محبت امروزت فردا وظیفه ت طلقی میشه ...

سلام . من اومدم . یعنی در اصل بالاخره اومدم . فکر کنم یه پست پر و پیمون داشته باشیم . اوه . بریم که یه پست طولانی بخونیم . 

اول مرسی از دوستایی که رمز دادن بهم یا کلی کامنت گذاشتن و من هنوز نتونستم کامنتارو بجوابم و اینا . خیلی هم مرسی از همه تون . 

خوب از 5 شنبه شروع کنیم خوبه ؟ 5 شنبه صبح شاهتوت رفت سرکار و تا یازده اومد خونه . روز قبلش یکم گوشت آورده بود که توی سر کارش گوسفند قربونی کرده بودند . فکر کردیم گوشته خیلی زیاده اما همش استخون بود . البته من هنوزم که هنوزه توی گوشت شناسی مشکل دارم . یعنی نمیدونم سردست و اینا چیه و کجاست. خوب کم کم یاد میگیرم . خلاصه گوشتارو جدا کردم از استخونا و استخونا رو گذاشتم برای آبگوشت و مقدار کمی گوشتی که موند و گذاشتم توی ماست و روغن و فلفل و کمی آبلیمو و آب نارنج و پیاز و کمی پودرسیر و خلاصه هر چی که به فکرم رسید ریختم توش منهای نمک . بعدم گذاشتم توی یخچال و مامان گفت گوشت گردن سفته رو این حساب به شاهتوت گفتم کیوی بخره سر راه . خلاصه ساعت 1 شاهتوت اومد و کیوی رو ریختیم توی گوشت تا کمی نرم بشه ( اگر چیز خاصی میشناسین که گوشت رو خوشمزه تر میکنه بهم بگین ) بعد از نیم ساعت گوشتارو گذاشتیم روی طوری و روی گاز کباب کردیم . کل خونه بوی کباب گرفت و کل خونه شد دود !!! گازم که روش فویل کشیده بودم اما گند زده شد بهش . شرمنده دیگه . کباب رو شاهتوت با برنج و من با نون خوردیم و من رفتم حموم و بعدم یه واحد توی بهشت پی ریزی کردیم و خجالت یهویی شوهر عمه ی مذکور شاهتوت زنگید که کجایین !؟‌فوری به شاهتوت گفتم من حوصله ی مهمون ندارماااااا شاهتوتم گفت خانومم داره حاضر میشه که بریم تهران پسر داییش بارداره آخه !!! خنده شوهر عمه هم که نزدیکای خونه ی ما بودن گفت خوب پس اگر نرفتین بیاین خونه ی ما . شاهتوت گفت اوکی . نشستیم و کمی قلیون کشیدیم و بعد از یک ساعت باز شوهر عمه زنگید که پاشید بیاین خونه ی ما برای شام . شاهتوت اول گفت نه بعد از شام میایم که گفت نه شام بیاین . خلاصه حاضر شدیم و ساعت 8 رفتیم خونه شوهر عمه اینا ( به راحتی یه مهمونی رو پیچوندیم ) شامم برامون کو کو سیب زمینی درست کرده بود که مقدارشم کم بودو من عملن شام نون و ماست خوردم! البته مامانم میگه نگو . شاید پول نداشته بخره البته که خودمون گفتیم شام نون و پنیر میخوریم اما خوبه که آدم به مهمونی که خودش میگه بیاین کمی احترام بزاره . حالا بیخیال . 

ازونورم ساعت 11 شب اومدیم خونه جمع کردیم و رفتیم تهران . شب خونه مامانم اینا خوابیدیم و فرداشم عصری جشن سیسمونی دعوت بودیم . ما خانوادمون رسم دارن که جهیزیه یا سیسمونی رو نشون میدن . یه مهمونی بعد ازظهری خانومانه میگیرن به صرف میوه و شیرینی . منم همون شلوار لی دمپا و بلیزم رو پوشیدم و آرایشم کردم و موهامم درست کردم کمی و پیش به سوی جشن سیسمونی . 

از سیسمونی بگم که خوب بود . البته الان اینقدر هزینه ها زیاد شده که آدم نمیتونه بگه کم بود یا بد بود چون خیلی گرونه همه چی اما خوب من زیاد خوشم نیومد . 

البته نه تنها وسایل مهمه که طرز چیدنش هم مهمه . 

توی سیسمونی با شربت و میوه و شیرینی پذیرایی شدیم بعد کمی رقصیدیم ( من نرقصیدم ) و سیسمونی رو نمایی شد . 

