معضلی به نام پدر شوهر

سلام . حالم خوبه . خداروشکر اما دلم غصه داره . 

ماجرا از اونجایی شروع شد که داشتم شیرینی نارگیلی درست میکردم که یهو شاهتوت زنگید که خانوم راضی هستی که امشب بریم خونه ی مامانم اینا و شام اسنک بخوریم ؟ گفتم من مشکل خاصی ندارم بریم اما مگه دیشب اونجا نبودیم ؟ شاید اونا نخوان اسنک بخورن اصلن ؟ گفت بزار زنگ بزنم به مامان ببینم چی میگه ؟‌گفتم اوکی بزنگ . و ادامه دادم به شیرینی درست کردنم . شاهتوت زنگید که مامان گفت بیاین . حاضر شو یک ربع دیگه دره خونه هستم . گفتم من دارم شیرینی درست میکنم عزیزم . شاید یک ساعت طول بکشه ها ! گفت اوکی میام بالا . 

خلاصه کنم خوب ؟ شیرینی های نارگیلی خیلی خوب درومد و به نظرم تقریبا هم ساده بود به جز 25 دقیقه ای که باید روی گاز هم میخورد تا گرم باشه اما قل نزنه . شیرینی که درست شد حدود هفتاش رو برداشتم و گذاشتم توی ظرف و حاضر شدم و رفتیم خونه مادرشوهر . کلن 17 تا شیرینی به من داده بود اما من هفتاشو برای مادرشوهر اینا گذاشتم و ازین ده تاش همون لحظه دوتاش توسط شاهتوت و من بلعیده شده بود . میموند 8 تاش . که قرار بود سه تاشم ببرم خونه مامانم اینا تا نظرشون رو بگن . هر چند شاهتوت گفت نمیخواد بیاری . خلاصه رفتیم اونجا و تا نشستیم شاهتوت گفت آقا قلک برای خانومه من گذاشتین ؟ قرار بود روزی 5 تومن براش بندازین توی قلکا ! که هی من من کردن و مامانش گفت انشالله از ساله دیگه براش قلک میزاریم و باباشم گفت نه قرار بود کلن صد تومن بدیم و بعدم باباش روش رو کرد اونور و با یه ناز زنانه ای پشت چشم نازک کرد و گفت ما برای کسی قلک میزاریم که بیاد کمک کنه بهمون . (‌فرض کنین مادرشوهر یه کاری داره که صبح تا عصر باید هر روز یه کاری رو بکنه . مثلن ازینایی که جعبه درست میکنن توی خونه . ازین شغلا . البته شغلش این نیستا اما یه چیزی شبیه به همینه و چون هر روز کاری باید این کارو بکنه گاهن نمیرسه ناهار هم درست کنه !) آقا اینو گفت . من کلی بهم برخورد . چون واقعا خودشون گفته بودن روزی 5 تومن برات میزاریم کنار . خودشون گفتن صد و خورده ای بهت میدیم برای عید خرید کنی و حالا خودشون زدن زیرش !! 

خیلی بهم برخورد . خیلی بهم برخورد . منم گوشیم رو دراوردم و با گوشیم شروع کردم به بازی کردن . یعنی اونقدر اعصابم خورد شد که حد نداشت . 

و از این حرصم میگیره که هیچی نگفتم . نگفتم منم میام کمک کسی که برام آینه شمعدون خریده باشه یا خرید عقد کرده باشه یا مثل عروس عمو تا آرنجم و النگو کرده باشن یا حداقل قولی که داده بود فرشای خونم رو برام بخره ! اما هیچی نگفتم . فقط غصه خوردم . درونم داغ بود و بیرونم یخ . 

یکی دو بارم پدر شوهر بام شوخی مسخره کرد که من نه لبخند زدم نه اخم کردم . هیچی . سنگ شدم انگار با این حرفش . 

میدونین یه سری کم و کاستی ها من دارم و یه سری بد قولی ها اونا کردن . اما من همین کمک نکردنم رو پای طلافی قولایی که عمل نکردن گذاشتم . انتظار نداشتم کوتاهیه خودشون یادشون بره و بزرگواریه من هم یادشون بره . شاید بهتر این بود که کلن بعد از عروسیم خونه شون نمیرفتم ! حداقل دیگه اعصابم خورد نمیشد از شنیدن متلک ها . 

دیدم مادرشوهر نشسته داره بافتنی میبافه و ساعت هم 9 شب بود . من دیدم اینا بیخیالن پا شدم قارچ هارو شستم و آوردم خورد کردم .  قبلشم به شاهتوت گفتم که بابات همچین حرفی زده . وظیفه ی تو هست خرج منو بدی . اما ببین بابات چی میگه به من . فقط به خاطر تو جوابش رو ندادم و اینکه دیگه خونه مامانت نمیام عمرن . شوهرمم سوسیس هارو خورد کرد و دستگاه ساندویچ میکرمم چون بزرگه برده بودیم و کم کم مادرشوهر بلند شد و شروع کردیم به درست کردن اسنک ها . منو شوهرم درست میکردیم و قوم شوهر میخوردن و گاهی هم خودمون میخوردیم . 

