روزهایی بدون قند

خوب اون رگ تمشکیه من زده بالا و قاطی کردم

با شاهتوت دعوا کردیم ... البته الان چون خاله پری نزدیکاشه که برسه واسه همین اینطوری شدم ... هاپو شدم 

بحثمون سر خورده ریزاییه که هی جمع میشه و یهو میشه غول ... 

فکر میکنم بیشترین مشکمون سر دوریه و هنوزم این مشکل حل نشده ... من نمیخوام برم سر کار اما مامان و بابا میگن برو ...

دکی تازه میخواد بیمه مون کنه ... اما من که نمیخوام بمونم ... هر روز بیشتر اذیت میشم توی اون کار اما نمیدونم چرا موندم ؟!

دعوا سر قولای الکیه شاهتوت بود ... مثلا میگه سومین معامله ام ماله تو اما الان دهمیشم انجام دادن اما یه هزاریم به من نداده ... البته فقط یه صد تومن بهم داده مثلا برای خرید .. همین ..

یا بحث پول تو جیبیه من بود که زد زیر حرفایی که قبلا زده بود و منم هاپو شدم و ... دعوا شد ...

شبم که بهش زنگ زدم هی مشتری اومد ... بهش میگم خوب به مشتری بگو آقای محترم برو با پدرم یا با اون یکی مشاور صحبت کن ... 5 مین با من تلفنی حرف بزن بعد برو به مشتری برس

میگه نمیشه !!!

دیگه دیروز کلن 5 مین هم حرف نزدیم ... امروزم که باز دعوا شد ... دارو باش حرف میزنم یهو وسط حرف من میپره و یه چیزه دیگه میپرسه

میگم این بی احترامیه به من که وسط حرفم یه چیز دیگه ای به من میگی ...

میگه من حواسم به تو هست !!!

خلاصه دعوا کردیم و منم اون رگ تمشکیانم زد بالا و بهش گفتم یک هفته نه به من زنگ بزن نه اسمس بده نه بیا نیشخند

کسی ازون ور گفت من مثل سگ پشیمونم ؟ نه بابا دروغگو

خیال باطل

اوایلم اینطوری بود اما وقتی اومد سمت ما اخلاقش خیلی بهتر شد اما الان دوباره رفته سمت خودشوت اخلاقش بد شده ... من مطمئنم باباش خوشحال تره ما با هم بد باشیم ناراحت

فک کنم دیگه خودم برم به دکی بگم من میخوام نیام .. فامیله شاهتوت که کاری نمیکنه برای ما ...

خسته شدم ... خسته ...

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نی نی

دیدی آدم میگه بعد پشیمون میشه؟[نیشخند] عب نداره عذرت موجهه..واسه پ..لااقل یه جوری متوجهش میکردی نزدیک پ ای..میدونه نزدیکشی؟

خانم خونه

ببین تمشک جان - سعی کن انقدر منفی به کارت فکر نکنی بعد که نری سر کار شاید پشیمون بشیا الان چون از اونجا بدت میاد هی منفی فکر میکنی و باعث میشه تنفرت بیشتر بشه یه کم فکرت رو مثبت کن که بتونی اونجارو تحمل کنی عزیزم[ماچ]

خانم خونه

البته من یه کم به شاتوت حق میدما وقتی کار داره باید رعایتش رو بکنی اون هم باید رعایت کنه ولی خودت که میدونی باباش هم الان یه کم کنتاکت داره کلا نمیتونه جلوش باباش کم کاری کنه که باباش بهش گیر بده الکی دعوا راه ننداز نزار پدر شوهرت خوشحال بشه [ماچ]

آنا

سلام تمشک جون.. تازه با وبت آشنا شدم..منم واسه کارم همین حسو دارم که دیگه نرم ولی دیدم بعد پشیمون میشم ..قشنگ فکراتو بکن بعد تصمیم بگیر عزیزم

فاریا

منم عصاب مصاب ندارم در حال حاضرم سرم درد میکنه خدایا این مشکلات کی حل میشه؟؟؟

اسکارلت

عسلی جدی انقدر نگو نمیرم سر کار چون خداییش برا آینت خوبه که دستت تو جیب خودت بره[ماچ]. دعوا هم پیش میاد ولی سعی کن زیاد سشخت نگیری و زندگیتونو با ناراحتی خراب نکنی. نذار دل آدمهایی که چشم ندارن شادیتو ببینن شاد بشه. زودیم بیا بقیه زندگینامه رو بنویس هنوز منتظریم

حاج خانم

چرا نمیخوای بری سر کار تمشک؟از اونجایی که من از خوندم وبت برداشت کردم کارت نباید خیلی سخت باشه..خوب دختر مگه بده که دستت تو جیبته هر چقدر هم که حقوقت کم باشه...به نظر منم برو میخوای تو خونه چیکار کنی هان؟حاجی هم این اخلاق بد رو داره که وسط حرف من میپره

تابان

ملیضم جون ندارم نظر بذارم[خنثی] ولی دعوا نکنین خب....عــــــــــــه! ینی چی خاله پری نیومد؟؟؟ من دیروز رفتم رفتم اپی....پیش هم بودیم به زور میبردمت[عصبانی]

تابان

یدفه برو....اصن تغییر را احساس کنیده!!!!! خیلی خوفه اینقده خوجل میشه همه جای آدم[نیشخند][نیشخند]

سهیلا

من اعصاب ندارم...... چرا خونه نمیاد. خوشحالم که حداقل تنهاییامو با نوشته هات پر میکنم. [ناراحت]