اینم یه پست طولانی ، این پست روز یک شنبه یا شایدم شنبه نوشته شده بود . 

شرمندم که نگرانتون کردم عزیزای دلم ماچ

سلام به روی ماه همه تون . مرسی و تشکر از تبریک های عید و شرمندگی از من که نمیرسم تک تک بیام و جواب محبت هاتون رو بدم . دست تک تکتون رو میبوسم و امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و ادامه ش بدین . به همین راحتی 17 روز از بهار گذشت . بهاری که امسال متفاوت ظاهر شد . امیدوارم تا آخر زمستونش تک تک اتفاقاتش خیر و برکت و رحمت باشه برامون مثل برف و بارونی که امسال بیشتر مناطق کشورمون اومد و ما به فال نیک میگیریمش .

خوب من تقریبا 16 روز مسافرت داشتم . یعنی همش مسافرت . یه ناهار فقط خونمون بودیم و بقیه ش نبودیم . کلن ازین 17 روز ما 24 ساعتم شاید خونه نبودیم .

خوب اگر بخوام تعریف کنم خیلی طولانی میشه و منم میخوام همه رو بگم و بعد شروع کنم به ادامه ش .

خوب روز 29 اسفند از خواب بیدار شدم و صبحانه درست کردم . من خودم معمولن صبحونه خور نیستم . به خاطر شاهتوت بلند میشم صبحانه درست میکنم چون شاهتوت خان عاشق صبحونه هست . بعد از اینکه صبحونه آماده شد و شاهتوت خان بیدار شد و بهش گفتم توی بردن پنیر و کره به سر میز کمک کنه شاهتوت خان فقط کره رو اینا رو برد . دقیقا چیزایی رو که خودش میخوره . منم بهش گفتم ای دغل باز فقط کره ای که خودت میخوری رو بردی سر سفره ؟ (‌شایدم صفره ) گفت که خوب دستم پر بود گفتم خوب منم صبح به خاطر تو پاشدم چایی و اینا گذاشتم گفت خوب وظیفته ...! جمله ای که خیلی منو عصبانی کرد . منم وقتی اومدم سر میز شاهتوت خان وسطای صبحونه ش بود . گفتم خیلیا وظیفه دارن اما انجام ندادن . بعد دیدم بخوام به خودش گیر بدم میگه چرا نداشتنم رو میزنی توی سرم گفتم مثلن بابات وظیفه ش بود فرشای خونمون رو بخره اما نخرید . واین همون آتیشی بود که افتاد تو جون ( شاشدم کو...ن ) شاهتوت خان و ازین رو به اون رو شد و عصبانی شد و گفت چند بار میزنی توی سرم این قضیه رو . گفتم نزدم توی سرت اما خواستم بهت بگم همیشه همه وظایفی که بر عهده شونه انجام نمیدن آقا پسر ! اما شاهتوت خان دیگه آتیش به جونش ( شایدم کو...نش) افتاده بود و دیگه قاطی کرد و گفت اصلن نه برای عید نه برای سال تحویل هیچ جا نمیریم .

قرار بود برای سال تحویل بریم خونه ی مامانم اینا که ازونجا خدافظی کنیم بیایم خونه و بریم شمال . خلاصه کنم . من ازش عذر خواهی کردم اما جواب نداد . بعدم دیگه ناهار درست نکردم . شاهتوت خان هم رفت بیرون برای کاری و برگشت . تو این حین با مامانم تلفنی حرف زدم و انگاری با بابایی دعواش شده بودو اعصابش ازونور خورد بود و قتی پرسید کی میاین خونه مون و من گفتم معلوم نیست فعلن که با شاهتوت قهرم شروع کرد داد و بیداد که اصلن خسته شدم از دستتون و نمیخوام بیای و ازینجور حرفا و که چرا بهش گیر میدی و چرا هی میزنی تو سرش و خلاصه کنم . ازینورم آچ مز شدم .

