تمشک کم حرفش بده!

سلام . چقدر کم میرسم بیام اینجا . اصلا انگار زندگی رو دور تند افتاده ! از چند هفته ی پیش همه ش بیرونم . یه زمانی به شاهتوت نق میزدم که ما 5شنبه و جمعه همه ش خونه ایم و تو به من توجه نمیکنی حالا اصلا چند هفته ست که 5 شنبه جمعه اصلا خونه نیستیم ! 

خوب برم سراغ نوشتن . یادم رفت بگم چرا عنوان پست قبل رو اون گذاشتم . الان میگم متوجه میشید 

خوب من تا سه شنبه تهران بودم . مامان بزرگم عمل کرده بود و مامانم گفت تو بمون که اگر مهمون اومد پذیرایی کنی . راستش آزاده که میره سرکار و میاد وبعدم دست به سیاه و سفید نمیزنه هم خسته ست هم کلا مجردم بود تنبل بود . من یادم نمیاد وقتی ازدواج کرده بود و حتی بیکار بود خونه ی ما ظرف بشوره . البته منم خیلی تنبلم بودم تو زمان مجردیم . الان خیلی بهتر شدم اما بازم تنبلم نیشخندخنده البته در مقابل خانومای زرنگی مثل شما . 

خوب من تا سه شنبه خونه مامانم بودم . مهمون هم میومد . فکر کنم یک شنبه شام داییم اومد و بنده خدا میخواست شام نخورند اما شام مامانم کله پاچه گزاشته بود و دور همی خوردیم و خیلیه م چسبید . سر شام باز اون یکی داییم اومد و خودش نشست سر سفره و حالا درسته زیاد نبود غذا اما هر کسی یکمی خورد . اگر چه خودمون یعنی من و مامان زیاد نخوردیم نیشخند ولی جاتون خالی دورهمی خیلی چسبید . دیگه پذیرایی کردیم و دایی اینا رفتند . 

فرداش که میشد سه شنبه عمه م ختم انعام گرفته بود برای بابا بزرگم . خوب عمه من من رو پاگشا نکرد . دوبار پاگشا کرد که یک بار به دلایلی بابام نبود و نمیتونستیم بریم دفعه ی دوم هم شاهتوت و شهرام (‌شوهر سابق خواهرم ) سر مغازه و شراکتشون با هم قهر بودند و دیگه مامانم گفت بریم شاید حرفی بشه و مشکلی پیش بیاد به عمه گفت نه . بعدم عمه همه جا نشست و گفت که فلانی رو دو بار دعوت کردم نیومده خونم شما هم پاگشاش نکنید ! ( عمه ام میدونست بابام نیستا اما دعوت کرد دفه ی اول . مثلا میخواست بگه من میدونم باباتون نیست . مخصوصا دعوت کرد که مثلا یه جورایی مارو اذیت کنه . بابام رفته بود شهرستان برای انجام یه کاری که نمیخواستیم بقیه متوجه بشند و هی میپیچوندیم بقیه رو نیشخند

منم نمیخواستم برم . اما لباس و وسایل برده بودم خونه ی مامانم که برم . دیگه به خاطر مامانم . چون میگه نیای بقیه حرف در میارن . اما خداروشکر بهانه ش جور شد و قرار شد من بمونم خونه پیش مامان بزرگم و مامانم بره . البته آزاده هم مرخصی گرفته بود و خونه بود اما به کسی نگفتیم و من موندم خونه !‌

مامان رفت و اومد و شاهتوت زنگید که تو نشسته ای خونه بابات و یک هفته ست به خونت سر نزدی . بابای من دو بار رفته خونه ات ! رو نشون لوله کش داده . الانم زنگ بزن به بابا ببین لوله کش چی گفته !‌تعجب( درسته پول پیش خونه رو بابای من داده اما خونه تو هست و بابات وظیفه شه این کارا ! )‌ دیگه به زور مامانم و مامان بزرگم زنگ زدم به پدر شوهر و حس کردم خیلی صمیمی صحبت نمیکنه اما اصلا هم چیزی نگفت و گفت مشکلی نیست و خودم نشون میدم و اینا !‌بعدم گفتم آخه منم خونه باشم نمیشه که یه مرد بیاد خونه ی ما . منم تنها باشم . گفت آره و خودم نشون میدم ! بعدم میگم انگاری خسته بود چون زیاد تحویل نگرفت منم چند بار تشکر کردم و ابراز شرمندگی کردم و خدافظی کردم ! (‌مامان بزرگم میگفت خوبه نمیخواستی بزنگی این همه تشکرم کردی ) بعدم زنگیدم به شاهتوت و گفتم بابات اینطوری گفت و دیگه سه شنبه شب شاممون رو زدیم زیر بقلمون و اومدیم خونه مون . 

