تمشک بانو هستم
♥♥♥روزهای زیبای یک عدد تمشک تُپُل♥♥♥

سلام . دوستانی که رمزی مینویسین . من ازونجایی که خیلی باهوشم این مدتی که نبودم اصلن رمزهاتون کلن فراموشم شده . میشه رمزهاتون رو اینحا دوباره برام بنویسین ؟ مرسی 

Daisypath Friendship tickers

 

Daisypath - (d8Cs)

[ شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]

سلام . کلن از اسم چلنج بیشتر از چالش خوشم میاد نیشخند

بله بنده هم دعوت شدم به این چالش توسط مونا مونا ی عزیزم . خوب من هنور فرصت نکردم کاری بکنم . اما ترجیح میدم فعلن قسطی به سازمان مح.ک کمک کنم و بعد وقتی وقت کردم سطل آب یخ هم بریزم روی سرم . آخه هی باید به شاهتوت بگم بیا عکس و فیلم بگیر که شاهتوت هم تنبلی میکنه متاسفانه ! خلاصه که من انجام میدم اگرچه یکم وقت میخوام . شرمنده مونا مونا و این چلنج هستم نیشخندخنده

خوب باید سه نفر رو دعوت کنم !‌ این سه نفر اولیش مهتاب خانومه ! نیشخند مهتاب جون دعوت شدی .... دومیش خانومه هست . همون خانومه ی دوست جون . عزیزم دعوت به چلنج شدی . سطل آب یخ یادت نره زبان سومین نفری که دعوت میکنم  نی نی هست . از وبلاگ تلاطم احساس نیشخند خوب من منتظرم . اگرچه خودم هنوز انجام ندادم اما خوب باید دعوت کنم که !!! 

 

خوب از روزانه های تند تندیم بگم . طبق پست قبل از عکسم مامانم اینا خونم بودن . بعد من رفتم خونشون . وقتی رفتم خونشون فرداش که میشد جمعه صبح شاهتوت رفت سرکار . بعد داییم و خانومش و دخترش که من به شدت بدم میاد ازشون اومدن خونه مون ( خونه ی مامانم ) ساعت 3 اومدن ناهار ! یک ساعت قبلشم خبر دادن . مامانمم گفت ما نهار نداریم فقط پلو داریم شما یه تن ماهی بخرین و بیاین . کلن مامانم باشون رودرواسی نداره . اومدن و ناهارشون رو خوردن مام که خبر نداشتیم میخوان بیان زودتر خورده بودیم . عصری هم رفتیم و یه نینی بامزه دیدیم و کلی باش بازی کردیم و دلمون شدید مادرشدن خواست قلب نی نی با زبون خودش با ما درد و دل میکرد نیشخند احتمالن به من میگفت وای تمشک بانو چقدر زیبا و خوشگلی شما ! مژهزبان

شام هم آبگوشت مامان پز زدیم و خوابیدیم و صبح ساعت 6 شاهتوت رفت سرکار و نیم ساعت بعد برگشت گفت ماشین خرابه پاشو بریم خونه که ماشین رو درست کنیم . البته من تا هشت و نیم نه خوابیدم و بعدم بلند شدیم و شاهتوت صبحونه زد و منم حاضر شدم و اومدیم خونمون . بعدم اتاق خواب هام و جارو برقی زدم با یکم از پذیرایی . خدایی خیلی سخته . خونه بزرگ جارو زدن . این دومین بار بود من جارو میزدم . دیگه اتاق خواب رو حسابی جارو زدم . بعدم روی بالشت های تختم رو انداختم با بالشت هایی که همیشه تو پذیرایی پلاسن !‌چون شاهتوت همش توی حال و پذیرایی دراز کشه و بالشت میخواد . بعدش دیگه شاهتوت اومد ( ماشین رو برده بود درست کنه ! ) غذا هم ساندویچ گرفته بود . اومد و بعد از ناهار و چای و قلیون ! رفتیم و روی تخت رو بهش کشیدیم بعدم یه پتوی دو نفره انداختم روی تختم ( من دو تا روتختی دارم یکی اسپورت و یکی ازین لباس عروسیای جینگیلی مینگیلی . اون رو که گذاشتم اتفاقات خاص بندازم . روتختی اسپورتم این یک سال روی تختم بود و دیگه گفتم تنوع بشه یه پتوی دو نفره انداختم ! اتفاقا قشنگ شد ) بعدم یکم جمع و جور کردم و یه سری لباس تا کردم و گذاشتم توی کشو ها . پتویی که شسته بودم جمع کردم . رو تختی اسپورت که شسته بودم با ملافه و همه چیشو جمع کردم و گذاشتم توی کمد دیواری و خلاصه خسته شدم . 

