صحنه ی اول :

تو یه خونه قدیمی توی یه داهات کوچیک ... سر یه سفره ی ساده . ناهار پلو و خورش قیمه ست . پدر بزرگ بالای سفره نشسته ! یه دختر پنج شش ساله یک طرف سفره کنار مادرش نشسته . طرف دیگه دختر نه ده ساله ای نشسته و مامان بزرگ قصه هم طرف دیگر سفره نشسته . همه دارن ناهار میخورن که یهو پدر بزرگ با تشر به دختر کوچولوی قصه میگه که درست غذا بخور ... خاک تو سرش با این بچه آوردنش . همه برنجا رو ریختی زمین ... دختر کوچولو زودی برنجایی که جلوی پاش روی زمین ریخته رو جمع میکنه .مادر دختر کوچولو میگه حالا مگه چی شده ؟ بچه ست دیگه !‌ پدر بزرگ میگه میخوام از الان غذا خوردن رو یاد بگیره . و این دختر کوچولوی قصه ست که ترسیده ! 

 

دختر کوچولو بزرگتر میشه . میشه ده دوازده ساله ... بازم توی همون خونه هستند ! دختر توی خونه پدر بزرگش یه جانماز خوشگل پیدا میکنه . به بابا بزرگ میگه اینو میدی به من !؟ بابا بزرگ با دعوا میگه هر وقت نماز خوندی این جانمازم بهت میدم . یکی از اقوام که اونجا بود به بابا بزرگ میگه حالا بهش بده اونم میخونه نمازاشو . و بابا بزرگه که سرشو میندازه بالا و میگه هر وقت خوند اونوقت بهش میدم ! دختر میمونه و حس سرخوردگیش ...

صحنه عوض میشه ... 

دختر الان دبیرستانی شده . صحنه شده خونه ی بابای دختر که توی شهرستان ساخته و برای راحتی پدر بزرگ و مادربزرگ قرار شده که تابستونا توی اون خونه که امکانات بیشتری داره زندگی کنند و زمستونا بیان تهران پیش بچه هاشون . 

مادر بزرگ داره نماز میخونه . بابا بزرگ داره با برادرش صحبت میکنه. مادر قصه وی آشپزخونه ست . دختر بزرگتر خونه و دامادشونم نشستندو دارن خوش و بش میکنند . تلفن زنگ میزنه و دخترک قصه جواب میده ! بعد از احوال پرسی عمه به دخترک میگه که مامان بزرگ نمازش تموم شد اگر کارم داشت براش شماره ی مارو بگیر که با هم حرف بزنیم . دخترک میگه حتما شماره ش رو میگیرم که مامان بزرگ با دخترش حرف بزنه . گناه داره خوب ...

نماز مامان بزرگ تموم میشه . دخترک به مامان بزرگ میگه بیا شماره عمه رو بگیرم باش صحبت کنی . مامان بزرگ چند قدم به سمت تلفن بر میداره که یهو بابا بزرگ میگه نه . نمیخواد... دخترک میگه وا !‌خوب بزار شماره ش رو بگیرم با دخترش صحبت کنه ! مامان بزرگ میره سمت آشپزخونه . میدونه اصرار بیفایده س اما دخترک میخوام که مامان بزرگ با دخترش حرف بزنه که بابا بزرگ باز هم با تشر میگه ول کن اینو .. برو... این دختر دیوونست . دختر اشک تو چشماش جمع میشه ... جلوی همه بهش بی احترامی شده !‌ بلند میشه و میره توی اتاق و چند تا قطره اشک مهمون گونه ش میشه ! 

 

صحنه باز هم عوض میشه ...

خونه عمو توی تهران که داده به بابابزرگ که زمستونا اونجا باشن ... دخترک دبیرستانیه . تلویزیون رو روشن کرده و داره ماه عسل میبینه که بابا بزرگ از اونطرف یهو تلویزیون رو خاموش میکنه ... نگاه دخترک روی تلویزیون خاموش ثابت میمونه! به طرف بابا بزرگ بر میگرده ! میگه بابا بزرگ دارم تلویزیون نگاه میکنما ! بابا بزرگ میگه ول کن . این چرت و پرتا چیه میبینی ... و دخترک توی دلش به خودش فحش میده که چرا رفته خونه ی بابا بزرگ اینا ! 

 

صحنه باز هم عوض میشه . توی خونه دخترک اینا همه نشستند پای تلویزیون و بفرم.ایید ش.ام میبینند . بابا بزرگ یهو داد میزنه خاموش کن اون ....(‌فحش داد ) اینا چیه میبینی ؟ خاموشش کن تا پا نشدم ... دخترک با تعجب بر میگرده سمت بابا بزرگ ! میگه خوب شما نگاه نکن . بابا بزرگ باز هم داد میزنه و این بار مامان خونه پا درمیونی میکنه که صداشو کم کن که بابا بزرگ اذیت نشه . همون لحظه ست که مامان بزرگ یواشکی به دختر بزرگ خونه میگه الان ما اینارو توی تلویزیون میبینیم اینا هم مارو میبینند؟! و صدای خنده ای که یواش تو خونه میپیچه و جواب منفی که به مامان بزرگ ساده داده میشه ! 

