مهمانی ده تا دوازده ( رمزی شد با رمز قبلی )

سلام. مهموین دادیم . وای که چقدر خسته ام . دیشب از خستگی خوابم نمیبرد . موندم مامانم چطوری ماهی چند بار مهمونی میداد . اونم بیست نفر و بیشتر ! واقعا ما جوونای روغن نباتی هستیم . حالا باز من مثلن وقتی میرفتیم ده مامان و بابا روغن حیوونی و شیر طبیعی و سرشیر میخوردیم . بچه های ما که اینا گیرشون نمیاد میخوان چطوری بزرگ بشن خدا میدونه !

 

از کی باید بگم /. آهان . از دیروز صبح . 

دیروز صبح بلند شدم یکم خونه رو جمع و جور کردم . اتاق مهمون رو کمی سروسامون دادم . لباسارو جمع کردم ، آشپزخونه رو یکم سرو سامون دادم . دو تا تیکه مرغ گذاشتم بپزه برای سالاد الویه ، و اومدم نشستم پای نت تاااااا شاهتوت خبر بده چند نفر مهمون خواهیم داشت . خلاصه که شاهتوت ساعت 1 زنگید که مامانم اینا و دایی اینا هستند . منم لیست خرید رو دوباره براش اسمس کردم که بخره !

بعدم بلند شدم دوتا پیمونه برنج کته کردم برای شاهتوت که با خوراک لوبیا بخوره منم که با نون بخورم . بعدم یه بسته بادمجون گذاشتم بیرون برای کنار مرغ و چند تا بسته مرغم گذاشتم بیرون فکر کنم 8 تا تیکه رون درسته میشد ! روناش بزرگ بود . بعدم شاهتوت اومد و ناهار رو زدیم . اضافه ی خوراک لوبیا رو هم ریختم توی زیپ کیپ و گذاشتم توی فریزر برای روزی که وقت آشپزی ندارم . ازونور هی ظرف میشستم هی کار میکردم . چند تا سیب زمینی گذاشتم تو مایکرو . استخونای مرغ رو جدا کردم ، تخم مرغ هم انداختم توی آب جوش . بعدم رفتم سراغ ژله . اول یه بسته ژله ی گواوا ( فک کنم میوه های  استوایی باشه ) توی یه پیمونه آب جوش حل کردم و چند دیقه هم روی کتری هم زدم تا شفاف بشه و بعدم همونطوری توش شیر ریختم که شیر یکم برید اما من به روی خودم نیاوردم . اینم بگم ژله تاریخش شش ماه گذشته بود اما من گفتم حتمنی خراب نشده دیگه نیشخند . خلاصه قالب مافینی گل رز سیلیکونیم رو کره مال کردم و ژله گواوا رو ریختم توی سه تاشون . بعدم گذاشتم یخچال . بعدم اندازه یه قاشق پودر ژلاتین ریختم توی ظرف و یکم آب سرد روش و هم زدم دیدم حل نمیشه گذاشتم روی کتری و هم زدم و بعدم ژله انار ریختم روشو  آب جوش و هم زدم و بعدم بستنی نرم شده ریختم توش و سعی کردم زیاد هم نزنم اما خوب کاملن مخلوط شد و ریختم توی ظرف پیرکس مربعی ها ( دلیل اینکه پودر ژلاتین ریختم واسه این بود که سفت بشه ازونورم میخواستم که آب کم توش نریزم که میزان ژله م کم نشه ) اونم گذاشتم یخچال و رفتم سراغ سالاد الویه . قبلشم شاهتوت دستشویی رو برق ق ق انداخته بود ! 

خیارشور رو رنده کردم + دو سه تا هویج و سیب زمینی هارو پوست گرفتم که احساس کردم یکم نپخته یا شایدم چون سرد شده بود صفت شده بود ! تخم مرغارو هم پوست کندم و سفیده هاش رو رنده کردم و دادم دست شاهتوت که بکونه . سس ریختیم و افزودنی های لازم و بعدم هویج گوجه رو قالب زدم و سالاد الویه رو تزئئین کردم و رفت توی یخچال که مزه هاش به خورد هم بره . البته سسش کم بود . مامانم خیلی سس میریزه همیشه اما من متوسط ریختم . 

بعدم ژله ها رو دراوردم و رول کردم که خیلی هم خوب نشد . یعنی دو رنگ نشد . یه رنگ شد . بعدم برش زدم و چیدم توی ظرف و بعدم اون یکی ژله رو به سختی از قالب سیلیکونی دراوردم . به این صورت که ته قالب رو فشار دادمو ژله قلمبه اومد بالا . یکیشم نصف شد که من همینطوری سر هم بندیش کردم و اون یکی رو هم گذاشتم روی این یکی و چند تا گیلاس هم شستم و مثلن تزئینش کردم . این از دسر . 

