سلام . خوب الان روز یک شنبه ساعت 3 عصره و من دارم مینویسم . نمیدونم تا کی طول بکشه . چون سرم یکم شلوغه ! شایدم تا نیم ساعت دیگه تموم بشه !!

خوب از مسافرت بگم . روز دوشنبه بود فکر کنم که میخواستیم بریم . خوب صبح بلند شدم یه سری کارام رو کردم اما حسش نبود لباسای روی بند رخت رو جمع و جور کنم . واسه همین رفتم تو کار سالاد الویه درست کردن برای ناهار و سفر. خوب توی ذهنم این بود که جوجه هایی که مامانم روی جهیزیم گذاشته بود و  یک سومش مونده رو میریزیم توی کلمن و ظروف مسافرتی و سیخ هارو هم برمیداریم با همین سالاد الویه و با خودمون میبریم شمال . اینطوری دیگه لازم نمیشه همه ی وعده ها خونه ی فامیلای شاهتوت باشیم و میتونیم بریم لب دریا سالاد الویه رو بخوریم و یه جای دیگه هم جوجه رو بزنیم . این فکرم توسط شاهتوت هم پذیرفته شده بود . هیچی دیگه داشتم سالاد الویه رو درست میکردم با مرغ که دیگه شاهتوت اومد و یکم کمک کرد . کمکش مثلن کوبیدن سالاد الویه بود . چون من رنده نمیکنم سیب زمینی ها رو . بقیه موادم با بلندر خورد و ریز کردم . مثل هویج و تخم مرغ و خیار شور و اینارو . دست مخترع بلندر درد نکنه . دیگه سالاد اولیه درست شد و ناهارو خوردیم و کم کم شاهتوت رفت برای سرویس و چک کردنه ماشین و من هم داشتم چمدون رو میبستم که خبر رسید احتمالن مادرشوهرم میخواد با ما بیاد . یکم استقبال کردم . اینطوری خوب بهترم بود . حداقل خونه مامان بزرگ شاهتوت تنها نبودم . چمدون که بسته شد خبر رسید پیازچه هم میاد. دیگه تمام وسایل رو حمع کردیم اما شاهتوت گفت بیخیاله جوجه شو . همین سالاد اولیه کافیه . حتی ظروف مسافرتی و سیخ و اینارو برنداشتیم !! خوب برای چی خریدم اینا رو؟!! دیگه راه افتادیم و طلاهامو گذاشتیم مغازه . خونه هم که داغون بود . داغونا . لباسا یک مقدار روی مبل بود و یک مقدارشم روی بند رخت و اشپزخونه هم که نگم بهتره . این برام درس شد که قبل مسافرت خونه رو تا حدی مرتب کنم که وقتی از سفر برگشتم و خسته بودم اینقدر اذیت نشم . 

خلاصه کنم دیگه . آخرش این شد که بابای شاهتوت هم اومد . یعنی ماشین کلن پر شد . همه با یه ماشین ! اونم ماشینه ما که هم قدیمیه هم اینکه خیلی ارتفاعش پایینه و گاهی گیر میکنه ! دیگه چیکار کنم فامیل شوهرن دیگه ! 

راه افتادیم و خداروشکر من جلو نشستم . البته به زور پدرشوهر و مادرشوهر . اونم به خاطر اینکه خودشون میخواستن عقب راحت بخوابن . ( شرمندم که دارم غیبت میکنم . نمیتونم بگذرم ازشون آخه ) 

حدود ساعت 8 شب راه افتادیم و وقتی رسیدیم عوارضی قزوین تا فهمیدن من سالاد الویه آوردم رفتن نون خریدن و سالاد الویه رو زدیم بر بدن . چطوری؟ اینطوری که اول مادرشوهر گفت نون و سالاد اولیه رو میدیم دست تمشک برامون لقمه بگیره . ( واسه چهار نفر لقمه بگیرم ؟ خودم چی بخورم ؟) منم سالاد اولیه رو گذاشتم وسط و گفتم هر کی برای خودش لقمه بگیره ! بله . سالاد اولیه نصف شد و فکره اینکه بریم لب دریا و سالاد اولیه بخوریم کلن منتفی شد !!

وقتی رسیدیم اونجا ساعت فکر کنم 12 اینا بود ! فکر کنم البته ! شایدم دیرتر . یعنی یک . 

وقتی رسیدیم مامان بزرگش اینا رو بیدار کردیم و یکم حرف زدیم و بعدم که اومدیم توی اتاق بزرگه شون که اون سمت راهرو ی وسط خونه بود بخوابیم و تشک بزاریم دیدیم تشک ها موش خورده هستن . یعنی توی اون اتاق موش بود !!!! و احتمالن توی کل خونه ! خونه ی داهاتی بود دیگه . خوب هفت نفریمون توی اتاق کوچیکه خوابیدیم . تقریبا اتاق جایی برای راه رفتن نداشت . اینو اضافه کنین به این که بخاری نفتی روشن بود و نفس کشیدن برای منی که بهش عادت ندارم سخت بود .