بعد همون شب که رسیدیم خونه من پلو درست کردم و خورش هم که از خونه مامان آوردم و داشتم پلو رو دم میکردم که پدرشوهر زنگید و گفت فردا باید طرف رو بیارم خونه تون رو ببینه که شاهتوت گفت یا خودت یا دلقک هم بیاید خونه رو ببینین که تمشک تنها نباشه که پدرشوهر گفت که تمشک با دلقک جرو بحثش شده !‌ و دلقک میگه من خونه تمشک ! نمیرم ! (فدای سرم ) تمشک چی گفته به دلقک ؟! که شاهتوت گفت نمیدونم من نبودم ! خبر ندارم !!!

بعد که قطع کرد گفت بابا اینطوری میگه . منو میگی وای اعصابم خورد شد و بدون دروغ بگم دو روز داشتم فکر میکردم این از کدوم حرف من ناراحت شده ! به خدا . گفتم شاهتوت تو نمیدونی از چی ناراحت شده ؟‌نپرسیدی از بابات گفت نه . دیگه من تا آخر شب تو فکر بودم . هی حرف هیلا میومد جلوی نظرم که نمیزارم حالم رو خراب کنی اما مغزم نمیزاشت و هی میرفت توی فکر . 

این عنوان به خاطر این بود که عقل تو سرم نبود و رفتم دو روز خونه مادرشوهر موندم و حالام کباب شده بودم . 

خلاصه اون شب خوابیدیم اول تو ذهنم اومد وقتی که گفتم بابات بین بچه هاش فرق میزاره ازم ناراحت شده . بعدم کلی جواب براش آماده کردم که به پدرشوهرینا بزنم اگر پرسیدند که چی گفتی و اینا . بعد یادم اومد جلوی در به شوخی من با دمپایی زدمش و اونم با کفشش مثلا به پاهای من زد . بعدم من دمپایی رو گذاشتم روی گوشیش که ازین گوشی های در پیت چراغ قوه ای بود . بعد باز برای اون کلی جواب درست کردم ( دقیقا مشخصه انگار ازشون میترسم!؟) 

بعد یادم افتاد هیچ کدوم از اینا نبود . وقتی که شاهتوت ناهار کباب گرفت و خونه مادرشوهر خوردیم شاهتوت ناراحت بود . دلقکم گفت حالا یه بار به ما ناهار دادین . اینجا شاهتوت رفت توی حیاط و من و دایی و زندایی و دلقک بودیم توی خونه . منم گفتم تو که کلی اومدی خونه ی ما . پیتزا خوردی . گفت هر وقت اومدیم خودمون پولش رو دادیم ! گفتم این دفه ی آخر که خود شاهتوت خرید . گفت خوب دیگه اصلا نمیایم خونتون اگر ناراحتی . گفتم این چه حرفیه خونه ی داداشته هر وقت خواستی بیا . تو داری میگی به ما یه بار غذا دادی دارم جواب حرفت رو میزنم . 

یعنی بابای من پول پیش خونم رو داد یه بار منت نزاشت که اینا سر چهارتا سوسیس کالباس که مارک و درصدشم خوب نیست منت گذاشتند . بعدشم یه کیلو گوشت سی هزارتومنه . یه مرغ بیست تومنه . من میتونستم یه غذای راحت بندازم تو قابلمه بپزه و قیمتشم خیلی کم برام در بیاد راحتم بود ازین لحاظ که خودش میپخت و دیگه سختی های پیتزارو نداشت . خودشون هی میگن پیتزا پیتزا . اما اینبار گفتتند پیتزا منم میگم نخیر . من پیتزا درست نمیکنم . چون هم گرونه هم اینکه اون دوبارم که مامانتون پولش رو داد هزااااااار بار سر من نق زدین . حالا باز سوسیس کالباس درجه سه میخرید میداد . نوشابه یا پنیر پیتزا یا چه میدونم خمیرش رو خود شاهتوت میخرید . 

