زندگی نامه 24

 

+  وایسا . دارم حرف میزنم

**  نه نه نه نه نه اسمس نه

+  زشته وسط حرف من اینجوری میکنی

**  معذرت میخوام 

+  من دلم میخواد بات اسمس بازی کنم

** نه نمیشه . نمیتونم

+  میتونی . میدونم که میتونی .  پوله قبضت رو خودم میدم . که اذیت نشی . فقط با من اسمس بازی کن.

**  نمیخوام . من خودم بی اف دارم .

+  نمیگم که روزی صد تا اسمس بده ... میدونم که داری . به تو و رابطه ات با بی افت احترام میزارم . ولی با من هم اسمس بازی کن

**  نه نمیشه ...  به خدا الان مامان داره سرم داد میزنه ... کارم داره ...

+  خودتم میدونی که میشه ...   زمان هایی که با بی افت هستی هم من اسمس نمیدم که مزاحمت بشم . من هواتو دارم .

**  میگم نمیخوام .. ای بابا

+  قبول کن تا بزارم بری 

**  نه . اسمس نه . تازشم شما نزاری برم مامان خودش سیمه تلفن رو میکشه و من پرت میشم بیرون از نت .. فقط چت میکنیم .

+  نمیزارم به خاطر اسمس هایی که به من میدی اذیت هم بشی . خواهش میکنم

** نه نه نه ( از یه طرف مامانم اصرار میکرد که از نت بیا بیرون ناهار بخوریم . بیا کمکم کن . از یه طرف اون هی اصرار میکرد و اعصابم رو خورد میکرد )

+ خواهش کردم

** نه نه

+ نزار اینقدر خواهش کنم . احترامه منو نگه دار .

**  مامان دیگه داره میترکه ( به خدا مامانم داشت دعوام میکرد . ازون طرف مامان فشار میاورد و ازونور شهرام خان )

+  لطفن . قبول کن

**  نه

+  آره

** خداحافظ

+ تمشک بهت اسمس میدم . تو هم جواب بده .

** نمیدوم ( چی رو ؟ :دی )

+  باشه برو ... بهت اسمس میدم . بای

**  خدایی به جونه بابام اسمس نمیدم . به جونه مامانم اسمس نمیدم . به جونه آزاده اسمس نمیدم . خدافط

 

این متن چتمون بود و خدارو شکر دیگه چتی نداشتیم .

اون روز وقتی دیسی شدم رفتم ناهار خوردیم با مامان . اما اصلا نفهمیدم چی خوردم .. دستام میلرزید . مامان بی توجه به من نق میزد و میگفت چرا به حرفم گوش نمیکنی و همش توی اینترنتی و ازین حرفا  و من مبهوت ازین چت . برای اون زمان من خیلی سخت بود . ما به دامادمون خونه داده بودیم بدون منت . ما کلی به دامادمون رو داده بودیم . ما کلی محبت به شهرام کرده بودیم . خواهرم عاشق شهرام بود . میدونم میپرستید شهرام رو . پس چرا شهرام اینطوری گفت ؟ حالا من چطوری چشمام بیفته توی چشمای شهرام ؟ من اصلا باید چیکار کنم ؟ وقتی ناهار تموم شد و مامان خوابید من رفتم توی نت و با یکی از دوستان نتیم چت کردم . یه آقای سی ساله ( شایدم 28 سال ) و پخته . البته مجرد بودا . دیدم نمیتونم با چت استرسم رو خالی کنم . بهش زنگیدم و تمام ماجرارو براش تعریف کردم ( هنوزم همینطورم . وقتی یه چیزی میشه یا حتی از کسی چیزی رو میشنوم باید به یکی بگم تا اون استرسم از بین بره وگرنه همش استرس دارم و حالم بده ) آرش ( دوست 30 ساله من ) گفت به نظر من همه چیز رو به خانوادت و خواهرت بگو . اول حرفش رو جدی نگرفتم و گفتم چطوری بگم . پیشینه ای هم که من دارم و مامان اینا میدونستن من از شهرام متنفرم چطوری حرفم رو باور کنن ؟ میترسیدم . به جای شهرام من میترسیدم . گفت نترس . بهشون بگو ...

اون شب خیلی استرس داشتم . اوایل تابستون بود فکر کنم . تا شب توی نت بودم . ( دو تا خط تلفن داشتیم و من با خط خودم میرفتم نت ) از ترسم با یاهوم دیگه آنلاین نشدم . توی سایت کلوب میرفتم و یا آیدی های دیگم میچتیدم . ..

فرداش با مامانم اینا رفتیم پارک بانوان . با یک سری از اقواممون بودیم .  اون روز شهرام به من اسمس داد تمشک کی آنلاین میشی ؟ کار واجب دارم بات ...

من جواب ندادم . اسمسش رو پاک هم نکردم . توی پارک همش استرس داشتم ... اون شب وقتی از خونه آنلاین شدم دیدم برام پی ام گذاشته

/ 5 نظر / 2 بازدید
تابان

داشتی این پستُ مینوشتی دستت میکرد عزیزم؟؟؟[متفکر] خو پی امُ مینوشتی بعد میرفتی دیگه!!![ابرو]

فاریا

اااا عجب حکایتی شده هاااا لابد وشته بود کی بوست کنم؟[نگران] عقده ای به نظر من اینا همش نقشه بوده تمشک .برای یه همچین ادمی بوس بده کم نیست اون میخواسته از تو آتو بدست بیاره تا بتونه با حق السکوت گرفتن از تو به اهدافش برسه و الا این همه دختر برای بوس دادن هم؟؟ والاااااا

اسکارلت

عجب وضعیت بدی گیر افتاده بودی!!!! موی دستم سیخ شد!!!! درکت میکنم خیلی سخته آدم یه رازی داشته باشه به این وحشتناکی و نتونه به خانوادش بگه.بیا بقیشو بگو خانومی[ماچ]

خانم خونه

بازم که جای حساس[لبخند] تازگی ها هم که دیر به دیر آپ میکنی - جای حساس هم قطع میکنی - اصلا هم به فکر ما نیستی [زبان] --- منم الان مثل تو نمیدونم که درست بوده که به خانوادت بگی یا نه - ولی من احتمالا طاقت نمیاوردم همچین چیزی رو به کسی نگم - حتما به یکی میگفتم