سلام . خوبین ؟ منم خوبم ! 

خوب دیروز دوباره بعد از ناهار یعنی عصری رفتیم خونه مادرشوهر . اما این بار به شاهتوت گفتم عصری منو بیار خونه و خودت برو هیئتی که دوست داری ! من دیگه با مامانت اینا نمیرم هیئت شمال.ی ها !‌ آخه نه زبونشون رو متوجه میشم آنچنانی هم اینکه کسی رو نمیشناسم که بخوام برم ! اما خوب باز مادرشوهر موفق شد . چون گفت که حالا تا شب بمون ، شب ما خواستیم بریم تو برو خونتون ! گفتم آخه ما سه شبه همش اینجاییم گفت مام که براتون گوسفند نکشتیم ! منم دیدم راست میگه و شاهتوت گفت بمون شب زنگ بزن میام دنبالت . منم موندم و مونده به شام عمه شاهتوت هم اومد و منم دیدم عمه هست قبول کردم و شام خوردیم و رفتیم حسینیه ! 

توی حسینیه خداروشکر یه جا گیر آوردیم و تکیه دادیم ! بعدم یه سفره آوردن پهن کردن و میوه و مخلفات وشیرینی و شمع و حنا آوردن گذاشتن وسطش مثلن عروسی حضرت قاسم . روضه ی حضرت قاسم رو هم خوندن و آخر سر کیسه دادن و لوازم سفره رو تقسیم کردن ! جالبیش این بود که همه وسط داشتن عکس میگرفتن از سفره ! و عملن عزاداری یه جورایی تحت اشعاع قرار گرفته بود . خوب بسته های کوچیک حنا و نبات و برنج بهمون تارف کردن که هر کی نیت داره برداره  واگر رسید به نیتش سال دیگه همین شب بره و پخش کنه !‌

یا مثلن گل بود که میدادن و اگر رسیدی به نیتت پخش کنی . منم از همه چی برداشتم و نیت کردم . یه خانومی هم اونجا بود که دو تا از پسرای جوونش رو از دست داده بود و کلی گریه میکرد !‌ خلاصه که شب جالبی بود ! فقط جالبیش این بود کسی شام نمیداد !‌

شیرینی و گل و همه چی برداشتیم و اومدیم خونه ! اما دیگه تصمیم گرفتم امشب نرم هیئتشون . چون خیلی شلوغ میکنند و سرو صدا میکنند . بعدم حس میکنم 4 روز با فامیل شوهر بودم احترامم کمتر شده ! بالاخره در دسترس باشی معلومه که احترامت کم میشه دیگه !‌

مثلن خیلی در مورد شاهتوت بد حرف میزدن و میگفتن گندش بزنه داداش که مثلن پنجره رو باز گذاشته که هوا سرد بشه ! یا مثلن گندش بزنه که دیر اومده دنبالمون . قبلن ناراحت میشدم اما الان میگم بیخیال فدای سرم . داداش خودشونه . چرا من ناراحت بشم و بخوام باشون بد برخورد کنم و من بده بشم ! بهشونم گفتم داداش خودتونه !‌ قبل اینکه شوهر من باشه داداش شماها بوده ‌!

بعدم اومدیم خونه و دیگه شاهتوت شامش رو که از هیئت گرفته بود خورد و منم یه قاشق جهت تبرک خوردم و خوابیدیم . البته من ساعت 2 خوابیدم چون داشتم با گوشیم کتاب میخوندم !‌

خبر خوب اینکه فنچ هامون 7 تا تخم گذاشتن دوباره و ازین هفت تا 5 تاش به دنیا اومده . خیلی خوشحالم !‌ نیشخند دو تا از بچه های قبلی هم که بزرگ شده بودن 15 تومن فروختیم به مادرشوهرم اینا ! 

حالامنتظریم بچه هاش یکم بزرگ بشن و بریم یه قفس بزرگ بخریم براشون ! اینقدر خوشحالم که 5 تاشون به دنیا اومدن ! خداروشکر 

 

راستی من هدفم از پست قبل این نبود که بگم که هر دعایی میکنم براورده میشه ها !‌ سه چهار ساله دارم دعا میکنم برای مشکل پدرم اما براورده نمیشه ! منظورم به حدیث کسا بود و گفتم شاید این حدیث حاجت میده  . به خاطر همین خواستم بگم شمام بخونین اگر حاجت دارین ! که به نظرم دعاهامون حتی اگر براورده نشه مطمئنن توی روند زندگیمون اثر مثبت میزاره . 

التماس دعا . بوس بوس