یعنی میشه تموم شه ؟

همیشه وقتی وبلاگی رو میخوندم یا عروسی رو میدیدم که میگفتن میشه عروسی تموم بشه و من یه نفس عمیق بکشم تعجب میکردم . میگفتم عروسی یکی از بهترین اتفاقاییه که قراره برای آدم بیفته چرا باید کسی بگه بیاد و تموم شه و من راحت شم . بلکه باید بگه چی میشه عروسیم هفت شبانه روز طول بکشه ! 

اما حالا میفهمم قضیه چیه ؟ وقتی دوستی میومد و میگفت نزار تو این یکی دو هفته ی آخر به خودت و شاهتوت بد بگذره و خوش اخلاق باش میگفتم مگه من بداخلاقم ؟ اما حالا میفهمم چی میگه !!

فکر میکنم باید عروس بشی و یک هفته به عروسیت مونده باشه تا بفهمی که عروسا چی میگن !!

امروز از ته دل آرزو کردم کاش ازدواج نمیکردم . کاش دختر خونه میموندم کاش و کاش و کاش ...

یکی از آرزوها از بچگیم ازدواج بود اما الان میبینم چه آرزوی مسخره ای ! قبل ار اردواج خیلی ها بهم میگفتن ازدواج چیز خوبی نیست اما میگفتم اینا نمیفهمند ! الکی میگن . مگه میشه آدم عشقش رو دوست نداشته باشه یا زندگی با همسرش برای عذاب آور باشه اما الان میفهمم..

خیلی از طرف خانواده شوهر اذیت شدم و هیچوقت نمیبخشمشون و امروز توی اون اشکایی که سعی میکردم بی صدا بریزه پدرشوهرم رو نفرین کردم که انشالله اشک هاش رو ببینم ...

دیروز باز رفتیم خونه بچینیم . خوب من خیلی سعی کردم اخلاقم رو کنترل کنم و با شاهتوت تندی نکنم اما اون از همون اول شروع کرد . جلوی مامان و خواهرم و خاله ی مامانم و دوستش که اومده بودن کمک و ادامشم جلوی زنداییش که اومده بود مثلن کمک ...

هی داد میزد . هی تهدید میکرد که بیا بگو فلان چیز و میخوام کجا بزنی به دیوار ! میگفتم عزیزم صبر کن مبلا بیاد من بچینم ببینم کجا باید بزنم اما بازم شاهتوت خان گوش نمیکرد و تهدید میکرد و داد میزد و ... 

دیگه اینقدر پر رو شده بود که با مامانمم تندی میکرد . دیگه کاملن اعصابم رو ریخته بود بهم . زنداییه شاهتوتم که نیم ساعته آخر اومد کمک بد تر . هی با م حرف میزد و نمیزاشت به کارام برسم ! اون بنده خدا بیشتر از من ذوق داشت بابت آخر شب عروسی که مثلن قراره حنا بندون باشه ! میگفت خودم برات فلان چیز رو میچینم و خودم حنا تزئین میکنم و چه و چه !

منم شب که اومدم خونه به بابام اسمس دادم و قسمش دادم به روح مادرش که یه اختار به شوهرم بده . خیلی اذیتم میکنه . آخر سرم یه منت درست و حسابی سر شاهتوت گذاشتم که تو فامیلتون هیشکی مثل من جهاز نیاورده و هیشکی مثل من پول پیش خونه رو نداده ! بعدم قهر کرد و بیشور الانم سرسنگینه

بابامم یه اس داده به شاهتوت که تو الان باید پشت و پناه دخترم باشی چرا جلوی بقیه سرش داد میزنی و اینا !! 

خیلی سختم . امروز دیگه توی خیابون داشتم رسمن گریه میکردم ... اعصابمم خورد بود دیگه به مامانم گیر دادم ! چقدرم ناراحتم بابت این موضوع ...

همه کارام توهمه . دوست دارم برم روی استند بای . اصلن دوست ندارم ازدواج کنم . فکر کنم شب عروسی یه گریه کنون خیلی خوب راه بندازم

 

از خونه بگم فرشا رو انداختیم و خونه رخ گرفت . عاشق فرشامم . الکی الکی ! 

خواهرشوهر کوچیکه دیروز نیم ساعت با زنداییش اومده بود خونمون میگفت چقدر خونت قشنگ شده من ازین به بعد هر روز میام خونتون . شاهتوت هم بهش گفت راهت نمیدیم . منم تو دلم گفتم من عمرن نمیزارم تو بیای خونم . همش میرم بیرون ! بــــلــــه

 

هرکاری کردم نتونستم لحاف تشک هامو خوب بچینم . دیگه بیخیالش شدم ..

گلدون بزرگ و گل هم برای خونم نگرفتم و تقریبا بیخیال شدم !! 

به مامانم میگم بیا جهیزیه رو بعد از عروسی نشون بدیم که قبول نمیکنه !! 

واقعا اخلاق شاهتوت این روزا خیلی ازم انرژی میگیره .. خیلی کم حوصله و بیصبره . توی همه چی . تازه آقا فکر میکنه لطف میکنه به ما میاد توی چیدن جهیزیه کمک میکنه . خوب معلومه دیگه خونه ی خودشه باید خودش کمک کنه . تازه دیروز برقکار اومد و یک سری کارای برقی رو انجام داد !!! 

دوست ندارم نصیحت بشنوم .آستانه ی تحملم خیلی اومده پایین . ایناییم که مینویسم فقط به خاطر اعصاب خوردمه . فقط میخوام خالی بشم . پس کامنتارو جواب نمیدم . بگو خوب 

 

گاهی فکر میکنم شاهتوت نتیجه اعمال خودمه ! خودم خیلی بی اعصاب بودم و هر وقت یه چیزی باب میلم نبود سر مامانم داد میزدم . حالا کائنات برداشته یکی بد تر از خودم رو گذاشته جلوی پام . خدا به دادم برسه با این کارایی که کردم !! اگر بخوام نتیجه اعمالم رو ببینم خیلی خیلی اذیت میشم !!! خدا به داد من برسه 

یکی هم نفرینم کرد . گفت انشالله شوهرت بد تر از شهرام بشه ! شایدم نفرینه اونه ! 

ناراحت

/ 0 نظر / 2 بازدید