زندگینامه 30

خوب آرش قضیه اش تموم شد و من دیگه سعی کردم از فکر دوست پسر فاب و ازدواج باش بیام بیرون ... نمیگم با کسی دوست نمیشدم اما دیگه دل نمیبستم .. البته کیس مناسب دیگه ای هم بهم نخورد ... وقتم رو با نت پر کرده بودم ..

یه خاطره بگم . خاطره که نه . عید سال 89 بود فکر کنم . یادمه سال تحویل دمه ظهر بود ... سال تحویل شد و ما طبق معمول سبزی پلو با ماهی عید رو خوردیم ... در حال خوردن بودیم که شهرام و آزاده اومدن خونمون. ما بلند شدیم و خوش آمد گفتیم و مامان شروع کرد به پذیرایی اما من و بابا نشستیم ادامه ناهارمون رو خوردیم . هی مامانمم چشم قره میرفت بهم که الان شهرام بهش بر میخوره از سر سفره پاشین اما من داشتم با کمال میل سالاد فصل خوشمزه ام رو میخوردم ... البته که میدیدم شهرام داره حرص میخوره اما اون روم اومده بود بالا و دلم میخواست حرصش بدم . از یه طرفم میگفتم غریبه نیستن که ! خوب داریم ناهار میخوریم . اما به شهرام خان برخورد و یکم بعدش بلند شد و خدافزی کرد و رفت ! سر همین قضیه نزدیک یکی دو ماهی با ما قهر بود . البته مامانم خیلی سعی میکرد که دوباره رابطه برقرار بشه اما من و بابا بیخیال بودیم . نزدیک یکی دو ماه خونه ما نیومدن . مام که کلا زیاد نمیرفتیم اونجا . فکر کنم حتی نرفتیم بازدید عیدشون رو پس بدیم یادم نیست ... خلاصه که قهر کرده بود ... بعد از دو ماه که بعد از کلی زنگ زدن و اینا اومدن ( من اون شب رفتم توی اتاقم که مثلا خوابم اما بیدار بودم . ) شهرام داشت به بابا گله میکرد که ما اومدیم خونتون عید دیدنی اما شما و تمشک داشتین ناهار میخوردین . تمشک دیگه داشت سفره رو هم میخورد ( خود آشغالش داشت سفره رو میخورد مگه من گاوم ؟ خوب گشنم بود خوب . میخواستم غذام بهم بچسبه ) نمیتونست به بابام گیر بده به من گیر داده بود ... انتظار داشت من عذر خواهی کنم ازش اما من عذر خواهی نکردم . با اینکه کلی ک . و . ن خوش رو پاره کرد اما بابام منو مجبور نکرد که ازش معذرت خواهی کنم . خلاصه اون شب کلی گله کرد و گفت چرا من با ناراحتی از خونتون رفتم بیرون بابا زنگ نزد به من بگه دامادم چرا ناراحت رفتی یا چرا چند ماهه خونه ی من نمیای ( بابام بیخیال تر از این حرفاست که بخواد به بچه هاش زنگ بزنه و بپرسه چرا میاین یا نمیاین .. یعنی میدونست بهش بر خورده اما بابامم دیگه خسته شده بود ازین اخلاقای بچه گانه ی شهرام و به تبع آزاده .

آخرشم بابا ازش عذر خواهی نکرد اما خوب کلی لی لی به لالاش گذاشت و که حق داری و اما شما پسر منی و نباید از دست من ناراحت بشی و ازین حرفای الکی ...

اما خوب بازم تا چند وقت شهرام و آزاده کلی با من سرسنگین بودن . آزاده هم حالا یا حق میداد به شوهرش یا نمیداد در هر صورت طرف شوهرش بود و با من سرسنگین !

اینکه من عذر خواهی نکردم برای شهرام سنگین تموم شد و تو فکر طلافی کردن بود .!

اوایل سال 89 من با آرش تموم کردیم.

شهرام یه خواهر داشت که توی یکی از کشورای اروپایی بود . البته قضیه رفتنش هم اینطوری بود که فرار کرده بود و پناهنده شده بود و خوب میدونین کسانی که فرار میکنن و پشتوانه ی مالیه خوبی ندارن اون طرف توی چه شرایطی زندگی میکنن و قرنتینه میشن و ...

این خواهرش که اسمش رو میزارم طلا به همراه دخترش که از من یک سال کوچیکتر بود اومد ایران .

این خواهرش خیلی خواهر من رو اذیت میکرد . یعنی میگفت حالا که من بعد از این همه مدت 10 یا 12 سال اومدم ایران حالا باید همه هوامو داشته باشن . کلیم به خواهر ایراد میگرفت که تو چرا اینطوری با داداش من رفتار میکنی . خلاصه یک زمانی که اونم اومده بود و آزاده اینا خونه ی مادرشوهرش دعوت بودن و شب داشتن برمیگشتن خونشون دعواشون میشه . و دعواشون وقتی شدت میگیره که خواهرم سهوا تنبک شهرام از دستش میفته زمین و میترکه و شهرام شبونه بهش میگه تو باید بری و برای من تنبک بخری !!! خوب دعوا بوده دیگه ..

شب خواهرم زنگ زد به مامانم که پاشو بیا اینجا ... که یا من شهرام رو میکشم یا اون من رو .. اون شب دختر خاله کوچیکم خونه ی ما بود و مامانم یواشکی به من گفت تو بمون خونه پیش دختر خالت من و بابا بریم خونه ی آزاده ببینیم چه خبره ...

شبونه میرن اونجا و منم موندم خونه ... ساعت 2 نصفه شب بود برگشتن و من رفتم پیششون ببینم چه خبر بوده ؟

مثل اینکه دعواشون میشه البته که اولین دعواشون نبوده اما خوب تا اون موقع ما دعواشون رو ندیده بودیم . من شخصا فکر میکردم که مشکلی ندارن دیگه !

مامان میگفت زدن درای اتاق خواباشون رو شکوندن. انگار یکی با مشت زده توی در !! شیشه ی ویترینیشون شکسته ( چون آزاده کریستالای چِک ش رو خیلی دوست داشت شهرام میخواسته حرصش رو دربیاره و یه چیزی پرت میکنه به سمت ویترینیش اما از شانسشون هیچیش نمیشه فقط شیشه ی ویترینی میشکنه و وسایل داخلش هیچی نمیشه ) خلاصه خیلی با هم دعوا کرده بودن . داد و بیداد ... شهرام بابام رو برده توی اتاق و گفته که دخترت منو میزنه ( با گریه گفته ) بعدم گوشه ی تخت رو نشونش داده که دخترت خونه اش اینه و گردگیری نمیکنه و زندگیش داغونه و ... به مامان من میگه دخترت لباسامو اتو نمیکنه ! دخترتون چاق شده . اونی که من گرفتم اینطوری نبود و خلاصه کلی ایراد بهش گرفته ...

آزاده هم گفته نصفه شبی به من میگه برو تنبک منو درست کن ... خواهر شوهرم اینطوری گفته  و خلاصه ... دعواهای زن و شوهری که از قبل هم کلی حرف میزنن و یک ساعت بعد یادشون میره !

بابامم میگفت حق با شهرامه آزاده چرا اینقدر چاق شده ؟ ( خواهر شوهر کوچیکه آزاده بهش گفته بوده قرص اچ دی بخور که حامله نشی به این زودی ! قرص های ضد حاملگی همینطوری چاق میکنه چه برسه به این که دوز بالاشم باشه ! )

البته اون زمان شهرام خان شروع کرده بود به مشروب خوردن و خوب به خواهرمم میداد و خواهرمم میخورد و میگن مشروب خوردن شیکم میاره اما خوب تمامش بهانه ای بود برای چاق شدن آزاده ...

البته آزاده برای مراسم عروسیش وزن کم کرده بود .. خدایی هم خیلی لاغر شده بود اما خوب به هر دلیلی بعد از ازدواجش چاق تر شده بود .

خلاصه اون شب تا دیر وقت بیدار بودیم و بابامم همه ی تقصیر هارو به گردن آزاده انداخت و گفت باید لاغر بشه خیلی چاق شده و اینکه باید بیشتر به خونه زندگیش برسه و نکته ی جالب این بود که بابا میگفت خوب حالا چرا آزاده شوهرش رو کتک میزنه ؟ اصلا مردی که از زنش کتک بخوره مرد نیست !!

ادامه دارد ...

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
تابان

واقعا شوعرشُ میزده؟؟؟[قهقهه] دمش گرممممممم خیلی کار باحالی میکرده[نیشخند]

تابان

آخییییییییییی عزیزم عب نداره حتما خیره....[ماچ]