عروس رانده شده !‌

سلام . خوب من از الان منتظر انبود شماتت های شما هستم . خیالتون راحت . میتونین هر چقدر که میخواین من رو دعوا کنید . به دیده منت نیشخند

اینم بگم هنوز کاملا تایید نکردم کامنت هارو . سعی میکنم کم کم تایید کنم . پیشاپیش از تحملی که دارین متشکرم . خوب بریم سراغ این روزا 

انگار تا دوشنبه رو گفته بودم . خوب سه شنبه معمولی گذشت فکر کنم . فقط پدرشوهر زنگ زد و اومد کارتای عروسی تربچه رو گرفت که قرار بود من اسم و تاریخ عروسی رو بنویسم و بعد دوباره 50 تا کارت داد که بنویسم . شاهتوت اون شب دیر اومد بنده خدا . منم شام عدسی با پلو درست کردم . پدرشوهر که اومد کارتارو داد گفت شام نمیاین خونه ما ؟ گفتم بزار شاهتوت بیاد اگر گفت میایم . گفت میخوام شیرینی بدم که فوق دیپلمم رو قبول شدم و تموم شد . اگر میای زنگ بزن به شاهتوت من تورو ببرم بعد شاهتوت خودش بیاد که من گفتم نههههه من طول میکشه تا حاضر شم . بزار شاهتوت بیاد اگر قبول کرد میایم . که پدرشوهر رفت و شاهتوتم گفت من نه شب هم نمیرسم ! دیگه من نشستم به فیلم دیدن ( همه چیز آنجاست ) و کارت نوشتن که شاهتوت ساعت نه اینا اومد . دوباره پدرشوهر زنگید یا شما بیاین و یه سری از کارتا رو که نوشتی بیار یا ما ساعت 4 صبح بیایم بگیریم چون میخواست بره شمال صبح زود که شاهتوت گفت نه من خسته ام . منم بیست تا کارت رو گذاشتم توی کیسه و شام خوردیم و خوابیدیم... فردا صبحش ساعت 6 پدرشوهر اومد و کارتارو براش انداختم ( از بالکن ) و رفتند . منم دوباره خوابیدم و صبح شاهتوت با صدای موبایل شاهتوت بیدار شدیم (‌صبح چهارشنبه ) که مهندسشون گفت الان پاشو بیا باید یه ست ببری بیمارستان عمل داریم . شاهتوت بلند شد و زودی حاضر شد و راه افتاد و منم زنگیدم به مامانم و حال و احوال که باز شاهتوت زنگید که طرف گفته عمل کنسل شد دو ساعت دیگه بیا . پاشو صبحونه آماده کن که دارم میام . دیگه پا شدم  صبحانه رو اماده کردم و بعد از صبحونه شاهتوت رفت که یه سری خرید کنه برای ناهار که قرار بود پیتزا بزنیم دونفری . منم رفتم دوش گرفتم و شاهتوت مواد پیتزا رو آورده بود و خودش رفته بود سرکار . منم مواد رو آماده کردم و شستم و خورد کردم تا اینکه شاهتوت اومد و ناهار رو با کمک هم درست کردیم و خوردیم . یک مقدارش موند که از لجم نبردم برای مادرشوهر . حاضر شدیم و رفتیم چهارشنبه بازار . اونجا هر چی میدیدم که میخواستم بخرم شاهتوت یه جوری منو پشیمون میکرد . اینو دیگه بزار سال دیگه بخر یا این بهت نمیخوره یا .... که منم بهش گفتم دیگه ازین به بعد ازت پول نقد میگیرم و میرم خرید . آخه قبلا میگفت هر چی بخوای خودم برات میخرم ! یکم میوه و اینا خریدیم و رفتیم با ماشین یه مغازه که من خرید کنم که چیزی ندیدم و بارون خوبی هم میبارید خداییش . بعدم رفتیم خونه مادرشوهر . سرراه هم پیراشکی خریدیم . مادرشوهر نبود رفتیم دنبالش و اومدیم خونه مادرشوهر . 