بعدم که یه اسم فامیل بازی کردیم با خواهرشوهر و برادرشوهر و برگشتیم .

بعد از اینکه رسیدیم کمی فقط کمی نق زدم که شاهتوت هم عصبانی نشه . که شاهتوت گفت خوب مامان و بابای تو هم چیزی میگن من چیزی میگم ؟ گفتم اگر مامانه من چیزی میگه واسه اینه که حداقل از لحاظ مادی کم نزاشته اما بابای تو چی ؟‌ 

که گفت اشتباهه من بود که بهشون اینطوری گفتم . من نباید میگفتم . ولی تا آخر شب فکرم درگیر شده بود و همش تو ذهنم جواب پدرشوهر رو میدادم تا اینکه موقع خواب گفتم تو هر چی هم بهش فکر کنی پدرشوهرت که نمیفهمه که !‌اون الانم یادش رفته اصلن چی گفته ! اونوقت تو داری حرصش رو میخوری . که دیگه بیخیال شدم . 

امروز هم که برای کاری تا در خونشون رفتیم من از ماشین پیاده نشدم و از دور به باباش سلام دادم . و مامانش . یعنی قلبم پر از نفرت شد دوباره . تازه میخواستم کم و کاستشون رو فراموش میکردم . اما اگر بار دیگر کسی به من متلک بندازه جواب میدم . 

میدونین چیه . شما یادتون نمیاد اما من یادمه . موقع عروسی پدرشوهر زنگید به بابام و گفت بزار غذای عروسی رو یک مدل کنیم و باقالی پلوش رو حذف کنیم من پولش رو میدم به بچه ها که برن برای خودشون خرج کنند و خرید کنند . حالا آقا اون خرید هارو که نکرد ، پول فیلم عروسیمونم که میخواد نده حالام اینطوری میگه . این بار جوابشون رو میدم . به شاهتوت هم گفتم که جوابشون رو میدم . 

امروز شاهتوت یه کاری داشت تهران که منم برد خونه ی مامانم اینا و بعدم شاهتوت اومد دنبالم و اومدیم ک.ر.ج . حیف که مدت زمانش کم بود اما بازم خوب بود . 

شیرینی ها رو هم هر کسی دید و خورد ازش تعریف کرد فقط پدرشوهر گفت زیادی شیرینه ! که خداروشکر مادرشوهر گفت نه اصلن هم زیادی شیرین نیست . 

مامانمم گفت چند روز مونده به عید  میام خونتون که با هم ازین شیرینی ها درست کنیم . همچین هنرمندیم من . بله . 

/ 14 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صورتی

آفرین دختره کدبانو.... خانومی اولین اشتباهت که البته منم از این اشتباه ها میکردم. اینکه چرا خونه مادرشوهرت زیاد میری؟ اینطوری خودتو سبک میکنی و باعث میشه تو زندگیت دخالت کنن. دوم چرا تعداد شیرینی های مادر شوهر 7 تاست مال مامانت 3 تا؟ مامانت چی کم از اونا داره هان؟ باید بابر میزاشتی یا اصلا نمیزاشتی! میرفتی خونه مامانت اینا براشون درست میکردی و خونه مادر شوهرم نمیبردی. سوم منم اوایل ازدواجم رو که بخونی (آرشیو 89) خیلی بی پول بودیم. خیلی زیاد! قرزار بود پدر شوهرم ماهی 150 بهمون بده چون خرج عروسی نداده بود و ... بعد از دو ماه اومد عین گداها رفتار کرد. منم حرصم درومد گفتم لازم نیست بدید! شوهرم اشاره کرد نگو اینا از خدا خواسته نمیدن. بعد از رفتن اونا از خونه با همسری دعوا کردم که من از کجا اومدم و تو شوهرمی و هیچ کی حق منت گذاشتن نداره. منظور اینکه به همسرت بگو تو خرج منو باید بدی! از زیر سنگم شده تو بیار. اصلا جلوی من حق نداری از خانوادت چیزی بگیری! اینطوری مجبورن حد و حدودشون رو بدونن.

صورتی

چهارم ! دختر اون لحظه که پدر شوهر اون حرف رو زد باید آروم بی صدا اشک میریختی[نیشخند][چشمک] به خدا! نمیدونی اون لحظه دله شوهرتو چطور میاوردی سمت خودت. وقتی اومد طرفت میگفتی تا حالا بابام با من اینطوری حرف نزده بود. تو که همسری سرم منت نمیزاری....(اگرم میزاره باز اونطوری میگفتی[چشمک]) من نمیخوام کسی جز تو خرجه منو بده!!! بعد اشکهاتو پاک میکردی آروم میگفتی به خدا اگه دوست داشتنم نسبت به تو نبود یک لحظه هم تحمل نمیکردم.......[چشمک] پنجم ؟! تو خونه ساکت بشو و خیره به دیواری جایی...... بعد همسرت میاد طرفت و .... آروم بگو کاش نزاری کسی منو خرد کنه...... تو غرورمی تو عشقمی.... خلاصه خر کن دیگه[نیشخند] ببخش فضولی میکنم. خودت گفته بودی تجربه هاتو بهم بگو. [ساکت]

