سلام

 

شروع شد

یه اتفاق جالبی که افتاد این بود که چند وقت پیشا به الاجبار خونه شب یکی از فامیلامون خوابیده بودیم که یه پسر بچه ی کوچولوی ۴ یا ۵ ساله داره ...

خلاصه شب همه توی حال و پذیرایی خوابیدیم ...

من این سمت و پسر به و پدر و مادرش اون سمت

یهو ساعت ۴ و ۵ صبح بود که دیدم یکی داره میزنه بهم ... فکر کردم مامان کارم داره میخواد بیدارم کنه ... دیدم همین پسر بچه کوچولو هست .. پتو رو داده بالا و میخواد بیاد پیشم بخوابه ...

من کلی تعجب که این بچه عمرن مامانش رو ول کنه بیاد پیش من بخوابه ...

اومدم دستم رو بندازم دورش که احساس مامان گونه ای بهمش دست بده دیدم دستم رو گرفت ... با دو تا دستای کوچیکش دستم رو گفرته بود ... منم روش پتو کشدیم و همونطوری خوابیدم

صبح که بیدار شدیم وقتی نینی فهمید پیش منه یهو بلند شد یه نگاه به دورو برش کرد  دویید رفت پیش مامانش

نگو این بچه شب که بیدار میشه میبینه پیش باباشه .. دیگه پشتش رو نگاه نمیکنه که مامانش اونجا بوده .. بلند میشه میاد پیش من میخوابه .. و طبق عادت که همیشه دست مامانش رو موقع خواب میگرفته دست منو هم میگیره ...

مامانبنده خداییش صبح که بیدار میشه میبینه بچه نیست کلی هول ( حول) میکنه .. بععد میبینه که سر بچه اش از کنار من مشخصه خیالش راحت میشه

اینم طعم مامان شدن