روزهای زیبای تمشک بانو و جناب شاهتوت
♥♥♥در جهانم همه چیز نیکوست♥♥♥

سلام . دوستانی که رمزی مینویسین . من ازونجایی که خیلی باهوشم این مدتی که نبودم اصلن رمزهاتون کلن فراموشم شده . میشه رمزهاتون رو اینحا دوباره برام بنویسین ؟ مرسی 

Daisypath Friendship tickers

 

Daisypath - (d8Cs)

[ یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

I Love Muhammad

I hate terrorism

I condemn insulting the holy prophets 

من محمد (ص) را دوست دارم 

من از تروریسم متنفرم 

توهین به پیامبران الهی را محکوم می کنم 

Je Muhammad amour

Je déteste le terrorisme

Insulter les prophètes condamnent 

أنا محمد الحب

أنا أکره الإرهاب

إهانة الأنبیاء تشجب 

 

چالش من محمد رو دوست دارم 

 
[ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

صحنه ی اول :

تو یه خونه قدیمی توی یه داهات کوچیک ... سر یه سفره ی ساده . ناهار پلو و خورش قیمه ست . پدر بزرگ بالای سفره نشسته ! یه دختر پنج شش ساله یک طرف سفره کنار مادرش نشسته . طرف دیگه دختر نه ده ساله ای نشسته و مامان بزرگ قصه هم طرف دیگر سفره نشسته . همه دارن ناهار میخورن که یهو پدر بزرگ با تشر به دختر کوچولوی قصه میگه که درست غذا بخور ... خاک تو سرش با این بچه آوردنش . همه برنجا رو ریختی زمین ... دختر کوچولو زودی برنجایی که جلوی پاش روی زمین ریخته رو جمع میکنه .مادر دختر کوچولو میگه حالا مگه چی شده ؟ بچه ست دیگه !‌ پدر بزرگ میگه میخوام از الان غذا خوردن رو یاد بگیره . و این دختر کوچولوی قصه ست که ترسیده ! 

 

دختر کوچولو بزرگتر میشه . میشه ده دوازده ساله ... بازم توی همون خونه هستند ! دختر توی خونه پدر بزرگش یه جانماز خوشگل پیدا میکنه . به بابا بزرگ میگه اینو میدی به من !؟ بابا بزرگ با دعوا میگه هر وقت نماز خوندی این جانمازم بهت میدم . یکی از اقوام که اونجا بود به بابا بزرگ میگه حالا بهش بده اونم میخونه نمازاشو . و بابا بزرگه که سرشو میندازه بالا و میگه هر وقت خوند اونوقت بهش میدم ! دختر میمونه و حس سرخوردگیش ...

صحنه عوض میشه ... 

دختر الان دبیرستانی شده . صحنه شده خونه ی بابای دختر که توی شهرستان ساخته و برای راحتی پدر بزرگ و مادربزرگ قرار شده که تابستونا توی اون خونه که امکانات بیشتری داره زندگی کنند و زمستونا بیان تهران پیش بچه هاشون . 

مادر بزرگ داره نماز میخونه . بابا بزرگ داره با برادرش صحبت میکنه. مادر قصه وی آشپزخونه ست . دختر بزرگتر خونه و دامادشونم نشستندو دارن خوش و بش میکنند . تلفن زنگ میزنه و دخترک قصه جواب میده ! بعد از احوال پرسی عمه به دخترک میگه که مامان بزرگ نمازش تموم شد اگر کارم داشت براش شماره ی مارو بگیر که با هم حرف بزنیم . دخترک میگه حتما شماره ش رو میگیرم که مامان بزرگ با دخترش حرف بزنه . گناه داره خوب ...