شاهتوت که برگشت خونه ازش عذر خواهی کردمو گفتم بیا عید رو زهر مار خودمون نکنیم . من ازت عذر خواهی میکنم اما شاهتوت خان تو کتش نرفت . اول پاشد نیمرو درست کرد برای ناهارش ( من ناهار درست نکردم چون وظیفه م نبود ) منم خودم رفتم باش ناهار خوردم . بعدم خواهرش اس داد که شاهتوت بهش گفت که ما شمال نمیایم . خودتون با اتوبوس برین . بعدم خواهر شوهر به من اسمس زده که مارو مسخره کردین یه روز میگین میایم یه روز میگین نمیایم ؟ گفتم به من چه . داداشت مارو مسخره کرده . که پیازچه خانوم باز اس داده که اون میگه تقصیره توئه تو میگی تقصیره منه ؟!‌منم گفتم در هر صورت اون داداشته معلومه که تو طرف اون رو میگیری . اما خدا میدونه که داداشت منو اذیت کرده . که اون باز نوشت که من نمیخواستم توی زندگیتون دخالت کنم و من تورو بیشتر از اون دوست نداشته باشم کمترم دوستت ندارم .

ازونور وقتی شاهتوت میخواست دوباره بره بیرون منم بهش گفتم اوکی نه سال تحویل جایی میریم نه عید . تصمیمت رو گرفتی دیگه . منم عمرن پامو بیرون نمیزارم از خونه . یعنی بهش ثابت کردم که منم علاقه ای ندارم که برم جایی . آخه شاهتوت همیشه همینطوره . میخواد منو بترسونه مثلن بعدش پشیمون میشه !‌ مدلشه . بعدم گفت من تورو آدم میکنم و از خونه رفت بیرون . منم بهش گفتم دفه ی آخرت بود اینطوری گفتی . دمپایی هم پشتش پرت کردم !!‌ :دی

دیگه چمدون وسط خونه بود و شاهتوت هم که گفته بود نمیریم جایی و منم همینطوری نشسته بودم دیگه . چمدونمم نبستم . که دیدم خواهرم وایبر داد که چرا اینقدر به شوهرت گیر میدی و پاشو ساکت رو ببند حاظر شدی به شاهتوت زنگ بزن بیاد دنبالت بیاین اینجا . گفتم مطمئنی ؟ گفت آره . خواهرم رگ خواب شاهتوت دستشه . خواهرم چار بار به شاهتوت بگه بیاین قبول میکنه اما من صد بار بگم عین خیالشم نیست !!!

خلاصه دیدم خواهرشوهر باز اس داد که داداش گفته که چمدونت رو ببند که امشب بریم شمال توروخدا تو دیگه نه نیار پاشو ساکت رو ببند . من داشتم چمدون رو جمع میکردم و این اس رو نخوندم که دیدم باز اس داد که توروخدا تو لج نکن ( مادرشوهرم همیشه با پدرشوهرم قهر میکنه لجبازی میکنه و باش جایی نمیره . رو این حساب میترسید منم مثل مامانش باشم . درصورتی که تو خونه ی ما اگرم قهری میشد کمتر ما متوجه میشدیم البته به جز این اواخر . و اینکه لجبازی نداشتیم . تهش دو روز قهر میکردن همین ) خلاصه منم اس دادم که دارم چمدونم رو میبندم . اما کارای داداشت رو ببین . مارومسخره کرده . یه بار میگه بریم یه بار میگه نریم ! که گفت فدات بشم و بوس بوس و ازین خزئبلات .

