سلام . این چند روز بودم . نه که نباشم . یه سری رو با گوشی و اوناییم که وقت میشد با لپتاپ میخوندم. هنوزم میخونم . با اینکه دیشب 50 تا پست جدید بود که من نخونده بودم . این روزا با اینکه کلی شلوغه اما مثل برق و باد میگذره و واسه منی که آروم آروم کارهام رو میکنم وقت کم میارم سخته .

دو سه روز رفتم خونه ی مامانم اینا . خواستیم شیرینی های عید رو خودمون درست کنیم . اتفاقا یکی از فامیلا تا فهمیده بود ما میخوایم شیرینی های عیدمون رو درست کنیم زودی با خواهرش چند نوع شیرینی درست کردن و عکسش رو توی روم خانوادگی وایب.ر گذاشتن که اینم هنر نمایی ما ! یعنی مردم چقدر حسود . منم خونه ی مامانم اینا دو بار شیرینی نارگیلی درست کردیم . دفه ی اول اومدیم مثلن از خودمون تنوع در کنیم و شیرینی نارگیلی اولی رو با پودر قند درست کردیم که زیاد خوب نشد . یعنی عالی نشد و دومینش با شکر درست کردیم و عالی شد . خیلی خوب شد . البته فر مامانم اینا استاندارد نیست و یک طرفش حرارتش بیشتره و خلاصه که کلی اذیت شدیم . بعد رفتیم سراغ شیرینی آرد نخودچی از یه روش جدید که خراب شد (‌راستش روشی که خراب شد واسه روش کارگاه آشپزی بود که من ستایش میکنم شف طیبه نویشنده ش رو . اما ما خراب کردیم نخودچی رو . بعد رفتیم سراغ روش بهار سایت و با اینکه کمی سخت بود و باید یک روز به خمیر استراحت میدادیم اما از این روش راضی بودیم و نتیجه مثل شیرینی های بیرون شد . اگر میخواین درست کنین از روش بهار سایت درست کنین . و تک تک چیزایی که میگه گوش کنین . )

بعدم اومدم کرج خونه مادرشوهر . چون پدرشوهر و دلقک رفته بودن شمال و مادرشوهر و خواهرشوهرا تنها بودن و ما باید میرفتیم پیششون . شب رفتیم اونجا و دیروز صبح اومدیم خونه ی ترکیده ی من . کمی خونه رو مرتب کردم و دیدم من که در ایام عید اصلن خونه نیستم و شاهتوت هم کسی نیست که بریم دنبال کارای هفت سین . رو این حساب بیخیال هفت سین شدم . فقط کمی خونه رو مرتب کردم . دو تا ماشین لباسشویی روشن کردم . لباسایی که میخواستم با خودم ببرم سفر رو جمع کردم . یه ناهار الکی درست کردم و از شاهتوت خان خواستم موهامو رنگ کنه . چه رنگ کردنی . نصف بیشتر موهامو رنگ کرده بود اما هنوز مقدار رنگی که توی ظرف بود کم نشده بود . فهمیدم مقدا کمی رنگ برمیداره . خلاصه که الان موهام حداقل ازون هایلایت چند رنگ درومده اما ریشه های پشتم رو رنگ نزاشته . البته رنگی که انتخاب کرده بودم قرار بود شرابی باشه . الان اما قهوه ای و شرابی رو قاطی کنیم یکمم قرمزی بریزیم توش اون رنگی شده . خداروشکر که بهم میاد . و البته اینم بگم ازونجایی که وقت نکردم برم آرایشگاه (‌شما بخون تنبلی کردم ) موهامم توی حموم خودم کمی کوتاه کردم ! شدم تمشک آرایشگر . مو الان یه تمشک خوشگل روبه روتونه . ازونورم بگم که ابروهام رو اون روزی که 12 تا مهمون داشتم به صرف پیتزا زندایی همسری برام برداشت . تو یه پست نوشتم شرح مهمونی رو اما نصفش پاک شد منم دیگه انتشارش ندادم . حسشم نبود دوباره بنویسم . فقط اهم اخبار این بود که 12 نفر بودیم برای پیتزا پارتی که من هر چی به شاهتوت گفتم این مقدار پیتزا کمه قبول نکرد و اتفاقا هم کم بود و هم خوشمزه . اما من حرص نخوردم . اتفاقا یه اسلایس بیشتر هم پیتزا نخوردم اما بقیه تا مرز سیر شدن و یک سری هم تا مرز ترکیدن خوردن ! 

شاهتوت توی مهمونی کلی کمکم کرد . چشم حسود بترکه . ( منظورم فامیلای شوهره )

اتاق خودم یکم نامرتب بود در اتاق رو بستم که کسی نره . یهو سرم رو برگردوندن دیدم بعد از ناهار زنداییش و خواهر شوهر توی اتاق من هستن !!!! رفتم گفتم ببخشید اتاقم بهم ریخته ست  . گفتند نه الان همه اینطورین . بعد هی منتظر موندم اینا برن . اما نرفتن . اومدم بیرون چای بریزم برگشتم توی اتاق دیدم موچین و قیچیه من رو برداشتن و دارن ابرو بر میدارن !!!‌روی تخت من هم نشسته بودن . خیر سرم خونه دوخوابه گرفتم که کسی نره توی اتاقم !!!! اما شعورشون کم تر از این حرفاست !! خلاصه بیخیال شدم و رفتم سراغ کارم که زنداییش شروع کرد که بچه دار شو سرت گرم میشه و فلان . دیگه خیلی توجه نکردم به حرفاشون . به اونا چه ربطی داره . این تصمیمه منه که کی بچه دار بشم یا نشم !! 

