سلام . خوبین ؟ منم خوبم . 

دیروز صبح که بیدار شدم  حالم خوب بود . مخصوصا وقتی که رفتم روی ترازو دیدم نزدیک یک کیلو دویست گرم کم کرده بودم  این خوشحالی تا حدی بود که بعد از صبحونه و راهی شدن شاهتوت رفتم طی رو از حموم آوردم و خیسوندمش و بعدم اول آشپزخونه و بعدم پذیرایی و حال رو طی کشیدم . دیدم آشپزخونه خیلی وضع اسف باری داره واسه همین قالیچه کوچیکه رو برداشتم و با دستمال سرامیک هارو تمیز کردم . و یه جورایی برق افتادن سرامیک ها . بعداز ظهرم اتاق خواب خودمون رو کشیدم و به کسی نگین یکم زیادی کثیف بود خونه . حالا این یکی دو روزم جارو برقی بکشم انشالله .

بعدم پلیور شاهتوت رو انداختم توی ماشین و ناهار هم مادرشوهر فسنجون داده بود و چون فسنجونشون ترشه معمولن من دو قسمتش کردم و قسمت خودم رو توش رب انار ملس خودمون + یکم شکر ریختم و عالی شد طعمش . 

بعدم شاهتوت اومد و ناهار رو خوردیم و هر کی از سهم خودش کلی لذت برد . قبلشم به شاهتوت نشون دادم که خونه رو طی کشیدم . اینقدر عقده ای شدم نیشخند

بعد از ناهار هم همون موقع ظرف هاشو شستم ( همیشه میزاشتم برای عصر اما دیگه زرنگ شدم . اینقدر که شاهتوت نق زده ) بعدم چای ریختم و با شاهتوت چای خوردیم و شاهتوت نشست پای درساشو منم لپتاپ . بعد نمیدونم چی شد که یهو دلم خواست آهنگ ستاره حمید.عسکری رو گوش بدم که با سرچ توی لپتاپ پیداش کردم و گوش دادم و دلم گرفت یهویی . 

اونقدر دلم گرفت که حد نداره . همینطوری الکی . شاهتوت هم گفت بیا تا ساعت 7 بریم خرید  و بعد من میزارمت خونه و میرم دنبال کارام اما دیدم برم بیرون و بعد تنهایی بیام توی خونه حالم بد تر میشه . قبول نکردم . شاهتوت گفت خوب میزارمت خونه مامانم اینا که بازم قبول نکردم  . هیچی دیگه  بیرون هم نرفتم . شاهتوت اومد سمتم و یکم مسخره بازی دراورد اما بازم آروم نشدم . دلم مامانم رو میخواست . شاهتوت هم آهنگ رو عوض کرد و میخواست تو بهشت خونه بسازه که من قبول نکردم . گفتم حالم خوب نیست . 

شاهتوت رفت دنبال کاراش و من همینطور دلم گرفته بود . ساعت 8 هم شاهتوت زنگید که بیام دنبالت بریم بیرون که دیگه حوصله نداشتم . بهش گفتم بستنی بگیر که آیس پک گرفته بود . آیس پک شد شاممون و خوردیم و آروم بودیم . اما من بازم دلم گرفته بود تا شب که رفتیم بخوابیم بازم دلم گرفته بود 

موقع خواب به شاهتوت میگم که اگر من عید نیام شمال تو بدون من میری ؟ ( به مامانم گفتم اگر شما مشکلی ندارین من عید بیام خونتون و شاهتوت تنهایی بره شمال . دوست ندارم برم شمال پیش مامان بزرگش که بهم توهین کرد یا پدرشوهره اونطوری ) شاهتوت گفت نه نمیرم . دیوونه فکر کردی من دوستت ندارم . گفتم گاهی اینطوری فکر میکنم . شاهتوت گفت مردا اینطورین باید از کاراشون بفهمی که دوستت دارن ( آخه شاهتوت همش گیر میداد یه مدت دیگه ؟ من از کجا باید میفهمیدم دوسم داره ؟ همش دنبال بهانه برای دعوا بود !) گفت مردا دوستت دارم نمیگن . 

بعدش من گفتم زندگی مشترک خیلی سخته . فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه شاهتوت گفت اتفاقا من فکر میکردم سخته اما خیلی راحت بود . فقط خرجش یکم بالاست . 

من گفتم برای تو راحته چون تو تلاش خاصی نمیکنی اما من همش مواظبم که تو عصبانی نشی . یه چیزی میخوام بگم هزار بار بهش فکر میکنم که بزنم یا نه که تو قهر نکنی . کلی سمینار و کتاب و اینا دانلود کردم و خوندم و گوش دادم اما تو چی ؟ تو اصلن تا حالا کتاب راجع به زنا خوندی ؟ اما جوابی که شاهتوت داد خیلی مسخره بود . مثل اینکه من به ماه اشاره کنم و اون نوک انگشتم رو ببینه که چون چیزی که گفت یکم مورد من.کراتی داره نمیگم چی گفت . 

بعدم خوابیدیم . اما امروز رفتارهاش کمی بهتر شده بود . مثلن یکم قربون صدقه م رفت . البته خیلی کم اما بازم خوبه و یک بار هم یا آوایی از دهنش شنیدم که به جمله ی دوستت دارمی میخورد که تحت غرور و خجالت  کلی محو شده بود . فقط آهنگش بود . بازم خداروشکر . 

 

امروز کو کو سبزی به شیوه تمشک خانوم در فر درست کردم که ما که پسندیدیم. خداروشکر شاهتوت هم خوشش اومد . دیگه برای طولانی نشدن این پست عکس و دستورش بمونه برای بعدن .

یه مهمونی از طرف فامیلام در راهه که نمیدونم چطوری به شاهتوت بگم که بیاد . خدایا کمک کن . 

موفق باشین . بوس بوس