 

میخواستم برم یک ساعت بخوابم تا ساعت 6 که دیدم ساعت بیست دقیقه به 6 هست !!! یکم استراحت کردم و 6 بلند شدم و مرغا رو با کره و روغن سرخ کردم . خیلی سخت بود چون همش ته ماهیتابه م جا نمیشد اما حس نداشتم ماهی تابه خیلی بزرگه رو بیارم واسه همین یه سریش رو سرخ کردم دراوردم و اون یکی هارو سرخ کردم . تا مرغا سرخ بشن برنج پیمونه زدم . کمی شستم . مرغا که سرخ شد رب رو توی آب و آبلیمو و نمک و فلفل حل کردم و ریختم توی مرغ و درش رو گذاشتم و این از مرغ که همین کار تا ساعت 7 و خورده ای طول کشید . برنج رو هم شستم و آب پیمونه کردم روش و نمک و روغن و گذاشتم روی گاز  . بعدم کمی رب توی آب مرغی که صبح پخته بودم ریختم و بعدم گوجه حلقه ای گذاشتم ته ظرف و روش بادمجون و درش رو گذاشتم که بادمجونا با آب مرغ طعم دار بشه . بعدم رفتم سراغ حاضر شدن  . پنکک و سایه کم رنگ عسلی و قهوه ای خیلی کم رنگ زدم و خط چشم کشیدم و ریمل و رژ گونه و تمام . موهامم ساده دادم بالا . یه شلوار حذب که میشه به عنوان ساپورت روش حساب کرد پوشیدم با یه پیراهن زنونه تا زانو . با یه شال ... 

بعد برنجی که آبش تموم شده بود رو درش رو گذاشتم . رفتم سراغ هنوونه ، قاچش کردم و گذاشتم توی ظرف و بعدم گذاشتم توی یخچال . بعدم رفتم سراغ سالاد . قرار بود ماست و خیار باشه اما شاهتوت گفت ماست گرونه ، کاهو میخرم . اما من چون حوصله ی کاهو نداشتم گفتم سالاد شیرازی درست میکنم ! ( اینم قابل توجه اونی که کامنت گذاشته بود که من تاپ نیستم ، نه عزیزم من تاپ نیستم . خودم تنبلم و شوهرمم خسیس . خوشحال باش که من از دید تو خوشبخت نیستم . سر خودمم معطل نیستم ) گوجه و خیار رو خورد کردم نصف پیاز هم ریختم و بعدم آب لیمو + آب نارنج و نمک و فلفل . گذاشتم طعمش به خورد هم بره . شاهتوت روی میز ناهار خوری رو مرتب کرد و بعدم ظرفایی که من گذاشتم رو گذاشت روی میز ناهارخوری . بعدم با هم دیگه رو تختی رو درست کردیم بعدم چایی دم کردم . و من اومدم که بقیه وسایل رو درست کنم که ... یهو برق رفت . بله درست خوندید برق رفت !‌یعنی غم عالم ریخت توی دلم . این همه زحمت بکشی و همه زحمت هات با برق رفتن نادیده گرفته بشه ....  شاهتوت که دید غصه دار شدم رفت ازین فیتیله ( نمیدونم اسمش چیه ازین طوریا ) گرفت و روشنایی که با گاز کار میکنه رو روشن کرد که تا روشنایی درست شد یهو برق اومد . یعنی ده باری گفتم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت ...

باز رفتم سراغ آشپزخونه ... دیگه کف پام داشت میترکید ... یعنی اینقدر درد میکرد پام که نگوووووو 

ساعت نه و نیم شد دیدیم خبری از مهمونا نیست . شاهتوت زنگید به مامانش که گفت ما بیرون بودیم اومدیم خونه که یهو دیدیم اون یکی دایی اینجاست . نمیتونستیم که بیرونش کنیم . میخواستم بگم خوب زودتر پاشین راه بیفتین . کسی که مهمونیه که نمیره بیرون خرید !!! 

خلاصه ساعت ده اومدن ! پدرشوهرم به بسته بستنی سنتی اورده بود . زندایی هم شیرینی آورده بود . 

همون موقع میخواستم شام رو بیارم که مادرشوهر گفت من چایی میخوام ! واسه همین اول چایی ریختم . بعدم شام رو آوردم . خداروشکر چیزی هم یادم نرفت . خدایی هم مادرشوهر هم زندایی کلی کمک کردن . سفره رو هم که کلن خواهرشوهرا پهن و جمع کردن . منم ظرفا رو ریختم توی ماشین ظرفشویی . بعدم هندونه و شیرینی و چای آوردم . فقط بدیش این بود که زندایی و خواهرشوهر کوچیکه پاشدن دوباره رفتن توی اتاق من و روی تخت من دراز کشیدن !!! من نمیدونم چرا اینا متوجه نیستم که اتاق خواب جای خصوصیه زن و شوهره !!! خوبه یه اتاق دیگه هم داریم . کلن با اینکه من لامپ اون اتاق رو خاموش کرده بودم و درش رو بسته بودم بازم اینقدر شعورشون .. بیخیال . 