نی نی که دختر تشخیص داده شده که امیدوارم تا انتها هم دختر بمونه (‌یعنی یهو به دنیا بیاد بفهمن پسر بوده قهقهه مثل من که میگفتن پسره اما دختر شدم ! ) تخت و کمدش سفید بود .بعضی جاهاش نگین داشت .  شلمان ( همون لاک پشتی که ماه.وا.ره تبلیغ میکنه چراغ خوابه ) هم داشتن اما باطری نداشت !‌به نظر من باید باطری میداشت که مردم ببینند چطوری کار میکنه ! ساعت دیواری نی نی کیتی بود . پرده ی اتاقش رو عوض نکرده بود . یعنی همون پرده ی قبلیش بود که سبز بود ! . لباس هم نهایت تا دو سه سالگیش داشت . برای سن بالاتر حتی یک دست هم نداشت . عروسک و لوازم بازی هم خیلی کم داشت یا بهتره بگم اصلن نداشت !‌ روروئک و گهواره هم داشت . ازین ماشین بزرگا  که بچه ها توش رانندگی میکنن هم نداشت ! ( قبلن یه سیسمونی دیده بودم که بچه دختر بود اما ماشینم داشت ) سبدی که بچه هم میزارن روش داشت . کالسکه هم داشت . که رنگ کالسکه و گهواره و این جور چیزاش بنفش کثیف بود . یعنی یه رنگ یه جورایی تیره بود ! توی کمد بچه هم خیلی خلوت بود . خوب البته داییه من که برای هر مراسمش برای عروسش کلی طلا و اینا میخره خوب انتظار داشتیم که سیسمونیه بهتری میدادند . اما در هر صورت دستشون درد نکنه . 

آخرم با یک فنجون کوچیکه قهوه خوری کافی میکس و کیک خونگی ( که به نظر میرسید پودر کیک بوده ) پذیرایی شدیم . برای هدیه بچه پدرش براش یه نیم ست طلا گرفته بود که خیلی قشنگ بود . سعی میکنم عکسش رو بزارم هم اینستا هم اینجا . 

خوب دیگه خلاصه کنم حرفاموکه اگر بخوام کامل بگم میشه مثنوی ...

فرداش عروسی بودیم . من لباسی که پاتختیم پوشیده بودم رو پوشیدم . لباسم قرمز بود . پستیژ گذاشتم و برای آرایشمم خودم آرایش کردم . تالارشون شرق تهران بود . خیلی دور بود . ما عقدم دعوت بودیم که دیگه عقد نرفتیم . 

عروس خیلی لاغره . خیلی لاغره . دخترداییه خودمه . لباسش خیلی ساده بود . دامنش که هیچ چیز خاصی نداشت . تاپشم فقط چند تایی گل داشت !‌رنگشم نباتی بود تقریبا . اما خوب بود . آرایش عروس هم لایت بود . موهاشم فکر کنم قهوه ای خیلی تیره بود . چند تا گل به جای تاج روی موهاش کار کرده بود . موهاش باز بود و فرفری ( مثل موهای من توی عقدم ) و تاج و تور . لباسشم بند داشت اگر اشتباه نکنم . اینم از عروس . عروس متولد 63 و دامادم فکر کنم 60 بود ‍! فامیل هم بودند . 

کلیپ اسپورتشون که خیلی کم بود بیشتر کلیپشون از صبح بود که رفته بودن آرایشگاه و اینا . کلیپشون هم عکسای اسپورتشون بود . و کمی هم کلیپ . یعنی دریا و اینا نبود . فکر کنم برای کلیپ اسپورت باغ هم نرفته بودند حتی . کلیپشون خیلی ساده بود . 

یکی از فامیلا تا کلیپشون تموم شد گفت کلیپشون خیلی از تیکه هاش مثل کلیپ تو بود !!

ماشین عروس هم زانتیا بود . گل زده بودند روبان اینا نبود . ازونورم شاباش عروس یه انگشتر طلا بود که داماد بهش داد . 