برای شام هم اومدم کله گنجشکی درست کنم ! اومدم هم سالم و هم ارزون درست کنم . نصف بسته گوشت چرخی رو گذاشتم دیفراست بشه ( همون یخش باز بشه خنده) بعدم نصف لیوان سویا رو خیس کردم و با یه پیاز کوچولو انداختم توی غذاساز که رنده مانند بشن و با گوشت قاطی کردم با ادویه و یه تخم مرغ و یه قاشق چای خوری آرد گندم و بعدم سیب زمینی رو رب و ادویه یکم سرخ کردم و بعد آب ریختم توش و آب که جوش اومد توش مایه گوشتی رو قلقلی کوچولو کردم و هی دونه دونه ریختم توش و دیدم همشون باز شدن قهقهه اصلن غذایی شده بود برای خودش ! اگرچه طعمش خوب بود اما شلش یکم ضایع بود . شاهتوت با پلو و من با نون میل کردمی نیشخند 

بعدم برا فردای شاهتوت غذا ریختم و روش همین خورشت رو دادم و دیگه کم کم گرفتیم خوابیدیم . البته با یه دلخوری کوچولو ! 

شب تا یک توی گروه فامیلیمون وایبر بازی میکردیم و دیگه خوابیدم . فردا صبحش که بشه امروز بیدار شدم و اول یه دوش گرفتم و لباس پوشدیم که شاهتوت زنگید که ماشین جوش اودره و خرابه و کلی فحش به ماشین داد و گفت دارم میام خونه !!!‌ منم دیدم بیکارم رفتم دسر پان اسپانیا رو درست کردم که بیسکوییتم کم اومد ! موادم زیاد ! زنگیدم شاهتوت بیسکوییت گرفت و اومد خونه و من بقیه دسر رو درست کردم و الانم توی یخچاله برای جا افتادن ! امیدوارم شاهتوت دوست داشته باشه . اگر دوست نداشت بهتون میگم . نیشخند بهتر . همش رو خودم میخورم نیشخند 

بعدم ناهار معروفم رو اوردم . شاهتوت هم غذاش رو گذاشته بود توی آژانس و به بقیه گفته بود این یه جور خورش قیمه با گوشت چرخ کرده ست که توش عدس نداره ( منظورش لپه بوده )قهقههخنده

بعد ناهارم چای و قلیون 

شاهتوت یهویی گفت بیا فردا بریم جاده چالوس و جوجه بزنیم . اول گفت دو تایی بریم . بعد گفت با عمه بریم . منم گفتم نه با مامان و بابای من بریم . دیگه الان زنگیدم به مامانم که اوکی رو داد . شاهتوت هم قراره به عمه ش بگه و با هم بریم !‌ مامانم گفت به مادرشوهرتم بگین بیاد که وقتی زنگیدیم بهشون بهانه آوردن . به قول مامانم به ..خم نوه ی آینده م نیشخندخنده مامان بی ادبانه میشود مژه

حالام دارم تند تند مینویسم که اگر رسیدم برم کامنتا رو تایید کنم . بعدم برم کارای فردا رو بکنم شام هم میخوام سالاد الویه درست کنم ! اوف چقدر تمشک فعال شده !!

میخواستم امروز پرده ها رو بخار شور بکشم مخصوصا اتاق خودم که کلی خاک گرفته پرده م که تا الان که نشده . 

شرمنده اگر به وبلاگاتون نمیام !‌یکمی سرم شلوغه این روزا !!!‌شاهتوت هم که خونه ست همش پای لپ تاپه ! اینه که وقتم کمه ! 

 

فعلنی خدافسی ماچقلب

اینم پست عمومی برای اونایی که خاموشن که اگر روشن بشن رمز بهشون تعلق میگیره حتمن . 

[ یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]

سلام . خونه ی مامانم هستم . اومدم که مثلن مواظب باشم . حالا یکی بهمون گفته شاید مامانت داره یائس.ه میشه به خاطر همین فشار خونش بالا و پایین میشه !!! توی نشانه های یائ.سگی هم خوندم تقریبا اینا هم نشانه هاش هست. مامانم متولد 1345 هست.

 

توی نت کلی دنبال دعای ایجاد محبت بین زن و شوهر گشتم که کلی دعاهای دیگه هم اومد . گفتم برم خونم و دعاهای ایجاد محبت رو برای شاهتوت و خودم بخونم ! برای مامانمم یکی دو تا دعا پیدا کردم حالا باید ببینم چی میشه !!!‌ 

در مورد پست قبل مرسی که منو راهنمایی کردین ! خنثیافسوس 

دو تا سوال اول پست پرسیده بودم مثلن . فقط مهتاب یکی از سوالامو جواب داده بود . 

