یه پست طولانی از غیبت خانواده شوهر

یه بار توی وبلاگم از دستپخت مادر شوهرم بد گفتم . آخه توی قورمه سبزیش بادمجون و سیب زمینی  و یه جور لوبیایی که سفیده میریزه ( لوبیای محلیشونه فکر کنم ) بعد یکی از دوستان شمالی اومد و گفت ما خودمون دوست داریم اینطور قورمه سبزی رو و خوب منم بهش حق میدم هر چیزی سلیقه ای هست. حالا شاید دست پخت مادر شوهرم خیلی خوب نباشه که خوب بنده خدا هم کار میکنه هم 4 تا بچه رو اداره میکنه و کمکی هم نداره به اون صورت ...

حالا خواستم یکم از مادرشوهرم بگم ... یکم غیبت کنم ...

مادر شوهرم با یکی از جاری بزرگاش مشکل داره . یعنی زلزله بیاد میگه تقصیره اون بوده . اون اوایل که من عروسشون شده بودم اولین باری که من رفته بودم خونه عموی شاهتوت ( هنوز مادرشوهرم اینا نرسیده بودن ) همین جاریه با دختر بزرگش که بچه هم داره اومدن دور من و سوال پیچم کردن ... این زنجیری که برای شاهتوت خریدی چند خریدی ؟ ( عیدی خریده بودم نمیخواستم قیمتش رو بگم ) یا اینکه خودم یه زنجیر طلا داشتم که شبیه زنجیر طلای شاهتوت بود اما بزرگتر و بلند تر . به شاهتوت گفتم طلا برای مرد مضره . زنجیرش رو گرفتم و براش زنجیر نقره زخیم گرفتم . بعد زنعموش به من گفت آفرین . خوب کردی زنجیر شوهرت رو گرفتی ... فکر کرده بود من زنجیر شوهرم رو گرفتم انداختم گردنم که شاهتوت گفت نه زنعمو این زنجیر خودشه ... یا مثلا از من پرسید که شبا پیشه شوهرت میخوابی ؟ مامانت اینا اجازه میدن ؟ بعد من اینا رو رفتم به مامانم گفتم و مامانمم به مادر شوهرم گفت . مادرشوهرمم پر کرد همه جا رو که جاریم از عروس من پرسیده که با شوهرت سک.س کردین یا  نه ؟ البته اون به زبون خودشون گفته بود پرسیده شوهرت تورو تحویل گرفته یا نه ؟ من تعجب کردم وقتی از من پرسید من اینو بهت گفتم یا نه ؟ یعنی مادر شوهرم همچین آدمیه .. که یه حرف کوچیک رو بزرگ میکنه .

به بچه هاش کلی رو میده . یعنی دختر کوچیکش که اول دبیرستانه سر مامانش داد میزنه و مسخره ش میکنه و مامانم تا حالا ندیدم سر هیچ کدوم از بچه هاش داد بزنه . خواهر شوهر کوچیکم از تقریبا اول راهنمایی آرایش میکرد ... آرایش سنگین نه ها ! روژ لب و سایه و یکمم توی چشماشو سیاه میکرد و البته پنکک و اینا ... میگم یعنی تا این حد بیخیاله . وقتیم که بهش میگن چرا به این دختر هیچی نمیگی خیلی بد میگذره میگه جوونه دیگه تو سن بلوغه نباید چیزی بهش گفت .!!!

یعنی این دختره همش بیرونه  . به بهونه بیرون رفتن با دوستم و اینا .. یه بار خودش میگه با فاطمه میرم بیرون بعد که از مامانش میپرسی میگه با سعیده بیرونه !!! البته من نمیتونم گناهش رو بشورم و مطمئن بگم با پسر میره اما ...!

یه بار به من میگه من نیم ساعت میرم تا اینجا کاغذ بخرم بیام ( مامانش اینا نبودن اون موقع ) رفت 3 ساعت بعد اومد !!! وقتیم به مامانش میگی میگه نه با دوستشه !!