حالا بازم نمیدونم سر چی ناراحت شده ! اما واقعا دو روز درگیرش بودم

4شنبه رو میگفتم . قرار بود پدرشوهر با لوله کش بیاد خونه مون . منم خسته بودم اما صبح زودتر پاشدم و خونه رو جمع و جور کردم و تمیز کردم و آماده نشستم تا پدرشوهر بیاد . که زهی خیال باطل که نیومد ! 

شام کوکو سبزی سیب زمینی در فر درست کردم جاتون خالی خیلی چسبید . بعدم دیگه خوابیدیم و صبح بیدارشدیم و شاهتوت رفت لوله کش آورد و طرف یکم سقف حموم رو ریخت و بعدم گفت که باید از بالا کنده بشه و هزینه ش میشه ان تومن . به شاهتوت گفتم ناهار بریم خونه مامانت که گفت نه !‌بهم زنگ نزدن بگن بیا ! ( شاهتوت خیلی توقعی شده یا شایدم بود ) بعدم رفت سرکارش که باید یکی دو تا کار میکرد منم یکم خوابیدم و ناهار گذاشتم ومنتظر که شاهتوت بیاد که زنگید که کارش طول میکشه . من ناهارم رو خوردم و شاهتوت ساعت 5 اومد ناهارخورد و من رفتم بدوشم ( دوش بگیرمنیشخند) چقدرم ترسیدم . آخه اندازه یه دایره با قطر 25 سانت گچش ریخته !‌خوب ترسم داره دیگه !‌ 

اومدم بیرون شاهتوت گفت مامانم زنگیده که پیازچه خونه تنهاست برین پیشش تنها نباشه ! جالبه که از صبح هیچ خبری ازشون نبود وقتی کار داشتند یاد ما افتادند . مادرشوهر اینا رفته بودند خونه تربچه رو تمیز کنند . 

وای که این پست چقدر طولانی خواهد شد اگر بخوام همه چیز رو توضیح بدم نیشخند

بعد از دوش حاضر شدم و کم کم رفتیم به سمت خونه مادرشوهر. شیر دستشوییمون چکه میکرد که زنگیدیم به صابخونه و گفتیم و قرار شد شیر براش بگیریم . تخمه هم خریدیم و رفتیم خونه مادرشوهر . وقتی ماشین رو گذاشتیم توی حیاط من از پنجره دیدم که برادرشوهر بدو بدو یه چیزی رو برداشت و رفت توی آشپزخونه و وقتی پیازچه درو باز کرد دیدم داشت یه چیزی میخورد . حالا چی میخوردن من نمیدونم ! 

یه سلام همینطوری به برادرشوهر کردم . خودمم گرفتم و باش حرف نزدم اصلا ! 

پیازچه اما معمولی بود اما دلقک نه . منم به تخمدانم حسابش کردم نیشخند

یکم نشستیم و تخمه خوردیم و گوشی دلقک رو دیدیم که منم تبریک گفتم اما به برادرشوهر نه . به پیازچه ! نیشخند بعدم که مادرشوهر اینا اومدن و باز پدرشوهر تو فازی بود که خودش رو گرفته بود اما من معمولی برخورد کردم !‌ مادرشوهر اما تحویل گرفت . 

رفته بودن خونه ی نو سازی که هنوز گاز و آب و آبگرمکن یا پکیج نداره رو تمیز کنند . هفته پیش هم جهیزیه رو بردن توی خونه کثیف و کلا همه چیشون به هم قاطی شده . با مادرشوهرش رفته بودند و پدرشوهرم داشته چارچوب در رو رنگ میکرده ! که خیلی نالیدن که خیلی سخته و شاهتوت گفت مام همین کارارو کردیم برای خونه مون مام سختی کشیدیم که پدرشوهر گفت نه خونه شما ده سال خونه بود خونه اینا نوسازه ! شاهتوت گفت چه ربطی داره خونه مارو هم رنگ کرده بودند ! خلاصه دیگه یخ پدرشوهر باز شد ! صحبت کردیم و مردا رفتند استخر و ما هم موندیم که خواهرشوهر کارتای عروسیش رو آورد (‌خودشو دوستش رفتند کارت انتخاب کردند و چون ازین عروسی ارزان هست کارتاش فقط شعر داشت بقیه ش رو خودت باید مینوشتی . ) چون همه شون خطاشون خرچنگ و قورباغه ست داد که من بنویسم . در همین حین هم هی مادرشوهر میگفت خیلی خونه های اونطرف خوبن . ( مسکن مهر هست توی یه بیابون ) هی دیدم داره تعریف میکنه فهمیدم که منظوری داره . منم گفتم سخته اونجا زندگی بدون آب و گاز . چطوری میگین یه سری خونه ها کسی میشینه که خودشم میگفت اول که اره من نمیدونم چطوری زندگی میکنن بدون آب و وگاز بعد میگفت خیلی خوبه خونه هاش!‌مثلا میخواست بگه شما هم برین و بخرن . حالا اینم میگم جریانش رو . 

