زندگینامه 32

تا رسیدم خونه مامان پرید جلوم که چی شد ... کلن مامانم دوست داشت زودتر منو شوهر بده برم ازم راحت شه ... زیاد راضی نبودم . نشستم تمام اتفاقایی که افتاد رو براش گفتم بعدم گفتم زنگ نمیزنم بهش . این همش داره از ضررهای چاقی میگه ... منم که میدونم لاغر بشو نیستم . یعنی اصلا از لاغر بودن خوشم نمیاد ... اگرم لاغر بشم دوست دارم تپلی باشم ... نه لاغره لاغر .!

مامان کلی اصرار کرد که حالا بهش زنگ بزن ببین چی میگه شاید نخواست که لاغر بشی ... گفتم بیخیال مامان فعلن حوصله ندارم .

تا اینکه فرداش مامانش زنگ زد خونمو . دقیقا ظهر بود شایدم ساعت 2 بعداز ظهر بود و به مامانم گفت قرار بود تمشک خانوم زنگ بزنه به آقا افشین اما نزده چرا ؟ مامان منم ساده زودی گفت آخه دخترم میگه آقا افشین اصلا چاقی دوست نداره ... منم که چاقم فکر کنم به درد هم نمیخوریم که مامانش گفته بود اشکالی نداره که چاقی و لاغری رو میشه بعدن درست کرد مهم تفاهمه ... حالا اگر میشه به دختر خانومتون بگین با آقا افشین تماس بگیره با هم صحبت کنن ببینن اثلا با هم تفاهم دارن یا نه ؟ هیکل و وزن که حل میشه ...

من میدونستم این پسره ساعت 1 اینا میره خونه ناهار میخوره فکر کنم وقتی رفته خونه به مامانش گفته که تمشک به من زنگ نزده و مامانشم زنگ زد خونمون .

خوب با اینکه دختر خالم همون موقع ها داشت ازدواج میکرد ( دختر خالم متولد 72 ایناست فکر کنم وقتی داشت کنکور میداد داشت ازدواج میکرد ) و حس میکردم دارم میترشم آخه من فکر کنم 5 سالی از دختر خاله بزرگترم  و بابت این موضوع ناراحت بودم که چرا من ازدواج نکردم اما ازین پسره خوشم نیومده بود . من میتونستم خودم رو تغییر بدم اما نه اینقدر . اون نه از ظاهر من خوشش میومد و نه کلیات زندگیمون و اهدافمون بهم میخورد . و البته تنبلیه من هم مزید بر علت بود چون من عمرن کسی نیستم که هر وعده یه غذای جدید درست کنم و خونم همیشه مرتب باشه .

وقتی از یکی خوشت نیاد  و به دلت نشینه خوب مطمئنن واسه صحبت کردن باش سرو کله نمیشکونی . منم عصری از خونه زنگ زدم به آقا افشین . یکم صحبت کردیم و قرار شد شب که میره خونه بام تماس بگیره . زیادم اهل اسمس بازی نبود ...

خوب شب فکر کنم حدود ده یا یازده بود که زنگ زد . با موبایلش زنگ زد به موبایلم . ازش پرسیدم چرا از خونشون زنگ نمیزنی به خونه که خوب هزینه کمتری بیفته برات . خیلی جالب بود اوایل میگفت اینطوری راحت ترم بعدم گفت دوست ندارم منت بابام رو سرم باشه ! خوب با دوست دخترش حرف نمیزد که منت سرش باشه داشت با کسی صحبت میکرد که قرار بود عروس پدرش بشه و با رضایت خانواده ها بود . خوب یک مقدار حرف زدیم و خوب خاصیت مرداد ماهیا اینه که از خودشون تعریف میکنن ( شرمنده مرداد ماهی های جمع هستم ) اونم کلی داشت از خودش تعریف میکرد . فکر کنم متولد سال 63 بود . کلی از خودش تعریف میکرد . این که مادربزرگش توی خونه مهندس صداش میکنه و منم گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآقاااااااااااا طرف میره 4 سال درس میخونه بعد بهش میگن مهندس . خوب راستش نمیدونم چرا در مقابلش گارد گرفته بودم و مسخره اش کردم . اما مثل اینکه این حرفم خیلی براش گرون تموم شده بود ...

