سلام . خوبین دوست جونیا ؟

این چند روز یک مقدار سرم شلوغ بوده . یک مقدار که چه عرص کنم کلییییییی 

خوب گفتم چیز کیک درست کردم و مورد پسند شاهتوت قرار نگرفت ! واسه همین تصمیم گرفتم که همون جمعه صبح که  کشک و بادمجون درست کردم ( با بادمجون کبابی ) یه کیک شکلاتی شربتی هم درست کنم که شاهتوت دوست داشته باشه . البته من دوست دارم کیک های مختلف رو امتحان کنم اما تا حالا به این نتیجه رسیدم بیخیال کیک های جدید از سایت های دیگه بشم و فقط از همون دوتا سایتی که بلدم استفاده کنم . 

خوب البته اینم باید بگم کشک و بادمجونم خیلی بی مزه شده بود . فکر کنم آبش زیاد بود نمیدونم . اما دفه ی پیش که کشک و بادمجون با یه بسته بادمجون سرخ شده و یه بسته بادمجون کبابی درست کرده بودم خیلی عالی شده بود اما این بار که فقط بادمجون کبابی ریختم اصلن مزه ش قابل قبول نبود و باقی مونده رو ریختم تو کیسه و گذاشتم توی فریزر که دفه ی بعد که کشک و بادمجون درست کردم این مقدارم قاطیش کنم که اصراف هم نشده باشه . ازونطرف کیکم هم خمیر شده بود . البته من با خلال دندون چند بار چکش کردم و به ظاهر پخته شده بود اما خمیر بود و خداییش هم خوشمزه نبود . طوری که من که از روی حرص داشتم میخوردمش بعد از یک ساعت ترش کردم و احساس کردم معدم سنگینه و تا خود فردا صبحش معده و گلوم میسوخت . یعنی چیزی که تا حالا برام پیش نیومده بود . این از دو تا آشپزی و کیک پزی که به بن بست خورد و کلی از اعتماد به نفسم کم شد  . فکر کنم آه شما منو گرفت. نیشخند

بعدازظهر آزاده اومد خونمون. اما خوب راستش یکم حالش بده و یه وقتایی حالت افسرده میشه . واسه همین من به مامانم اینا میگم زیاد به پرو پاش نپیچن و حالا اگر یکی دو ساعتم با تلفن حرف زد کسی کاری به کارش نداشته باشه . خوب بنده ی خدا روزهای سختی رو پشت سر میزاره . 

اون شب شام نخوردیم ( آزاده گفت گرسنم نیست و میوه خوردیم ) ( آزاده از خونه مامان اینا برام ته چین مرغ و موز و شیر آورده بود ) بعدم همسری و آزاده شاهگوش نگاه کردن و من خوابیدم . فرداش بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و شاهتوت رفت سرکار . البته دیشبش شاهتوت خان یکم آشپزخونه رو مرتب کرده بود دستش درد نکنه . بعدم من یه خورشت قیمه درست کردم که خودم کلییییی لذت بردم ازش . جدن تک تک قاشق هاش بهم چسبید . شاید چون براش زحمت کشیده بودم ؟! بعدم رفتیم فردیس یکم گشتیم و بعدم آزاده گفت دوست دارم تنها باشم واسه همین رفت خونه ( مامانم اینا مسافرتن ) بعدم من دیدم بمونم خونه افسرده میشم با شاهتوت رفتم مغازه . تو مغازه بودیم که مامان شاهتوت زنگید به شاهتوت که داییت میخواد یک روزه بره شمال تو هم باش برو و کمکش کن و دستمزد بگیر ازش . این شد که شاهتوت تصمیم گرفت با داییش بره شمال . یک روزه . اون شب رفتیم خونه ی مادرشوهر و شام هم همبرگر داشتن خوردیم و اومدیم خونه و فردا صبحش یعنی یک شنبه صبح شاهتوت ساعت 5 با داییش رفت شمال منم موندم خونه که هم یکم خونه رو تمیز کنم هم بفر.مایید شام ببینم هم یکم بخوابم اما طبق معمول ساعت 9 صبح بیدار شدم و البته کارامم نکردم و بعد از ناهار زنگیدم به برادرشوهر که بیاد دنبالم بریم خونه ی مامانش  اینا . آخه میترسیدم که شاهتوت شب دیروقت بیاد و منم تو خونه تنهایی میترسیدم . اونجا هم تقریبا دست به سیاه و سفید نزدم و مثل یه عروس خوب نشستم. فقط به چند نفر از کسایی که شماره شون رو برداشته بودم زنگ زدم ببینم میان کلاسم یا نه که سه نفر گفتن میان که منم بهشون گفتم فردا بیاین دبیرس.تان تا من ثبت نامتون کنم . بعدم نشستم تا شوهرم همون شب اومد و شام خوردیم و اومدیم خونه . 

دوشنبه صبح که امروز میشد صبح بیدار شدیم یکم صبحونه خوردیم و رفتیم به سمت محل کار پدرشوهر که از متقاضیان ثبت نام کنم که هیش کی نمیومد !!! منم باز اسامی کسایی که بیسواد بودن رو نوشتم و ناهارم خونه مادر شوهر نرفتیم و اومدیم خونه . البته مادرشوهر یه بسته جیگر مرغ داد که منم با رب و پیاز داغ سرخش کردم و ناهار اونو خوردیم . 

بابای شاهتوت باز امروز کلی منت گذاشته سرش بابت مغازه و اینکه چرا قسطای مغازه رو نمیده ! من خداییش دروغ نمیگم واقعا درامدی نداره تو این چند ماهه اخیر چون اقتصاد خوابیده و کسی خونه خرید و فروش نمیکنه واقعا ! شاهتوتم بابت اون اعصابش خورد بود که من بهش گفتم از مغازه بیا بیرون و اجاره ش بده که اینقدر اعصابت خورد نشه ! 

الانم که در خدمت شمام زنگ زدم به کلی از دانش آموزام که ثبت نامشون کنم و بدون استثناء همه شون بیرون بودن و گفتن هفت به بعد زنگ بزن ! فقط منم که همش تو خونه میشینم !!!

اینم از این چند روز . پست بعدی عکس دار خواهد بود و لینک چیز کیک رو هم اونجا قرار میدم با توضیحاتش . فعلن خدافسی