خوابیدیم .. نصفه شب احساس کردم کمرم داره یخ میزنه . خودم رو چسبوندم به شاهتوت که خداروشکر همیشه بدنش چند درجه گرمتر از منه . خداروشکر گرم شدم ( حداقل شوهرم یه پونت مثبتی پیدا کرد البته فقط توی زمستون ) صبح ساعت 8 بیدار شدیم . بیدارمون کردن !! بعد از خوردن صبحونه که البته باقی مانده ی سالاد الویه ای بود که نصفشم رسید به مامان بزرگ و بابا بزرگ ( چه صبحانه ی کاملی ) قلیون کشیدیم و پسر عمو ها و زن پسر عموی شاهتوت اومدن و یکم با اونا حرف زدیم و اینا . مادرشوهرم اینام رفتن یه مراسم مذهبی ( توی این مراسم علم اما حسین رو جمع میکنن میزارن تا سال دیگه فکر کنم ! آخر ماه سفر اینکارو میکنن و فکر کنم به زبون محلی بهش میگن علامه چینی ؟!) به منم گفتن بیا اما من نرفتم . ناهار هم یک مقدار برنج بود که توش کلی هم خورش فسنجون قاطی بود هم مرغ هم یه سری غذاهای محلی . به زبون ساده اسمش میشد هر چی تو یخچال مادربزرگ مونده بود . البته من خیلی کم خوردم . فقط تا ایت حد که ناراحت نشن . مادر بزرگ به خودش زحمت نداده بود غذا برای نوه هاش درست کنه !!! 

بعد از ناهارم اونجا بودیم و شاهتوت رفت برای کمک به همسایه شون و من و عروس عموشون و خواهر شوهرش ( که میشه دختر عموی شاهتوت و 3 سالشه ) با مامان بزرگ نشستیم ... کار خاصی هم نداشتیم . تا اینکه شاهتوت اومد البته دیر وقت اومد  مثلن ساعت 8 اینا . من یکم ناراحت بودم از دستش آخه قرار بود این چند روز منو ببره بگردونه . بعدش رفتیم خونه عموی شاهتوت که به تازگی اونجا خونه ساخته و خودش میگه صد میلیون خرج کردم . کلن اینا آدم های خود نمایی هستن . شرمنده همه شمالی های عزیزم . فامیل شوهرم رو میگم . وقتی میخواستیم بریم قرار بود خانوما بریم که من از شاهتوت خواهش کردم بیاد اینطوری شد که شاهتوت و دوتا پسر عموهاشم اومدن . اونجا نشسته بودیم که یهو پیازچه داد زد موش . بله توی خونه ی صد میلیونیه عمو از زیر در ورودی یه موش خوشگل اومد تو و رفت پشت میز تلویزیون . مردها موش رو گرفتن و کشتن و انداختن بیرون  . ( ما که رفتیم زنعموش تنها بود . فکر کن ما زنا تنها بودیم  .میمردیم از ترس ) معلوم شد که دیشبم توی دستمال کاغذی هاشون کلی بچه ی موش پیدا کرده بودن ! بعدم با عموی شاهتوت که تازه اومده بود پاسور بازی کردیم . البته قبلش تاکید کرد که پاسوراشون رو از بانه خریدن ( بانه رفتن خیلی کلاس داره ها ) دست اول که عموی شاهتوت نبود منو عروس عموی شاهتوت ( عروس اون یکی عموشه ها ) بردیم . بعد خواهر شوهر رفت و عمو اومد جاش و  شرطی بازی کردیم که بازنده فردا ناهار جوجه بده . بازیمونم 4برگ بود . بازم ما بردیم . من و عروس عموی شاهتوت .بعدشم دیگه کم کم رفتیم خونه مامان بزرگ و خلاصه شام هم همونجا موندیم و خوراک لوبیا خوردیم که البته نمک نداشت و به نظرم طعمش مزخرف بود ! خوب داهاته دیگه . نباید سخت گرفت . البته شام اینطوری بود . پلو + یه مقدار لوبیا که بدون نمک با سیب زمینی نگینی شده پخته شده و مقدار زیادی هم آب داشت . همین . شب هم رفتیم خونه یکی از عمو های شاهتوت خوابیدیم .

