نیشخند خوب پدرشوهر و مادرشوهر اینا دیشب اومدن خونمون . البته ساعت ، نه و نیم اینجا بودن و یه دختر و پسرشون رو نیاورده بودن !! مامان بنده خدایی برای همه شون + داماد جدیدشون غذا درست کرده بود . تازه دو نوع هم درست کرده بود . زرشک پلو با مرغ و قورمه سبزی + سالاد الویه + سالاد فصل و ترشی و ژله که من درست کردم نیشخند

خلاصه که کلی از غذاها اصافه اومد . من به مامان گفتم فقط یک نوع درست کن آخه آخرین باری که ما رفتیم فقط لوبیاپلو برای مامانم اینا درست کرده بود . حالا من عروسم مهم نیست مامانم اینا چی ؟

خلاصه که اومدن . شیرینی هم آورده بودن . اصلاحرفی از اینکه من نمیرم خونشون نزدن . از مامانم میترسن . آخه مامانم حرفش رو میزنه . هر چی سر خواهرم هیچی نمیگفت و کوتاه میومد سر من میگه . خودم خواستم حرفاشو بزنه که کسی سوء استفاده نکنه از محبتشون .

 از قبل شاهتوت اومده بود خونمون و برام یه شلوار تو خونه ای ازینایی که یه جورایی دمپا هستن با یه بلیز خریده بود . دیگه حاضر شدیم و قبلشم یک سری اتفاق ها افتاده بود که شاید بعدن گفتم .. هیچی دیگه به شاهتوت سپردم که کمک کن توی آوردن شام و پذیرایی و اینکه اگر مامانت اینا حرفی زدن حتمن جواب میدم و تو هم باید پشت من باشی و بگی که خودت گفتی اول باید دعوتم کنن بعد بیام خونتون . اما خداروشکر کسی حرفی نزد

بعد از شام هم میوه و شیرینی خوردیم و یکم حرف عروسی شد و مامان گفت شما اینجا نیستین نمیبینین . این دوتا چون همش پیش هم بودن الان اذیت میشن ازین دوری و همش به هم غر میزنن و دعوا میکنن اما شما نمیبینی . بعدم گفت که شاهتوت به مامانم گفته ما عید میریم سر خونه زندگیمون مامانم اینا تابستون برام عروسی میگیرن تعجبقهقهه منم گفتم چه کاریه میزاریم سال دیگه با بچه هامون عروسیم میگیریم نیشخند

دیگه گفتن که یکم قرضهامون رو بدیم عید عروسی میگیریم براشون ( آخه مگه میشه یهو عید عروسی گرفت ؟ تالار باید رزرو کنیم  آرایشگاه ببینیم آتلیه حالا آشناست اما اونم باید هماهنگ بشه . لباس و خلاصه کلی باید برنامه ریزی باشه . مگه میشه یهو بگی  هفته ی دیگه عروسی میگیریم ؟ ) دیگه حرف خونه شد که شاهتوت گفت ما فلان جا میخوایم بگیریم که مامانش گفت نه اونجا دوره نزدیک ما بگیرین  . باباشم گفت اونجا رفت و آمدت برای کار سخت میشه ( به شاهتوت میگفت ) شاهتوتم گفت هر چی خانومم بگه همون کارو میکنیم مژه منم گفتم حالا مهم نیست اونور بگیریم اما حتمن یه جایی میگیریم که از مامانت اینا دور باشه ... نیشخند من مطمئنم اینا میخوان هر شب شام بیان خونه ی من . من حتمن باید یه کاری نزدیک خونمون پیدا کنم که بهانه ای برای مهمونی ندادن به اینا داشته باشم !! کجا دیدین ساعت 1 ظهر زنگ بزنن بگن داریم شام میایم ؟ خوب شاید ما تو خونه وسایل نداشتیم . شاید خونمون مرتب نبود . و هزارتا شاید دیگه نیشخند

خلاصه رفتن . البته قبل از رفتن بابای شاهتوت بهش گفت فردا صبح بیا . شاهتوت گفت اگر خانومم بزاره میام. مامانش گفت بزار بمونه . باباش گفت آخه روزای تعطیل مردم میرن دنبال خونه که اینم هر جمعه نیست ... منم گفتم خوب هفته ای یه روز میاد پیش خانومش . نیاد ؟ گفت خوب وسط هفته بیاد از صبحم بیاد گفتم وسط هفته بنده سرکار هستم .. هیچی دیگه مامانش میگفت حالا فردا خودت برو مغازه که باباش میگفت من امتحان دارم ( میره دانشگاه . تازه داره فوق دیپلم میگیره ) هیچی دیگه شاهتوتم گفت فردا بعد از ناهار میام

تموم شد ..