حاضر شدم و دیدم شاهتوت زنگید که حاضری گفتم آره . گفت من پایینم . منم یکم چمدون رو بستم و رفتم پایین و سرسنگین و پیش به سوی خونه ی مامان که لج کرده بود و موهاشم رنگ نکرده بود و هفت سین نچیده بود !!! وقتی رفتم اونجا با من معمولی بود مامان و من و شاهتوت هم معمولی بودیم . ماهی قرمزم برای مامانم خریده بودیم . چون اینجا ارزونتر بود . بعدم یکم گیر دادم بهش و سفره هفت سین چیدیم با آزاده که البته یه سین کم داشت و ما از ساعت و سالنامه و اینا استفاده کردیم شاید جواب بده !! :دی

اتفاقا سفره هفت سینمون هم خوشگل شد . عکسش رو میزارم . لحظه ی سال تحویلم شاهوت اومد کنارم نشست و من رفتم بهش چسبیدم . برای کسایی که فوت شدن فاتحه خوندم . برای همه دوستام خیر و برکت خواستم و تا اونجایی که یادم بود همه رو یادم آوردم . بعدم برای سلامتی خودم و خانوادم دعا کردم و یکمم حاجت هامو گفتم و سال تحویل شد و روبوسی با همه و سبزی پلو با ماهی و بعدم اومدیم خونمون . البته من به شاهتوت گفته بودم بریم خونتون عید دیدنی که گفت خستم . بعدم دیدم شاهتوت با مامانش اینا حرف تلفنی و عید رو تبریک گفت منم خودم جدا زنگیدم تبریک گفتم و عذر خواهی بابت اینکه نرفتم خونشون . البته که مشخص بود بهشون برخورده که من سال تحویل خونه ی بابام بودم اما من عین خیالمم نبود .

رفتیم خونه و دوش گرفتیم و اولین پایه های خونه های بهشتیمون رو ریختیم و خوابیدیم و صبح ساعت 4 بیدار شدیم برای بستن چمدون و پیش به سوی سفر .

اوله اول یکی دو تا وسیله ی مورد نیازمون گم شده بود و مجبور شدیم با اعصاب خورد شاهتوت راه بیفتیم . رفتیم دنبال مادرشوهر و خواهرشوهر و اونجا مراسم ماچ کنون راه انداختیم ساعت 5 صبح !‌بعدم رفتم پدرشوهر خوابالو رو بوسیدم ( اوغ ) بعدم راه افتادیم . خوب جاده متناسب بود خداروشکر . روز اول فروردین بود دیگه . بعد رسیدیم شمال و بازم مراسم ماچ کنون ( چیزی که زیاد خوشم نمیاد ازش ) بعدم ناهار و عیدی هم که به ما ندادن . به شاهتوت کلی جوراب رسید فقط .

خوب توی شمال اتفاقات مهمش رو میگم دیگه ! برای مامان بزرگ پدری شاهتوت این بار عیدی نخریدم . هر سال میخریدم و پارسال اونطوری شد که بهم واویشکا نداد . منم بیخیال عیدی خریدن شدم . دختر دایی شاهتوت هم به دنیا اومد و مامانش برای اینکه عقد برادرش توی بهار بود دخترش رو ده روز زودتر سزارین کردو دخترش شد 92یی !

اسمشم شاید گفتم .

به مامان بزرگ مادری شاهتوت 20 تومن عیدی دادیم که اون هم به ما 10 تومن عیدی داد .

مامان بزرگ پدری وقتی ما رفتیم خونشون یه روز فسنجون درست کرد ( که دو تا از پسراشم اون روز مهمونش بودن ) و روز دوم برامون خوراک لوبیا گذاشت اما بچه های اون یکی عمو وقتی روز سوم عید اومدن خونشون عید دیدنی براشون هم ماهی گذاشت هم قیمه ! و ما هم دیدیم اینطوریه رفتیم خونه ی اون یکی مامان بزرگ که هم دست پختش خوشمزه تره هم با عشق غذا میده بهمون . خلاصه که تو این عیدی حدود 50 تومن عیدی گرفتم ! با دو تا جوراب برای من و کلی جوراب برای شاهتوت !

برای دختر دایی شاهتوت و داداش بزرگترش هم هدیه خریدیم . آخه برادر بزرگه حسودی میکنه واسه همین براش کامیون خریدیم و گفتیم خواهر کوچولوت  گفته برات بخریم !

