سلام . خوبین ؟ نمیدونین امرزو صبح وقتی ساعت 9 بیدار شدم و هی تنبلیم میومد بلند شم و برم ادارهی مربوطه برای تکمیل مدارکم ، گفتم برم وبلاگم ببینم بچه ها چی گفتن در مورد پست خصوصی . بعد در حین باز شدن وبلاگم گفتم الان که کامنت زیادی نخواهم داشت چون دیروز جمعه بوده و منم پستم رو شب گذاشتم واسه همین کسی نیومده کامنت بزاره . وقتی دیدم 17 تا کامنت جدید دارم شاخام از تعجب درومد . گفتم یعنی یکی 17 تا کامنت تبلیغاتی گذاشته ؟! اما دیدم حتی یه کامنت تبلیغی هم ندارم و همه دوستای گلم بدون استثناء گفتن که شغل خوبیه و برو و باید صبر داشته باشی ... وای اونقدر خوشحال شدم که تصورشم نمیشه کرد . بعدش بلند شدم و زیر کتری رو روشن کردم و حاضر شدم و شاهتوت هم بیدار کردم که بدو بریم برای شغل جدید !

فقط یکی از دوستان میگفت خیلی هم خوب نیست اما بازم گفته بود که برو و تجربه کسب کن . خلاصه از همه شما دوستای گلم مخصوصا اونایی که تا قبل از ساعت نه و نیم اینا کامنت گذاشته بودین خیلی خیلی ممنونم . واقعا خیلی شاد شدم وقتی دیدم همه تون منو شرایطم رو میشناسین و بهم پیشنهاد دادین که برم . چی بهتر از این . این همه دوست خوب . ماچ

خوب یکم از حاشیه ها براتون بگم . یادم رفته بود بگم عمه شاهتوت که اومده بود خونمون یهو دیدم گوشیش رو برداشته و داره از وسایل خونم عکس میگیره !!! اونم بدون اطلاع ! باورتون میشه یکی بیاد خونت و همینطوری یهویی شروع کنه عکس گرفتن . من که میگم از حسودیشون بود .چون اصلا هم از وسایل تعریفی نکردن و فقط گفتن انشالله که این خونه رو بخرین ! همین ! فدای سرم . 

دومین قضیه اینه که اداره ای که باید میرفتم باید با چادر میرفتم . بعد 5شنبه که من رفتم فقط یه پنکک زدم و یه روژ لب رنگ لب برای اینکه زمستونه و لب هام خشک میشه . همین . موهامم داده بودم بالا اما خوب هی مقنعه م میرفت عقب یکم و موهام یکم معلوم میشد . آخه چادر سر کردن بلد نیستم . چاردمم کش نداره . خلاصه اون خانومه که پارتیم بود به پدرشوهر گفته بود عروست آرایش کرده بود! و موهاش بیرون بود ! خداروشکر بعد از اونجا رفته بودم خونه مادرشوهر یه سر . و اون به پدر شوهر گفته بود نه بابا تمشک اصلا آرایش نکرده بود که! اما امروز دیگه فقط یه پنکک زدم و یه تقویت لب بی رنگ که لبام یکم چرب باشه و رفتم و مدارکم رو تکملی کردم و قرار شد برم بقیه کارارو محل کارم انجام بدم ( یعنی رمزی گفتنم توی حلقم ) خلاصه یکم سخته و باید صبر داشت . مقنعه م رو هم گوشه های صورتم تا زدم که موهام رو بپوشونه . کلن مقنعه به من میاد ! چون لپ هام رو میپوشونه . حالا قسمت شد نشونتون میدم عکس با مقنعه م رو . البته میدونین که فقط به اونایی که دیدمشون نیشخند

خلاصه این از کارم . بعدم زنعموم زنگید بهم که چرا مهمونیه ما نیومدی و منم بهش گفتم چرا ... خیلی خوم رو جمع کردم تا بهش بگم چرا نیومدیم . یعین خیلی سختم بود !

حوصله شیرینی پزی ندارم بچه ها ! فکر کنم داره یه چیزیم میشه . من که عاشق کیک پزی بودم الان اینطوری شدم . شاهتوت از خداشه اما من دیگه حوصله ش رو ندارم . 

 

امروزم رفتم خون دادم برای مشخص شدن گروه خونی و آقای آزمایشگیر رسمن یه میدون توی دستم درست کرد از بس سوزن رو چرخوند آخرم از اون یکی دستم خون گرفت . کلی دستام سوخت و خیلی تجربه ی بدی بود . هیچوقت اینطوری نشده بودم . 

دوستتون دارم خیلی زیاد . مواظب خودتون باشین . اینم یه بوس خوشگل برای همه تون ماچنیشخند