یه سری هم میوه خریدیم که پولش رو داد . با برادرشوهر خیلی رسمی بودم . اصلا شوخی و اینا نکردم ! تربچه که چند روز دیگه عروسیشه سرما خورده بود و خلاصه یکم نشستیم که زندایی شاهتوت با نی نی ش اومد . چون شوهرش رفته بود شمال . اومد که اونجا بمونه دو روز . کلی نی نی بازی کردیم .

شاهتوت رفت بیرون و حرف جهاز برون شد که قبلا گفته بودند 22 بهمن میگیریم بعدش انگار پشیمون شده بودند . که گفتند روز قبل عروسی میگیریم . منم گفتم که روز قبل عروسی ، عروسیه یکی دیگه از فامیلای منه و من نمیتونم بیام بعد به جای اینکه عذر خواهی کنند تربچه میگه تمشک گندت بزنه !!! تعجب من همینطوری شدم گفتم چرا ؟ گفت چون نمیای . گفتم خوب عروسی دختر داییمه . میگه من خواهرشوهرم . من مهمترم . گفته ئههههه ؟! ( همه با شوخی و خنده بودا) منم عروس بزرگم یه روز دیگه بگیر که منم بتونم بیام که مادرشوهر گفت آخه همه یه روز قبل عروسی از شمال میان و فرداشم میرن ! حالا تو یه روز دیگه بیا جهیزیه ش رو ببین . فکر میکردم به خاطر من تاریخش رو تغییر میدن اما خیلی جالب بود که اصلا براشون مهم هم نبود ! 

دیگه من رفتم توی خودم . واقعا ناراحت شدم ! مثلا عروس بزرگم . 

تربچه از بیرون اومد و گیر داده بود لباست رو بیار ببینم که پوشیدم و کلی تعریف کردند ( تعریفای مادرشوهر رو نمیشه جدی گرفت کلا همیشه از یه چیزی تعریف میکنه ! )‌بعدم یه لباس دیگه داشتم بلیز دامن ست بود که مجردیام داشتم اونم پوشیدم که ببینند برای مراسم هاشون خوبه یا نه . که تربچه گفت برای کجا میخوای بپوشی گفتم میخواستم برای جهاز برون خواهرت بپوشم که چون روزیه که من عروسی دعوتم نمیتونم بیام حالا برای تولد دختر دایی میپوشم ! که گفت ئههههه بیا خوب . زودتر برو . گفتم من هفت باید تهران باشم عروسی . چطوری حاضر شم حتی اگر نخوام آرایشگاه هم برم باید حاضر شم که ! خلاصه دیگه شام خوردیم و موقع خواب اومدیم خونه مون . به جز پهن و جمع کردن صفره دیگه کاری نکردم . هنوز توی شوک بودم که من مهم نبودم . 

بعد مادرشوهر گفت فردا کارتارو بنویس بیار که من ببرم بدم دستت درد نکنه بابا گفته من شیرینی میدم به تمشک که کارتای عروسی رو مینویسه( پدرشوهرم جون به عزرائیل نمیده ! ) گفتم نه این حرفا چیه . اومدیم خونه و بوق زدیم و خوابیدیم ..نیشخند

5 شنبه صبح بعد از صبحونه باز شاهتوت رفت سرکار و منم دوش گرفتم و  یکم کار خیاطی و تنگ کردن لباس کردم . یه بلیز داشتم که یه جوری بود . منم جلوش رو بردیم و تبدیلش کردم به روپوش . شاهتوت اومد و ناهار خوردیم و باز گیر داد بریم خونه مامانم . کارتارو هم صبح نوشته بودم و حاضر شدیم و رفتیم . مادرشوهر و زندایی برای عروسی لباس گرفته بودند که دیدم لباسشون رو . مادرشوهرم لباس سبز آبی خریده بود ! ازین طور طوریا . ای کاش به منم میخورد منم میخریدم ازین طوریا ! 

لباساشون قشنگ بود . مادرشوهر 130 فکر کنم و زندایی هم همین طورا اما گفتند میخوایم بگیم صد و هشتاد یا دویست خریدیم ! 

یکم نشستیم که دوباره مادرشوهر و زندایی رفتند خرید و به من گفت مرغ رو تو درست کن ! 