حتی وقتی دختر بزرگش با خواستگارش ساعت 7 اینا رفت بیرون هنوز تا 11 برنگشته بود اصلا عین خیالش نبود . گفتم مامان زنگ بزن به دخترت بگو زودتر بیاد خوب زشته جلو خواستگارش ( من به مامانم میگفتم 8 بار زنگ بزن البته وقتی با خواستگارم بیرون بودما ... تا ساعت 8 هم خونه بودم مخصوصا زمستون ) مادرشوهرم میگه نه من پسره رو میشناسم پسره خوبیه !!!

وقتی دخترش با پسره صیغه بودن شبا پیش هم نمیخوابیدن اما تا دیروقت بیرون بودن . خوب خودمون دختریم میدونیم که کسی بخواد شیطونی کنه نیازی به شب نداره .... :دی

 

مادرشوهرم تقریبا هر غذایی که خودش دوست نداره درست نمیکنه . .. مثلا آبگوشت , کشک و بادمجون , خورش کرفس و ...

همه چیشم حالی به حالیه ... یه وقتایی میگه فلانی خیلی بده و اینا یه وقت برعکسش میگه خیلی خوبه . میاد به من میگه میری پیش فلانی اصلا حرفی بهش نزنا بعد یک ماه بعدش میگه فلانی خیر مارو میخواد و اینا ... یعنی هر لحظه یه چی میگه و بازم جالبه حتی ماجرای 11 سپتامبر رو هم میندازه گردن جاریش

معتقده تمام زندگی های زن و شوهری با بچه دار شد حل بشه ... فکر کنم خودشم با توجه به همین ایده اش توی بدترین شرایط 4 تا بچه آورد که زندگیشون رو نگه داره ... نمیدونم !

اوایلیم که ازدواج کرده بودیمم به من میگفت سیدا شیطونن ... مواظب شوهرت باش .. اینو جلوی پسرش میگفت .. ای کاش قبل از عقدمون میگفت اینو ...

حالا مادرشوهرم کنار من وایسه انگار دخترمه . اینقدر ریزه میزه و کوتاهه ... شایدم من زیادی بزرگ و بلندم ... :دی

یکی از شاهکاراشم این بود وقتی فهمید خواهر من بعد از 4 سال ازدواج بچه دار نشده هنوز و خودش نمیخواسته ( فکر میکرد نازاست ) به خواهرم گفت چرا بچه نمیاری و خواهرم که دید دیگه نمیتونه چیزی بگه گفت شوهرم دوست نداره , به خواهرم میگه گولش بزن بچه بیار !!! خواهرم مونده بود همینطوری !!! البته که شوهر خواهرم بچه میخواد اما خواهرم نمیخواد ...

خوب لازم نیست بگم که وقتی با پدر شوهرم دوست بودن باردار میشه و وقتی میبینن باردار شده علارقم مخالفت خانواده پدرشوهرم میرن خواستگاری و....  مادر شوهرم 3 یا چهار سالی از پدر شوهرم بزرگتره . البته من اینو خودم فهمیدم . آخه مادر شوهرم میگفت من نهایت 36 سالم ایناست . بعدن من فهمیدم متولد 45 هست !!!

رسمشونم اینه که دختر توی عقد حامله میشه ! دیگه توی عقد حامله نشه سال اول بعد از عروسی حامله میشه دیگه ... بعد از 6 ماه که از عروسیت بگذره ازت میپرسن خبری نیست ؟ هنوز پریود میشی ؟  اینارو زندایی شوهرم بهم گفت ...

 

نمیخوام بگم من کس خاصی هستم و ارزش آدم ها به پول و مادیات و محل زندگیشون نیست اما خواهر شوهرم یه بار بهم گفت ما فکر کردیم پسر عموم مثل داداش میره از تهران زن میگیره . یه دختر امروزی و تهرانی نه یه دختر از لاه.ی.جان !

