهد و برای من سوغاتی زعفرون آورده بود . دیدم زشته من هیچی نبرم براش . البته قبلا هم براش کولوچه گرفته بودم پارسال اما این بار دیگه نیم کیلو کوکی گرفتم براش . برای مامانممم یک کیلو گرفتم و شاهتوت هم برای جایزه یه خوراکی خوشمزه گرفت از نوشین که نمیدونم اسمش چیه اما مطمئنن میدونین شکلاتیه . 

پیازچه هم یه عروسک بزرگ ببعی که تقریبا قدش اندازه یه بچه هفت هشت ساله ست خریده شایدم یکم کوچیکتر از هشت سال ! هفتاد تومن . از شمال یه آشناشون براش ساخته بود که خدایی خوشگل بود . به نظرتون میارزه هفتاد ؟ آخه دلم رو برده . حالا اگر بشه عکسش رو میزارم که ببینیند . البته نه الان ها . بعدا . 

به بچه های کوچیک نفری 5 تومن عیدی دادیم به خواهرشوهرا ده تومن و 15 تومن دادیم و خودمم یکم عیدی گرفتم با یه شال . فکر کنم 15 تومن عیدی گرفتم . به اون یکی مامان بزرگشم 15 تومن عیدی داد و به عمه شم که یکم وضعش خوب نیست 5 تومن دادیم البته تو اسفند که اومده بود تهرانم 10 تومن دادیم . این سری مامان بزرگش بازم خیلی تحویل گرفت . همیشه خیلی اخم میکرد اما این بار خیلی بهتر بود . 

اومدنی تهران عمه شاهتوت و مامانشو پیازچه و دختر عمه ش با ما اومدند . تربچه هم موند که شوهرش که از عسلویه برگشت بره پیشش و با هم باشند . ماشین دیگه داشت میترکید . من یکی از ساکام جلوی پام بود . اما زرنگی کردم و چمدون بزرگه م رو برداشته بودم که تو صندوق بود نیشخند

دیگه با بدبختی و با شلوغی اومدیم تهران و مخمون رو خوردند فامیلای شاهتوت . 

جاده هم خیلی شلوغ بود . خیلی هااااا 

اون شب اومدیم خونه خودمون و شامم ساندویچ خوردیم و یه سری لباسارو شستم و چمدون کوچیک رو بستم و نه عید فکر کنم پیش به سوی ولایت مامان و بابا . 

خوب تا اینجا داشته باشید تا ادامه ش رو بعدن دوباره بنویسم 

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ازاده

سلام تمشك بانو[قلب]سال نو مبارك[گل]

مینا

خریدات میارک باشه عزیزم.شما که یه زن و شوهر جوون هستید من تعجب کردم که به این و اون عیدی میدید.[گل]

مرمره

تمشک جونم سال نو مبارک انشالله امسال سال خیلی خوبی برای خودت و خانواده ت باشه و زندگیتون هر روووز بهتر بشه و به هر چی که میخوای برسی اخ که امسال چه تعطیلات طولاتی داشتیم حالا اگه قرار بود ما بریم مدرسه عید 2 روزه تموم میشد [نیشخند]

اسکارلت

انشاله بقیه سفرت خوب پیش رفته. خداروشکر تصادف بخیر گذشته و سالمین بانو.صدقه بزار کنار[گل]

زهره

سلام عزیزم سال نو مبارک.. دلم برای خودت و نوشتنت تنگ شده بود[قلب] امیدوارم تعطیلات بهت خوش گذشته باشه و هر سال بهتر از سال گذشته باشه برات.. بیا عیدیاتو با من قسمت کن[نیشخند]

Eli

سلام تمشکی چه عجب اومدی!!!!!!! واااااااااااااااااااااااااااااای که تو چه حوصله ای داری با خانواده ی شوهر میری سفر[تعجب] میدونم گاهی آدم مجبوره اما واقعا سخته[ناراحت] به هر حال امیدوارم که سال خوبی داشته باشی و یه عالمه حس های خوب رو تجربه کنی[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب]

تنسگل

مممممششششک تو چجوری با فامیل شوهر این همه مدت بودی؟؟؟؟ من یه روزه دیوونه میشم......وایییی...چپیدن تو ماشینتونو کاملا درک میکنم...وای..چ رو مخ خودت چطوری راستی؟؟ ایشالا سال بسیار خوبی داشته باشه تمشک جونم

نسیم

چه سفر نامه طولانی...خیلی خوشم میاد ازت..حال میکنم مفصل مینویسی.... ایشالا همیشه به گردش . و خرید و خوشی باشین.....

غزال

تمشک جان نمیدونم چرا نمیشه رمز رو برای نوشته های رمزیت وارد کرد. امتحان کن ببین برای خودت هم همین طوره من با چند تا سیستم امتحان کردم همین بود. برای بقیه وبلاگا اینجوری نیست.

نفیس

خوش به حالت شمال فامیل دارین هروقت دلت بخوادمیری امیدوارم همیشه به گشت وگذار وشادی باشی عزیزدلم[ماچ]