چه عجب

وقتی میرم خونه ی مادرشوهرم یه حرفی که همون اول بهم میزنن و من رو ناراحت میکنن این جمله ست

چه عجب ! 

یعنیا دوست دارم از همونجا برگردم خونمون وقتی این جمله رو میگن . اصلن بهش حساس شدم . شاید هیچ منظوریم پشتش نباشه ، شاید اصلن یه رسمه بین خودشون اما من بدم میاد ! یعنی چی خوب ؟ من یا دوست دارم میام خونتون یا بدم میاد و نمیام . دیگه گفتن چه عجب یعنی چی ؟ اونم وقتی مثلن هفته ای یک بار میرم خونشون یا حالا گاهی دیرتر ! 

چهارشنبه صبح رفتیم ادامه جهیزیه چینیمون . آشپزخونه رو تکمیل کردیم . زنگ زدیم اومدن یخچال و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی رو وصل کردن و یکم به همه چی سر و سامون دادیم . فریزری هامو چیدیم ( وسایلی که میزاریم توی فریزر مثل سبزی های سرخ شده یا لوبیا ی سرخ شده یا سبزی پلو و اینا ) یکمی هم یخچالی هارو چیدیم مثل مربا هام و اینا ... 

تقریبا کارا تموم شد تا وقتی فرش بخریم و مبلا بیان و پرده رو نصب کنن تا بقیه کارا رو بکنیم . خلاصه

صبح کارارو انجام میدادم که پیازچه زنگید و گفت خونه این امروز بیایم اونجا و من گفتم آره هستم . 

ساعت 6 بعدازظهر مادرشوهرم و تربچه و دامادشون با یه جعبه شیرینی تر اومدن  ! خسته نباشن . قبلش به مامان گفتم ساکت نمیشینی یه متلکی چیزی میگی بهشون . بابام گفت نه و بیخیال شو و مهم نیست و اینا . خاله ی خودم و خاله ی مامانمم اومده بودن کمکمون و اونام میگفتن هیچی نگو اما من گفتم حداقل مثل خودشون میگم چه عجب !

وقتی اومدن کلی دستم میلرزید و اعصابم بهم ریخته بود . اومدن همون دمه در گفتم چه عحب !! تشریف آوردین ! دیگه مادرشوهرم مظلومه چیزی نگفت . چند تام تیکه مامانم اینا بارشون کردن . البته چیز خاصی نگفتن . مثلن بابام به شوخی بهشون گفت آقای داماد این کارا وظیفه ی خانواده عروسه . حواست باشه ازین کارا نکنی وقتی رفتی سر خونه زندگیت . یا مامانم گفت نخیر . خونه تمیز کردن وظیفه ی داماده عروس فقط جهیزیه میچینه ! خلاصه یکم حرف زدیم و تربچه خانوم هی به مامانش میکوبید که بریم . تربچه و شوهرش آماده رفتن شدن که آزاده زنگید به مامانم و داشتن حرف میزدن که شاهتوت گفت به آزاده بگو اگر گذاشتم بیای خونمون . نیومدی کمک کنی توی اسباب کشی . که مامانم گفت آهای آقا تند نرو . مامان و خواهرای خودتم نیومدن کمک ! که شاهتوت گفت اینارو راه نمیدم . اصلن برید بیرون ! اینم بگم که خالم یواشکی بهم گفت برو شیرینیشون رو بیار بخوریم . منم گفتم عمرن به اون شیرینی دست نمیزنم . که خالم خودش رفت آورد و خوردیم . میخواستم نخورم اما دیدم زشته دیگه . 

خلاصه مادرشوهر موند و مثلن یکم کمک کرد. البته کاری نبود . دیگه یکم یخچالی هارو چیدیم . که بعدش پیازچه خانوم زنگ زد میخوام بیام که شاهتوت رفت دنبالش و وسایل یخچالیم که تو یخچال مغازه بود آورد که بزارم توی یخچال . به پیازچه هم گفتم چه عجب!! که اونم خندید و گفت مبارکه و وقتی اومد تو مامانم بهشون پیشنهاد داد کابینت هارو باز کنین ببینین و من خودم باز کردم دیدن . اولش پیازچه گفت این چه وضعه چیدنه ! ( مثلن میخواست شوخی کنه بام ) من گفتم سلیقه دختر خالمه که گفت ئههههه چه قشنگه . خودمم ذوق میکردم از دیدنه کابینت هام . حالا اگر فردا اینا رفتم کلی عکس میگیرم و ازتون بابت چیدن وسایل نظر میخوام . تازه یادم افتاده عکس بگیرم از کابینتا !!

