سلام . دوستانی که رمزی مینویسین . من ازونجایی که خیلی باهوشم این مدتی که نبودم اصلن رمزهاتون کلن فراموشم شده . میشه رمزهاتون رو اینحا دوباره برام بنویسین ؟ مرسی 

Daisypath Friendship tickers

 

Daisypath - (d8Cs)



تاريخ : یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()

سلام . خوب این یه پست همینطوریه . 

پیشنهاد ها و تجربیات من هست . شاید شما اینارو از قبل بلد بودید و براتون یه جور روزمره گی به حساب بیاد . کاری که هر روز میکنید اما من تازه متوجهش شدم . تقریبا چند ماه !

خوب اول اینکه من پوستم مخصوصا صورتم چرب هست . به خاطر همین هیچوقت از کرم مرطوب کننده استفاده نمیکردم . حتی میخریدم گاهی هم اما استفاده ش فقط گاهی برای لبم یا قوزک پام بود که خشک میشه ! لوسیون هم گرفتم یک بار اما یکی دو بار استفاده کردم دیدم خیلی چربه ! با اینکه مثلا برای همه پوست ها بود ! 

خلاصه . هی خواهرم میگفت تمشک قبل از آرایش کرم مرطوب کننده بزن من گوش نمیکردم . تا اینکه امسال نمیدونم به چه دلیلی و چرا قبل از آرایشم مرطوب کننده زدم . بعدم کرم پودرم رو زدم و بعدم پنکک و باقیه ماجرا . و دیدم چققققققدر کرم پودر بهتر نشست روی صورتم . اصلا رنگشم خیلی بهتر شد . حتی به نظرم پنکک هم خیلیییی بهتر نشست روی پوستم . و آرایشم خیلییی بهتر شد . ان اولین پیشنهادم بود . که حتی اگر پوستتون چربه هم ازش استفاده کنید . و ازون به بعد من حتما قبل از آرایشم کرم مرطوب کننده استفاده میکنم . 

 

دوم طرز تهیه لواشک در فر ! بله در فر !

خوب اگر یادتون باشه گفته بودم شاهتوت اون شب که مهمون داشتیم کلیییی گیلاس و هلو  و زردآلو  و گوجه سبز خریده بود . زردآلو ها خورده شد بیشترش اما بقیه ش مونده بود . 

منم دیدم کم کم دارن خراب میشن و دیگه مشتری ای هم ندارن ریختمشون توی قابلمه و روش آب ریختم و یه قاشق نمک و یه حبه قند گذاشتم چند ساعت پخت مثلا یکی دو ساعت یا یکم بیشتر ! حبه قند رو نمیدونم چرا انداختم توش ! همینطوری . یه حسی در من هست که همیشه دوست دارم فقط توی غذا ها و چیزایی که میپزم هی چیزی اضافه کنم ! یه حس بیخودیه که خیلی وقتا هم شکست خورده و خیلی وقتا هم خیلی خوب پیروز شده !

خلاصه وقتی پخت و هسته هاش جدا شد و آبشم کشیده شد تقریبا توی سبد صافش کردم و دیدم یکم رقیقه بازم گذاشتم یکم دیگه غلیظ بشه با حرارت متوسط . بعدم ریختم کف سینی مایکرو م . 

سینیه مایکروم خیلی عالیه . نمیدونم جنسش چیه ؟ خیلی عالیه . هیچی بهش نمیچسبه معمولا . اما خوب شما میتونید پلاستیک بندازین یا چربش کنید یا حتی کاغذ روغنی بندازین  روی سینی فرتون ! البته سینیه فرم نچسب نیستا . میچسبه به شدت ! 

بعد فر رو روشن کردم گذاشتم داغ شه بعد روی خیلی کم گذاشتمش . کمترین حرارتش 150 هست اما من ازونم کمتر کردم . نگاه کردم تا وقتی که شعله ش خاموش نمیشد من کم کردم . بعد گذاشتم توی فر لواشک رو . هر یک ساعتم نگاش میکردم . حس کردم که زیادی حرارتش بالاست به خاطر همین شعله رو خاموش کردم . نیم ساعت بعد میرفتم دوباره یه دقیقه حرارت فر رو روشن میکردم و وقتی فر گرم میشد خاموشش میکردم و میزاشتم لواشک توی گرمای فر خشک بشه . این فرآیند شاید چند ساعتی طول کشید . اما نتیجه عالی بود . هم رنگش خوب بود هم اینکه خوب خشک شد . فقط یکم زمان برد که در مقابل گذاشتن جلوی آفتاب و اینا زمان کمتری میخواست . والبته بعد از یک هفته تقریبا تموم شد لواشک . همه ش رو خودم خوردم . جاتون خالی خیلی خوب شده بود . با اینکه اولین تجربه ی من بود . 