خلاصه یک ساعتی حرف زدیم و بعدم قطع کردیم . مامانمم زودی میومد ازم میپرسید که چی شد و چی گفتین و کلیم امیدوار بود به این که از شرم خلاص بشه اما منی که اصلا لذتی نبرده بودم از مکالمه خیلی سرد برخورد میکردم با مامان که فکر و خیالی نکنه ! ( خدایی گاهی دیدین با کسانی تلفنی صحبت میکنین که هر لحظه ی اون مکالمه براتون شیرینه و دوست دارین هیچ وقت تموم نشه اما اینجا من هی دوست داشتم تموم شه حرف زدنهاش ) البته خیلی از مامانش خوشم اومده بود . آخه هم امروزی بود هم آرایش کرده بود منم دوست داشتم مادر شوهرم امروزی باشه خوب !

نمیدونم دقیقا چند روز بعدش بود که قرار شد باز هم بریم بیرون . فکر کنم فرداش بود . من از مامان پرسیدم و رفتیم بیرون . این بار رفتیم یه جایی توی ستار خان و یه کافی شاپه دیگه . کلن خوراک کافی شاپ بود . این بار آب آلبالو سفارش دادم . برای لجبازی کردن با اوشون . بهشم گفتم که طوری حرف زدی که من نتونستم بستنی شکلاتیم رو بخورم . بعد از آب البالو رفتیم هایپر استار . خودش گیر داده بود بریم . من توی راه که داشتیم میرفتیم عینکم رو زدم و دیدم چقدر خوب میبینم . اگر چه یادمه بهم گفت عینک بهت نمیاد ( همه میگن میاد ) و از اون روز به بعد دیگه عینکم رو مرتب زدم تا به امروز ( حداقل یه نکته ی مثبت داشت برام ) رفتیم هایپر استار . فکر کنم همه هایپر رو بشناسن . یه مرکز خرید بزرگ توی تهرانه که همه چی داره . از مغازه های مارکدار چند صد میلیونی یا شایدم میلیاردی تا یه قسمت که همه چیز رو با تخفیف میفروشه و همه چیز هم داره . رفتیم هایپر .. اتفاقا شلوغ بود و جالب اینجا بود که همش جلوتر از من راه میرفت . یعنی اصلا درک نمیکرد که لیدی ز فرست . جلوتر از من راه میرفت و به وسایل دست میزد ( متنفرم از اینکه وقتی میری توی یه مرکز خرید هی به وسایلی که میفروشن دست بزنی مخصوصا وقتی قصد خرید نداری ) میخواست قیمت هارو نشون بده به من که کجا هاش گرونه و کجاها ارزون . خیلی بهم برخورد از رفتارش که جلوتر از من راه میرفت و یه اتفاق دیگه اینکه یه دختری اونجا بود که اومد جلومون رو گرفت مثل اینکه آشناشون بود که توی هایپر کار میکرد . گفت که آقا افشین برادرم شماره شما رو میخواست . افشینم شروع کرد به دختره که داداشت ازم پول گرفت و برنگردودند وبهش بگو که منو دیدی و اینم شماره حسابمه و من گفتم بهتر بود جلوی من این حرفا رو نمیزد . بهتر بود که شماره پسره رو میگفرت و به خودش میگفت نه به خواهرش اونم توی محل کاره دختره !!!

از اونجا که اومدیم بیرون توی راهی که منو برسونه خونه همش در حال کل کل بودیم . دیگه خسته شدم بهش گفتم قبول داری ما به درد هم نمیخوریم ؟ گفت آره اما میدونی من از چی ناراحت شدم ؟ ازینکه اون شب به من گفتی که مردم میرن 4 سال درس میخونن و مدرک مهندسی میگیرن . من خیلی ازون حرفت ناراحت شدم . منم گفتم شوخی کردم و اگر ناراحت شده ازش عذر خواهی میکنم . من رو رسوند خونه و رفت . بالا که رفتم همش داشتم نق میزدم . مامانم سعی داشت منو راضی کنه که بازم بهش زنگ بزنم اما بابا وقتی شنید که چطوری با من برخورد کرده و اینکه به بابا گفتم برای من بهتر از اینم هست . خیلی هم هست بابا گفت اوکی دیگه باش تماس نگیر و اگرم زنگ زد بگو با پدرم تماس بگیرین . که خداروشکر خودشم زنگ نزد ...

