خوب دیشب از سردرد و حالت تهوع و اینا ساعت 9 رفتم تو اتاق و نه و خورده ای خوابیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم تــــــــــــــا ساعت 6 و پنجاه دیقه صبح خوابنیشخند

دیگه اینطوری فکرمم مشغول شاهتوت و بی خبری ازش نبود ... فقط نصفه شبی بیدار شدم ببینم ساعت چنده که یه وقت زودی صبح نشه دیدم یه اس دارم وقتی بازش کردم دیدم شاهتوته ..تعجب اس داده بود شب بخیر .. همین یه اسمس کلی به من روحیه دادهورا نصفه شبی با اینکه تو خواب و بیداری بودم اما کلی حال کردم و پر انرژی رفتم سراغ بقیه خوابم خواب

صبحم که بیدار شدم و رفتم سر کار و یکمم دیرتر رسیدم البته که فدای سرم ...خیال باطل

دیگه تا عصری کار داشتم و سرم گرم بود ... سه صفحه تایپ داشتم . دو تا تلفن داشتم و یه پیک هم باید میگرفتم برای پیگیریه یه کاری و البته دو تا فکس هم داشتم ( گفتم بدونین من چقدر مفیدم توی محل کارم ... مژه) خلاصه که تا ظهر اصلن هوس نکردم به شاهتوت اسمس بدم یا بزنگم . فقط مامانم که ساعت 11 زنگید بهم گفت که شاهتوت بهش زنگ زده و حال منو پرسیده و گفته که به تمشکی بگین که به دکی بگه از شنبه نمیام سرکار . هورامامانمم اصلا اضهار بی اطلاعی کرده از بحث من و شاهتوت و گفته من به تمشکی گفتم تا آخر امسال بره سره کار ... مامانمم تاکید کرده بود به شاهتوت که تمشکی دیشب سردرد داشت و حالت تهوع و حالش خوب نبود . منم به مامانی گفتم دستت درد نکنه . دمت گرمبغلماچ

دیگه تا ساعت 4 باز یکم سردرد گرفتم و یکمم کار کردم و بیشترشم با گوشیم بازی کردم و اینا که ییهو دیدم اسمس دارم از شاهتوت که عجقم در چه حاله ؟هوراگاوچراندلقک

کی میگه من ذوق مرگ شدم ؟قهقهه نه بابا ... خیلی ریلکس نوشتم . سلام . خوبم . خودت چطوری ؟چشم

البته یکم دیرتر براش سند کردم که نگه دختره حول بود مژه

بعدم شاهتوت اس داد که heh از احوالپرسی های شما !!!

منم نوشتم از احوالپرسی های شما ..!!خنثی

نوشت : خودت گفتی دیگه بهم زنگ نزن 

نوشتم : تو بام بد حرف میزدی ..با من دعوا کردی زبان

خوب فکر میکنین اون چی نوشت ؟ نوشت عزیزم  مشتری دارم بهت زنگ میزنم

کی میگه خورد تو ذوقم ؟ اصلا نخورد تو ذوقم ...کلافه

از ساعت 4 و نیمم تا الان که زنگ نزده ... کی گفته من منتظرم ؟ اصلا نیستممنتظر

 

خلاصه مهم این بود که شاهتوته مغرور این بار خودش پیش قدم شد ... میدونین اوایل وقتی قهر میکرد و مثلا یه نصفه روز ازش خبری نمیشد من هزار بار میمردم و زنده میشدم . کلی گریه میکردم و آخرم زنگ میزدم با گریه باش دعوا میکردم که چرا زنگ نزدی و باز بدتر میشد و تازه غرورم له میشد اما بعد از یه مدت این زن دوست شاهتوت گه تازه بچه دار شده و در موردش اینجا گفتم بهم گفت متولدین ماه همسرت اینطورین که یکم بهشون بی محلی بهش میمیرن ... این بار قهر کرد بهش بی محلی کن خودش برمیگرده .. یعنی خدا پدر و مادرش رو بیامرزه که اینو گفت . چون ازون موقع من خودم این روش رو در پیش گرفتم نمیگم شاهتوت میاد منت کشیه من ... اما خودش میاد و خیلی عادی بام حرف میزنه و مثلا آشتی میشیم . البته اگر منت کشی کنه و من براش ناز کنم باز قهر میکنه و این دفه دیگه آشتی نمیکنه و خودم باید برم منت کشی واسه همین وقتی میاد منت کشی من زودی آشتی میکنم  ... اینم از شوهر ما !!!

 

شاهتوت همی الان زنگ زد ... یکم سنگین حرف زدم باش و اونم گفت دیگه زنگ نمیزنی به من ؟ گفتم نه دیگه . تا دیروز هی زنگ میزدم هی مشتری داشتی هی همسایه بقلی کارت داشت هی اینور هی اونور ... منم دیگه زنگ نمیزنم که راحت به کارات برسی ...

خلاصه که خیلی معمولی حرف زدیم و شاید امشب بیاد اینجا .. البته نه به خاطر من . به خاطر آکا.دمی مو.سی.قی گو.گوشافسوس

خیال باطل

پی نوشت : چقدر دلم پی نوشت میخواد اما چیزی ندارم بنویسم خوب !

پی نوشت 2 : دوستتون دارم دوست جونیامبغل