 

به نظرم اگر فر ساخته نمیشد من لنگ میموندم توی زندگیم . حتما هم لنگ میموندم . تقریبا هفته ای یک بار ازش استفاده میکنم . حداقل . حالا یکی از فامیلامون میگه یه روز در میون از ماشین لباسشویی استفاده میکنه !! نیشخند

فرق آدم راحت طلب و شکمو با آدم خیلی تمیز و مرتب اینطوری مشخص میشه !

 

 

خوب از احوالاتمون بگم . خوبیم . هنوزم من با شاهتوت قهرم . البته صحبت میکنم اما قهرم . سر سنگین هستم ! 

لامصب نمیاد عذر خواهی هم کنه . از بس که بیشوره ! 

دوم اینکه اون خونه ای که دیده بودیم صاحب خونه ش هی امروز و فردا میکنه و نمیاد قولنامه کنیم . بعد دقیقا دیروز یه خونه دیدیم که تقریبا هشتاد درصد همونی بود که من میخوام .آشپزخونه بزرگ . طبقه همکف و خلاصه عالییییی . کابینت ام دی اف ، رنگ خوب همه چی خوب . شاهتوت هم پسندید . اما ظرف ده دقیقه باباش پشیمونش کرد  چرا چون خونه خیلی خوشگل بود . نمیتونه ببینه تو خونه خوب بشینیم . میگه خونه معمولی بگیرید خودتون میتونید خوشگلش کنید ! کلافهگریه



تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()

سلام . خوبین ؟ منم خوبم . خداروشکر . اول اینو بگم که بلاگفایی ها لطفا مارو بی خبر نزارید . مخصوصا اگر وبلاگ دیگه ای زدید . که پیشنهاد منم همینه که فعلا یه جای دیگه ادامه بدید تا بلاگفا درست بشه ... تبسم خانوم خونه عزیز از خودت خبر بده لطفا . مرسی از همگی . 

خوب برم سراغ روزانه . 

خوب من تا سه شنبه گفتم . من فیلم عروسیم رو تقریبا کاملا همه ش رو روز سه شنبه دیدم و علی رقم اینکه اول فیلم رو که دیده بودم خیلی راضی بودم اما وقتی تموم شد زیاد راضی نبودم . انگار کلا روی فیلم هیچ کار خاصی نکرده بود . فقط اوایل فیلم یه حدود بیست دقیقه اینا فیلم و کلیپ حاضر شدن شاهتوت و باغ و آتلیه بود و تمام . دیگه کلا هیچ چیز دیگه ای نداشت . بقیه ش فقط فیلم بود ... یکی دو تا ایراد هم داشت که نوشتم که بعدا بهش بگم . کلیپ اسپورتم رو توی فیلم کار نکرده بود اصلا . از عکساشم استفاده نکرده بود کلا ! این همه پول آتلیه و باغ دادیم فقط شاید کلا یک ربع توی فیلم بود . بقیه ش هیچ . اون یک ربعم که بیشترش عکس ها بود . اما خوب عکسا خیلی خوب شده بود . آلبومم رو نگرفته ام ها . همین عکسا که توی فیلم کار کرده بود . 

نمیدونم گفتم یا نه . دوبار با فیلم عروسی گریه کردم . اونم دوباری بود که یک بار با مامانم گریه کردم یک بار هم موقع خداحافظی با پدرم گریه کردم ... 