منم داشتم کارتارو مینوشتم و بعد گفت انگار زندایی شاهتوت که فهمیده فرش و پرده و روتختی تربچه نارنجیه گفته منم میخوام برم نارنجی بخرم . اینا ناراحتتتت که این تازه عروسه و میخواد خونه ش تک باشه و نباید بره مثل اون بخره ! 

حالا اینو بگم که از من پرسید تو رنگ پرده ی اتاق خواب تربچه رو به زندایی گفتی؟ گفتم که نمیدونم فقط یادمه پرسید روتختیش هم نارنجیه که من گفتم آره ( الان که یادم اومد اره من گفتم نیشخند خوب وقتی پرسید چی بگم . نگم ؟‌) که ما بهش نگفتی چرا بهش گفتی ! 

حالا جالب چیه . دو ماه پیش رفته بودند یه جا تخت و مبل سفارش داده بودند . بنفش سفارش داده بودند اما پول نداده بودند هنوز . بعد اومد به من گفت که ناراحت نشی . گفتم نه . من تو خونه خودمم تو هم خونه خودت . چرا ناراحت شم که رنگ مبلات مثله منه ! من مهم نبودم . تازه عروس نبودم . نمیخواستم تک باشم !‌ البته بعدش رفتند و یه جا دیگه مبل سفارش دادن و اینبار آبی سفارش دادند !‌

دیگه نشستیم تا مردا اومدن و شام خوردیم و اومدیم خونه . ولی این زنداییه همونیه که رفته بود حرفای منو گفته بود . خیلی باحاله . وقتی میاد خونه ی من قششششنگ همه چیز رو نگاه میکنه . بعد از عروسیه من رفت تخت فرفوژه ش رو عوض کرد و چوبی خرید .دقیقا مثل من . بعدم رفت میز تیوی ش رو عوض کرد که یکی دو سالم بود خریده بود اونم دقیقا عینه ماله من .یعنی مثل من کنارش سه تا طبقه داره و اینا !‌ حالام رفته فرشاش رو که سه سال پیش اسپورت خریده بود رو عوض کرده و میگن گفته فرش مشکی با گل های ریز خریده . دقیقا مثل فرش من . یعنی خودش سلیقه نداره اصصصصلاااااا . میره خونه بقیه ببینه چی دارن همونو میخره . جالب اینه که تختی هم که خریده یک بارم روش نخوابیدن . کلا همه شون وسط پذیرایی میخوابن . حالا تخت خریدنش چی بود نمیدونم !‌

یا یه چشمه ی دیگه ش رو هم بگم که مثلا گفته بود من لنز آبی خریدم . پیازچه هم گفته بود من میخوام طوسی بخرم اونم هفته ی بعدش گفته بود منم طوسی خریدم چون آبی ای که میخواستم نداشته خنده دیگه پیازچه هم رفت یه رنگ دیگه گرفت . من اوایل میگفتم اونا حساسن ولی الان فهمیدم نه واقعا میبینه کی چی خریده میره همونو میخره . میخوام این بار بش بگم بیاد خونه ی من زندگی کنه کلا! نیشخند

دیگه خدافزی کردیم و منم یه خدافط ذلقک گفتم و منتظر جوابم نموندم و اومدم بیرون . 

