سلام . 

راستش حالا که دارم فکر میکنم اون روزی که دوست شاهتوت اومد خونمون و من رفتم خوابیدم و خودش و دوستش تنهایی تا ساعت 2 بیدار موندن . از اون روز به بعد اخلاق شاهتوت عوض شد . البته میشه بسطش داد به زمانی که مغازه شون رو اجاره دادن و یه جورایی بیکار شد . نمیدونم دقیقا ! اما مهم اینه که از اون روز به بعد اینطوری شد . که به همه چیز گیر میده . متلک میگه و غیره ... 

هنوزم درست نشده اما کمتر شده . در صورتی که منم بهتر شدم و خونم تا حدی مرتبه . البته این مرتبی به من مربوط میشه نه به خودش . مثلن تخته نردی که یک هفته پیش آورده و با داداشش بازی کرده هنوز وسط اتاقه و نبرده بزاره بالای کمد . یا دفتر کتاباش رو میزه ... اما من اگر یه لباسم یا ظرفیم این اطراف باشه نق میزنه ! و جالب اینجاست کاره خونه رو کار نمیدونه . میگه تو که هیچ کاری نداری . صبح تا شب پای لپتاپی . اما خوب همین مهمون داری کردن. جابه جا کردن و آشپزی و فکر اینکه حالا چی بپزم خودش کلیه . یکم یاد فیلم خروس جنگی میفتم . البته چند باری گفته تو برو بیرون کار کن و من کارای خونه رو میکنم !! کلن توهم فانتزی میزنه ‍! بله خوب میمونه خونه ، خونه رو تبدیل میکنه به قهوه خونه ! 

اما درسی که امروز گرفتم مهم این نیست که من اون شب مهمونی تو اتاق خوابم بودم ومیدونستم شوهرم و دوستش نمیتونن حداقل دختر یا زن بیارن . بلکه میتونستن با لپتاپ و خاطرات مجردی تاثیر مخرب تری روی شاهتوت بزارن . الکی نیست که از قدیم گفتن وقتی متاهل شدی دیگه با دوستای مجردت نگرد !‌و این برام شد درس عبرت که اگر دوستای شوهرت اومدن خودتم حضور داشته باش به بهانه ی تنبلی و خوابم میاد و حوصله ی پذیرایی ندارم نرو توی اتاق خواب . 

البته زندگیه من هنوز اولشه و من کلی وقت دارم برای درست کردنش و حتمن هم برای زحمت میکشم . اما باید به فکر خودمم باشم و شادیه خودم هم برام مهم باشه البته ! 

 

امروز صبح که باز شاهتوت یکی دوتا متلک گفت منم یکی دوتا کار کوچیک بهش گفتم و گفتم بیا ، تو به من پول نمیدی من چیزی نمیگم اما تا من یکم خونم نا مرتب باشه تو کلی نق میزنی و اینطوری باز کبریت زده شد و شاهتوت عصبانی شد . آخرم به این نتیجه رسیدیم که نه اون نق بزنه نه من . البته بعدش گفت تو صبح تا شب تو خونه پای لپتاپی ، اگر نق میزنم که پاشو به خاطر خودته اما تو که به من میگی پول نمیدی من واقعا پول ندارم !!!‌ 

اینکه میگه خونه نامرتبه نیاین بگین باز چیکار کردیا . مثلن شب که چایی میخوریم من دیگه بلند نمیشم ظرفاشو بزارم تو آشپزخونه . خوب صبح که بیدار میشم و کارامو میکنم خود به خود ظرفارو جمع میکنم دیگه . یعنی اینطوریم که میگم یهو پاشم همه کارای اون روز رو بکنم بعد دیگه بقیه کارا بمونه برای فردا . حالا نه همه کاریا . یه سری خورده ریز. مثل خیلیا نیستم که تا یه قاشق کثیف میشه فوری میرن میشورن . من میگم همه رو با هم میشورم دیگه ! اینطوری

خلاصه آخرش باز به جایی نرسیدیم اما من بهش گفتم تو نق میزنی منم نق میزنم . گفتم منم محبت و توجه و پول احتیاج دارم ! لازم دارم دیگه . ندارم ؟

 

احساس میکنم شاهتوت اینطوری شده که منتظره من یه کاری بکنم تا اون بترکه سرم . مثل کسی که از کس دیگه حرص داره . مثلن من از یکی بدم میاد منتظرم یه چی بگه باش مخالفت کنم سرش داد بزنم ، میگیرین چی میگم . حرص داره انگار . وگرنه حرف صبح من خیلی هم بد نبود . یعنی حتی لحنمم بد نبود . همین جمله رو گفتم . گفتم ببین تو به من پول نمیدی من هیچی نمیگم اما تا من یکم خونم نامرتب باشه تو کلی نق میزنی . جمله خبری بود اما اون کلی ترکید سرش . 

