ای تنها مرد من !

سلام . خوبین ؟

15 آبان تولد شاهتوت بود !‌ 

کسل و بی حال بودم به خاطر همین قید کیک پختن رو زدم ! 4شنبه شب که شاهتوت اومد یادم نیست چیکار کردیم ! نیشخند فردا صبحش یعنی 5 شنبه صبح شاهتوت زودتر از من بیدار شد و رفت توی آشپزخونه . منم مریض بودم و حس نداشتم بلند شم . توی رختخواب بودم و سعی کردم بخوابم که نشد . هی میدیدم صداهایی میاد اما بیخیال شدم و موندم روی تخت و خودم رو زدم به خواب ! 

وقتی بلند شدم دیدم آشپزخونه کن فیکون شده . یه سری وسایلی که توی آشپزخونه بود رو برداشته بود گذاشته بود توی کابینت ها و کلن آشپزخونه خیلی خلوت و خوب شده بود . دستش درد نکنه . کلی هم ازش تشکر کردم . نمیدونم چرا من نمیتونم ازین کارا بکنم . کلن مغزش رو ندارم نیشخند یه سری وسایل کابینت هارو کنار هم گذاشته بود و بقیه وسایل رو گذاشته بود توی کابینت . مثلن آبمیوه گیری اینا روی کابینت بود اما شاهتوت همه چیز رو مرتب کرده بود و اونارو هم گذاشته بود توی کابینت . یا مثلن غذسازم اینا هم روی کابینت ها بود که اونارو هم گذاشته بود داخل کابینت ها !‌ خلاصه کلی تشکر کردم  . چای هم دم کرده بود . که من دیگه صبحانه رو آوردم و خوردیم و شاهتوت رفت بیرون یکم تو خیابون کار کنه ! منم یه پیمونه برنج دم کردم چون خورشت از امام حسین رسیده بود . یکمم گاز رو تمیز کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم و شاهتوت با یه ظرف عدس پلو اومد . ناهار خوردیم و بعدم گفت بریم خونه مون ! حاضر شدیم و رفتیم خونه مادرشوهر ! هم اینکه پیازچه یه تحقیق کوچولو گفته بود براش در بیارم به خاطر همین دیگه رفتم اونجا و احساس کردم وقتی ما رفتیم یه جوری شدن ! متوجه شدم که مادرشوهر میخواسته با تربچه بره یکم جهیزیه ش رو بخره . منم گفتم نه شما برین و اینا که دیگه اول قبول نمیکردن اما رفتن . اینا که رفتن عمه ی شاهتوت اومد . یکم با عمه شنستیم حرف زدیم و حلیم نذری خوردیم و چایی و اینا که دیگه مادرشوهر رسید . بعدم با شاهتوت رفتیم پیازچه رو از کلاسش بیاریم منم رفتم کاموا خریدم . !‌ سه تا بنفش برای خودم . دو تا صورتی برای اینکه برای دختر خالم که توی بهمن فارق میشه برای بچه ش یه چیزی ببافم . کاموای اون رو بی بی گرفتم !‌حالا باید برم دست به دامن مهتاب بشم بهم کمک کنه برای بافتن . اول میخواستم براش پاپوش خوشگل فانتزی ببافم که عمه شاهتوت گفت که پاپوش زیاد به چشم نمیاد . یه دامنی چیزی بباف . 

بعدم دیگه باز رفتیم خونه مادرشوهر و با عمه اینا پا.سور بازی کردیم و شام هم ماکارونی خوردیم و اومدیم خونه . موقع خونه اومدن هم باز مادرشوهر گفت فردا هم بیاین ! کلن هی میگه بیاین خونه ما !