فرداش قرار بود بریم بیرون بگردیم اما آخرش این شد که پسر عموی شاهتوت جوجه گرفت و مخلفاتش و رفتیم همون داهاته شاهتوت اینا و جوجه هارو آماده کردیم و خوردیم . البته به مامان بزرگ اینا هم دادیم . خوب اون روز خوش گذشت . مردا مشروب هم خوردن . ( اون شب، فرداش میشد شهادت امام رضا ) از یه طرفم سالگرد شوهر عمه ی شاهتوت اینا بود اما اینا آهنگ گذاشته بودن و میرقصیدن و عرق میخوردن !! منم به شوهرم گیر ندادم چون بعد از خیلی وقت داشت میخورد . البته زیاد نخورد اما خوب ... خلاصه هی میرقصیدن آتیش هم روشن کرده بودیم و خیلی حال داد . بعدم یکی از فامیلای دور شاهتوت اینا با دوست دخترش اومد و گذروندیم و یخ زدیم و دیگه ما اومدیم بالا اما مردا همچنان مینوشیدن و خوش بودن . و بعد که نوشیدنشون تموم شد و شاهتوت اومد بالا کلی سردرد داشت و گرفت خوابید و اخلاق گندش شامل حال ما شد که سروصدا نکین و اینا !!! شامش رو فکر کنم بهش میگفتن سیر واویج ! نمیدونم راستش . شاهتوت شام نخورد و فقط خوابیده بود و سرشم درد میکرد . نازش برای من بود . 

اون شب هم همونجا خوابیدیم . این بار هم هفت نفر تو یه اتاق ! اون شب با شاهتوت قهر کردم . چون هم منو نبر بیرون هم هی میگفت حرف نزنین بخوابین من سرم درد میکنه ! فردا صبحش وقتی بیدار شدیم هی با شاهتوت گفتم باید منو ببری بیرون و منو هیچ جا نبردی ( روز شهادت امام رضا ) بابای شاهتوت هم گفت چرا عروسم رو نمیبری بگردونی که تصمیم برین شد که بعد از صبحانه بریم دریا . بعد از اینکه من حاضر شدم و رفتیم مامان بزرگه شاهتوت سرش رو تکون میده و میگه ببین . اینا زنای شهرن که میگن روز وفات بریم بیرون . اگر گیله زن ( زن گیلانی ) بود روز وفات نمیرفت بیرون بگرده . دیگه کسی نبود بهش بگه شب قبلش نوه هات داشتن مشروب میخوردن و میرقصیدن !!! 

رفتیم دنبال پسر عموی شاهتوت و رفتیم دریا و یکم نشستیم و بعدم برگشتیم . موقع برگشت باقالی و لبو خریدیم و  پسر عموی شاهتوت از دست فروش  اونجا آلو و زغال اخته و ازین جور چیزا خرید . 

ناهار هم ساندویچ با نون بربری مخصوص لاهیجان خوردیم و از شرکت نادری فکر کنم براونی و کوکی گرفتیم و اومدیم خونه مامان بزرگ . راستش ساندویچش چرب و کوچیک بود و سیر نشدیم و دیگه هم نگرفتیم . آخه چرب بود . وقتی اومدیم خونه مامان بزرگ ناهار واویشکا داشتن . واویشکای خونگی خیلی خوشمزه ست و من عاشقشم . پیازچه کلی از واویشکا تعریف کرد و منم دلم خواست . به شاهتوت گفتم به مامان بزرگت بگو یکم واویشکا بده بخوریم . ( خواهر شوهر و مادرشوهرم اینجا رفتن خونه ی یکی از فامیلاشون عیادت مریض ) اما مامان بزرگ شاهتوت بهمون گفت مگه شما برای من ساندویچ آوردین که من بهتوت واویشکا بدم !؟ باور میکنین ؟ بهمون واویشکا نداد . با اینکه من هر دفه رفتم اونجا براش یا پارچه بردم یا خوراکی این بارم یه بسته شکلات رامتین بردم . البته پدرشوهر خریده بود اما من به مامان بزرگ دادم جهت خود شیرینی . بعدم شاهتوت قلیون چاقید که مامان بزرگ کلی فحش شمالی بهمون داد که چرا قلیون میکشین . منم با اینکه نمیفهمیدم چی میگه اما دیدم حرص  میخوره منم از قصد جلوش قلیون کشیدم . شام هم خونه اون یکی مامان بزرگ شاهتوت بودیم که واقعا مهربونه . خیلی مهربونه . جتی وقتی شنید که بهمون واویشکا نداده میخواست پاشه درست کنه که من نزاشتم . شام هم خورش قیمه و مرغ بود . و جالب اینجاست اونجا هم موقع شام یه موش توی آشپزخونه دیده شد !!! کلن فقط موش بود توی داهاتای شاهتوت اینا ! 