خوب سه شنبه جمع کردیم و شب با سعیده اینا راه افتادیم به سمت ولایت . من سکته کردم تا رسیدیم . شاهتوت به شدت تند و بد رانندگی میکرد و هر چی بهش میگفتم یواش تر برو گوش نمیکرد . اول رفتیم ساندویچ گرفتیم برای شام و رفتیم وسط جاده نگه داشتیم به خوردن شام که یهو طوفان شد و تا توی حلقمون هم خاک اومد . خیلی بد گرد و خاک بلند شد . دوباره راه افتادیم و نصفه ی راه باز ایستادیم و با سعیده اینا چایی خوردیم و دوباره راه افتادیم و دیگه شاهتوت خوابشم گرفته بود و من کلی میترسیدم . ازونورم هی بهش میگفتم بلند شو که من بشینم اما قبول نکرد . باشم قهر بودم و نمیخواستم باش زیاد صحبت کنم اما دیگه دیدم سلامتیم در میونه دیگه باش صحبت کردم تا رسیدیم . تقریبا سه نصفه شب بود رسیدیم . بابام که بیدار بود . مامانم خواب بود . دیگه خوابیدیم و صبح بیدار شدیم . 

اون روز صبح ناهار خونه مامان سعیده دعوت بودیم به صرف کباب کوبیده . اونجا شلوغ بود یه سری از فامیل های دیگه شون هم بودن . دیگه ناهار رو خوردیم و بعدم با سعیده و برادرش و یه سری دیگه رفتیم بیرون که البته بیشتر با ماشین میگشتیم که اصلا خوش نگذشت . شبم که اومدیم خونه و یکم تو کارا کمک مامان اینا کردیم و شامم کشک و بادمجون بود که شاهتوت نخورد گفت رژیمم . بعدم خوابیدیم . 

صبح باز با سعیده اینا رفتیم بیرون و نشستیم توی باغ های اطراف و چای و میوه و اینا خوردیم و ناهار هم هر کی خونه خودش بود . ما قورمه سبزی داشتیم . عصر 5 شنبه رفتیم آرامگاه اونجا . تا رسیدیم بارون گرفت . شاهتوت و سعیده پیاده نشدند اما من پیاده شدم و با مامان رفتیم سر مزار بابا بزرگ هام و مامان بزرگم ... خیلی دلم براشون تنگ شده بود . اتفاقا همون شب قبلش خواب بابا بزرگام رو دیده بودم . ان شاءلله که خیر باشه خوابم . 

خیلی دوست داشتم همیشه که زیر بارون راه برم اما ازونجایی که زیاد بیرون نمیرم از خونه و اگرم برم با ماشینم خیلی کم پیش میومد که برم بیرون و زیر بارون راه برم که اون روز توفیق اجباری شد که زیر بارون راه برم ! 

بعدم که رفتیم ده بالا و بستنی خوردیم و جاتون خیلی خالی خوش گذشت . بعدم که رفتیم خونه مامان بزرگم یه سر زدیم و بعدم اومدیم خونه مامانم  و شامم که ادامه قورمه سبزی مامان پز خوردیم . بازم به مامان کمک کردم و خوابیدیم . شاهتوت بازم شام نخورد !زبان

همون شب مامانم شیر گاو طبیعی خرید از همسایه و ریخت توی یه قابلمه بزرگ ت صبح بمونه و خامه ش بیاد روی شیر . صبحم مامان بزرگم برامون سرشیر گرفت و من رو برد به سالهای خیلیییی دور مثلا 15 سال پیش شاید . وقتی میرفتیم ولایت صبح ها همیشه مامان بزرگ برامون سرشیر میگرفت ( به روش خودشون روی نون خشک محلیشون سرشیر رو میگیرن و ما روش شکر میپاشیدیم و میخوردیم) برای هر دو نفر یه بشقاب میگرفت . من و خواهرم یکی ، دختر خاله و پسر خاله یکی ، دختر دایی و پسر دایی یکی ، بعد صبح ها ما بچه ها همین رو صبحونه میخوردیم و خیلی عالی بود اما کم کم که بزرگ شدیم دیگه مامان بزرگ گاو هاش رو فروخت و دیگه نشد که سرشیر بخوریم ! 

خلاصه با شاهتوت خوردیم و بسی لذت بردیم و جاتون خالی . حیف اینقدر ذوق زده شدم که عکس نگرفتم !