جمعه صبح بیدارشدیم و بعد از یه صبحونه عالی کنار هم که علارقم سرما خوردگی خامه و عسل خوردم . یه کیک ساده به روش شف طیبه با نصف مواد پختم و ریختم توی قالب سیلیکونی که داشتم . کیک آماده شد و دراوردم موقع کیک پختن هم 4 پیمونه برنج پختم که مادرشوهرزنگید که بابا و دایی و مامان بزرگ دارن از شمال ناهار میان خونه ی ما شما هم بیاین ! شاهتوت گفت باشه و میریم . خلاصه دیگه تندی پا شدم حاضر شدم و کیک که هنوز کاملن سرد نشده بود از قالب دراوردم که متاسفانه ترک خورد و شکل قالبم که گل رز بود بهم خورد . منم فوری یه گاناش درست کردم و دادم روش و رفتیم خونه مادرشوهر . ناهار خوردیم و بماند اینقدر متلک انداختن ( دایی شاهتوت متلک مینداخت ) یا زندایی شاهتوت که یه جورایی به اینکه دایی شاهتوت برای شاهتوت کار پیدا کرده اشاره میکرد و یه جورایی منت میزاشت که منم تا اونجایی که میشد جواب میدادم ! نیشخند و دیگه داییش اینا رفتن و ما موندیم و مامان بزرگ . شامم دیگه موندیم و یکم پاسور بازی کردیم و بعدم وسایلی که پدرشوهر خریده بود برداشتیم و اومدیم خونه . به گفته ی خودمون پدرشوهر برامون چایی و روغن زیتون طبیعی (‌بو دار نیشخند) و یکم کوکی و اینا آورده بود . روغن زیتون رو طبق گفته ی ملودی دوست خوبم قرار شد که توش سیر بریزم که بوی روغن زیتون رو بگیره و بشه خورد . راستش روغن زیتون بدون بو رو میگن که خواص روغن زیتون طبیعی رو نداره یا حداقل کمتر داره . حالا امتحان کردم خبر میدم . من کلن بوی روغن زیتون رو دوست ندارم . حالا ببینیم چی میشه نیشخند

الانم که صبح پاشدم و کارام رو کردم و حالا دنبال یه مدل برای قلاب بافی هستم برای دختر خاله ! کمک کنید پیلیز . بعد من خیلی هم وارد نیستم توی قلاب بافی . همین که یه سری گره هارو بلدم و همین ! نیشخند نقشه خوانی هم تا یه جاهایی بلدم مژه

حالا عکسا رو که گذاشتم توی اینستاگرام به اینجا یعنی پست بعدی انتقال میدم . کامنتارو هم اگر تونستم میجوابم . وگرنه که بعدن جوابتون رو میدم دوستای گلم .

 آهان یه چیزی . این دو سه روزه که هی همش خونه مادرشوهر بودیم هی پیازچه راه به راه وقتی من حواسم نبود میومد و سیخونک میزد تو شیکمم . همین که یهو آدم میپره قلقلکش میاد . هر چی هم بهش گفتم نکن گوش نداد . البته که خودمم زمانی ازین کارا کردم و الان دارم کارماشو میبینم . منم به شاهتوت گفتم به خدا اذیت میشم هی خواهرت اذیتم میکنه . دو روز پیش هم دو تا گاز کوچولو گرفت دستم رو که جایی بود که درد داشت ! دیگه به شاهتوت گفتم و شاهتوت هم یه بار که دید داره اذیتم میکنه برداشت یه دل سیر خواهرش رو قلقلک داد و گفت دیگه خانومم رو اذیت نکن . آخ قند بود که تو دل من آب میشد . مامانش اومد گرفت شاهتوت و گفت خواهرت شوخی میکنه با خانومت ! دیشبم گفت آخ چقدر مزه داد دست تمشک رو گاز گرفتم . دوستت داره که گازت میگیره . منم گفتم پیازچه بیا منم میخوام دوست داشتنم رو با گاز بهت نشون بدم . که شاهتوت اومد که گازش بگیره که نزاشتم نیشخندقهقهه یعنی اینقدری حال کردم . که شاهتوت یه بار پشت من درومد جلوی خانوادش . بعد پیازچه میگه شاهتوت خان من 15 سال خواهرت بودما . شاهتوت هم گفت زنمم یه عمر میخواد زنم باشه نیشخند یعنی کیلو کیلو قند تو دلم آب میشد . شبم کلی از شاهتوت تشکر و قدر دانی کردم . خیلی حال داد . 