تصمیم گرفتم دیگه ازتون سوال نکنم قهر

نیشخندشوخی کردم بابا .  من اینقدرا سوال دارم که همش میپرسم . 

خوب اولین سوالم این بود که اسم اینجا رو چی بزارم دومیشم این بود که جایزه به هفت هزارمین کامنتی که تبسم گذاشته چی بدیم !!

 

چند روز پیش که خونه مادرشوهر بودم حرف از بارداری و زایمان بود همش . حرف این شد که مادر نباید چیزای سردی بخوری . بهتره چیزایی که گرم هست بخوره ! ما این رو به این عنوان میگیم که مثلن خیار یا هندونه یا ماست طبع سرد دارن و حالا گردو یا خرما یا نعنا طبع گرم دارن . مادر باید این دو گروه رو با هم بخوره که بچه وقتی شیر مادر رو میخوره دلدرد نگیره . جالا زندایی شاهتوت که یک سال از من بزرگتره و دو تا بچه داره ! میگه وقتی بیمارستان بودم برام آب آناناس یخ آوردن میگن بخور برای بخیه هات خوبه !‌دیگه تو بیمارستانم توجه نمیکنند به این گرمی و سردی ! بگی بهت میخندن !!! تعجب

بعد منم گفتم ما به طبع میگیم که نباید سردی بخوره !!!‌ وگرنه دماش که وقتی بیاد توی بدن مادر گرم میشه ! بعد میرسه به بچه که بخوره !! خندهعینک

طبق نظر او ها مادر نباید آب یخ میخورد یا چایی زیاد نباید میخورد !!! بستنی که دیگه هیچی !!!‌تعجب من بدونه بستنی میمیرم !

 

این خیلی سخته که برام بگم اما وقتی بچه بودم چون مادر و پدرم تحصیلات آن چنانی نداشتن ( و ندارن حتی دیپلم ) فکر میکردم هیچی نمیدونند ! راستش حتی ازغذاهایی که میخوردیم خوشم نمیومد چون فکر میکردم غذاهای محلیه و مختص خانواده ماست فقطو بقیه نمیخورن . دلم میخواست تهرا.نی میبودم !! اما کم کم که بزرگ شدم فهمیدم که پدر و مادر اطلاعات بالایی دارن مخصوصا در خیلی موارد . مخصوصا در مقابل خانواده شوهرم که هیچی نمیدونن !‌یعنی به تمام معنا صفر هستند . حالا دیگه سرم رو بالا میگیرم و افتخار میکنم به پدر و مادرم . حتی جالب اینه که اینور و اونور تو لای.ن و وبلاگای آشپزی میبینم که غذاهایی که ما میخوردیم تو بچگی فقط مختص شهرستان ما نبوده . خیلیا میخورن . مثل کله گنجشکی یا سیب زمینی و تخم مرغ یا کال جوش ( کله جوش ) یا آبدوغ خیار ( که این دوتای آخری رو من دوست ندارم ) یا حتی تاس کباب و کشک و بادمجون ! و مربای به  یا حتی کدو حلوایی آب پز شده . 

 

خداروشکر که مادر و پدرم همین مادر و پدر هستند . مطمئنن این برای من بهترین انتخاب بوده که خدا جلوی روم گذاشته .

 

دیروز یه سر رفتیم خونه ی عمه ی شاهتوت . بعد بهش گفتم که آره فلانی هی به من میگفت بچه بیار و اینا . یعنی من با این سن و تحصیلات و لیسانس نمیدونم کی باید بچه بیارم؟! عمه ش میگه تو نباید ازین حرفا ناراحت بشی . اینا داهاتی هستند دیگه ! قبل عروس اگر خونه ی باباش باردار نمیشد براش عروسی نمیگرفتن . همه ی عروس ها شیکم داشتن برای عروسیشون و لباس براشون پیدا نمیشد (‌مادرشوهرم توی عکس عروسیش کاملن مشخصه شکمش) به این چیزا توجه نکن . اینا قدیمی هستند . گفتم خوب مادرشوهرم میگفت راضی تر بودم تا اون زن هی بیاد بگه یه بند و ول کن هم نباشه . گفت الان شمال توی عقد عروس ها باردار نمیشن قدیم اینطوری بوده . تو ناراحت نشو !!!‌ تعجبکلافه

 

خدا فامیل شوهر من رو به راه راست هدایت کنه . الهی آمین ... اگر تو فامیل ما این اتفاق میفتاد دختر رو میکشتن ! براشم عروسی نمیگرفتن !!!‌ 

خوب دیگه غیبت بسه . من برم . نیشخندمژه

[ پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]

