عامل بازدارنده = ترافیک

سلام . خوبین ؟

روز عید فطر از خواب بیدار شدم ( سه شنبه ) دیدم شاهتوت داشت یه کار زشت میکرد . بیخیال شدم و یکم نق زدم و بعدم بیخیال شدم . اما یکم سرسنگین بودم . میدونم اشتباه از خودم بود که به اینجا کشیده شد !

بعد از صبحونه عزمم رو جزم کردم که خونه رو تمیز کنم . شاهتوت گفت جاروبرقی میزنه ، منم گردگیری کردم و تی کشیدم و یه جاهایی مثل روی شوفاژ و یه جاهایی از سرامیکا که با طی تمیز نشده بود رو با دستمال تمیز کردم . بعدم یه دستی به روی یخچال ( داخلش نه ها ، هنوزم که هنوزه دال یخچال رو تمیز نکردم متاسفانه . دیگه اگر اینجا موندگار شدیم حتمن تمیزش میکنم ) کشیدم و تمام . همه اینا یک ساعتی اینا طول کشید . بعد یکی از فامیلامون گفت بیاین بریم شمال خونه باغ ما ، خوب پیشنهاد خوبی بود اما من حمام لازم بودم ، ناهار نداشتم عیضا حال هم نداشتم !‌ خلاصه شاهتوت گفت ما فردا میریم که ترافیک هم کمتر باشه . 

دیگه ناهار با بدبختی و خستگی کباب تابه ای درست کردم با پلو خوردیم و دوباره صحبت شمال شد که شاهتوت گفت فردا دیگه دیره امروز بریم (‌یعنی من دیوونه شدم با همچین مرد دم دمی مزاجی ) آزاده اومد کرج و جمع و جور کردیم و رفتیم . این بین هم یه اشتباهی کردم و رمم رو وصل کردم به لپتاپ بعد ویروس کشیش کردم که دیدم لپتاپ قاطی کرد و هی میگفت باید فورمتش کنی . فورمت کردم تمام عکسای توش پرید !!! بعدم دیگه هر کاری کردم بازش نکرد . هی میگفت باید فورمتش کنی . بازشم نمیکنه که با برنامه ریکاوری من اینو ریکاوریش کنم !!!‌ خلاصه الان کلی عکسای عزیزم پریدن . لطفا کمک . 

دیگه جمع کردیم و ساعت 10 شب اول رفتیم ساندویچ گرفتیم خوردیم بعدم رفتیم به سمت جاده چالوس . که تو راه اینقدر شاهتوت تند بد رانندگی کرد که یه جا گریم گرفت . من تو سن 18 اینا یه تصادف وحشتناک داشتیم که الان خیلی میترسم از اینکه کسی تند بره یا مثل سر پیچای جاده چالوس سرعتش رو کم نمیکرد و گاز میداد . خلاصه تونل 9 رو که رد کردیم خوردیم به ترافیک  . شاهتوت هم زد بقلو  گفت من حوصله ی ترافیک ندارم ! یکم گرفت خوابید چون راه برگشت رو هم بسته بودند . تا ساعت 3 اینا اونجا خوبیدیم .(‌البته من تو ماشین نتونستم بخوابم .  اینقدر حرص خوردم . با شاهتوت هم قهر کردم که قبول نکرد بریم . اینقدر آزاده بهش گفت بریم اما قبول نکرد و آزاده هم قهر کرد ! 

بعدم دیدیم یه پلیس داشت بر میگشت مام پشت سرش راه افتادیم . خیلی ترافیک بود و همه هی میگفتند که تا کجا ترافیکه و مردم خیلی باحال بودن با هم حرف میزدن ، میرقصیدن و خلاصه که حال میکردن . 

دیگه تا یه جا اومدیم که پلیس وایساد و گفت یک ساعت اینجا میمونیم تا ترافیک کمتر شه و بر میگردیم . یک ساعت باز تو ماشین خوابیدیم و ساعت شد 6 صبح که برگشتیم و هفت خونه بودیم ! 

اینم یه مسافرت الکی . فامیلامون که از ساعت 7 عصر اره افتاده بودن ساعت 8 رسیدن شمال. سیزده ساعت توی راه مونده بودن !!!‌

ساعت 7 خوابیدیم و دو نیم بیدار شدیم . یکم شیرینی خوردیم و  بعدم دیگه ناهار سیب زمینی و تخم مرغ درست کردم ساعت 5 ناهار خوردیم و رفتیم 4 شنبه بازار خرید کردیم . اگر وقت کردم عکسای خریدمو میگیرم و میزارم . یه آینه بزرگ چشمک زنا که میزاریم توی کیفمون خریدم دو تومن ( مترو میفروشه )‌یه دامن کوتاه تا زانو خریدم سه تومن (!) توی خونه ای بود ، یه شال شب رنگ خریدم 7 تومن ( اصلن باورم نمیشه ) دیگه سیب زمینی و خیار گوجه هم خریدیم و اومدیم خونه ! دلم میخواست بیشتر خرید کنیم اما دیگه شاهتوت خسته بود . خواهرم یه دامن ازینایی که مد شده بیرون میپوشن خرید 30 تومن ، دو تا شال خرید و دو تا دامن . آزاده میره سرکار و پولداره مونه مثلن ! منم هر چی خریدم شاهتوت پولش رو داد . گفت خودت پولش رو بده که من گفتم روز 5 تومن میدی خودم خریدامو انجام بدم ؟ حالا سر جمع بیست تومنم خرید نکردم !!! 

