سلام . خوبین ؟ نیشخند منم خوبم نیشخند

دیگه اینقدر اتفاقات افتاده بود توی این دوران که علت نوشتنم شده بود حالا که اتفاق خاصی نیفتاده دلم به نوشتن نمیره نیشخند

خوب از روزانه ها بگم که این چند وقت تا امروز حسابی استراحت نمودم .

چهارشنبه شاهتوت خان نمیخواست سره کار بره بعد دید اگر نره همینطوری میمونه تو خونه مریضیش بدتر میشه واسه همین یه دوش گرفت و پاشد رفت بیرون و یک ساعت بعدش اومد وردل من با یک کیلو و خورده ای شکر که کیلوی 2300 یا 2500 یادم نیست خریده بود . راستش از بس قیمت ها دستم نیست تا شاهتوت یه چیزی میخره فوری به مامانم قیمت میدم تا ببینم گرون خریدیم یا به قیمت ! با یه نارگیل که این دفه 4 تومن خریده بود . دفه پیش فکر کنم 8 تومن خریده بود . همه اینا رو هم از چهارشنبه بازار خریده بود . منم نبرده بود خرید . باور میکنین من اصلن برای خونه خرید نمیکنم . همش چپیدم توی این خونه و تکون نمیخورم . آخه هم اینجاهارو بلد نیستم هم اینا دوست ندارم اینجاهارو یه جورایی . خلاصه کنم یه کیک درست کردم که گاناش دادم روش اما اون طعم خوبی رو که انتظار داشتم نداشت به خاطر اینکه به جای روغن مایع روغن جامد آب شده ریختم توش نیشخند خوب وقتی یه عالمه روغن جامد دارم حیفه که استفاده نکنم دیگه ! 

وقتی کیک تموم شد و ظرفا رو داشتم میشستم اینقدر خسته شدم که احساس کردم فشار خونم افتاد . دیگه اومدم دراز کشیدم و تست پخته شدن کیک رو سپردم به شاهتوت که ... بلد نبود و مجبور شدم خودم پاشم . یکمم نق زدم نیشخند

بعد از خوردن کیک و چای خوابیدیم . مامانمم هی تو وایبر میگفت فردا بیا تهران و منم شوهرم رو میشناختم که میخواد نق بزنه هیچی بهش نگفتم . 

فرداش شاهتوت رفت سر کار و منم ساعت 9 اینا بیدار شدم به ترسم غلبه کردم و رفتم دوش گرفتم ( آخه وقتی تنهام دوست ندارم برم حموم ) بعدش هی مامان زنگید و بابا اسمس داد که میاین تهران یا نه و منم گفتم شوهرم بد خلقی میکنه و میگه نباید هر هفته بریم تهران ( هفته پیش مامانم اومده بود خوب این هفته ما باید میرفتیم ) که دیگه به شاهتوت زنگیدم و اومد و رفتیم . کلی هم نق زد که تو منو درک نمیکنی و منم گفتم خوب نریم که گفت نریم الان کلی نق میزنی به من . بریم . 

دو تا مسئله پیش اومده . تشک تختم که رویا هست مارکش ، روش نخ کش شده و کرک بهش چسبیده حالا مامان میگه باید زنگ بزنیم بگیم بیان ببرنش . ماله مامانم که شاید ده ساله خریده باشه اصلن اینطوری نشده . بعدم اینکه چرخ خیاطیم ( که مامان به زور برام خرید ) میز نداره و قبل عروسی هم وقت نکردیم براش میز بخریم و حالا باید بخریم و میگن باید برین میدون امام حسین بخرین ! سخته خوب ) هیچی دیگه فاکتور اینا رو برداشتم و رفتیم تهران . بعد از ناهار که مامانم سبزی پلو با ماهی درست کرده بود و خداییش ماهی هایی که خودم میپزم خوشمزه تره چون من سوخاریش میکنم نیشخند اما مامان ساده سرخ میکنه . شامم جاتون خالی پیتزا داشتیم که خودمون درست کردیم . اونم خوشمزه شد . جای همه تون بازم خالی . شب موقع خواب هم کلی گلو درد داشتم و همش بیدار میشدم و خوابای چرت و پرت میدیدم و دیگه وسطای شب بیدار شدم میخواستم گریه کنم . نمیتونستم نفس بگشم . گلوم یخ کرده بود !!! بعد خواب دیدم یه بچه سه چهار ساله به فرزندی گرفتم ! یعنی تعبیرش چی میتونه باشه ؟ تازه خوابم خیلی طولاتی بود ..

فردا صبحشم بعد از صبحونه پا شدیم اومدیم کرج چون دیدم شاهتوت خان میخواد نق بزنه . ناهارم رفتیم خونه مادرشوهر . شاهتوتم همش نق میزد که من نمیرم مغازه بابام دعوام میکنه اینو داشته باشین تا بگم بعدش چی شد . 

خونشون ناهار مرغ بود خوردیم جاتون خالی خیلی خوشمزه نشده بود . جدیدن دست پخت خودم رو فقط میپسندم و مامانم رو نیشخند ترجیح میدم خونه خودم غذای ساده بخورم تا جای دیگه مرغی که بد طبخ شده باشه . بیخیال . بعد ناهار شاهتوت با فامیلاشون تو حیاط خونشون فوتبال بازی کردن و من و خواهر شوهرامم تو خونه بودیمو مادرشوهرمم رفته بود بیرون . دیگه صحبت با خواهرشوهرا افتاد به اون روزی که شاهتوت قهر کرده بود منم تقریبا همه ماجرا رو برای تربچه و پیازچه تعریف کردم . اولش گفتم نگم بعد دیدم پیازچه میره همه رو به مامانش میگه واسه همین قضیه رو طوری تعریف کردم که به نفع خودم باشه . خلاصه خواهرشم ( که خیلی رکه و اصلن خجالت سرش نمیشه ) حق رو به من دادن . گفتن تازه تو آشپزیت از مامان هم خیلی بهتره و خونه هم که همیشه نمیشه مرتب باشه و داداش باید قدر تو رو بدونه و یه بدیت رو بزاره پای یه خوبیه دیگت . و بهشون گفتم داداشتون کلی کار بد کرده اما من به مامان و بابات نگفتم اما تا من یه چیزی گفتم شاهتوت فوری به بابام اسمس داده بود که این رفتارشم محکوم کردن . خلاصه حسابی همه چی رو به نفع خودم جلوه دادم . البته به نفع منم بود اما شاهتوت کلن نمیتونه درک کنه و همه چی رو بام بسنجه. خلاصه بعد از اونم اومدیم خونه و اینجا بود که من سوختم که شاهتوت خان باز نرفت مغازه . اما شب قبلش کلی منت گذاشته بود سر من که اگر نرم مغازه بابام دعوام میکنه . که گفت امشب خستم نمیرم ! از بس بیشوره دیگه ... فقط منت میزاره بعد تا من یه چی بگم میگه منت میزاری . بعدم من بهش گفتم ازین به بعد تو منو نبر تهران . یا آژانش میگیرم یا با ماشین میرم خودم . تازشم شما خودت باید پول آژانس رو بدی ! بله تازشم . 

دیگه خلاصه این دوروز اتفاق خاصی نیفتاد . همینا بود . البته یکی دوتا اتفاق افتاد که زیاد خوب نبود و در مورد مامانم اینا بود که دیگه تعریف نکردم ! 

شب و روزتون خوش باشه . کامنتای پستای قبلم دارم کم کم تایید میکنم و جواب میدم . مرسی از همه تون . ماچ