توی فامیلشونم باورشون نمیشد من عروسشون بشم !

وای چقدر حال داد غیبت از خانواده شوهر ... پیشنهاد میکنم شمام غیبت کنین یکم آروم بشین ...

حالا بشنوین از پدر شوهرم ... روز بله برونم خود پدرشوهرم اینا گفتن ما سه تیکه از جهیزیه رو میخریم . یعنی رسمشونه اصلا .. یخچال که قرار شد ساید باشه . فرش . و تلویزیون . قرار بود عروسی نگیریم دیگه اما پدر شوهرم گفت من میخوام عروسی بگیرم چون واسه همه پول دادم ( منظورش همون کادو بود ) برای پسرم بیارن . حالا به شاهتوت گفته کادوهای عروسی ماله منه چون من دارم سه تیکه از جهیزیه ت رو میدم . شاهتوتم گفته من اصلا عروسی نمیخوام وقتی قراره پولش رو خودت برداری ! پدر شوهرم گفته خوب پس جهیزیه هات رو خودت بگیر باز شاهتوت گفته نه اصلا عروسی نگیر ( به شوخی بوده فک کنم ) پدر شوهرم گفته پس حداقل تلویزیون رو خودت بگیر فرش و یخچال پای من ( قابل توجهتون یخچال رو پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ! نه .. همون پارسال بهار که مامانم فهمید قراره همه چی گرون بشه رفت خرید هم یخچال و ماشین لباسشویی ظرف شویی و کاز و اینا رو البته یخچال رو پدرشوهرم حساب کرد سه میلیون بود اون زمان ) دیگه شاهتوت گفته حالا ببینیم چی میشه ! بعد پدر شوهرمم گفته من فقط عروسی میگیرم برات پول پیش خونت رو پدر زنت باید بده چون به اون یکی دامادشم داده. شوهرمم گفته حتی اگر پول پیش خونمون رو بده قرضی میده . از اون یکی دامادشم داره میگیره خونه رو ! پدر شوهرم مثلن دوست صمیمیه بابامه ! اما در آخرم دمه شاهتوت گرم 

منم به بابام گفتم اصلا این کارو نکن . یا یه خونه بزن به نامم ( توی کرج ) یا پولش رو هر ماه بریز به حسابم اما به شوهرم نده بزار اول زندگیمون روی پای خودمون وایسیم . بابامم که دید اون یکی دامادش خیلی پر روشده و اینکه خودش قول داده بود بهم که هر چند سال خواهرت توی خونم نشست من یا پول اجاره ش رو بهت میدم یا خونه رو و من قبول نکردم خود خونه رو بده ما بشینیم چون اول زندگی شوهرم باید مرد بار بیاد ... خلاصه اینطور پدر شوهری دارم من ...

اینم از عروس خوبمون که من باشم بگم . هنوز از سیزده به در به بعد نرفتم خونه مادرشوهرم . آفرین به من .  

/ 8 نظر / 2 بازدید
خانم خونه

اصلا چه معنی داره ادم زود زود بره خونه مادر شوهر [نیشخند] چه فامیل شوهر باحالی داریا حالا من اگر حرف بچه دار شدن بزنم مامانم الان کله ام رو میکنه [نیشخند] جاریم هم بعد از 2سال حامله شد مادر شوهرم ناراضی بود میگفت زوده خونه هم اصلا از بابات نگیر وظیفه شوهرت و پدر شوهرته مخصوصا که انقدر پروو بوده و گفته که پدر زن باید خونه بده واقعا که [نیشخند]