مهتاب

عزیزم! بجای اینکه اینقدر توی خودت بریزی و حرص بخوری خیلی راحت به شوخی هم که شده مثل خودش پشت چشم نازک کن با ادا و اطوار و خنده حرفت رو بزن اگه نمیتونی و مثل من یدفعه کلفت میگی کلا بیخیالشون شو و اصلا به هیچ حرفیشون توجه نکن ازشون هیچ توقعی نداشته باش زیاد هم باهاشون قاطی نشو! اگه تو نبودی چکار میکردن؟ کار یه زن توی خونه اول از همه فراهم کردن آرامش افراد خونس که غذا درست کردن یکی از راهاشه تو هییییییییچ وظیفه ای اونجا نداری هرکاری هم که میکنی لطفه!مگه دختر توی خونه ندارن که از تو توقع کار کردن دارن من جای تو بودم هیچ کاری توی خونشون نمیکردم زیاد هم نمیرفتم خونشون اگه همسری هم نق میزد که نمیایی خونه مامانم میگفتم به شخصیتم توهین میشه ناراحت میشم عروس گرفتن بیاد خدمتکارشون باشه؟ من که دیگه هیچ توقعی از خونواده شوهر ندارم ازمون چیزی نگیرن پول دادن و کمک کردن پیشکش!!! شیرینیت رو چجوری درست کردی حاچ خانوم!!![نیشخند][چشمک]

ستا خانمی

salam golam haghesh bod javabesho midadi vali ini ke hichi nagofti dastekami az javab dadan nist eyyyval... afarin khanoom honarmand dastoresho mizari baramon?

elham

salam... [ناراحت] maan hamshe injam ama hchvaght bhm ramz nmidi alan bargashtam aghab didam man az mehr injaro mkhoonam..didam koli ghabalia ramzie ....kheili asabam khoord shod... taze poste aroosit ham didam kheiliiiiiiiiiiiiiiii toolani nvshti ama man nmtoonam bkhoonam ...chon 100bar ramz khastam ama bhm nadadi ..khob dlm mkhad bkhoonamt dg [ناراحت]

بهار miss0ctobre

عزیزم یا باید بزنی به در بیخیالی یا جواب بدی اما وقتی جیزی نگی بهتره جون نشون میدی برات اهمیت نداره حرفاشون بیخیال دنیا ارزش نداره اعضاب خودتو خورد کنی خودتو سرگرم کن این بهترین راه [نیشخند]

مینا

سلام تمشک جون.عزیزم این خانواده شوهر واسه شما حامی نمیشن شما که اینقد هنرمندی دوره شیرینی پزی برو کلن از نظر اقتصادی مستقل شو راحت شی از منتهاشون.به خدا خیالت راحت میشه حالم ازشون بد میشه[عصبانی]

nasi

تمشك جونم غصه نخوري ها. ما هم اوائل زندكي دست و بالمون تنك بود و جالبه ادم وقتي وضع ماليش خوب نيس كسي هم دوسش نداره. ولي از وقتي وضعمون بهتر شده كلي دوست واسمون بيدا شده. در ضمن اونا دارن وظيفه اي كه همسرت داره را جبران ميكنن و سر تو منتي نيس.

خانم خونه - تبسم

آفرين خوشگل خانم يه عكس از مراحل شيريني پزيت ميذاشتي - من خيلي اين شيريني رو دوست دارم پدر شوهرت خيلي خسيس و مادي هستش - تا حدي كه اعصاب ادم خورد ميشه. تحملش سخته . مخصوصا واسه تو كه خانوادت خوب هستن.

مهرناز

سلام تمشک جون. اول بگم که آفرين به اين همه هنرى که دارى . واينکه کار بدى نکردى که جوابشونو ندادى خودتو سرزنش نکن. کلا خانواده ى شوهر همينن چشم ندارن ما عروسارو ببينن. وقتى جواب ندى اونا شرمنده ميشن شايد بروز ندن اما حتما توى فکرشون ميشن. و پيشنهاد ميکنم که کمتر برو تا متوجه اشتباهشون بشن و بفهمن که چطور بايد باهات برخورد کنن. با شاهتوتم زىر پوستى و با سياست رفتار کن اصلا باهاش نجنگ خيلى با آرامش بگو نميام چون با زود به زود رفتنم يسرى حرفايى بهم زده ميشه که توحين آميزه. و بگو توام بايد حمايتم کنى. بگو من جوابشونو نميدم جون ياد گرفتم جواب بزرگترمو ندم. و به شاهتوت بگو تو مرد منى و من از تو توقع دارم همه جوره تامينم کنى نه پدرت. بگو نبايد اجازه بدى که بخاطر ماديات بابات به من تيکه بندازه. تو به شاهتوت اعتمادو تکيه کردى عزيزم نه پدرشوهرت. [گل]