 

عروس هم خیلی با اعتماد به نفس بود . چون وقتی داشتیم خدافظی میکردیم گفت خوب شدم ؟ آرایشم خوبه ؟ خودم که خیـــــــــــــلی راضیم . کلیپم خوب بود ؟ من که خیلی خوشم اومد . منم گفتم عالی . همه چی عالی . هم خودت هم کلیپ . ( داییم شب عروسیم بهم گفت چقدر زشت شدی . البته من 5 تا دایی دارما ) 

بعدم بوق بوق و ماشین عروس و اتفاق جالبش این بود که در حین بوق بوق بازی دیدیم یهو داماد زد روی ترمز و نگه داشت . مام یکم جلوتر نگه داشتیم و دیدیم کلی ماشین وسط اتوبان وایستادن و گفتیم چی شد ؟ تصادف شد یهو ؟ که مشخص شد عروس در حین دست تکون دادن و رقصیدن دستبند طلاش باز میشه و میفته بیرون و داماد نگه میداره و کلی مرد میفتن دنبال دستبند عروس و خداروشکر پیدا میشه !‌

ارکسترش هم ارکستر من بود ! نیشخند

 

اینم از عروسی که من زیاد خوشم نیومد . البته من دیگه از همه عروسی ها متنفرم . به خاطر عروسیه خودم که ازش متنفرم . بله . 

 

فرداشم از شرکت زنگیدند به شاهتوت که بیا سفته هاتو بگیر دیگه نیازی به حساب دار نداریم ! نمیدونم چرا اما بیرونش کردن نامردا ! حالا باز دوباره دنبال کاریم . قراره چهارشنبه هم بره دنبال حقوق این دو سه هفته ای که اونجا کار کرده !

 

الانم که در خدمت شمام . از امشبم باز باید برم خونه مادرشوهرم اینا . چون اونا میخوان برن شمال برای وجین! برنجاشون . البته گفتند یک روزه اما دفه ی پیشم که قرار بود دو روزه برن یک هفته طول کشید ! امیدوارم این دفه زودتر برگردند البته . دستور هم فرمودند که عمه نیاد خونه شلوغ میشه و پیازچه نمیتونه درس بخونه و من تنهایی باید اونجا باشم با دخترایی که کار نمیکنند. 

من نمیدونم دختر بزرگه الان دو ساله عقده ‍! حالا نمیتونه از پس 4 نفر بر بیاد و آشپزی کنه ؟!‌کاری که اون بار لطف کردم و انجام دادم این دفه اصلن به منم نگفتن که میخوان برن . دیشب که شاهتوت ازشون پرسید که میخواین برین پس خونه تون چی گفتند تو هستی دیگه !!! تعجب حالا این جور مواقع شاید باشیم اما عید و تعطیلات عمرن وایسم ! 

 

خلاصه که اشتباه پشت اشتباه !!! خودمو میگم . محبتی که امروز میکنی فردا میشه وظیفت ! 

 

دوباره قضیه هامون داره قاطی میشه . مامان و بابا باز به مشکل خوردن . و باز بابام . خیلی ناراحتم . روزی هزار بار به فکر بابام میفتم . نمیدونم چطوری میشه مشکل مامانم اینا رو حل کنم !!!  خدا به ما صبر بده . به بابامم عقل !!

 

من برم کارامو بکنم که امشب باید برم خونه مادرشوهر . مواظب خودتون باشین . فعلن خدافسی . 

/ 10 نظر / 2 بازدید
اسکارلت

خداروشکر که همش تو شادی بودی. زیادم خوب نباشه مهم نیست مهم تو شادی بودنه.میفهممت . پدرو مادرا وقتی سنشون بالا میره میشن لنگه بچه ها...

مرمره

دائیت عجب آدمیه خدا به دور چقدر یه ادنم میتونه بد جنس باشه که یه عروس همچین حرفی بزنه. بعدش هم بهتر بود این دفعه میگفتی مامانم کار داره و من دارم میرم تهران پیش مامانم نمیشه که تو همیشه بری اونجا مراقب بچه های مادر شوهرت باشی خجالت هم خوب چیزه شاهتوت چرا قبول میکنه توی این چند سالی که تو عروسشون نبودی کی مراقب بچه هاشون بوده پس ای بابا ازدواج نکردن یه دردسر ازدواج کردن هم که میشه دردسرهای تمام نشدنی این دفعه رو برو ولی یه کاری کن بدون دلخوری و ناراحتی بدونن دیگه نمیشه روی تو حساب کنن البته نمیدونم من تو زندگی متاهلی نیستم شاید این چیزا تو همه ی زندگی ها هست نه که مامان خودم از همون روز اول با سیاست با فامیل شوهر برخورد کرده و همه حد و حدودشون و میدونن شاید واسه همین خواسته های خانواده ی شاهتوت از تو واسم عجیبه