نماز مامان بزرگ تموم میشه . دخترک به مامان بزرگ میگه بیا شماره عمه رو بگیرم باش صحبت کنی . مامان بزرگ چند قدم به سمت تلفن بر میداره که یهو بابا بزرگ میگه نه . نمیخواد... دخترک میگه وا !‌خوب بزار شماره ش رو بگیرم با دخترش صحبت کنه ! مامان بزرگ میره سمت آشپزخونه . میدونه اصرار بیفایده س اما دخترک میخوام که مامان بزرگ با دخترش حرف بزنه که بابا بزرگ باز هم با تشر میگه ول کن اینو .. برو... این دختر دیوونست . دختر اشک تو چشماش جمع میشه ... جلوی همه بهش بی احترامی شده !‌ بلند میشه و میره توی اتاق و چند تا قطره اشک مهمون گونه ش میشه ! 

 

صحنه باز هم عوض میشه ...

خونه عمو توی تهران که داده به بابابزرگ که زمستونا اونجا باشن ... دخترک دبیرستانیه . تلویزیون رو روشن کرده و داره ماه عسل میبینه که بابا بزرگ از اونطرف یهو تلویزیون رو خاموش میکنه ... نگاه دخترک روی تلویزیون خاموش ثابت میمونه! به طرف بابا بزرگ بر میگرده ! میگه بابا بزرگ دارم تلویزیون نگاه میکنما ! بابا بزرگ میگه ول کن . این چرت و پرتا چیه میبینی ... و دخترک توی دلش به خودش فحش میده که چرا رفته خونه ی بابا بزرگ اینا ! 

 

صحنه باز هم عوض میشه . توی خونه دخترک اینا همه نشستند پای تلویزیون و بفرم.ایید ش.ام میبینند . بابا بزرگ یهو داد میزنه خاموش کن اون ....(‌فحش داد ) اینا چیه میبینی ؟ خاموشش کن تا پا نشدم ... دخترک با تعجب بر میگرده سمت بابا بزرگ ! میگه خوب شما نگاه نکن . بابا بزرگ باز هم داد میزنه و این بار مامان خونه پا درمیونی میکنه که صداشو کم کن که بابا بزرگ اذیت نشه . همون لحظه ست که مامان بزرگ یواشکی به دختر بزرگ خونه میگه الان ما اینارو توی تلویزیون میبینیم اینا هم مارو میبینند؟! و صدای خنده ای که یواش تو خونه میپیچه و جواب منفی که به مامان بزرگ ساده داده میشه ! 

 

صحنه عوض میشه ...

مامان بزرگ مریضه و خوابیده روی تخت ... بابا بزرگ پایین پاش نشسته ... روی مبل . همه ساکتند و عروس های خانواده دارن به مادر بزرگ مریض غذا میدن . بابا بزرگ میگه ولش کنید اینو . دیگه بهش غذا ندین تا کم کم بمیره . این که دیگه خوب نمیشه دیگه پا نمیشه ! ولش کنید بزارید بمونه . حرفای بابا بزرگ مثل تیر میره توی قلب دخترک ... اشک جلوی چشماشو میگیره و به اتاق پناه میبره ! 

 

صحنه عوض میشه ...

این بار بابا بزرگ مریضه ... توی جاش خوابیده و از بقیه طلب آب میکنه اما پسر کوچیکترش سپرده بهش آب ندین تا نیاز به دستشویی رفتن نداشته باشه . بابا بزرگ هی طلب آب میکنه اما زن همون عمو اجازه نمیده . دخترک یه لیوان بر میداره و یکم ته لیوان آب میریزه و با نی میبره و میزاره دهن بابا بزرگ ... رو به زنعمو میگه ما که شمر نیستیم . زنعمو میگه من نمیدونم جواب عموت رو خودت باید بدی ...

 

دخترک وارد خونه میشه . بابا بزرگ روی صندلی نشسته . حالش انگار خوب نیست . دخترک و عمه و پرستار کمک میکنند تا بابا بزرگ با واکر بره و به تختش برسه تا بخوابه ! 