دیگه دارم کم کم شب گردی در نت رو ترک میکنم . شبا شاهتوت که میخوابید من با گوشی تو نت میگشتم . اما الان دیگه دارم ترک میکنم و شبا شاهتوت رو بقل میکنم و میخوابم . همین چیزای کوچیک عشق رو به زندگیه آدم میاره . مگه نه ؟ 

ماچقلب

قلبشاهتوتم تولدت مبارک قلب

/ 24 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فیونا

عشقتون پایدار عزیزم تولد اقاتون مبارک ایشالا همیشه سلامت و شاد در کنار هم باشین [قلب]

ملودی

خانم تمشک تنبلیان[نیشخند]نمیای کامنتا رو تایید کنی؟[نیشخند] میگم یه سوال آشپزی میدارم : گفتی توی قالب سیلیکونی کیک درست کردی ؟ این قالبا توی فر با گرمایی داره باز نمیشه[سوال]بعد چجوری باید مایع کیک رو توش ریخت ؟ منظورم اینه مق قالبای فلزی باید روغن و ارد بپاشیم اول بعد مایع رو بریزیم یا بدون اونم میشه [سوال]

لیـــدی رها

عزیززززم تولد همسرت مبارک ... این دل خوشی های کوچولو یه دنیا می ارزن ...

دیبا

سلام به تمشک عزیز من اومدم البته بعد از یه وقفه طولانی که یکی از دلایل عمده اش اومدن نی نی عزیزمونه[لبخند][ماچ] که از وقتی اومده من دیگه وقت نمیکنم لپ تاپو روشن کنم و چون همیشه مجبورم با گوشیم به وبلاگت سر بزنم بنابراین نمیتونم کامنت بذارم[ناراحت] الانم پیش باباش خوابیده و من فرصت کردم بیام کامنت بذارم[نیشخند]. خلاصه که تو این مدتی هم که کامنت نمیذاشتم تند تند با گوشی میومدم میخوندمت[قلب] راستی نی نی مون پسملیه و اسمشم مهیار گذاشتیم[لبخند] تولد همسرتم مبارک عزیزم

فاطمه

سلام تمشک جان.خوبی؟مبارک باشه تولدشاهتوت خان هم.زودزود بیا بنویس تمشک.من همش توخونه بیکارمیشم سری میرم سراغ وبلاگت

مینا

تمشک جونی من واقعا از وبلاگت خیلی چیزها یاد میگیرم.اجرت با خدا مثلا دیدم نوشتی گاناش نمیدونسم چیه رفتم سرچ کردم دیدم جه چیز خوبیه برای روی کیک.ممنون.راسی عکس کیکتو خب میزاشتی خانم هنرمند.[ماچ]

راحله(ته دیگ ذهن من)

امیدوارم کامیون کامیون قند تو دلت اب شه همیشه از حمایت شاتوت خان نت گردی اونم شب بابا اگه ی بار من این کارو کنم اونوقت دیگه گوشی ندارم می تونی حدس بزنی چی شده افرین دختر خوب [ماچ]

مونا مونا

سلام تمشک جون خوبی؟ تولده همسری ات مبارک چقدر خوبه که داری کارای کوچولو کوچولویی می کنی که عشقو به خونه تون بیاره. ایشالا روز به روز عاشق ر از روز قبل باشین و سالیان سال سایه آقاتون رو سرت باشه. ما شدید منتظره عکسا هستیم

بهار(فرصت دوباره آفتاب)

بیا هی میگی شاهتوت هیچ کاری واست نمی کنه. هم آشپزخونه تمیز می کنه برات هم چای دم می کنه دمش گرم... تازه جلوی خانواده اش ازت دفاع هم می کنه. دیگه چی می خوای؟ [زبان]

نسیم

آره یه بار یه عکس گذاشته بودی یه نی نی تو بغلت بود...دسات خیلی تپلی بود...