چیت.گر

سلام  نیشخند خوبین ؟

یادم نمیاد تا کجا گفتم . باور میکنین ؟ هی میرم میخونم وبلاگم رو ببینم چیا رو گفتم چیا رو نگفتم !! اصلن یادم نیست ! خسته نباشم . خیلی هم جسته گریخته گفتم !!!

 

خوب از سه نشبه بگم که اومدیم خونمون دیگه . همون شب حال مامانم بد میشه . گفته بودم بابا بزرگم هر ده روز میره خونه یکی از بچه هاش ! بعد خداییش خیلی سخت شده تحمل کردنش . با اینکه هیچیش نیست هی ناله میکنه و اعصاب آدم خورد میشه . فرض کن همش خوابیده و هی ناله میکنه . بعد چون توی جوونی هاش خیلی اذیت کرده زن و بچه ش رو الان بچه هاش اصلن دوسش ندارن و به قول مامانم سر نخواستنش دعواست (‌یعنی هیچ کی نمیخوادش ) البته از بین عروسا و دختراش و پسراش فقط مامان من که عروس بزرگه ست خیلی خوب نگهش میداره . اینو از اونجایی میگم که همش دوست داره خونه ی ما باشه اما خوب مامان منم قلبش درد میکنه و اینکه پدر بزرگم زبون نرمی هم نداره . تا یکم صدای تیوی بلند (‌یا حتی متوسط )‌باشه داد میزنه کمش کن . همش خوابیده با اینکه میتونه بلند شه راه بره . همشم ناله میکنه و از همه بدتر صداهای بد از خودش در میاره !‌(‌معذوریت دارم بگم چه صدایی . معذرت میخوام مثل صدای فین کردن و اینا ) نجس و پاکی هم دیگه براش مهم نیست و اون روز دستمال کاغذی خونیش رو انداخته بود روی مبل و مامان مجبور شد مبل رو آب بکشه !!! 

خلاصه اون خونمون بود و منم بیشتر چون مامان اعصابش خورد میشه بابابزرگ هی ناله میکنه واسه همین اونجا بودم اما دیگه سه شنبه شاهتوت خسته شده بود و اومدیم خونه . تو این مدتی که من نبودم تا خواهرم بره خونمون مامانم میره یکم بخوابه که هی بابا بزرگ ناله میکنه و مامانمم شاکی میشه و اعصابش خورد میشه (‌به بابا بزرگ تندی نمیکنه ها . بهش میگه خوب آقا چرا ناله میکنی ؟‌اگر جاییت درد میکنه بگو ببرمت دکتر . بابا بزرگ هی میگه نه من دارم میمیرم و هی دنبال محبتیه که پسراش اصلن بهش نمیکنند چون خیلی اذیتشون کرده و کتکشون زده و اینا )‌خلاصه مامان فشار خونش میره روی 16 . آجی به من تو وایبر گفت و خلاصه خیلی اعصابم خورد بود مخصوصا که بابا میگه مامانت داره خودش رو لوس میکنه . دیگه شبونه هر چی به بابا اس دادیم برو مامان رو ببر دکتر به ما میگفت میبرمش الان اما بیرون بود و همشم فکر میکرد مامان به ما گفته اس بدیم بهش و لجبازی میکرد. شاهتوت گفت میخوای بریم تهران . زنگیدم به مامان که گفت نه مادر نمیخواد بیای بهترم . البته دروغ میگفت . خلاصه که شبونه آزاده مامان رو میبره درمانگاه و بهش قرص زیر زبونی میدن و دیگه بابا میفهمه بردنش درمانگاه میره اونجا اما بازم میگه مامانتون هیچ چیش نیست . آخه بابا اینا سابقه فشار خون بالا دارن و وقتی فشارش میره بالا مشکلی براش پیش نمیاد اما مامان سابقه فشار خون بالا نداره و وقتی فشارش بالا پایین میشه اذیت میشه ) خلاصه کنم که اون شب خیلی استرس داشتم و بیچاره آزاده مامان رو برده بود دکتر . 

 

من خیلی مینویسم میدونم . شرمندم این یه تیکه رو هم میگم و بعد میرم سر اصل مطلب . من که مجرد بودم و آزاده ازدواج کرده بود وقتی به آزاده میگفتم دارم دیوونه میشم از دست مامان و بابا و دعواهاشون میگفت تو سخت میگیری و مثلن بیخیال و اینا . فکر میکرد من چرت و پرت میگم . الان خودش میگم تازه فهمیدم تو چی میگفتی . به اینم میگن کارما . یعنی کسی رو قضاوت نکنین ! 

 

4 شنبه شاهتوت صبح زود بیدار شد و خونه تمیز میکرد . حدود ساعت 6 صبح !!‌دیگه جارو برقی زده بود و دستشویی رو تمیز کرده بود و روی رادیاتور هارو دستمال کشیده بود . منم صبح بیدار شدم و گردگیری کردم و اتاقم رو جمع و جور کردم و طی کشیدم و اینا بعدم ناهار خوردیم و ساعت چهار و نیم صاحبخونه اومد . پشت قولنامه نوشتیم که مفاد قول نامه مذکور به مدت یک سال تمدید میشه و ودیعه میزان فلان قدر میشه و اجاره هم ماهی فلان قدر میشه بعدم امضا کردیم و جفتمون هم انگشت زدیم و شاهتوت و شوهر صاحبخونه به عنوان شاهد امضا کردند و تموم شد . براشون شربت آوردم . بعدم کمی خونه رو نگاه کردن و زن صاحبخونه که اتفاقا خیلی جوون و خوش برخورد بود گفت چقدر توی عکس عقدت خوشگل افتادی و اینا !‌ بعدم خربزه آوردیم خوردن و خونه و جاهایی که ترک خورده بودن رو دیدن چقدرم از اینکه خونه رو تمیز نگه داشتیم تعریف کردند و گفم چه مستاجر خوبی هستین و رفتن ! و یک قورباغه بزرگ رو قورت دادیم و تموم شد . 