 

صحنه عوض میشه ...

مامان بزرگ مریضه و خوابیده روی تخت ... بابا بزرگ پایین پاش نشسته ... روی مبل . همه ساکتند و عروس های خانواده دارن به مادر بزرگ مریض غذا میدن . بابا بزرگ میگه ولش کنید اینو . دیگه بهش غذا ندین تا کم کم بمیره . این که دیگه خوب نمیشه دیگه پا نمیشه ! ولش کنید بزارید بمونه . حرفای بابا بزرگ مثل تیر میره توی قلب دخترک ... اشک جلوی چشماشو میگیره و به اتاق پناه میبره ! 

 

صحنه عوض میشه ...

این بار بابا بزرگ مریضه ... توی جاش خوابیده و از بقیه طلب آب میکنه اما پسر کوچیکترش سپرده بهش آب ندین تا نیاز به دستشویی رفتن نداشته باشه . بابا بزرگ هی طلب آب میکنه اما زن همون عمو اجازه نمیده . دخترک یه لیوان بر میداره و یکم ته لیوان آب میریزه و با نی میبره و میزاره دهن بابا بزرگ ... رو به زنعمو میگه ما که شمر نیستیم . زنعمو میگه من نمیدونم جواب عموت رو خودت باید بدی ...

 

دخترک وارد خونه میشه . بابا بزرگ روی صندلی نشسته . حالش انگار خوب نیست . دخترک و عمه و پرستار کمک میکنند تا بابا بزرگ با واکر بره و به تختش برسه تا بخوابه ! 

بابا بزرگ حالش خوب نیست . وقتی علائمش رو به دکتر میگیم میگه زودتر زنگ بزنین آمبولانس . آمبولانس میاد و بابا بزرگ رو میبره بیمارستان . بابا بزرگ میگه نمیام . منو نبرین . میخوام همینجا بمونم . اما حالش وخیمه و نمیشه بمونه ... و این آخرین باری بود که بابا بزرگ رو توی خونه دیدن . دخترک تنها میمونه توی خونه و استرس میگیره و هر لحظه منتظر یه خبر بد میمونه ! 

 

صبح شده . دخترک خوابه که صدای تلفن همسرش بلند میشه . مامان دخترک پشت خطه . به همسر دخترک میگه که حال بابا بزرگ خوب نیست و پاشید بیاین تهران . لباساتونم بردارین که شاید مجبور شدیم بریم شهرستان ! دخترک صدای مامانش رو از پشت خط میشونه که داره با همسرش صحبت میکنه . که میگه مرخصی هم بگیر . دخترک زودی بلند میشه و موبایلش رو بر میداره . وای فایش رو روشن میکنه !‌ مطمئنه که خبرای خوبی منتظرش نیست . و توی گروه خانوادگیشون توی وایبر خبر فوت پدر بزرگ رو میشونه . زودی زنگ میزنه به مامانش و بعد از شنیدن صدای الوی مامانش میخواد یه چیزی بپرسه اما نمیدونه چی و چطوری ؟ تنها چیزی که به ذهنش میرسه همینه ... میپرسه تموم شد ؟! و دیگه صدای گریه ی دو طرفه که بلند میشه .... 

پدر بزرگ برای همیشه تموم شد !

 

 

علیرقم تمام گریه ها و ناراحتی ها و احساس غمی که داشتم اما یه فرقی داشتم با زمانی که مادر بزرگم فوت شده بود یا پدر بزرگ مادریم . زمان اونا خیلی خیلی بیشتر غم داشتم . خیلی خیلی گریه کردم . خیلی خیلی فاتحه خوندم . اما برای پدر بزرگ چرا اینقدر ناراحت نبودم ؟! چرا اونقد فاتحه نخوندم؟! وقتی فکر کردم متوجه شدم که به خاطر این بود که تقریبا هیچ خاطره ی خوشی از بابا بزرگ نداشتم ! همیشه نق زدناش فحش دادناش به بقیه ... همیشه دعوا کردناش . ساز مخالف زدناش ... حتی ده درصد هم خاطره ی خوشی ازش نداشتم ...

این باید درس بشه برای همه . که بعد از ما برای دیگران خاطره خوب بمونه که رغبت کنند برامون فاتحه بخونند . 

هر چی باشه بابا بزرگم بود و من دوسش داشتم. وقتی زنعمو داشت به بقیه نوه ها میگفت که برید و از بابا بزرگ حلالیت بطلبید به من که رسید گفت تو که همیشه باش شوخی میکردی و از دستت راضی بود . ( منظورم اینه که من خیلی سعی میکردم که باش شوخی کنم که شاد باشه اگرچه گاهی حرص میخوردم از دستش و به اتاقم پناه میبردم ) 

 

ازتون میخوام اگر میتونید برای بابا بزرگم و تمام فوت شدگان یک فاتحه بخونید . خدا رفتگانتون رو هم بیامرزه . 

بابت تسلیت هاتون متشکرم . دست تک تک تون رو میبوسم . امیدوارم خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه و به خودتون و خانواده تون سلامتی بده ... الهی آمین . بازم ممنونم و امیدوارم توی شادی هاتون جبران کنم .