 

خوب غیبت بسه . الانم تند تند مینویسم بعد از اینجا باید یه صبحونه بدم به شاهتوت و چمدون ببندم برای 13 روز بلکم بیشتر . بعدم بریم تهران سال تحویل پیش مامانم اینا باشم . ازونجا میایم کرج و فردا صبح زود یا همین امشب به همراه خواهر شوهر و مادرشوهر میریم به سمت شمال !! خنثی نشد ما یه بار تنهایی بریم شمال . 

بعد از هشتم هم ازونجا میریم به سمت ولایت . و سیزده رو پیش مامانم اینا هستیم . این بود انشای من از  آخرین بارقه های 92 .

اینم بگم که اگر نگم میترکم . دیروز که خونه مادرشوهر بودیم داشتن میگفتن که تربچه وقتی میخواد با شوهرش بره شمال مادرشوهرش کل ماشین رو پر میکنه . طوری که این بنده ی خدا باید ساکش رو جلوی پای خودش بزاره . کلی هم شاکی بودن از دست مادرشوهرش و غیبتش رو میکردن . اونوقت یادشون نمیاد اون سری اینقدر ماشین ما رو پر کرده بودن که داشت میترکید . خودشون که بودن پدرشوهرممم بود که یه قرون خرج نکرد تا تهران . ازونورم تا جلوی پای من شیشه های آب نارنج بود . که نمیتونستم درست بشینم . توی دلم گفتم  خدایا مرسی که جای حق نشستی . 

بازم میگم . انشالله همگی سال خیلی خوبی داشته باشین . امسال سال اسب . اسب حیوون نجیبیه . امسال من مطمئنم سال بسیار خوبی خواهد بود . برای همگی . 

لحظه ی تحویل سال کمی هم یاد من باشین . یاد مامان و بابام که عاشقشونم و امیدوارم سال های سال زنده باشن . یاد همه ی مریضا و همه ی گرفتارا . خدا به همه مون قسمتی گرفتاری داده . انشالله که این گرفتاری در مورد سلامت عزیزانمون نباشه . انشالله که همگی شاد باشین . دست تک تک کسایی که اومدن و عید رو بهم تبریک گفتن میبوسم و معذرت میخوام که نتونستم بیامو تک تک بهتون عید رو تبریک بگم . عاشق همه تونم . شرمندم که کمرنگم توی وبلاگاتون . ببخشید منو به بزرگواریه خودتون . 

 

اینم دیگه آخرین نوشته ی منه توی امسال . 

دیروز پریروز که داشت باد میومد به مامانم میگفتم که دوستم (زندگی زیر پوست من ، نازنین عزیزم ) مادر خدا بیامرزشون میگه خودتون رو از باد زمستون نپوشونین که این باد درختا رو زنده میکنه . 

وقتی داشتم فلفل دلمه ای میریختم توی غذام یاد بهار فرصت دوباره ی آفتاب افتادم که چقدر فلفل دلمه ای دوست داره . وقتی موهامو رنگ میکردم یاد اسکارلت مرا از نو بشناس افتادم که بهم گفته بود چه رنگ موهایی به صورت های تپلی میاد . وقتی خواهر شوهرم از مامانش میخواست پنیر برشته درست کنه یاد هیلا دست نوشته های یک بانوی متاهل میفتم که اولین بار از اون یاد گرفتم پنیر برشته درست کردن رو . وقتی بچگی کردنای شوهری رو میبینم یاد صورتی میفتم که با صبرش شوهرش شد مرد ایده آلش . وقتی بحث خونه تمیز کردن افتاد یاد مهتاب افتادم که گفت سرکه و جوش شیرین معجزه میکنه برای تمیز کردن . 

خلاصه که اینجا شده خونه ی واقعیه من . همه تون تک تکتون توی دلم هستین . نمیشه روزی بدون یاد کردن دوستای وبلاگیم بگذره . ما از یه خانواده هم بهم نزدیکتریم . هر روز درد دلامون رو پیش هم میگیم . شادی هامون با همه . از غم هم ناراحت میشیم و کلی همو راهنمایی میکنیم . عاشقتونم که هستین . که پیشمین . و آرزوی خیر میکنم برای دوستم فائزه که وبلاگ نوشتن رو اولین بار او یادم داد و امیدوارم که زندگیش همیشه پر از شادی و خیر و برکت باشه و هیچ وقت دلش نگیره . 

93 تون شاد باش . دلتون شاد قلبتون شاد زندگیتون شاد . در کنار عزیزانتون شاد و خوشحال و سلامت باشین . آمین . 

ماچ