فکر کنم مامانم بیشتر از همه ناراحت شد و خورد تو ذوقش . راستش مامانم دختراشو با خودش مقایسه میکنه .  اینکه خودش چطوری ازدواج کرده و مام باید مثل اون توی سن کم و بدون اطلاع از اخلاق خواستگار ازدواج کنیم . خوب خودشم توی 15 سالگی عقد میکنه و با خواستگارشم اصلا حرف نزده ...

خوب قبول دارم نباید مسخره اش میکردم اما خوب خودم گذاشتم روی شیطنتم ... توی همون زمان من کلی پیشنهاد دوستی توی کلوب و فیس بوک  داشتم ( عکس خودم رو گذاشته بودم ) حتی با مهی که بیرون میرفتیم کلی شماره میدادن بهمون . هم من هم اون . نمیگم من خیلی خاصم یا کسانی که پیشنهاد دوستی میدادن برای ازدواج میخواستن منو اما همین باعث شده بود یکم اعتماد به نفس کاذب بگیرم . حداقل در مقابل آقا افشین شیکمو ..

بعدن بابا گفت که سوپر مارکتی مون گفته این پسره خیلیم پسر پاکی نیست و چند باری با دخترای رنگارنگ دیده شده و اینطوری حداقل بابا راضی شده بود ...

اینم بگم افشین یه برادر داشت که از خودش بزرگتر بود و بیکار و بی زن والی برادر کوچکتر که افشین بود خدایی توی این مسائل زرنگ بود و کار داشت و ماشین هم داشت اما از لحاظ مالی خیلی هم خوب نبودن . یعنی مایه دار نبودن . خیلی معمولی مثل خودمون شاید .... و فکر میکنم با پدرش مشکل داشت به خاطر تلفن زدن از موبایلش رو میگم . در هر صورت اینم تموم شد ... 

/ 5 نظر / 2 بازدید
نیلرام

دقیقا مامان منم همینجوریه البته مامان منم دیر ازدواج کرده همسن الان من بوده ولی خب هی دوس داره من ازدواج کنم [نگران] بعد هرکی هم میاد حتی هیچ سنخیتی نداریم یا خیلی متفاوتیم بازم هی میگه بیشتر فکر کنم و اینا =)) ولی خوب از پسش براومدی واقعا بدم میاد از این آدما که یه سره از خودشون تعریف میکنن [خنثی] سری دوم هم بستنی شکلاتی میگرفتی بعد میشستی تو چشاش میخوردی والا! [مغرور][زبان]

نیلرام

تند تند تعریف کن خو [نگران] [پلک]

حسن کچل

همه زندگی نامه ها رو خوندم یعنی از صبح که رمز گرفتم نشستم پاش تا الان [نیشخند] از شهرام دیگه خبری نیست؟ من بیشتر از همه برا خواهرت ناراحت شدم [ناراحت] وای اون زمان چت یاهو واینترنت کارتی رو خوبم یادم هست چه مصیبتی بود این اینترنتا که هی اشغالی داشت قطعی داشت چه قبض تلفنایی میومد راستی یه سوال متولد چه سالی هستی؟؟؟؟؟ [نیشخند]

خانم خونه

مراسم خواستگار پرانی منم از این پسرا خوشم نمیاد و اصلا نمیتونم تحمل کنم خوب شد ردش کردی [نیشخند]

فاریا

حالا این جور پسرای ایراد بگیر یه زنایی گیرشون می افته که دقیقا پدرشونو در میاره و از اونجایی که عشق نمیزاره حرفی بزنن مجبورن تحمل کنن[خنثی]