شاهتوت هم کلی نق زد به مامانش و باباش که چرا اینقدر دیر اومدین !!! منم یکی دو تا متلک انداختم که شما ساعت ده اومدین خونه من ، من ساعت 4 عصر بیام خونتون ؟؟  پیازچه هم مشقای زبانش رو آورده بود که من حل کنم . خلاصه که مهمونا رفتن و من افتادم روی تخت اما از خستگی زیاد تا ساعت 2 و خورده ای خوابم نبرد . ( مهمونا 12 رفتن ) مادرشوهر قابلمه ها و ظرفایی که توی ماشین جا نگرفتن رو شست . موند استکانا و یه سری پیش دستی . که هنوزم توی سینکه . شسته نشده . خستم . سرم کلی درد میکنه . پاهامم همینطور . اصلن حس ندارم پاشم کار کنم . به شاهتوت گفتم تو بیا با هم جابه جا کنیم ظرفارو .  فعلن که قبول کرده . تا عمل کلی مونده البته . امروزم قراره برم خونه مادرشوهرو تمشکی که از شمال آوردن رو بخورم . عاشق تمشکای شمالم . 

 

هنوز ظرفا شسته نشدن . مقداری هم کامنت تایید نشده دارم . خونه هم یه جورایی ترکیده . الانم شاهتوت اس داده که حاضر شو بریم خونه مامانم . اگر بشه که میخوام برمی خرید قبلش.  اول مانتو بخریم بعدم یه رومیزی برای میزم . حالا ببینیم چی میشه !

پ.ن : نمیدونم چندتا از شما دوستان از دست من ناراحتین چون من نیومدم وبلاگاتون . چندتا تون دوست دارین دیگه بهم رمز ندین . حق میدم بهتون . من دوست بی معرفتیم . یه سری وبلاگارو میخونم فقط . برای اونا هم کامنت نمیزارم . خوب درسته شاید بیکار باشم اما واقعا گاهی وقت کم میارم . نمیتونم همش پای لپتاپ باشم که . با گوشی هم که کامنت گذاشتن سخته . همینجا از همه عذر خواهی میکنم . شرمنده تونم . اما من اینطوریم . گاهی یه سری وبلاگی که تازه باز کردم و دیدم واقعا نیاز به کامنت گذاشتنه میرم و کامنت میزارم . مثلن کسی نیاز به یه راهنمایی یا همفکری داشته باشه . اما گاهی میرم وبلاگ دوست 5 ساله م و میخونمشو  آخرش فقط یه لبخند میزنم و خوشحال میشم که زندگیش بر طبق روال خوبی جلو میره . فقط همین .... 

ادعایی هم ندارم . میدونم قلمم خیلی عالی نیست . حتی خوب هم نیست . اینو از خوندن وبلاگای معروف میفهمم . اینکه چطوری توی یه خط کلی آرایه ادبی دارن و کلی هم لذت میبرم از خوندنشون . وبلاگ من وبلاگ هنری نیست . وبلاگ شخصیه . خاطرات . در حد همین که امروز این کارو کردم و فردا اینکار . نهایت دو تا کیک بپزم و عکس بزارم . سر خودمم معطل نیستم . ادعایی هم ندارم . اگر رمزی میکنم نه اینکه چیز خاصی مینویسم . ترسم از شناخته شدن توسط کسایی که نباید بشناسنم .. همین . واقعا همین . حالا اگر میتونین دوستم باشین بسم الله و گرنه من راضی نیستم کسی بیاد وبلاگم رو بخونه و حرص بخوره و بگه چرا تمشک نمیاد وبلاگم و کامنت نمیزاره و چه و چه... دو روزه دنیا ارزش حرص خوردن سر یه تمشک کوچولو رو نداره ... 

 

(( پیرو این کامنت :

من مدتیه وبلاگتومیخونم.همیشه هم برات نظر میذاشتم.ولی تو اصلا به خودت اجازه ندادی بری وبلاگ اونایی که برات نظر میذارندو بخونی. شماخیلی به خودت مغروری.خیلی هم سر خودت معطلی.همچین وبلاگ جالبی هم نداری.پیش خودت فکرمیکنی وبلاگت خیلی جالبه و خیلی خواننده داری.نه اصلا هم اینطوری نیس.دیگه اصلا  هم نمیام وبلاگت.))
 