بابا بزرگ حالش خوب نیست . وقتی علائمش رو به دکتر میگیم میگه زودتر زنگ بزنین آمبولانس . آمبولانس میاد و بابا بزرگ رو میبره بیمارستان . بابا بزرگ میگه نمیام . منو نبرین . میخوام همینجا بمونم . اما حالش وخیمه و نمیشه بمونه ... و این آخرین باری بود که بابا بزرگ رو توی خونه دیدن . دخترک تنها میمونه توی خونه و استرس میگیره و هر لحظه منتظر یه خبر بد میمونه ! 

 

صبح شده . دخترک خوابه که صدای تلفن همسرش بلند میشه . مامان دخترک پشت خطه . به همسر دخترک میگه که حال بابا بزرگ خوب نیست و پاشید بیاین تهران . لباساتونم بردارین که شاید مجبور شدیم بریم شهرستان ! دخترک صدای مامانش رو از پشت خط میشونه که داره با همسرش صحبت میکنه . که میگه مرخصی هم بگیر . دخترک زودی بلند میشه و موبایلش رو بر میداره . وای فایش رو روشن میکنه !‌ مطمئنه که خبرای خوبی منتظرش نیست . و توی گروه خانوادگیشون توی وایبر خبر فوت پدر بزرگ رو میشونه . زودی زنگ میزنه به مامانش و بعد از شنیدن صدای الوی مامانش میخواد یه چیزی بپرسه اما نمیدونه چی و چطوری ؟ تنها چیزی که به ذهنش میرسه همینه ... میپرسه تموم شد ؟! و دیگه صدای گریه ی دو طرفه که بلند میشه .... 

پدر بزرگ برای همیشه تموم شد !

 

 

علیرقم تمام گریه ها و ناراحتی ها و احساس غمی که داشتم اما یه فرقی داشتم با زمانی که مادر بزرگم فوت شده بود یا پدر بزرگ مادریم . زمان اونا خیلی خیلی بیشتر غم داشتم . خیلی خیلی گریه کردم . خیلی خیلی فاتحه خوندم . اما برای پدر بزرگ چرا اینقدر ناراحت نبودم ؟! چرا اونقد فاتحه نخوندم؟! وقتی فکر کردم متوجه شدم که به خاطر این بود که تقریبا هیچ خاطره ی خوشی از بابا بزرگ نداشتم ! همیشه نق زدناش فحش دادناش به بقیه ... همیشه دعوا کردناش . ساز مخالف زدناش ... حتی ده درصد هم خاطره ی خوشی ازش نداشتم ...

این باید درس بشه برای همه . که بعد از ما برای دیگران خاطره خوب بمونه که رغبت کنند برامون فاتحه بخونند . 

هر چی باشه بابا بزرگم بود و من دوسش داشتم. وقتی زنعمو داشت به بقیه نوه ها میگفت که برید و از بابا بزرگ حلالیت بطلبید به من که رسید گفت تو که همیشه باش شوخی میکردی و از دستت راضی بود . ( منظورم اینه که من خیلی سعی میکردم که باش شوخی کنم که شاد باشه اگرچه گاهی حرص میخوردم از دستش و به اتاقم پناه میبردم ) 

 

ازتون میخوام اگر میتونید برای بابا بزرگم و تمام فوت شدگان یک فاتحه بخونید . خدا رفتگانتون رو هم بیامرزه . 

بابت تسلیت هاتون متشکرم . دست تک تک تون رو میبوسم . امیدوارم خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه و به خودتون و خانواده تون سلامتی بده ... الهی آمین . بازم ممنونم و امیدوارم توی شادی هاتون جبران کنم . 

[ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

شد آنچه که مقدر شده بود و شاید بهترین تصمیم بود... 

روحش شاد باشه و علیرقم همه نامهربونی هاش همیشه تو دل ما زنده ست

بکوشیم بعد از ما یاد مهربانی هایمان بماند... 

[ جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

سلام . خوبین ؟ منم خوبم !‌ 

راستش میخواستم یه سری عکس بزارم برای این پستم اما دیدم یه سری از دستم ناراحت شدن گفتم یکم توضیح بدم . البته میدونم مشکل از منه !! نباید اینطوری مینوشتم .راستش یه مقدارش رو تو پست خیلی خصوصی نوشتم و یه سری رو تو پست عمومی . خوب معلومه یه سری سردرگم میشن دیگه ! 

خوب قضیه ازین قراره که وبلاگ من یه قانون داره . یه سری پست دارم که عمومیه هیچ ! یه سری پست خصوصی دارم که رمز داره و اکثرا رمزش رو دارن و تقریبا هر کی وبلاگ داشته باشه یا اغلب اوناییم که نداشتن فقط با یه ایمیل رمزش رو دارن ! فقط خواجه حافظ شیرازیه خدا بیامرز رمزش رو نداره ! 

یه سری پست هم دارم که خیلی خصوصی هستند . که رمزش رو کسانی دارن که خیلی وقته میشناسمشون یا خیلی وقته که میخونمشون و میخونندم و یا تو موقعیت های خاص همراهیم کردند . خوب این قانون تا هفته ی پیش بود تا اینکه دیدم یک سری که رمز خیلی خصوصی رو دارن خیلی وقته که دیگه هیچ کامنتی نمیزاشتند . خوب این منو اذیت میکرد . که پست مهمونی که سکوت میکنه رو نوشتم ! اصلا نیتم این نبود که به کسی رمز بدم . نیتم این بود که کسایی که رمز خیلی خصوصی رو دارن و خیلی وقته که کامنت نزاشتند رمز نگیرند ! همین ! یعنی به هیچ کسی از کسانی که رمز خیلی خصوصی رو نداشتند رمزی ندادم ! فقط کسایی که رمز خیلی خصوصی رو داشتند و تو سه پست آخر خیلی خصوصی کامنت گذاشتند رمز جدید گرفتند ! همین . یعنی اصلا فکر نکنین که خواستم بپیچونم و اینا ! اصلا فقط یه سریا یه جورایی غربال شدند . 

حالا باز شما اگر فکر میکنی تو سه پست آخر خیلی خصوصی یا حتی دو تاش (منهای همین آخریه که نوشتم ) کامنت گذاشته بودین بهم نشون بدین من رمز میدم بهتون . اصلا نمیخوام که حقی رو ضایع کنم ! من هر سه پست آخر که کامنتاش باز بود رو نگاه کردم و فقط همین چند نفر کامنت گذاشته بودند و البته یه سریشون کامنت نزاشته بودند که مشمول کسایی شدن که یا خیلی میشناختمشون یا عکساشونو دیده بودم یا خیلی صمیمی هستیم . همین . ولاغیر ! 

نیشخند

ای آنهایی که رمز به دستتون نرسیده ایمیلتون رو چک کنید . شما تو پست خیلی خصوصی قبلی آدرس ایمیلتون رو گذاشتین و من جواب اون کامنت رمز رو فرستادم. اگر باز نرسیده بود بگین ! نیشخند خوب وقتی ادرس ایمیل گذاشتین منم همونجا جوابیدم دیگه !‌نیشخند

 

ان شاءلله که کسی از دستم ناراحت نباشه . من دلایلم رو توی پست مهمونی که سکوت میکنه نوشتم ! امیدوارم دوباره بخونین . امیدوارم که منو ببخشین . و اینکه یه مشکلی برای یکی پدربزرگم به وجود اومده که شدیدا التماس دعا دارم ازتون . مرسی ماچقلب

[ چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

سلام . رمز خصوصی رو فرستادم . اینایی که اسمشون توی لیست پایین هست اگر رمز بهشون نرسیده خبر بدند . من اسمارو اونطوری که میشناسم مینویسم خوب ؟ 

 