جمعه صبح اومدیم تهران خونه مامانم چون عصری زنعموم ختم انعام گرفته بود . من یه دامن و بلیز مشکی پوشیدم که کراوات مشکی نقره ای داره . دامنشم پایینش گیپور داره . رفتیم . خانومی که قرار بود بیاد دیر اومد و صد آیه از انعام رو خودش تند تند خوند اما خدایی خوب میخوند منم کلی از غلط هامو برطرف کردم . بعدش گفت شما ها هر کی میخواد بخونه . سه نفر خوندن . منم از اول داشتم میگفتم بخونم یا نه کلی هم استرس گرفتم اما دیدم کسی نمیخونه منم خوندم . سر ده آیه ای که خوندم قطع کردم خوندنم رو اما دیدم خانومه هیچی نمیگه .(‌بقیه که میخوندن سر ده آیه قطع میکرد ) که دیگه خانومه خودش دید من نمیخونم گفت صلوات بفرستید . کلی صدام میلرزید اما خوب ایرادی ازم نگرفت و چقدر خوشحال شدم . مشکل اینجاست که من اعتماد به نفس ندارم اصصصصلا . عروس عمه م خوند وای کلییی اشتبااااه داشت اما خوشم اومد با اعتماد به نفس اولین نفر خوند ! 

بعدم پذیرایی شدیم و منم یکم کمک کردم و دیگه اومدیم خونه مون . اونجا یه خانومه اومده بود که وسایل میفروخت که منم یه ساک خریدم برای وقتایی که میخوام برم خونه مامانم وسایلم رو توش بزارم . 

بقیه اما کلی لباس و اینا خریدند که من چون پول نقد نداشتم اصلا چیزی نخریدم . راستی خانومی که اومده بود که مثلا بخونه که کلا شاید یک ساعت و نیمم نبود چون انعام رو که تند تند خوند . بعدم ده دقیقه هم نشد که روضه خوند و بعدم تمام . میگن دویست تومن گرفته !‌ 

بعدم اومدیم خونه . بابام خونه بود (‌شاهتوت هم اومده بود خونه خودمون . چون کار داشت ) بابام گفت پدرشوهرت زنگیده که بیا کمک کنیم که بچه ها خونه بخرن !  بابام گفته باشه هر چقدر که تو بدی منم همون قدر میدم . پدرشوهرم اول کلی از خونه هایی که وصفش رو در بالا گفتم خوبی گفته و بعدم گفته خودشون که 25 میلیون دارن ( 15 میلیونی که بابام داده رو هم گفته ماله خودشونه !) بقیه ش هم وام میگیرن  ده ومن کم دارن .. بابام گفته خوب تو ده تومن رو بده . پدرشوهر گفته میدونی که من ندارم . بابامم گفته هر چقدر تو بدی منم میدم . 

منم به بابام گفتم ما بریم اونجا رو بخریم اصلا دیگه پولی نمیمونه یه جای خوب خونه اجاره کنیم . منم اونجا زندگی نخواهم کرد . ( واقعا جای بدرد نخوریه برای زندگی . قبول بخریم و بدیم اجاره اما مگه خونه ای که هیچی نداره چقدر اجاره میکنند !) 

شنبه و یک شنبه هم خونه مامانم بودیم . دیگه دیشب اومدیم کرج . وای که چقدر حرف زدمممممممممممم

 

اینم بگم که برای شاهتوت یه کار حسابداری جور شده اما درامدش ماهی 1 میلیونه و به قول دایی شاهتوت میگه باید ده سال کار کنه تا بتونه ماهی چند میلیون درامد داشته باشه . اما کار الانش درامدش بیشتر از این میزانیه که گفتم . من به شاهتوت میگم توی همین کار بمون . بیخیال . تا چند سال دیگه پولامونو جمع میکنیم و میای مغازه ت رو راه میندازی ! من میدونم شاهتوت تو یه کار نمیمونه و هی ازین شاخه به اون شاخه میپره . کلا دووم نمیاره یه جا . بعدم اینکه الان کلی قرض داریمو پول لازمیم . همینجا هم بیمه هست و عیدی و سنوات بهش تعلق میگیره و خیلی خوبه از همه لحاظ . اگر تهران باشیم که بهتر تر هست . دیگه کلی ترافیک نمیخواد تا بیاد خونه مون . باز هر چی که صلاحمونه همون بشه . الهی آمین

/ 10 نظر / 2 بازدید
نسیم

سلام تمشک جون...دلم واست تنگ شده بود..... چه دلقک لوسه...تحفه....به درک که قهر کرده...[نیشخند] میگما اگه بتونین تهران خونه بگیرین خیلی خوبه ها...طفلی شاهتوت این همه راه و هر روز میره و میاد...

