حرفی ندارم ...

بابا رفته دکتر قلب . گفته احتمالا یه لخته خون توی رگهای مغزت هست که دو بار حالت بد شده و غش کردی . اما خوب قلبت قوی هست و جمعت کرده وگرنه باید باطری میزاشتیم توش که اونطوری خیلی سخت بود و نمیتونستی از کنار تیر چراغ برق رد بشی و به وسایل برقی دست بزنی . بعدم اسکن قلب و مغز داده که بابا بگیره و بعد ببره به دکتر نشون بده که ببینن چی شده و اگر لازم بود آنژیو گرافی کنند یا هر چیز دیگه ای . 

یه سری دارو هم بهش داده که بخوره و گفته هیچوقت نباید خوردنش رو ترک کنی تا وقتی که من بگم . 

خوب این یه طرف قضیه ست . مریضی 

اما طرف دیگه که واقعا من یکی رو حرص میده اینه که دیشب با اینکه کلی ناراحت بوده و دنبال جایی براس اسکن مغز و قلب امروز صبح گفته نمیرم اسکن ! ولم کنید !!!‌ نمیرم . هر چی من یا آزاده زنگ زدیم به گوشیش یا تلفن خونه که مامان گوشی رو بهش بده باش صحبت کنیم جواب نداده . کلی اسمس هم دادم بازم جواب نداد . دیگه میخواستم برم تهران که مامان گفت زنگ بزن به دوستش اون بیاد با هم ببریمش . زنگیدم به دوستش و زدم زیر گریه . اونم گفت گریه نکن نیم ساعت دیگه پیشش هستم ...

یعنی واقعا نمیدونم چرا من باید این همه حرص بخورم ... از دست این بابا . نمیدونم از هزینه هاش میترسه یا از اینکه بره دکتر و بهش حرف بدی بزنند . 

 

به بابا اس دادم که اگر نری دکتر من که نمیتونم به زور ببرمت اما زندگیمو ول میکنم میام بست میشینم تو خونه ت و اینقدر گریه میکنم تا کور بشم !!!‌

استرس و گریه و ناراحتی واسه یه دیقه مونه !!!‌مامان اونور گریه میکرد آزاده تو شرکت من اینور و بابا بود که رو تخت دراز کشیده بود و میگفت نمیرم . این کاراش بیشتر مامانمو اذیت میکنه چون مامانم بسیار وابسته ست به بابام ! 

یه سری نذر و نیاز کردم برای اینکه مشکلی نباشه حالا باید کلی نذر و نیاز بکنم برای اینکه بابا پاشه بره دکتر !!! 

 

اوفففففففففففففففففف

 

بالاخره قهرام یکم جواب داد و شاهتوت پول توجیبی ماه قبل رو برام ریخت .خداروشکر . لطف خدا بوده !‌