شاهتوت که خیلی خوشحال بود . بعدم دیگه یه سر رفتیم خونه عمه شاهتوت و بعدم رفتیم خونه مامانم . 

یکم با بابا قهر بودم که مامان رو نبرده بود دکتر ! 

5 شنبه اتفاق خاصی نیفتاد که بگم . اما جمعه صبح یهویی با یکی از فامیلامون تصمیم گرفتیم بریم پیکنیک برای ناهار . دیگه جمع کردیم اونا جوجه برداشتن و مامان برنج دم کردم و رفتیم پارک چی.تگ.ر اتفاقا خوب بود . نمیگم عالی بود اما خوب بود . کمی حرف زدیم و اونایی که باشون رفته بودیم تازه عروس و دوماد بودن و هی زنه که متولد 60 هم هست از شوهرش بد میگفت ! دیدم نه واقعا من زن خوبیم که از شوهرم بد نمیگم . شاهتوت اوایل به من میگفت یاد بگیر . ببین چقدر مرتبه این خانوم . بعدش دیگه گفت بیچاره شوهرش . این کلن وسواسیه که !!! خنده

بعدم رفتیم بستنی خوردیم و دیگه ساعت هشت خونه بودیم . ناهار جوجه زدیم که عکسش توی اینستاگرامم هست . حالا وقت بشه عکسای اینستا رو این یکی دو روزه میزارم اینجا اونایی که ندیدن هم ببینند ! 

شنبه هم شاهتوت رفت سرکار و بعد ازظهر که اومد ، اومدیم خونه مون . بابابزرگمم که کلن وقتش تموم شده بود و رفت خونه اون یکی عموم . مامانمم الان تنهاست خونه . بابام رفته شهرستان و گفته یکی دو روز دیگه برمیگردم . مام به مامانم اجازه ندادیم بره . خودش میگفت برم گفتیم نه . حالت بد بشه خدایی نکرده کی میخواد ببرتت دکتر . بابا که همش بیرونه . دیگه مامان موند خونه . 

امروزم صبح بلند شدم یکم مرتبی جات کردم . الانم شاید برم پان اسپانیایی درست کنم . نتیجه رو اعلام میکنم بهتون . عکسم یادم باشه میگیرم نیشخندبغل

پرحرفیامو ببخشید . 

اینم بگم و برم . 5 شنبه مادرشوهر زنگیده بود به شاهتوت که امشب بیاین بریم پارک که شاهتوت گفته بود نمیام ( چون باباشم بود )‌ من دوست داشتم برم بیرون اما خوب خونه ی مامانم بودیم و نمیشد . خلاصه که یه پارک رو از دست دادیم اما فرداش جور شدو رفتیم یه پارک دیگه !‌

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مل مل

تمشک بانــــــــــــــــــــــــــــــــــــو... [لبخند]

خانم خونه

سلام تمشک بانو ان شالله همیشه به شادباشی گلم

مهتاب

مامانت اجر کارش رو خواهد دید

محبوبه

واقعا واسه مامانت ناراحت شدم. منم یه بابا بزرگ داشتم هیچ کس دوسش نداشت. چون اونم خیلی بچه هاشو اذیت کرد. وقتی هم مرد به بدترین شکل ممکن بود اما امیدوارم خدا بیامرزدش. شاید باورت نشه اما هیچ کس سرقبرش گریه نمیکرد. امیدوارم بابات زودتر باورشون بشه که حال مامانت مساعد نیست. امیدوارم همیشه به تفریح و شادی دور هم جمع بشید.

محبوبه

واقعا واسه مامانت ناراحت شدم. منم یه بابا بزرگ داشتم هیچ کس دوسش نداشت. چون اونم خیلی بچه هاشو اذیت کرد. وقتی هم مرد به بدترین شکل ممکن بود اما امیدوارم خدا بیامرزدش. شاید باورت نشه اما هیچ کس سرقبرش گریه نمیکرد. امیدوارم بابات زودتر باورشون بشه که حال مامانت مساعد نیست. امیدوارم همیشه به تفریح و شادی دور هم جمع بشید.

سنا خانمی

سلام گلم چه طوری دلم که کلی برات تنگ شده بود... انشاالله مامانت زودی خوب بشه... مبارک اسن وبلاگت تمشک بانو[لبخند]

نسیم

الهی مامانت زودی روبراه شه و تو از نگرانی در بیای کیف میکنیا اینقد زود زود میری خونه مامیت...خوش باشی شاهتوت با باباش چه قهر طولانی کرده...ایول امان از پیرهای غرغرو....

اسکارلت

عزیزم دعا میکنم حال مامانت زود زود خوب بشه

ملودی

پس آقا شاهتوت خوب تو اینجور مسایل اطلاعات دارن...خیلی خوبه دیگه...خیالت راحت...ما هیچکس رو نداشتیم اینجور موقع ها راهنمایی یا کمکمون کنه براهمین انقدر اذیت شدیم. نگران نباش[ماچ]

دیبا

سلام بر تمشک بانو[قلب] امیدوارم حال مامانت زوده زود روبراه بشه عزیزم و ازشون رفع کسالت بشه [گل] خداروشکر که خونتونو تمدید کردید و همین جا نشستین و از اسباب کشی راحت شدین[لبخند] ایشالا که همیشه به گردش و شادی باشید[خداحافظ]