حسن کچل

[نیشخند]مادرشوهرت با پدر شوهرت دوست بودن بعد هم بعله؟؟؟ جدی؟؟؟؟ باز دم پدر شوهرت گرم بابا همون یخچال و فرش هم که بگیره خوبه که بعضیا اصلا رسم ندارنو همه چیز رو وظیفه عروس میدونن بیاره بعدم کلی حرف در میارن اینجاش اینجوری بود اونجاش اونجوری بود من نفهمیدم قرار شد بابات خونه بزنه به نامت یا نه اصلا هیچی نده که رو پای خودتون وایسید؟؟؟ چی شد؟[نیشخند] عیبت که خیلی حال میده بادبزن جیگر هست دیگه.....اما من کلا ادمی نیستم غیبت کنم یعنی اصلا از این که در مورد بقیه بشینم حرف بزنم خوشم نمیاد همیشه مادر شوهرم وقتی میشینه در مورد بقیه حرف میزنه من فقط شنونده هستم هیچ وقت قاطی نمیشم [نیشخند] یه همچین آدم نمونه ای هستم من [نیشخند]

حسن کچل

دوستم یه وقت فکر نکنی من گفتم مار بدی کردی غیبت کردیااااااا خیلی هم کار خوبی بود به هر حال ادم باید یه جوری خودشو خالی کنه حرف دلشو بزنه یه جایی که غم باد نشه[نیشخند] منم غیبت میکینما دروغ گفتم [نیشخند]

نیلرام

[قهقهه] واقعا مادر شوهرت خعلی باحاله[قهقهه] ولی جدا از شوخی همین سنگین برو سنگین بیا مثل یه مهمون ... قاطی بشی و بشی صاحب خونه برات خوب نیست :) ما که از این غیبت ها بی نصیبیم فعلا [خنده] جای منم غیبت کن[زبان] واقعا رسم دارن اینقده زود بچه دار شن؟؟ خودشون از زندگی چیزی نمیخوان بفهمن؟؟ ای وای من خیلی زوده توی عقد؟؟[تعجب]

هیلا

منم دقیقا از 13 به بعد نرفتم اونجا. خوب یکم ارشاد کن ننه شوهره رو. من که با پررویی تمام به مادر شوهرم میگم پیش من غیبت نکنید. بالاخره عروسی هست یا نه. به شاهتوت بگو قر نیاد دیگه مگه چی میشه کادوها رو بردارن

فاریا

اون اوایل اونقدر گفتم لوبیا قرمز تو قورمه دوس دارم بیچاره همش با لوبیا قرمز درست میکنه

مهتاب

یک تجربه: توی خانواده شوهر فقط شنونده باش هرکی هرچی میگه فقط بشنو و هیچ حرفی نزن حرف هیچ کسی رو پیش دیگری بازگو نکن چون ممکنه حرفایی گردنت بیفته که روحت هم خبر نداره! اصلا هم چنین نیست که سیدا شیطونن! همه چی به ذات آدم وتربیت خانوادگیش بستگی داره! نذار کسی در مورد بچه دار شدنت تصمیم بگیره فقط خودت و شوشو هر وقت از همه نظر آمادگی داشتید بچه دار شید هیچوقت دیر نمیشه! من 33سالمه اما هنوز آمادگی پذیرش بچه رو ندارم به حرف مادرشوهر پدرشوهرمم اصلا توجهی ندارم اونا که نمیخوان بزرگش کنن! فقط نگران نسل کوفتیشون هستن نیست خیلی شاهکارن!!! اتفاقا توی خانواده شوهر منم کسی فکر نمیکرد همسری چنین زن باکلاسی نصیبش بشه!از خود متشکر نیستم اما توی کل فامیلشون هیچ کسی مثل من نیست از نظر تحصیلات هنر زیبایی رفتار و منش خلاصه که خاری هستم در چشم بعضیا! از وقتی من عروس این فامیل شدم همه افتادن به درس خوندن که لیسانس بگیرن تا از من کمتر نباشن! از مادرشوهر و پدرشوهر بگیر برو تا خواهر جاری! چقدر غیبت فامیل شوهر حال میده!!! [زبان]