شب برای خواب رفتیم خونه عمو کوچیکه ی شاهتوت و صبحانه هم جاتون خالی حلیم خوردیم و بعد با مادرشوهر اینا رفتیم یه امام زاده به اسم گرما.خانی فکر کنم . که یک مقدار عکس گرفتیم و زیارت کردیم و برای ناهار خونه ی دایی شاهتوت بودیم به صرف فسنجون . اون روز جمعه بود . و پیازچه شنبه امتحان داشت و پدر شوهر هم باید شنبه سرکار میبود . هی اینا گفتن بریم تهران اما شاهتوت از قبل بهشون گفته بود که من فقط میبرمتون شمال . برگشتن من شنبه بر میگردم . خلاصه اینقدر گفتن و گفتن تا اینکه شاهتوت به باباش گفت یادته من مرداد اومده بودم شمال نصفه شبی منو مجبور کردی برم تهران ؟ حالام خودت پاشو برو . با این حال اون شب اومدیم خونه مامان بزرگ شاهتوت ( همون که واویشکا بهمون نداد ) شام باز هم فسنجون خوردیم و بعد از کلی کاری که مادرشوهر اینا داشتن کم کم جمع کردیم و ساعت 8 شب برگشتیم . قبل از برگشتنمون هم یه موش افتاد توی تله ی بابا بزرگ شاهتوت و کلی جیغ میزد . تا حالا صدای موش رو نشنیده بودم و خودش رو از نزدیک ندیده بودم . البته همستر دیده بودم اما موش نه . 

و در آخر موقع برگشت با شاهتوت قهر بودم . چون هم سرم داد زده بود هم منو خوب نگردونده بود . موقع برگشت هم عقب نشستم که زیر پام پرتقال بود . یعنی تا جایی که ماشین جا داشت چیزی گذاشته بودن توش . دیگه ماشین داشت میترکید . وسطای راه هم که پدرشوهر میخواست بخوابه اومد عقب و من جلو نشستم که باز جلوی پام نارنج بود ! یعنی اینقدر اذیت شدم که نگو . جای تنگ و تحمیل شد بهمون که همین امشب باید برگردیم تاز هموقع برگشت پدرشوهر خسیس اصلن پول نداد . شاهتوت پولش تموم شده بود و دیگه پول نداشت که عوارضی بده و من پول عوارضی رو دادم با اینکه پدر شوهر پول داشت اما میگفت ندارم . مادرشوهر بهش گفت خوب کارتت رو بده پول بکشیم که نداد !!! به بابای من میگن بابا به پدرشوهرمم میگن بابا !!!

شبم دیدیم خونمون جتمن یخچاله واسه همین شب خونه مادرشوهر خوابیدیم و ناهار بهمون باقالی پلو با گوجه و یک عدد تن ماهی برای 5 نفر دادن . بعدم اومدیم خونه !!

چقدر حرف زدم . اینم بگم که همون روز زنعموم زنگ زد برای شام چهارشنبه دعوتم کردم . اما شاهتوت میگه نمیریم چون زنعموت منو پاگشا کرده بهم کادو نداده !!! شوهر منم بهانه های بنی اسرائیلی میاره برای خودش !! 

ادامه مطلب خصوصیه و رمزش رو به کسی نمیدم نیشخندمژه


این نمایی از بالکن خونه مامان بزرگ شاهتوت 

DSC4185.jpg

اثری از شاهتوت خان روی ساحل دریا 

DSC4227.jpg

 

دریای چمخاله فکر کنم ..

DSC4240.jpg

 

مسیر رفت و برگشتمون به دریا . یعنی ما دوبار از روی این پل زیبا رد شدیم .

DSC4248.jpg

 

باقالی توی دستای شاهتوت خان

DSC4243.jpg

لبو توی دستای پسر عموی شاهتوت خان

DSC4244.jpg

 

امام زاده ای که گفتم 

DSC4268.jpg

( به خواهر شوهر میگم توی شمال هر جا که تونستن یه سید رو کشتن و امام زاده درست کردن . سمت ما نهایت سه چارتا امام زاده باشه . البته شوخی کردم . به دل نگیرین که )نیشخند

گاو . من عاشق گاوم

DSC4275.jpg

 

اینم موشی که گیر تله افتاد . میتونین ببینینش ؟ آخه شب بود نور کافی نداشتم . 

DSC4281.jpg

 

پ.ن : وقتی از دست شاهتوت ناراحت بودم و نمیدونم چی داشتم میگفتم که خواهر شوهرم گفت چیه داداشم ؟ خیلی هم خوبه !! نگاهش کردم و گفتم خوبه دیگه ؟ میخوای دعا کنم خدا یه همچین شوهر خوبی بهت بده . گفت وای نه . اصلن به من چه!