ازونورم انگاری ناراحته داره خرج منو میده . البته خرج که نمیده . هنوز گوشتایی که مامانم داده بهم از سر جهازم یه سریش رو داریم . ماهیچه گردن یا سبزی هاش . هنوز به خرید رب و روغن و چای نرسیدیم . اینا سه تای آخری رو فامیلاش به عنوان یه رسم قدیمی بهمون کادو دادن البته . یعنی انگاری ناراحته . واسه همین نق میزنه که چرا کار نمیکنی . مثل دوتا خواهر که یکیش کار کنه اون یکی نکنه بعد این یکی هم به لح اون یکی هی نق بزنه . که چرا همش من کار کنم !!‌نمیدونما . اینا حدس منه . وگرنه جدیدن مشکلی توی رختخوابمونم نیست . خداروشکر حل شد مشکلات. چیزای جدید یادگرفتیم . اما هنوز این روحیه ایرادگیریش هست که من منبعش رو پیدا نکردم هنوز . که چرا !! مثل خودم که مثلن از فلان تصمیم مامانم ناراحت بودم بعد دیگه هر چی مامانم میگم مخالفت میکردم . چون داشتم طلافی میکردم دیگه . انگار شاهتوت طلافی زود ازدواج کردنش رو داره سر من خالی میکنه . که خدا شاهده وقتی اومد خواستگاریم من بهش گفتم شاهتوت تو سنت کمه . برو جوونیت رو بکن بعد بیا خواستگاریم . اما جواب داد من توی خودم میبینم که میتونم یه زندگی رو اداره کنم . اداره کردنش تو حلق مامانش . 

ازونور امروز گفت یه باره دیگه نق بزنی که پول نداری میرم خودم رو سر به نیست میکنم . خوب این مثلن به نظرش تهدید بود اما برای من یه خبر خوش بود نیشخند کلی هم قسم خورد . منم گفتم این دفه سر من نق بزنی ببین من چیکار میکنم . خودمم نمیدونستم میخوام چیکار کنم ! خنده

یه فامیل داشتیم . اوایل شوهرش کتکش هم میزده . بعد سر آشپزی هم گیر میداده . یعین اینقدر شوهره قاطی بوده . حالا بیا خانومه رو ببین . البته طرف از داهات اومد تهران . الان جوون تر از قبلش شده حتی . چند تا کتاب روانشناسی خوند و اینطوری شد . البته من کتابایی که گفت رو یه سریش رو خریدم اما رو من تاثیری نداشت انگار . ولی یه بار گفت که شوهرم رو کودک درونش رو پیدا میکنم یه دست میکشم رو سرش رام من میشه !! حالا چطوریش رو دیگه نگفت . باید یه جلسه برم پیشش مشاوره . خانوم صبح بلند میشه میره ورزش بعد استخر بعد فلان و ساعت 3 بعد از ظهر میاد خونه . یه ناهار الکی میده به شوهر و بچه ش ... خونسردم هست . نمیدونم چطوری شد که اینطوری شد . اما میخوام بگم با صبر میشه حتمن . 

خوب از خودم بگم که خوبم . احتمالن امروز مامانمینا بیان خونمون . احتمالن یه وعده مرغ بریون درست کنم بخوریم . میخوام کیک شیفوت درست کنم و با خامه تزئین کنم . خلاصه میخوام یکی دو روزی که مامانم اینجاست خوش بگذره بهمون . آمین . 

 

چند روزه پیش شاهتوت رفت از یه شیرینی فروشی شیرینی تر شکلاتی گرفت . به حدی من لذت بردم ازین کیک . مخصوصا از وقتی که خودم هم یکم کیک درست میکنم دیگه متوجه تفاوت کیک ها میشم . این شیرینی ، کیکش به حدی نرم بود که من از تک تک مولکول هاش لذت بردم . خامه ی شکلاتیش یکم تلخ مزه بود که باز هم لذت بردم . اگر بشه میخوام برم ببینم طرز تهیه ش رو بهمون میدن ؟

 

دوستتون دارم . مواظب خودتون باشین . منم دعا کنین . مرسی 

 

اضافه شد : در جهت پر رنگ کردن خوشی ها و خوبی های زندگی باید بگم مادرشوهر یکی از مرغ هایی ( شما بخونید جوجه ) سبد. ک.ا.لا بهشون داده رو به ما داده . واقعا کوچیکه . شاید یک کیلو به زور بشه . شایدم اصلن یک کیلو نشه اینقدر کوچیکه ... با مقداری سس های کوچولوی مخصوص ساندویچ . سه عدد سوسیس و دوتا پفک  . خوب دستش درد نکنه . پدرشوهر بود همه رو ازمون میگرفت ‍!