مونا مونا

خانم خونه تبسم نیشخند

مدیرو و مهندسش زبان

مهتاب

آینه

تابان

مینا آلونک ما

مرمره

فیونا

نی نی 

سنا خانمی

بانو سین

ملودی

نسیم

هیلا

خانوم N

عسل

صورتی

یامور

خانومه

لی لی 

بقیه برای سه پست آخر کامنت نزاشته بودن به خاطر همین رمز بهشون تعلق نگرفت . واقعا عذر میخوام ازتون شرمنده هستم اما واقعا قانونی بود که گذاشته بودم . که باید توی هر سه پست آخر کامنت میزاشتید . رمز پست های خصوصی قبلی رو دارید میتونید چک کنید و به من بگید که اگر اشتباهی کردم بهتون رمز بدم . مرسی از همگی که درکم میکنید . 

[ دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

سلام . فرض کنید یک دوستی میاد در خونه تون رو میزنه و میگه اجازه بده بیام تو و بشم دوست صمیمیت . شما در رو براش باز میکنید  . میاد تو و شما چون طرف قول داده دوست صمیمیت باشه باش کلی درد و دل میکنین . چیزایی که شاید به خواهرتون نگید رو به اون میگید ! هر چی که شاید دوست نداشته باشید مادرتون بدونه با اون در میون میزارین و اون دوست صمیمی فقط میشینه و نگاهتون میکنه . هیچی نمیگه . آخرم میزاره و حتی بدون خداحافظی میره . انگار که اصلا از اول نبوده ! انگار که برای هوا صحبت کردی ! دردو دل کردی . شاید اصلا حرفاتم قشنگ نبوده یا جذاب نبوده حتی ! اما خوب برای خودتون که مهم بوده . اون دوست اجازه داشت همینطوری بزاره بره ؟ بدون نشونه ای بدون حرفی !؟ آیا دفعه ی بعد دوباره در رو برای این دوست باز میکنید ؟! بازم پیشش درد و دل میکنید ؟ 

قضیه میشه قضیه کسایی که رمز میگیرن و کامنت نمیزارند  . اما بازم من کسایی که رمز معمولی رو دارن رو مد نظرم نیست !‌ مد نظر من کسایین که رمز خیلی خصوصی رو گرفتند . چیزایی که خیلی خاصن برای من . یا شاید اصلا خاص هم نباشند اما برای من مهمه که فقط یه سری افراد خاص بخوننش ! یه سری که خیلی وقته میشناسمشون یا حتی نمیشناسمشون اما بهشون اعتماد کردم . 

راستش خودمم خیلی وقتا میرم یه وبلاگی و کامنت نمیزارم اما دیگه سعی میکنم برای پست های خصوصی یا خیلی خصوصی حتما یه چیزی بنویسم . کم کم دارم خودم رو به این سمت سوق میدم که کسی که مینویسه برای دل خودش نمینویسه ! وگرنه خصوصی برای خودش مینوشت یا اصلا توی دفتر خاطراتش مینوشن . 

 

این همه مقدمه میرسه به اینجا که خیلیا رمز خیلی خصوصی رو داشتید ! خیلیا هم دوست دارین داشته باشین . 

من هفت تا پست خیلی خصوصی داشتم . سه پست آخر (‌در اصل میشه 4 پست آخرش چون یکیش نظراتش غیر فعال بود ) رو نگاه کردم و به کسانی که توی هر سه تا پست آخر کامنت گذاشته بودند یا یه سریشون که توی دوتاش حتی کامنت گذاشته بودند رو جدا کردم . علیرقم اینکه دلم نمیخواد کسی از دستم ناراحت باشه اما من فقط و فقط به همین افراد رمز خواهم داد . امیدوارم که به من حق بدین ! 