ana

خداییش الان همه چیز خیلی گرونه،بعدشم به نظر من خریدن سیسمونی به دست پدر و مادر دختر مسخره ترین و ظالمانه ترین رسم ایرانیه،چون بچه رو یکی دیگه درستش میکنه و نامخانوادگی یکی دیگه میره تو شناسنامش اونوقت بابای بیچاره دختر... من اگر بعدا سر کار برم،نمیذارم یه قرون بابام برام سیسمونی خرج کنه،همشو خودم میخرم ،ولی میگم بابام خریده.حتی اگر سر کارم نره نمیذارم برا سیسمونی من خودشو به زحمت بندازه،همینکه دخترشو بده،هم جهیزیه بده و هم سیسمونی!!!!با اینکه بابام خداروشکر دستش به دهنشم میرسه ولی خیلی زور داره به قرآن!! خوشبحالتون که جشن عروسی داشتید!! در ضمن تو چرا میری نقش دایه رو برای خواهر شوهرات بازی میکنی دوست جونی؟؟بذار خودشون به نبود مامانشینا عادت کنن و یاد بگیرن که کاراشونو بکنن! عنوان پستت واقعا درسته هااااا!!دیگه رو نده تمشک جون!هرچند میدونم تو مهربونتر از این حرفایی!!

خانم خونه - تبسم

خداروشكر كه دستبند عروس پيدا شد تمشك مگه توي سيسموني بايد بيشتر از سه سالگي لباس خريد من كه شايد نذارم مامانم تا همون 3 سالگي هم بخره چون شايد از مد بيوفته يا به بچه ام نياد يا.. تو زيادي براي مادر شوهرت اينا خوبي البته اشكالي هم نداره اين خوبيه تورو ميرسونه و مطمعن باش كه اونا هم ميفهن گرچه شايد به روت نيارن - حتي همون پدر شوهرت هم كه كلي از خرج هارو واست نكرد مطمعن باش ميدونه كه كارش اشتباهه ولي مغروره

ana

عزیزم از طرف من روز پدرو به پدر عزیز و محترمتون و همچنین جناب شاهتوت خان تبریک بگو! امیدوارم سالیان سال سایشون بالای سرتون باشه!![قلب][قلب][گل][گل][گل] و عید خودتم مبارک[بوسه][بوسه][بوسه][بوسه]

محبوبه

عزيزم ميدونم سخته اما تو بگو دارم واسه خدا انجام ميدم و مطمئن باش نتيجشو ميبيني. ايشالا يه كار خوب پيدا كنند. خسته نباشيد بهت ميگم بابت اون چند روزي كه قراره بري خونه مادرشوهر ايشلا اون عروس وداماد خوشبخت بشند. و اون نوزادم فرزند صالحي واسه خانوادش باشه.

طلایه

عزیزم عکس طلای نی نی رو با اینستا همسر سرچ کردم دیدم من خودم باید گوشیمو بدم اپدیت کنن بعد بیام اینستا خوشگل بود

نسیم

امیدوارم خونه مادر شوورت بهت سخت نگذره , ایشالا مامان اینا اوضاشون روبراه بشه , خدایااااااااااااا یه کار درست درمون واسه شاهتوت پیدا بشه

مهتاب

خوب لابد راضی بوده دیگه! عروس رو میگم بقیه رو به کار بگیر!! عجب آدمهایی اند! خوب نمیگن شاید تو حالت خوب نباشه بخواهی استراحت کنی لااقل یه نظرخواهی ازت بکنن! من جای تو بودم نمی رفتم!

فاطمه

اره تمشک جووونم.راست میگی میشه وظیفت...به خدا میشه وظیفت...الان خونه مادرشوهرمم مادرشوهرمم رو بروم نشسته...هر کار کنی نمیگن دستت درد نکنه...تمشک باورت میشه دیشب رفته بودیم خونه بابا یزرگ شوهرم...همه بودیم.به خدا پاشدم رفتم سفره اوردم وجمع کردم.جاریم از جاش بلند نشد کمک کنه...مادرشوهرمم همش به اون میگفت بخور بخور...اخه خانوم جیگر سرخ کرده نخورد ماست خورد.خاک بر سرش...منم غذام رو خوردم...اولش اومده بود ساکت نشسته بود هیچ حرفی نمیزد اما من صمیمی با همه حرف میزدم...همش با گوشیش ور میرفت...اخر بعد شام نطقش باز شد...تمشک مگه بری یه جا حرف نزنی خوبه وعزیز میشی؟؟من با همه حرف میزنم نازه کمکم میکنم.نظرت چیه؟؟