سلام . دوستانی که رمزی مینویسین . من ازونجایی که خیلی باهوشم این مدتی که نبودم اصلن رمزهاتون کلن فراموشم شده . میشه رمزهاتون رو اینحا دوباره برام بنویسین ؟ مرسی 

Daisypath Friendship tickers

 

Daisypath - (d8Cs)



تاريخ : یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()

حرفی ندارم ...

بابا رفته دکتر قلب . گفته احتمالا یه لخته خون توی رگهای مغزت هست که دو بار حالت بد شده و غش کردی . اما خوب قلبت قوی هست و جمعت کرده وگرنه باید باطری میزاشتیم توش که اونطوری خیلی سخت بود و نمیتونستی از کنار تیر چراغ برق رد بشی و به وسایل برقی دست بزنی . بعدم اسکن قلب و مغز داده که بابا بگیره و بعد ببره به دکتر نشون بده که ببینن چی شده و اگر لازم بود آنژیو گرافی کنند یا هر چیز دیگه ای . 

یه سری دارو هم بهش داده که بخوره و گفته هیچوقت نباید خوردنش رو ترک کنی تا وقتی که من بگم . 

خوب این یه طرف قضیه ست . مریضی 

اما طرف دیگه که واقعا من یکی رو حرص میده اینه که دیشب با اینکه کلی ناراحت بوده و دنبال جایی براس اسکن مغز و قلب امروز صبح گفته نمیرم اسکن ! ولم کنید !!!‌ نمیرم . هر چی من یا آزاده زنگ زدیم به گوشیش یا تلفن خونه که مامان گوشی رو بهش بده باش صحبت کنیم جواب نداده . کلی اسمس هم دادم بازم جواب نداد . دیگه میخواستم برم تهران که مامان گفت زنگ بزن به دوستش اون بیاد با هم ببریمش . زنگیدم به دوستش و زدم زیر گریه . اونم گفت گریه نکن نیم ساعت دیگه پیشش هستم ...

یعنی واقعا نمیدونم چرا من باید این همه حرص بخورم ... از دست این بابا . نمیدونم از هزینه هاش میترسه یا از اینکه بره دکتر و بهش حرف بدی بزنند . 

 

به بابا اس دادم که اگر نری دکتر من که نمیتونم به زور ببرمت اما زندگیمو ول میکنم میام بست میشینم تو خونه ت و اینقدر گریه میکنم تا کور بشم !!!‌

استرس و گریه و ناراحتی واسه یه دیقه مونه !!!‌مامان اونور گریه میکرد آزاده تو شرکت من اینور و بابا بود که رو تخت دراز کشیده بود و میگفت نمیرم . این کاراش بیشتر مامانمو اذیت میکنه چون مامانم بسیار وابسته ست به بابام ! 

یه سری نذر و نیاز کردم برای اینکه مشکلی نباشه حالا باید کلی نذر و نیاز بکنم برای اینکه بابا پاشه بره دکتر !!! 

 

اوفففففففففففففففففف

 

بالاخره قهرام یکم جواب داد و شاهتوت پول توجیبی ماه قبل رو برام ریخت .خداروشکر . لطف خدا بوده !‌ 



تاريخ : سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()

سلام  . خوب با توجه به حالم توی پست قبلی خیلی دلم نمیخواست بنویسم چون ناراحت بودم . همینطور خاموش میومدم و میرفتم .تا اینکه یه دوستی کامنت گذاشت چرا عکس نمیزاری . منم تصمیم گرفتم عکس بزارم . کلی عکس کراپ کردم و سایزشو درست کردم و اینا و تصمیم گرفتم آپلود کنم که دیدم سایتی که عکسا رو باش آپلود میکردم کار نمیکنه . آخه این سایته اینطوری بود که یهو ده تا عکس رو میگرفتم و بعد با هم آپلود میشد و این بود که ما تنبل شدیم توی سلکت تک تک عکسا ! بعدشم که تصمیم سلکت تک تک عکسارو گرفتم دیدم پرشین بلاگ ترکیده ! و اینطوری شد که ابرو  بادو مه و خورشید و فلک در کارند که من عکس نزارم . دیگه تقصیره من نیست که ! 

حالا منتظرم یه آپلود سنتر خوب پیدا کنم و عکسا رو بزارم . 

 

الانم که برم بعدا میام و مینویسم . فعلا خواستم بگم من هستم . نیشخند



تاريخ : دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
تاريخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()

سلام . نود و چهارتون مبارک . منم اومدم بالاخره . بعد از کلی گشتن و سفرو خوش گذرونی و گاهیم گریه و ناراحتی های کوچیک بالاخره اومدم و دیگه وقت تنبلی نیست . کلی کامنت بی جواب دارم و کلی حرف برای گفتن . 

ان شاءلله به زودی همه رو مینویسم و کامنت هارو هم جواب میدم و میام . 

سال نود و چهارتون مبارک ...

امسال که خوب شروع شد . اول با بارون های خوشگل و دوست داشتنی و هوای عالی و حالام که خبر از تواف.ق های هست.ه ای ! امیدوارم که به زودی شاهد پایین اومدن قیمت ها و برداشتن تحر.یم ها باشیم و این توا.فق فقط یه اسم نباشه برامون و تاثیر هم داشته باشه 

پس کامنت دونی این پست رو میبندم و سعی میکنم همه چیز رو با جزئیات بنویسم و بعد منتشر کنم . قلب



تاريخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : تمشک | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.