کلی عکس باید بزارم که کم کم عکسارو میزارم . احتمالن اول توی اینستاگرام و بعد اینجا . فقط باید یه سری عکسارو بگیرم . عکسای شام دیشت یه سریش دست خواهرشوهره و یه سری عکسای مسافرت دست آزاده . به زودی عکس میزارم و کامنتارو هم متعاقبا جواب میدم .

 

 

این پست بعد از یکی دو روز خصوصی میشه با رمزی که همه دارن . فقط به خاطر این رمزی نکردم که خواننده ی مورد نظر اگر اگر اگر اومد بخونه که من چی گفتم . همین . 

/ 31 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ana

چرا انقد میگی تنبلم تنبلم؟؟؟؟؟ خانم به این زرنگی!! خوب این دوره و زمونه و در واقع نسل ما خیلیا اینطوری ان و به نظر من طبیعی ام هست! تو این همه چیز میز بلدی درست کنی،خیلی از هم سن های من وتو حتی بزرگتر از ماها هم هستن (مثلا تو دوستای خودم) که یه برنج ساده رو نمیتونن دم بذارن! یکم اعتماد بنفس داشته باش[عصبانی] خسته نباشی دوست جونم از مهمونی دادن[بغل][ماچ]

بهسا

من تو كف موندم چرا سالاد شيرازي برات راحت تر از سالاد كاهوئه؟ من هر وقت سالاد شيرازي درست ميكنم دستم درد ميگيره و خسته ميشه لامصب هر چي گوجه خيار خرد ميكني باز ميشه يه ذره و بايد بازم ادامه بدي :دي سالاد كاهو ولي نصف كاهو رو خود كني ميشه يه كاسه بزرگ دو تا گوجه دو تا خيار، هويج هم اگه حسش باشه :دي

مهسان

sسلام تمشک جون خوبی؟ خسته نباشیییییییییی یه عالمه گلم ماشالا خانم هنرمند ... ولی خیلیم رو بهشون نده و همیشه دعوتشون نکنت که دیگهه تا اخر عمر سوارتن و عادت میکنند.. عزیزم بنظر من وبلاگت خیلی هم دوستداشتنیه و خیلی هم خوب مینویسی.. چون عین واقعیتهای زندگیتا میگی نا هاینکه فقط بخوای قمپز از خودت درکنی و پز الکی یدی.. منکه خیلی وبت را دوست دارمپ حتی قبل عروسیت مطالبت را رمزی مینوشتی ولی بعد اون بدون رمز که کمتر کسی زندگی خصوصیشا اینطوری مینویسه به حرف دیگران هیچ اهمیتی نده .. موفق باشی گلم راستی ختم قران گذاشتم مجددا اگه تمایل داشتی خبرم کن [ماچ]

تنسگل

من اومدم بگم از دستت ناراحت نیستم[نیشخند] راستی آپما

تنسگل

من اومدم بگم از دستت ناراحت نیستم[نیشخند] راستی آپما

خانم خونه - تبسم

عزيزم - بيخياله اين كامنت ها هركي هر وبلاگي رو كه دوست داره ميخونه و هر وبلاگي كه دوست نداره نميخونه. خسته نباشي بخاطر مهمونيت من هميشه يك روز قبل از مهموني و روز مهموني و يك روز بعدش درگيرم - از بس كه يواش كار ميكنم :) تو حسابي ديگه خونه دار شدي و راه افتادي آورين اگه خانواده خودت هم دعوت بودن خداوكيلي بهشون ژله تاريخ گذشته ميدادي؟ [قهقهه][زبان]

خانم شوکا

سلام خانومی کجایی ی ی ی؟حالت خوفه؟۱ آلارم بده خیالمون راحت شه خوبی خوب. انشاا... هرجاهستی سلامت باشی

دیبا

سلام تمشک جان نگرانت شدم نیستی چرا؟ امیدوارم اتفاقای خوب باعث نیومدنت شده باشه. عزیزم بی نهایت ممنونم که بهم رمز دادی،دارم میخونم. امیدوارم زودی بیای .

تابان

سلاممممممممممممم اگه بدونی چقد خستم....از دیروز ساعت 11.5 صبح تا الان نخوابیدم حتی یه ثانیه! تازه 4 روزه اصن لب تابو روشن نکرده بودم هی بیرون بودم هی درس داشتم آخرشم امروز امتحانمو همچین ریدم که قهوه ای شد ورقههه[سبز] حالا این غصه ی حسین کردُ واسه این برات گفتم که بگم اولین کارم بعد روشن کردن لبی خوندن وب تو بود!!!!! هرجایی ویژگی های خودشو داره و من از روزمرگی های اینجا خیلی لذت میبرم مسافرتو دیگه نا ندارم بخونم...