دیگه مرغ رو گذاشتم با نمکو آب  و پیاز و زردچوبه پخت . بعد که پخت سرخش کردم و سس درست کردم با آب مرغ که دیگه مادرشوهر اومد و من رفتم نشستم . یه روسری ساتن خریده بود رنگ لباسش با گل های طلایی . من تصمیم گرفتم مشکیش رو بگیرم . حالا کی وقت بشه نمیدونم !‌ 

هفته دیگه هم چهلم بابا بزرگمه و هفته بعدشم دو تا عروسی پشت سر هم !‌

نشسته بودیم که یکی در زد . درو که باز کردند خیاربود . شوهر تربچه . بعد از دوماه از جنوب برگشته بود . بعد خیلی جالبه . گفته بود که داره میاد . تربچه فکر کرده که با اتوبوس میاد اما این با هواپیما اومده بود . تربچه اخم کرده بود و شوهرش رو با اخم نگاه میکرد که تو چرا به من نگفتی با هواپیما میای و اصلا چرا با هواپیما اومدی ! شوهرش میگفت میخواستم سورپرایزت کنم خنده خلاصه که هی به تربچه میگفت بیا کنار من بشین اما تربچه نرفت . رفت توی اتاق و خیار هم دنبالش رفت . یعنی من میگم خیاره شما ها بگید چرا میگی ! 

بعد از شام نشسته بودیم که مادرشوهر رو کرده به من که تمشک بچه بیار ! گفتم من بیاره ؟ شاهتوت باید بیاره ! کلافه ( اصلا به اونا چه . یعنی نمیشه یک بار منو میبینند نگند بچه بیار . اه اه . خسته م کردند . هی من میگم شاهتوت میگه نمیخوام اما جرات نمیکنند به شاهتوت بگند ) که شاهتوت گفت نه خرجش زیاده فعلا نمیارم ! بعد مادرشوهر میگه ما خرج مای بیبی و شیرش رو میدیم ! (‌پدرشوهر خرج عروسیه پسرش رو کامل نداده اونوقت خرج نوه میده ؟ ) با شاهتوت همدیگه رو نگاه کردیم اما هیچی نگفتیم که یهو تربچه میگه مامان ؟ پس دیگه چرا اینا عروسی کردند ؟! گفتم نگاه کن مادرشوهر میگه خرجش رو میدم خواهر شوهر میگه نه . چیکار داری خوب (‌همه رو با خنده گفتم ) ان شاءلله تو هم نی نی میاری مادرشوهرت خرجش رو میده (یعنی به حرفم نمیتونند ببینند که مادرشوهر بگه خرج بچه ی منو میده . من که عمرا نمیزارم کسی خرج بچه م رو بده که بخواد دخالتم بکنه توی تربیت من ! والا ! خودش کلی جهیزیه خریده هنوزم ناراحته که کمه جهازم ) که اونم انگار خجالت کشید و پاشد رفت توی اون اتاق و هی به من میگفت بی ادب ( اونا به من میگن بچه بیار بی ادبی نیست من بگم بی ادبیه ! والا ) 

بعد مادرشوهرم میگه خانوم تمشکیان خرجش رو میده ! من اینطوری بودم تعجب میخواستم یه چیزی بگم که دیگه نتونستم . اما کلی نق زدم تو خونه خودمون . که خرج نوه شما رو مامان من بده ؟! والا ! 

بعد دوباره مادرشوهر میگه خونه تربچه رو شاهتوت بیاد راه پله هاشو تمیز کنه !!! شاهتوت تو خونه گفت عمرا برم . مگه خیار یا تربچه اومدن کمک من خونه تمیز کنند وقتی داشتیم عروسی میکردیم ؟! 

دیگه منم عصبانی شده بودم و به شاهتوت گفتم بریم . 

