حالم حالش بده ... دلم به نوشتن نمیاد . موضوع برای نوشتن زیاده مخصوصا این روزا اما میخوام به موقعش توی زندگی نامه بنویسم . دلم میخواد این روزا سرنوشتمون رو عوض کنه . با بی رحمی تموم دلم میخواد این بار عرش خدا بلرزه . دلم میخواد انتقام این چند سال رو بگیرم . با داد زدن با تحقیر کردن حتی با کتک زدن . دلم میخواد تمام این چند سالی که کلی مامان و بابامو پیر کرده رو طلافی کنم . به همشون توهین کنم . سر همشون داد بزنم. با همشون دعوا کنم بگم این بود اونی که میگفتین ؟

اما اما امام طبق معمول به من میگن ببین و هیچی نگو . انگار من بدبختی هاشو نکشیدم . انگار من گریه هاشو نکردم . انگار من نگاه نکردم آب شدن سه تاییشون و دم نزدم تا برسم تا اینجا . انگار من ....

اما من به همینشم راضیم . به همین که مامان و بابا داد بزنن . اونا دعوا کنن . اونا تحقیر کنن . اونا عقده ی این چند سالشون رو خالی کنند . به همینم راضیم . کسی که با شاه فالوده نمیخورد الان میاد خونه ی ما و گریه میکنه و ... از خجالت و البته ترسش هیچی نمیگه .

از ته دلم خوشحالم . کسی که چند سال مارو به هر نحوی که بود اذیت کرد حالا داره اذیت میشه ... خوشحالم وقتی از ترسش تهدید میکنه به مامان و بابام چیزی بگین فلانتون میکنم . از ته دلم خوشحالم وقتی به غلط کردن افتاده ... از ته دلم آرزوی تمام بدی های دنیا رو براش دارم . از ته ته ته دلم ..

 

پی نوشت : ازتون انتظار دارم به نطرم احترام بزارین و نپرسین چی شده ... همه اش رو به موقع سر زندگی نامه توضیح میدم ...