دیروز که کلی با شاهتوت خان قهر بودم ... 

عصری دیدم که انار هایی که مامانم از جاده ساوه خریده بود و خداییش خیلی خوب بود داشت خراب میشد دیگه منم آوردم دون کردم که به جای شام بخوریم . میدونین که ما رژیم داریم نیشخند

هیچی دیگه انار هارو دون کردم و بعدم اومد پای کتابی که دانلود کردم که بخونم ( کتاب سینوهه . آخه خیلی دوست داشتم بخونمش ) که دیدم شاهتوت ساعت 8 اسمس داده که ساعت هشت و نیم حاضر باش بیام دنبالت بریم بستنی بخوریم . اولش میخواستم بگم حسش رو ندارم اما دیدم با اینکه اصلا حوصله ندارم اما بزارم منت کشیش رو بکنه و عادت به بیرون رفتن بکنیم ( اصلا بیرون نمیریم ما آخه ) بعدم حاضر شدم و رفتم پایین و به روی خودم نیاوردم که قهرم . رفتیم یکم توی خیابونای فردیس گشتیم . خیلی دوست دارم . پره از مغازه های رنگارنگ و به آدم حس خوبی میده . حس خرید و زندگی . التبه من اصلا پیاده نمیشم از ماشین  همینطوری با ماشین دور میزنیم . بعدم بستنی حاجی بابا وایسادیم و بستنی خوردیم .. اینم عکسش

DSC4094.jpg

از انواع شکلاتی هاش یه دونه خواستم . بعدم اومدیم خونه و شاهتوت که خودش یه دونه از اینا خورده میگه من دیگه عادت کردم به شام نخوردن . خندم گرفته بود اما به روش نیاوردم که همین الان حداقل هزار کالری ریختی تو شیکمت اونوقت میخوای گرسنت باشه آخه ؟!

بعدم اومدیم خونه . پدرشوهر از شمال یکم نارنج و دو تا دونه کلوچه و چند تا تخم مرغ اردک آورده بود . دستش درد نکنه . گفتم 20 کیلو هم برنج داده بهمون که 15 کیلوش رو بابا بزرگ شاهتوت بابت عروسیمون بهمون داده ؟! دستشون درد نکنه .  بعد که داشتم از ماشین پیاده میشدم به شاهتوت گفتم مرسی از بستنی .. همیشه همینطوری منت کشی کن . اونم گفت عجب بیشرفیه ها !!

بعدم  انار خوردیم و چای نوشیدیم و خوابیدیم ..

همین نیشخند

 

متعاقبا خوندن این پست طولانی پیشنهاد میشود