یه روز هم رفتیم ییلاقشون که یه منطقه ی سبز و خوش آب و هواست و یه روز رفتیم دریا که وقتی دریا بودیم گوشی شاهتوت خان گم شد ! و چقدر ناراحت شدیم بابتش ! اما خوب فدای سرش . یه روزم ماشین شاهتوت خراب شد و کلن حدود 600 اینا پیاده شدیم بابت ماشین و گوشی .

شوهر عمه ی شاهتوت که اگر یادتون باشه یک بار به قول خودش شوخی کرد که گریه ی منو دراورد باز هم شوخی های مسخره کرد . یه اومد و به مادرشوهرم گفت انشالله امسال یه عروس خوش اخلاق بگیرین که بشه دوتا زد تو کمرش و باش شوخی کرد ( دوتا مشت زد توی کمر من که سوختم و منم به پدرشوهرم گله ش رو کردم و اونم به شوهر عمه گفت ) ازونورم یه روزه دیگه به عروس اون یکی عمو میگه تو کوچولویی پیش تمشک واینسا . تمشک گنده ست تو دیده نمیشی . شاهتوت هم ناراحت شد و گفت عید دیدنی هم نمیریم خونشون . مگه من باش شوخی دارم که این با تو شوخی میکنه . بعدم که مادربزرگ گله کرد شاهتوت بهش گفت چرا نرفتیم خونشون و مادربزرگ حق رو به ما داد اما عمه ش چون مریض بود بهش نگفتیم چرا نمیریم خونشون و از دست ما ناراحت شد . فدای سرم .

هشتم عید اومدیم کرج و یه دوش گرفتیم و رفتیم شهرستان پیش مامانم اینا . اونجا متاسفانه مامانم و خواهرم مریض شدن و خوش نگذشت . اما بدم نبود . سیزده به در هم شوهر دختر داییم چون تازه ازدواج کردن سیزده به در همه رو دعوت کردن و سیزده به در خوش گذشت خدایی . من میخواستم بیشتر شهرستان بمونیم که آزاده قبول نکرد و با ناراحتی روز 14 برگشتیم تهران ! و من با آزاده قهرم . مامانم اینا موندن اونجا و بابا جونمم مریض شدو واسه همین دیروز برگشتن تهران .

ما که 14 برگشتیم یکم جمع و جور کردیم و روز 15 رفتیم خونه مادرشوهر اینا عید دیدنی . خونه هم ترکیده بود . اونجا که بودیم دلقک خان میخواست دوباره بره شمال و مام تصمیم گرفتیم بریم شمال و دوشنبه برگردیم . چون داییه شاهتوت برایه یه کاری کمک میخواست ما رفتیم که کمکش کنیم . 15 راه افتادیم و شب رسیدیم . 16 م اونجا بودیم که به شاهتوت زنگ زدن که برای مصاحبه کاری بیا تهران و این شد که همون شب راه افتادیم و اومدیم تهران . کل سفرمون فقط پول بنزینش برامون موند که البته اون روز شاهتوت کمک کرد به داییشو داییش هم 50 تومن بهش پول داد .

این بود انشای من از این چند روز مسافرت ‍‍! بدون احتساب گم شدن گوشی شاهتوت و کلی اطلاعاتش و شماره تلفنش و مریض شدن مامان و بابا جونم و اعصاب خوردی که آزاده برام بوجود آورد و گفت زودتر بریم تهران بقیه ش سفر خوبی بود . خداروشکر با شاهتوت مشکلی پیش نیومد . اگرچه خیلی هم نگشتیم و بیشترش خونه بودیم و عید دیدنی رفتیم ! اما در کل وقتی اتفاق بدی پیش نیاد یعنی خوش گذشته و خوب بوده . خداروشکر . توی سفرم تگرگ و برف و بارون به وفور دیدم . کلن من عاشق بارونم دیگه  . شرمنده که کلی حرف زدم .عکس هارو بعدن میزارم احتمالن . بازم تشکر میکنم از همه تون . بوس بوس برای همه .