جمعه هم هر چی شاهتوت گفت بریم خونه مامانم قبول نکردم  . گفتم بیام که کار کنم و آشپزی کنم ؟  شاهتوت بعد از ناهار رفت خونه مامانش و من نشستم به بافتن لباس جدیدی که دارم میبافم که تموم شد عکسش رو میزارم نیشخند

شاهتوت با یه سری خرید اومد . هی میگه چرا کیک درست نمیکنی . اونایی که از پارسال با منند میدونند که پارسال من هفته ای یه کیک میپختم بعد شاهتوت هی نق میزد که چرا اینقدر کیک میپزی منم دیگه زده شدم . حالا شاهتوت میگه چرا نمیپزی خنده

 

کارای امرزوم توی پست بعد میگم عزیزانم . ماچقلب

روز عشق مبارک . همیشه عاشق باشید قلب

/ 14 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تبسم

خداييش خانواده شوهرت دق ميدند آدم رو من اگر جاي تو بودم يه دفعه حالشون رو جوري ميگرفتم كه ديگه تموم شه و من هر دفعه حرص نخورم [نیشخند][نیشخند][نیشخند] البته ميگم من رفتار تورو بيشتر ميپسندم ها ولي به اندازه تو طاقت ندارم آخي چقدر اين خيار زن ذليله [قهقهه]

*بهار*

سلام تمشک جان. شرمنده ام که این مدت امکانش نبود برات کامنت بذارم. اول فوت پدربزرگتو تسلیت میگم ان شاالله خدا رحمتش کنه وقتی خوندم ناراحت شدم. بعدم لباست هم خوشگله ان شاالله به سلامتی بپوشی و عروسی خوش بگذره بهتون [مغرور]

نسیم

خیلی خوبه که دوتا عروسی دعوتی...کلی سرت گرم میشه.... چقد شاهتوت میگه بریم خونه مامانم!!1.... تو واقعا عروس خوبی هستی

نفیس

ولنتاین مبارک[قلب][قلب][قلب]

تنسگل

تمشک راستی اینو یادم رفت بگم.راجع به تاریخ جهاز برون تربچه که تغییرش ندادن بخاطر تو:ما عروساگاهی یه سری رفتارا ازمون سر میزنه ناخواستع یه حرفایی میزنیم.یه کارایی میکنیم که ارزش خودمونو میاریم پایین و نتیجه اش میشه عدم احترام دیدن از طرف خانواده شوهر.پس باید خیلی حواسمون به کارها و حرفامون باشه

زهره

سلام عزیزم.. به نظرم اصن جشن جهازبرون برات مهم نباشه ک بخوان حالا بندازن یه روز دیگه یا نندازن..برای اینجور مسائل پیش پا افتاده خودتو ناراحت نکن عزیزم ک اصن ارزش نداره. ایشالا عروسی بهت خوش بگذره

عاشقانه های یک مدیر با مهندسش

حقش بود دختره ی پررو[سبز] بی ادب خودشه و 7جدش اینکه براشون فرقی نداره نبودت بدون خانواده شوهر همشون همینن. اصلا انگار پدرکشتگی دارن با ما کثافتا [عصبانی] به کونت که براشون مهم نیست... ب اینا چ که هی میگن بچه بیار؟؟؟ [سبز] انقدر بدم میاد دخالت میکنن [سبز] خودتو برای اینا ناراحت نکن کون لقشون [نیشخند][مغرور][ماچ]

هیلا

به نظرم چون مهموناشون از شهرستان میان حق دارن ادم وقتی تعداد مهموناشاز شهرستان زیاده مجبوره به سازشون برقصه عوضش توام تو عروسی حسسسسابی خوش بگذرون

مونا مونا

الان ما واسه چی باید شماتت می کردیم؟ همچنان می گم فامیا شوهرت خرن. از دسته این مادرشوهرا که گیر می دن بچه بیارین ما براتون پوشک می خریم. خودشون موقع ای که پشته هم پس می انداختن این خبرا نبوده. فقط واسه زایمان می رفتن پیشه دکتر. الان کمترین خرجه بچه پوشکشه. از من می شنوی یه بار حالشونو بگیر بشه واسه همیشه .

مادام فرنگ نرفته

سلام قبل از خوندن گفتم یک چیز بگم برم باز خاموش شم [نیشخند] باورت میشه نوشته هات یک انرژی مثبت خاصی دارن [قلب]