دیگه اومدیم سمت خونه شاهتوت اینا که مامانش اینا رو برسونیم خونه و من و مامانم بریم خونمون ( خاله ها با بابام رفتن تهران ) که مامانش گفت به خدا پیازچه مریض بود که من نتونستم بیام کمکتون . به قرص چرک خشک کن حساسیت داشت وقتی خورد تب کرد ! منم شب تا صبح بالاسرش بیدار بودم !!! ( حالا اگر حساسیت داشت که میمرد تا الان البته دور از جونش ) مامانمم گفت باشه اشکالی نداره . مامانم حرف از فرشم زد که کی میخواید بخرید که جواب درستی ندادن ! مامانش بعدن به شاهتوت گفته بود تو چیزی نگو من خودم به بابا میگم . 

تازه میخوان برن قرار داد تالار رو اوکی کنند و غذا هم میشه یک مدل . کادوی خواهرمم میخوام ارکستر بگیره برام . اول میخواست خرج ماه عسلمون به کیش رو بده که من دیدم هم زیاده هم اینکه هر چی کادوی عروسی جمع بشه باید بدیم داییش که بهمون هر ماه پول اجاره خونمون رو بده واسه همین بیخیال کیش شدم . گفتم یه وقتی بریم که بتونم خرج کنم . تصمیم گرفتم مهر ماه بریم شمال ویلا لب دریا و چند روزی بمونیم . هزینه ارکستر آخر شبم که پدرشوهر نمیده یا اگر بده کلی منت میزاره و میگه فامیلشون باید بخونه واسه همین منم تصمیم گرفتم که کادوی خواهرم باشه و توی پارکنیگ هم اعلام کنیم که کادوی خواهر عروسه  که پدرشوهر شرمنده بشه ! 

 

اینو بگم من خودم اصلن دوست نداشتم موقع چیدنه جهیزیه مادرشوهر و خواهرشوهر یا فامیلاش باشن و دخالت کنن ! چند باری هم به مامانم گفته بودم اونا نباشن اما انتظار داشتم وقع تمیز کردن باشن یا حداقل وقتی دیدن من و مامانم داریم کار میکنیم یه لیوان چایی برامون بیارن یا مادرشوهر به خودم تاکید میکنم به من زنگ میزد و برای ناهار دعوتم میکرد نه اینکه به شاهتوت بگه و بپرسه غذا درست کنم یا نه ! خوب معلومه من قبول نمیکنم اینطوری ! 

پدرشوهرمم که اصلن نیومده خونمون . منم خونشون نخواهم رفت ...

البته نمیدونم گفتم یا نه ! مادرشوهر هم اسباب کشی خواهد داشت توی این ماه ! و من اصلن کمکش نخواهم رفت ! شاهتوتم هر کاری میخواد بکنه . بالاخره پسرشونه و من بهش هیچی نمیگم . البته که بره کمکشون ناراحت خواهم شد ! 

امروزم رفتیم خرید فرشای فانتزی اتاق خواب و اینا با مامانم . ( شاهتوت اینا دو تا فرش برای پذیرایی باید بگیرن ) که کلی اذیت شدم . یه فرش آبی خوب پیدا نکردم برای اتاق مهمانم که آبیه ! دیوونه شدم آخرشم یکی همینطوری به اصرار مامانم خریدم . البته بهش گفتم اگر بهتر از این دیدم میخرم که مامانمم گفت باشه . یه گلیم ( فکر کنم اسمش گلیمه ) برای آشپزخونه خریدم 80 تومن . فرش 6 متریه اتاق خوابمم شد 200 تومن . یه پادری برای جلوی دستشویی هم خریدم 20 تومن . فرش اتاق خواب خودم موند که بعدن میخرم . بعدم با بابا و مامان رفتیم سمت جوادیه ( فکر کنم ) و یه دل و جیگر و مخلفات زدیم بر بدن . سی تومن هزینه مون شد اما باورکنین من اصلن سیر نشدم . به خدا سی تومن رو اگر پیتزا میگرفتیم فکر کنم بیشتر سیر میشدم . حیف واقعا تو این سرزمین پول هیچ ارزشی نداره دیگه !! 