چهارشنبه بازار همیشه هست اما همیشه بسییییییییییییییییییییییار شلوغه و من از شلوغی متنفر . دیروز چون همه مسافرت بودند خلوت بود و من رفتم وگرنه وقتی شلوغه نمیرم اصلن . خوشم نمیاد ! 

 

شبم کشک و بادمجون گذاشتم و خونه رو مرتب کردم و چمدون رو باز کردم و شام خوردیم و اومدیم خونه مامانم اینا ، 

حالا ببینیم قسمت بشه امشب بریم بیرون ! اگر شاهتوت نگه خسته هستم !!!‌

 

اینم از مسافرت ما که به خاطر ترافیک کنسل شد . البته گفتند اونایی که رفتن باید فکر بازگشت چند برابرشون رو بکنند . 

بابای شاهتوت اومده کرج که مواظب خونشون باشه . نتونستند پسر کوچیکه شون رو بفرستن خودش اومده !!!‌ حقشونه . شاهتوت مجردیاش همیشه خونه شون تنها میموند و مامانش اینا میرفتن سفر اما برادرش نمیمونه !!!‌تا باشد که قدر همسری رو بدونند . 

اینم یه پست بدون رمز . 

ماچبغل

/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

تمشک جونم...خیلی وقته درست و حسابی نیومدم وبلاگت...دلم تنگ شده....اما واقعیتش تمشک جان عمو شوهرم فوت کرده.شهریور عروسیم بود عروسیم عقب افتاد...کلی دنگ و فنگ داشتیم تا الان.الانم که داریم کم کم خرید مرید عروسی رو میکنیم تا ببینیم عروسیمون چقدر عقب میفته.دعا کن عقب نیفته زیاد و اصلا عقب نیفته...به خدا خیلی درگیرم...درگیر همه چیز.نزدیکه عروسیه کلی کار داریم و از اونورم عمو سوهرم فوت کرده و بلا تکلیفیم.دعا کن.خیلی دوست دارم تند تند بهت سر بزنم...اما فکر کنم عذرم موجه باشه...

فاطمه

تمشک جونم...خیلی وقته درست و حسابی نیومدم وبلاگت...دلم تنگ شده....اما واقعیتش تمشک جان عمو شوهرم فوت کرده.شهریور عروسیم بود عروسیم عقب افتاد...کلی دنگ و فنگ داشتیم تا الان.الانم که داریم کم کم خرید مرید عروسی رو میکنیم تا ببینیم عروسیمون چقدر عقب میفته.دعا کن عقب نیفته زیاد و اصلا عقب نیفته...به خدا خیلی درگیرم...درگیر همه چیز.نزدیکه عروسیه کلی کار داریم و از اونورم عمو سوهرم فوت کرده و بلا تکلیفیم.دعا کن.خیلی دوست دارم تند تند بهت سر بزنم...اما فکر کنم عذرم موجه باشه...

فاطمه

تمشک جونم...خیلی وقته درست و حسابی نیومدم وبلاگت...دلم تنگ شده....اما واقعیتش تمشک جان عمو شوهرم فوت کرده.شهریور عروسیم بود عروسیم عقب افتاد...کلی دنگ و فنگ داشتیم تا الان.الانم که داریم کم کم خرید مرید عروسی رو میکنیم تا ببینیم عروسیمون چقدر عقب میفته.دعا کن عقب نیفته زیاد و اصلا عقب نیفته...به خدا خیلی درگیرم...درگیر همه چیز.نزدیکه عروسیه کلی کار داریم و از اونورم عمو سوهرم فوت کرده و بلا تکلیفیم.دعا کن.خیلی دوست دارم تند تند بهت سر بزنم...اما فکر کنم عذرم موجه باشه...

تابان

[بغل][بغل][بغل][بغل]

رها مير

تمشك جون من شامل رمز خ خصوصي نميشم؟![ناراحت]

طلایه

میشه بهم رمز خیلی خیلی خصوصی ام بدی؟

عسل

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%A8_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%AA

السا

تمشک جان رمز عوض کردی، من باز موندم پشت درای بسته[گریه]

رها مير

من ميرم با ولي م برميگردم [گل][قلب]

سهیلا

سلاااام. تمشک جون رمزو واسه من نفرستادی :-( :'(