 

البته یکی دو نفر هم استثناء بودند . مثلن خانومه که میدونم سرش شلوغه و البته که چند سالی هست میشناسمش . یا تابان و یامور که تا حالا خیلی کمکم کردند و تو شرایط سخت همراهم بودند . و خوب بقیه رو نام نمیبرم یا اگر میخواین نام ببرم  ؟

خلاصه از من ناراحت نباشید مهمون هایی که سکوت میکنید! شاید شما هم مشغله های خاص خودتون رو دارید و نمیتونستید کامنت بزارید اما خوب منم شرایط خاص خودم رو دارم و ترجیح میدم که در مقابل حرفایی که میزنم جواب دریافت کنم . بازم شرمنده ام از همگی 

حالا از فردا همه نیاین بگین به من رمز ندادی . هنوز به هیچ کس رمز ندادم وفکر کنم تو این هفته نتونم رمز بدم . فردا که مهمونی دعوتم . جمعه هم احتمالا خونه مادرشوهر هستیم . شنبه به بعد شاید بتونم اگر سرم خلوت شده باشه . ماچ

[ چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین ...... سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری و ارحم ضعفی و قله حیلتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یارب العامین ... روزهای امروزم میشوند خاطرات خواستنی فردایم من تمشک بانو هستم همسرم جناب شاهتوت هستند ♥♥♥ من و شاهتوت جان سال 90 عقد کردیم و شهریور 92 جشن ازدواجمون رو گرفتیم و الان هم خونه ایم . ازدواجمون یه ازدواج کاملا سنتی بود . اومدن خواستگاری دو ماهی رفتیم بیرون و بعدم بله برون و بقیه ماجرا ... ما همدیگرو دوست داریم اما عاشق نیستیم. زندگیمون میگذره گاهی آفتابی گاهیم ابری و بارونی اما مهم اینه که همدیگرو دوست داریم و کنار میایم ... و اینجا بهانه ایست برای ثبت کردن لحظه لحظه های زندگیم و درد دل با دوستای خوبی مثل شما ♥♥♥ حرفایی که اینجا میزنم تنها نگرش من نسبت به اتفاقات پیرامونمه قرار نیست همه اش درست باشه یا غلط ... تنها برداشت من از اتفاقاته شاید کمی اغراق داشته باشم برای جذاب تر شدن اتفاقات .. بر من سخت نگیرید ... که هدفم از نوشتن فقط تخلیه احساسات درونمه و قصدم توهین به هیچ کس نیست ♥♥♥ عقیده ای به تبادل لینک ندارم اگر از وبلاگی خوشم بیاد لینکش میکنم و اگر نیاد که هیچ . اجازه ای هم بابت لینک کردن نمیگیرم شمام اجازه نگیرین . خیلی هم لینک کردم برام مهم نیست اما اگر دوست داشتین حتمن توی لینک هام باشین حتمن بهم بگین ♥♥♥ کامنت ها رو در قسمت نظرات میجوابیم مطالب وبلاگ بعد از مدتی رمز دار میشن . رمزشونم به کسی نمیدم . پس هر وقت به وبلاگم اومدی خوش اومدی و لطف کن ازون به بعد همراهم باش . ღღღღღღ تربچه : خواهر شوهر بزرگم که خیلی ساکت و بی تفاوته و بود و نبودش خیلی احساس نمیشه فقط وقتی عصبانی بشه دیگه باباشم نمیشناسه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ خیار : عقد کرده ی تربچه ، یکمی عقده ایه و البته خسیس کمی مادر ذلیلیه اما در کل پسر خوبیه که تربچه رو تحمل میکنه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ پیازچه : خواهر شوهر کوچیکه که رگ خواب باباشو میدونه . مقداری لوس . کمی حاضر جواب و توانایی زیادی داره در دل سوزوندن و البته گاهیم مهربون ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ دلقک : برادر شوهر . به تمام معنا مرد آزاد . همه رو مسخره میکنه و فکر میکنه خیلی بامزه است و البته گاهی بامزه میشه . یه وقتایی خیلی کم طرفداره منه . بزرگ و کوچیکتریم حالیش نیست . مقدار کمی هم مفت خور ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ این دعا را منتشر کنید وببینید چطور غمهایتان از بین میرود ((سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین)) * * * * * اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم
صفحات اختصاصی
لینک دوستان