نیشخند خلاصه اینکه چه عحب ! اومدین اینطرفا  قهقهه

/ 10 نظر / 2 بازدید
فاطمه

هعییییییی چی بگم بابا اصلا بهتر که نیومدن اینجوری هی میگفتن این کارو کن این کارو نکن والاااااااااااااااااااااااا[نیشخند] [ماچ]

گوجه خانوم

واااااااااای میدونم چی میکشی من خودمم بودم حرص میخوردم ولی وقتی میبینم یکی دیگه حرص میخوره دوست دارم بهش یاد اوری کنم هیچی ارزش ندارن اینا ولشون کنو از این حرفا... خاک بر سرشون ک انقد راحت دل ی بچه رو میشکونن... من دارم ب این فکر میکنم مادرشوهر اینا 100 % میان برا چیدن جهیزیه وااااااااااای ک چقد بدم میاد دخالت کنن تو کارم...

حاج خانم

بابا خوب شاتوت یه 50 میداد به یکی میومد خونه رو تمیز میکرد این همه تیکه بارونم نمیکردین همدیگه رو:))) اتفاقا چه ایده خوبی..اصلا به مغزه من خطور نکرده بود که مثلا خواهر برادره آدم کادو این مدلی بده خیلی خوبه هاااا..من خودم الان از رو تو سری کپی زدم..فکرای پلید اومد تو مغزم...

تابان

یادم باشه اگه یه زمونی اومدی خونمون چه عجب از دهنم نیفته![نیشخند] خو به سلامتی کارا داره پیش میره... ایشالا فکر لباس پاتختی ام هستی دیه[پلک][نیشخند] فرشم میخرن...شومام اینقد حرص نخور دخترم... ما منتظر عسکا میباشیم [قلب]

ترش و شيرين زندگي خانمي و اقايي

چه عـــــــــــــــجبببب زود به زود پست میزاری[قهقهه] شوخی کردم عزیزم.قربونت برم بیخیال اونا اگه شعور داشتن ازاین کارا نمیکردن.وقتی بخوان با حرف و نیش و کنایه های شما بگن که دیگه فایده نداره عزیزم اینقدرررر تعریف از کابینتات و...کردی عکسشونو بزار ببینیم[خجالت] بوسسسسس

نوعروس

تمشک تو چه وقتی داری میای همه اینا رو مینویسی من هر کار میکنم بازم وقت کم میارم[نگران] راستی عروسیت 15ام بود دیگه نه؟ بنظرت من کی بگم نمایدگی بیاد وسایلمو نصب کنه؟من عروسیم22 امه/ تمشک استرس نداری؟من دارم میمیرم از استرس[هیپنوتیزم]

ترش و شيرين زندگي خانمي و اقايي

تمشک جان من زندگینامه تو خوندم عزیزم.واقعا قشنگ نوشته بودی.انگار تو همون لحظه بودم! عزیزم اگه میشه رمز ازی نامه رو هم بده اگه میشه

اسکارلت

چه عجبببببببببببببببببب مادرشوهری اومد[قهقهه]ولشون کن تو به خوشی خودت برس. ارزش نداره به اندازه کافی خودت استرس داری نذار اونا هم اضافه بشن به استرست بانو[ماچ]

مهتاب

چه عجب یه پست گذاشتی!!!!! [چشمک][خنده] بی خیال بابا! بابت این رفتارای خانواده شوهر خودت رو ناراحت نکن! اگه بری کمک مادرشوهر خودم میام میکشمت!!!!!!! مگه خودش دختر نداره که کمکش کنن؟ بعدم تو تازه عروسی! تازه عروس که نمیره اسباب کشی! فرش با زمینه ابی پیدا میشه عزیزم من وقتی میخواستم بگیرم دیدم البته آبیش یه کم به فیروزه ای می زد

خانمی

تمشک جونم خیلی جاها بهت حق میدم ولی به نظرم تو هم داری خیلی لج بازی می کنی و این لج کردن نتیجه ای نداره جز اذیت شدن خودت .. کمی گذشت کن (در بعضی مسائل)