سلام . خوبین ؟ منم خوبم ! 

خوب ازونجایی که دعاهای اونطوری جواب نمیده و از هر چی بدت بیاد سرت میاد چهارشنبه شب بعد از ارسال پست قبلی ییهو شاهتوت ساعت 7 اینا زنگید به موبایلم . شاهتوت معمولن به من زنگ نمیزنه مگر کاری داشته باشه . یعنی دیدین یه سری مردا هر لحظه به خانومشون زنگ میزنن ببینن خانومشون داره چیکار میکنه شاهتوت اینطوری نیست اصلن . منم دیگه زیاد بهش زنگ نمیزنم . اوایل زنگ میزدم نق میزدم چرا به من زنگ نمیزنی الان دیگه خودم رو با شرایط وقف دادم . حتی قبلن کلی میبوسیدمش الان دیگه هفته ای یک بارم نمیبوسمش . آخه اونم منو نمیبوسه ! خوب از بحث خارج نشیم . شاهتوت زنگید و من فهمیدم خبریه . گفتم حتمن الان فامیلاش میگن میخوایم بیایم خونتون ! استرس کل وجودم رو گرفت . 

حدسمم درست بود . فامیلاش میخواستن بعد از شام بیان خونمون ! شب نشینی . و یه چیز دیگه هم گفت که آخر این پست میگم . من از جام پریدم ظرفای ظهر رو شستم چایی دم کردم ، رو تختی رو مرتب کردم ، لباسهایی که روی بند رخت مونده بود و تعدادشونم کم بود جابه جا کردم و یه حالی به آشپزخونه دادم و میره ها رو تو ظرف چیدم و دیگه حس جارو برقی نداشتم . میز آرایشمم مرتب کردم که دیگه شاهتوت اومد و تخمه و میوه خریده بود . اونا رو هم توی ظرف ریختم و منتظر شدم تا مهمونام بیان . دیگه فیلم آوا.ی باران که تموم شد شاهتوت زنگید به فامیلاش که کجایین پس  که گفتم داریم شام میخوریم . منم رفتم خوابیدم تا مهمونا بیان ! 

دیگه ساعت 10 اینا بود که اومدن . ( یه عمه داره شاهتوت که دم به دیقه میاد اینجا . اصلن هم مارو دعوت نمیکنه . تا حالا یکی دو تا شام اومده و چند باری هم سرزده اما وقتی مهمون داره مارو دعوت نمیکنه که بریم اما من دو سه بار دعوتش کردم شاهتوت زنگ زد اون عمه رو هم دعوت کرد!) چای و میوه و تخمه و آجیل رو آوردم . عمه ش و زنعموش اولین بارشون بود میومدن خونه ی ما اما نه شیرینی نه شکلات نیاوردن . البته برام مهم نیستا . میخوام بدونین فامیلاش چطورین ! بعدم داشتم پذیرایی میکردم که دیدم عمه و مادرشوهر و زنعمو نیستن ! بله رفته بودن اتاقای منو ببینن . یا یه جورایی جهیزیه ببینن ! یعنی داشتم حرص میخوردما . گفتم مادرشوهرم باید میومد به من میگفت میخوام جهیزیه ت رو نشون عمه اینا بدم . خودتم بیا نشون بده ! خوب مگه جهیزیه من نیست ؟ مگه اتاق خصوصیه من نیست ؟ یعنی اعصاب مصابم خورد شد اما بیخیال شدم . دیگه چیکار کنم شعورشون در همین حده ! 

دیگه نشستیم ده نفری پاسور بازی کردیم . سه نفرم که بازی نمیکردن نگاه میکردن . یعنی حدود دوازده نفر مهمون بودن! را به را هم چای میریختم . آخه خیلی چای دوستن!

آخرم که رفتن . زنعموش پنجاه تومن و عمه ش سی هزار تومن دادن برای شادباش مثلن . رسم دارن کلن . بعد اینا رفتم مادرشوهر دمه در وایساده میگه مام سه سال پیش برای عروس عمو 50 تومن دادم که الان برای شما 50 تومن آورده ! من اینو میدونستم . خوب چیز خاصی نگفتم . گفتم دستشون درد نکنه . باز همین جمله رو تکرار کرد ! منم گفتم دستتون درد نکنه ! منت میزاشت سر من !!! خوب میخواستی پول ندی !!! 

این از مهمونی که گذشت . 

فردا صبحش یه کاری داشتیم که انجام دادیم و بعد رفتیم آتلیه و یه سری عکس برای میز خاطره م سفارش داده بودم که گرفتم و بعدم یه سریاشو دادم بزنه رو شاسی 

بعدم رفتیم خونه و زودی رفتیم تهران خونه مامانم اینا ! ناهار مامانم فلافل درست کرده بود جاتون خالی . اونجا هم خوش گذشت و بعدم تریدمیل رو برداشتیم و با کلی سلام و صلوات اومدیم خونه خودمون . 

یه چیزی هست که تو پست خصوصی ازتون میپرسم . رمزشم که ماشالاه همه تون دارین ! پس ای کسانی که رمز دارین لطفن نظرتون رو بگین . مرسی . 

بوس بوس بوس .