ظهرم که خورش قیمه مامان پز خوردیم و بعدم جمع کردیم و راه افتادیم به سمت خونه . توی راه هوا بسسسسیییییییییییییییییییییییییار گرم بود . یعنی خیلییییی گرم بود . اومدیم خونه مادرشوهر شاهتوت کار داشت کاراشو کرد . بعدم پدرشوهر شروع کرد به نق زدن که چرا نموندید خونه ما که منم برم شمال زمینم رو درست کنم . بعدم گفت دلقک گفته امسال نباید یه کیلو برنجم به شاهتوت اینا بدی ... بعد من گفتم که خداروشکر زنده ای پدرشوهر... بعد گفتم خدا سلامتی بده به شوهرم برنج میخره . بعد مادرشوهرم گفت من بهتون برنج میدم که گفتم خدا به مادرشوهرمم سلامتی بده نیشخند 

هی شروع کرد نق زدن که من نزارم نمیتونه برنج بهتون بده و باید پولش رو بدید و منم مثل خنگا هیچی نگفتم . باید بهش میگفتم مگه پارسال چقدر برنج دادی که ما دوبار برنج خریدیم ؟! والا ! 

بعد شاهتوت اومد و منم فوری بهش گفتم ببین داداشت چی گفته . باز باباش شروع کرد و اینا ... بعد صحبت خونه شد که باز میگه از مادرخانومت پول قرض بگیر که شاهتوت گفت 15 تومن دادن دیگه چی بدن . تو کمک کن . که گفت من ده تومن کمک کردم ... اوف حالا من هی بخوام بگم میشه تکرار مکررات . منظورش از ده تومن شش و هفتصد پول کادوی عروسی بود که سه تومنش رو باید بدیم بابت فیلم و عکس عروسی و یک مقدارم بابت فرشی که باید میخرید و نخرید و چه و چه ... دیگه اون موقع من داشتم با مادرشوهر حرف زدم نشد جواب پدرشوهر رو بدم ! 

دیگه شام نخورده اومدیم خونه . آخه خیلی تو راه گرم بود و من کلافه شده بودم . 

دیروزم که شنبه بود من بیدار شدم از خواب و یکم کارای خونه رو انجام دادم و جمع و جور کردم و اینا که بعدازظهر پیازچه زنگید بیا بریم مبل ببینیم برای خونه . دیگه رفتیم مبل دیدیم و پسندیدند و خریدند ( هر چی دخترش بگه میخره به ما که میرسه میگه پول ندارم ) بعدم رفتیم خونه مادرشوهر و فیلم عروسی دیدیم . بحث سر این شد که مردا فیلم زنونه رو نبینند چون خواهرشوهرا خیلی بد جور لباس پوشیده بودند که من گفتم که من لباسم رو پوشیده انتخاب کردم که فیلمم رو همه ببینند . دیگه مشکل خودتونه که بی حجاب توی فیلم بودید . میخواستید از من بپرسید تا بگم که فیلمم رو همه میبینند . آخه همه فامیلاش بی حجاب توی فیلم بودند . خوب به من چه ... من که فیلمم رو به همه نشون میدم . میخواستند توی فیلم با حجاب باشن . من خودم خدا شاهده توی همممممه عروسی ها روسری سر میکنم . مخصوصا جلوی داماد فیلمبرداری . چون شوهرم دوست نداره بدون روسری باشم . حتی موهامم درست میکنم اما وقتی فیلم میگیرند روسری سر میکنم ... خوب چون نمیخوام که کسی ببینه بی حجاب باشم . پس من مدیون نیستم . 

بعدم دیگه فیلم رو دیدیم .. قبلا ها وقتی فیلم عقد که خوب تالارو بابای من گرفته بود میزاشتیم هی ایراد میگرفتن از ارکستر یا دی جی باغ و اینا . منم موقع دیدن فیلم عروسی هی ایراد میگرفتم . به پدرشوهرمم گفتم بهم شاباش ندادی اصلا نه توی پارکینگ نه عروسی نه هیچ جا ... هی میخندید ... یکی دو بارم متلک انداختند که جوابشون رو دادم . والا . 

جای خیلی خوب و باحاله فیلم عروسی که به من بسیییییییییییییییییار چسبید موقعی بود که توی تالار به داماد گفت دست پدرت و پدر عروس رو ببوس . بعد شاهتوت اول دست بابای من رو بوسید بعد بابای خودش . وای که اینجا لذت بردم ... که اول سمت بابای من رفت و بابای من رو بوسید که نگو . به خدا کیلو کیلو قند تو دلم آب شد . 

بعدم که دیگه شام خوردیم و اومدیم خونه خودمون . 

اینم از این ... زندگی به کامتون باشه . این پست رو هم به خاطر کسایی که خاموش هستند عمومی میزارم نیشخندقلب



تاريخ : دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.