سلام . یه دو سه روزیه نیستم ! فکر میکردم الان بیام توی وبلاگ با خیل عظیم کامنت روبه رو میشم اما فقط 12 تا کامنت جدید داشتم !!!! اوف چقدر غصه خوردم که دسترسی به نت ندارم و نمیتونم محبت دوستام رو جبران کنم . بعد که دقت کردم دیدم فقط سه روز نبودم !!! به نظر خودم زیاد اومده ! بقیه کار و زندگی دارن و زندگیشون توی وبلاگ خوندن و نوشتن که خلاصه نشده !!!‌نیشخند یه سری اتفاق ها افتاده که احتمالن فردا بیام بنویسم . اگر وقت کنم امشب میگم . فعلن اجالتا این پست خیلی خوب رو به همه پیشنهاد میکنم . حتی اگر اولاش رو خوندین و فکر کردین به درد نمیخوره حتمن تا آخرش بخونین و اگر دوست داشتین برای جناب آقای نویسنده کامنت هم بزارین . اون دیگه به خودتون مربوطه . به نظرم این مطالب چیزیه که همگی باید بدونیم باید توی حداقل دانشگاه یا بهتر که توی دبیرستان بهمون یاد بدن اما خوب توی دبیرستان فقط رشته ها و مباحثی خوردیم که نمیدونم کی قراره به دردمون بخوره . خوی زیادی حرف نمیزنم . این شما و این لینک مفید مذکور 

 

ترامادول و ربطش به روابط ج.ن.س.ی 

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تمشک بانو ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین ...... سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری و ارحم ضعفی و قله حیلتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یارب العامین ... روزهای امروزم میشوند خاطرات خواستنی فردایم من تمشک بانو هستم همسرم آقای شاهتوت هستند ♥♥♥ من و شاهتوت جان سال 90 عقد کردیم و شهریور 92 جشن ازدواجمون رو گرفتیم و الان هم خونه ایم . ازدواجمون یه ازدواج کاملا سنتی بود . اومدن خواستگاری دو ماهی رفتیم بیرون و بعدم بله برون و بقیه ماجرا ... ما همدیگرو دوست داریم اما عاشق نیستیم. زندگیمون میگذره گاهی آفتابی گاهیم ابری و بارونی اما مهم اینه که همدیگرو دوست داریم و کنار میایم ... و اینجا بهانه ایست برای ثبت کردن لحظه لحظه های زندگیم و درد دل با دوستای خوبی مثل شما ♥♥♥ حرفایی که اینجا میزنم تنها نگرش من نسبت به اتفاقات پیرامونمه قرار نیست همه اش درست باشه یا غلط ... تنها برداشت من از اتفاقاته شاید کمی اغراق داشته باشم برای جذاب تر شدن اتفاقات .. بر من سخت نگیرید ... که هدفم از نوشتن فقط تخلیه احساسات درونمه و قصدم توهین به هیچ کس نیست ♥♥♥ عقیده ای به تبادل لینک ندارم اگر از وبلاگی خوشم بیاد لینکش میکنم و اگر نیاد که هیچ . اجازه ای هم بابت لینک کردن نمیگیرم شمام اجازه نگیرین . خیلی هم لینک کردم برام مهم نیست اما اگر دوست داشتین حتمن توی لینک هام باشین حتمن بهم بگین ♥♥♥ کامنت ها رو در قسمت نظرات میجوابیم مطالب وبلاگ بعد از مدتی رمز دار میشن . رمزشونم به کسی نمیدم . پس هر وقت به وبلاگم اومدی خوش اومدی و لطف کن ازون به بعد همراهم باش . ღღღღღღ تربچه : خواهر شوهر بزرگم که خیلی ساکت و بی تفاوته و بود و نبودش خیلی احساس نمیشه فقط وقتی عصبانی بشه دیگه باباشم نمیشناسه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ خیار : عقد کرده ی تربچه ، یکمی عقده ایه و البته خسیس کمی مادر ذلیلیه اما در کل پسر خوبیه که تربچه رو تحمل میکنه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ پیازچه : خواهر شوهر کوچیکه که رگ خواب باباشو میدونه . مقداری لوس . کمی حاضر جواب و توانایی زیادی داره در دل سوزوندن و البته گاهیم مهربون ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ دلقک : برادر شوهر . به تمام معنا مرد آزاد . همه رو مسخره میکنه و فکر میکنه خیلی بامزه است و البته گاهی بامزه میشه . یه وقتایی خیلی کم طرفداره منه . بزرگ و کوچیکتریم حالیش نیست . مقدار کمی هم مفت خور ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ این دعا را منتشر کنید وببینید چطور غمهایتان از بین میرود ((سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین)) * * * * * اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان