سلام . اول یه مقدمه کوچیک بدم و بعد برم سراغ این چند روز

یه کامنت برام اومده این شکلی

وبلاگتو خوندم خیلی ضایع بود . مجبور نبودی با همچین خانواده ای وصلت کنی که اینهمه در موردشون بد بگی . اون از توضیحاتت راجع به خواهر شوهر و ... اینم از خودش ...

 

خوب من یه سری وبلاگ میخوندم که توش همیشه از خوشی هاشون مینوشتن . امروز با شوهرم رفتیم فلان جا فلان چیز رو خرید . امروز زدم تو سر مادرشوهرم شوهرم اومد ازم تشکر کرد و خلاصه همه وجه های زندگیشون خوشی بود . اینطوری که توی وبلاگشون نوشته بودن . خوب دروغ چرا یکم حسودیم میشد . چرا پس زندگیه من اینطوری نیست ؟ چرا شوهر من نباید اینطوری طرف منو بگیره .. بعد از یه مدت دیگه اون وبلاگ رو نخوندم . هنوزم دیگه نمیرم بخونم . چون حس میکنم که واقعی نیست . امکان نداره توی یه زندگی مشکلی وجود نداشته باشه . ما حتی با خواهر و برادرمون هم حرفمون میشه گاهی با اینکه تو یه خونه بزرگ شدیم . یه نفر مارو نربیت کرده . چه برسه به شوهر . مخصوصا تو این دوران که با آلودگیه هوا و خلاصه هزار جور مشکل دیگه هیچکس اعصاب نداره . 

اما هیچوقت نرفتم به طرف توهین کنم که فلانی وبلاگت خیلی مزخرفه چون تو همش از خوبی هات مینویسی . فقط دیگه نخوندمش . اتفاقا حتی براش آرزوی بدی هم نکردم . انشالله همیشه شاد باشن . فقط دیدم من جنبه ندارم که ... همش بخونم و بعد بگم پس چرا شاهتوت اینطوری نیست . 

خودم که وبلاگ زدم برام مهم بود که واقعیات زندگیم رو بنویسم . اگر گفتم پدرم این کارو برام کرده واقعیت رو گفتم . اگر گفتم شاهتوت اینطوری کرده واقعیت رو گفتم . حتی عکس های روزانه هم میزارم که همه ببینن واقعا این منم . تا با هم صمیمی بشیم . اگر خواهرشوهرا رو توصیف کردم واسه این بود که بدونین طرف چی هست . خواستم وقتی مینویسم خواهرشوهرم اینطوری گفت بدونین که من چه احساسی بهش دارم . هیچ آدمی کامل نیست حتی من . حتی بابا و مامانم که عاشقشونم . هیچ کس . شاید یه واقعیات کوچیک رو نگفته باشم اما هر چی گفتم راست بوده . 

حالام اگر میام میگم شوهرم فلان کارو کرده چون میدونم اینجا دوستای خیلی خوبی دارم که میتونن کمکم کنن . واسه همین راستش رو گفتم . خیلی از دیدن اون کامنت دلم گرفت . چرا باید کسی که تو شرایط من نیست منو قضاوت کنه ! که چرا با این شخص ازدواج کردی . این همه طلاق تو کشور اتفاق میفته . بریم به همه بگیم چرا ازدواج کردی ؟ چرا طلاق میگیری ؟

مگه طرف روز اول میاد بگه من واسه عروسم خرید عقد نمیکنم ؟ نخیر عزیزم . روز اول گفتن ما خرج عروسمونم میدیم . عین جمله شون این بود که پسرم که بره خدمت خودم خرج عروسم رو میدم . عین جمله ای بود که گفتن . گفتن به پسرمون خونه میدیم ! دقیقا همینطوری گفتن . بعدن که ندادن گفتیم چرا ندادین پدرشوهرم چی گفته باشه خوبه ؟ دوبار این جمله رو به من گفت . غلط کردن رو واسه چه روزایی گذاشتن ؟ غلط کردم که گفتم . 

شوهرمم اوایلش همش دروغ گفته بود . اینکه فلانمو بیسانم .. حالا میگه داغ بودم گفتم . تقصیره من نیست . منم آدمی نیستم که زودی برم طلاق بگیرم چون دروغ گفتی . تا جایی که بتونم زندگی میکنم . هیچ کس هم نمیتونه بیاد منو قضاوت کنه . چون از بچگی تا الان جای من نبوده !!! کسایی هم که مخالف زندگیه منم راحت میتونن ضربدر بالای صفحه رو بزنن و وبلاگ منو ببندن . 

 

ببخشید . خیلی اعصابم خورد شد از قضاوت ها ... حالا خیلی مهم نیست . فقط خواستم بگم که خالی بشم .. چقدرم حرف زدم .. ببخشید 

 

خوب خیلی سریع برم سراغ این چند روز . 

سه شنبه بود فکر کنم . که جوجه خوردیم . من طبق معمول ظرفارو گذاشتم توی ظرفشویی و بیخیال همه کارا شدم و رفتم سراغ وبلاگ خونی و اینا که شاهتوت عصری زنگید که با بابام میخوام برم استخر . رفت استخر و حدود ساعت هشت و نیم زنگید که خانوم شوهر عمه م زنگ زده که ما بعد از شام میایم خونتون . واسه شب نشینی . کلی اعصابم ریخت بهم . چون اینا سابقه دارن یهو میان در خونه رو میزنن و میان تو بدون خبر !!

هیچی دیگه یکم نق زدم بعد به شاهتوت گفتم بیا خونه رو مرتب کنیم . ظرفارو شستم . جابه جا کردم . میوه مون کم بود. شاهتوت جارو برقی کشید . من خونه رو مرتب کردم . یکم گردگیری کردم و ساعت 9 اومدن !!! یکم پذیرایی کردم و یکم حرف زدن و از کارایی که زنعموی شاهتوت برای عروسش انجام داده گفت که مثلن حسادت منو در بیاره !!! منم گفتم پدرشوهر من به من میرسه نه پول داره نه رسم داره !!

هیچی دیگه بعدم رفتن . فرداش مامانم کمک میخواست که برای ناهار رفتیم خونشون .

موندیم تا فردا ناهارش . شاهتوت هم کلی نق زد که من حوصلم سر رفت و باید برم سر کار و اینا . 5 شنبه بعد از ناهار توی اون برف خوشگل برگشتیم و من با شاهتوت رفتم مغازه . همینطوری ... 

5شنبه شب یه دعوای کوچیک با شاهتوت کردیم . چون از خونه داریه من ایراد گرفت منم بهش گفتم مردی میتونه از خونه داریه زنش ایراد بگیره که ماهی خداد تومن به زنش پول تو جیبی بده ( چیکار کنم خوب ؟ نمیتونم خونه رو همیشه مرتب نگه دارم  ) اونم قاطی کرد چیکار کنم خوب درامدم خوب نیست و اینا !! بعدم یکم نق زد و من نق زدم و بعدم خوابیدیم . 

جمعه صبح بیدار شدم صبحانه گذاشتم و رفتم شاهتوت رو بیدار کنم که هی ناز کرد ( شوهر من قهر میکنه بعد از دعوا . مثل بچه های 4 ساله ) منم کم کم باش حرف زدم و وقتی دیگه اعصابم رو خورد کرد کلی سرش داد زدم و گفتم شاید خونه داریم خوب نباشه اما آشپزیم که خوبه . کی شده بیای از آشپزیم تعریف کنی ؟ کی اومدی از اینکه ولخرج نیستم تشکر کردی که حالا بگی چرا فلان چیز رو جمع نکردی ؟! خلاصه دعواش کردم و رفتم نشستم رو مبل

شاهتوت پا شد و این بار من ناز کردم که صبحونه نمیخورم که شاهتوت اومد به زور منو برد سر میز صبحونه !! ( زن و شوهر کم داریم ) بعد از صبحونه هم رفتیم خونه مادرشوهر برای ناهار . 

اونجا اتفاق خاصی نیفتاد به جز دو سه تا .

1. مادرشوهرم گفت میخوام پارچه بگیرم برم پالتو بدوزم . تو هم برو پارچه بخر و مانتو بدوز برای عید ( مثلن میخواد من مانتوی گرون نخرم . برای عید 68 تومن مانتو خریدم گرون بود . چون خودشون 20 تومن پارچه میخرن و 12 تومنم پول دوخت میدن ) گفتم منم بدم نمیاد پالتو بدوزم اما وقتی به شاهتوت میگم شاهتوت چی میگی ؟ شاهتوت گفت پول ندارم. همه خندیدن و مادرشوهرم گفت من پول پارچه ت رو میدم پول دوختش رو خودت بده ( وقتی شوهرم بهم پول نمیده از کجا بیارم ؟ ) بعد رو به شاهتوت گفت تمشک هر روز صبح تا شب بیاد اینجا من براش همه چی میخرم ( منظورش این بود که برم خونشون کمکش کنم توی کارا . خوب هر جا برم کار کنم بهم حقوق میدن . این دیگه منت گذاشتن داره ؟ دختر خودشون میپیچونه میره شهر دانشجوییه شوهرش که تو خونشون کار نکنه . بازم کلی مامانش بهش پول میده . بده دخترشه . ولی به من میگه بیا خونم کار کن بعد من برات چیزی میخرم؟ میخوام نخری ) من به روی خودم نیاوردم . 

2. یه جا پدرشوهرم گفت که آره عروسم دیگه برام پرتقال نمیخره . دیگه نمیاد کمک ما . منم گفتم من دیگه خرم از پل گذشته . ( وقتی این کارارو کردم خیلی خردی عقد کردن برام . خیلی احترام گذاشتن یا کارایی که باید میکردن که بازم ادامه بدم ) 

3. شاهتوت بهم گفت یه شب شام مامانم اینا و مامانت اینا رو دعوت کنیم که باباهامون آشتی کنن . گفتم حالا فعلن به مامانت اینا نگو بزار من به مامانم بگم بعد دعوتشون میکنیم که شاهتوت سر ناهار به همه گفت که جمعه همه خونه ما دعوتین به صرف ناهار جوجه !!! من هیچی نگفتم . نه دعوت کردم . نه تکذیب کردم . 

دیگه همینا . چقدر حرف زدم . شرمنده همه گی ...