زهره

اصلا رفتار دلقک برات مهم نباشه. حتی اگه خونه مادر شوهرتم دیدیش محل نکن تا بفهمه همچین خبرایی هم نیس.والا. بیا تند تند آپ کن دختر دلمون تنگ میشه

لیـــدی رها

تمشک جون به نقاط مثبت خودت خیلی فکر کن و بیشترشون کن و همیشه خودت قوی بدون ... خیلی بدم میاد یکی از آدم تقلید کنه ... این همه تنوع هست تو بازار یعنی نمیتونه برا خودش تصمیم بگیره؟! ایشالا بهترین اتفاق برا کار شاهتوت می افته و ثبات پیدا می کنه ... [ماچ]

Eli

slm cheghadr delam barat tangide bod Tameshki, manam fek mikonam in rozam kheeeyli zoOd migzare shayad akhare Sale injoriye! Aaaajab baradar shohari dariya kheyli khodesho tahvi gerefte, Pedar shoharet ham ke noObare!

تبسم

پدر شوهرت فقط زنگ زده بوده به بابات بگه پول بده اينا خونه بخرن [نیشخند] راجع به برادر شوهرت هم به نظرم بد نشد ناراحت شده. بذار يكم رابطه ها منطقي تر پيش بره فرشت رو يادم نيست- يه عكس بنداز ببينم چجوري بود [نیشخند]

مريم

سلام تمشک جووون دلم برات تنگ شده بود،،، زنداييه چه سوژه ايه هااااااااا[نیشخند]خوبه ولي موجبات شاديت رو فراهم ميکنه...خخخخ

ana

نمیدونم برا این پستت کامنت گذاشتم یا نه؟؟؟!!! تمشک چرا تو انقد با برادر شوهر کوچیکت شوخی میکنی و اجازه میدی اینطوری باهات حرف بزنه؟؟تو عروس اون خونواده ای در عین حال که باید باهاشون گرم و با محبت رفتار کنی بهتره که اجازه ندی اینجوری باهات شوخی کنه،که حالا بخودش اجازه بده قهر کنه!پسره لووووس! ببخشید،یه لحظه عصبانی شدم[شرمنده][نیشخند] واااای وااای،ماام از این آدما داریم که فقط منتظرن ببین تو چی میخری و چکار میکنی تا اونا ام انجام بدن!خیلی لج آدم در میاد!منکه تا جایی که تونستم رابطمو باهاشون صفز کردم!!واقعا اعصاب اینجور آدمارو ندارم!بقول تو مگه خودش سلیقه نداره؟[عصبانی] خودو ععششششق است!خوشحالم که کار جناب شاهتوت خوبه و راضی هستی ،اینا نتیجه دل پاک خودتونه[قلب]

مرمره

ایش چه برادر شوهر لوسی چقدر هم ادم باید بیشعور باشه به یکی بگه اگه هم واسمون پیتزا درست کردی خودمون پولش رو دادیم خب همون پول رو بده برو بیرون پیتزا بخور والله اگه من یه جمله شبیه این و به یکی بگم مامانم زبونم و قطع میکنه [نیشخند] کاش شاهتوت بمونه سر کار خودش و بخواد هی شغل عوض کنه بهتره یه ثباتی داشته باشه از این شاخه به اون شاخه پریدن فقط خودش رو سردرگم میکنه انشالله هر چی به صلاحتون هست پیش میاد[ماچ]

مونا مونا

کلا فامیل شوهرت خصوصا پدرشوهرت خرن. به برادر شوهرتم محل نذار خودش خوب می شه

مهتاب

دلم میخواد این پدرشوهرای ... رو خفه کنم اولیش هم پدرشوهر خودم! رو هم که رو نیست ماشاالله سنگ پای قزوینه ! [کلافه] زیاد با خونواده شوهر صمیمی شدن همین عواقب رو هم داره عزیزم! یه کاری کن هروقت این زندایی یه چیزی ازت میپرسه پرت و پلا جواب بده مثلا رنگ سرویس خواب رو میگفتی دقیق نمیدونم توی مایه های زرد ! سرکارش بذارید حال کنید ![نیشخند] ان شا الله شاتوت سر همین کار بمونه که درآمدش بیشتره