روزهای زیبای تمشک بانو و جناب شاهتوت
♥♥♥در جهانم همه چیز نیکوست♥♥♥

سلام . دوستانی که رمزی مینویسین . من ازونجایی که خیلی باهوشم این مدتی که نبودم اصلن رمزهاتون کلن فراموشم شده . میشه رمزهاتون رو اینحا دوباره برام بنویسین ؟ مرسی 

Daisypath Friendship tickers

 

Daisypath - (d8Cs)

[ شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

قضیه به جایی رسیده که وقتی یک روز نمینویسم حس میکنم خیلی دور شدم از وبلاگم . با اینکه روزی یک بار حداقل به وبلاگم سر میزنم . 

تصمیم گرفتم موهام رو کوتاه کوتاه کنم . پسرونه پسرونه . با این صورت گرد و تپلم نمیدونم بهم میاد یا نه . چند تا مدل هم از نت گرفتم و گفتم میرم آرایشگاه اگر گفت بهت میاد که فبها وگرنه که یکم موهام رو مدل میدم !‌حالا آرایشگاه کجاست ؟ دقیقا توی کوچه مون دو تا آرایشگاه داریم . تقریبا 4 تا خونه اونورتر . حالا من یک هفته ست (‌و قبلن ها هم یک بار تصمیم گرفته بودم ) که برم آرایشگاه اما انگار یه چیزی پام رو بسته . هی میگن بعدن میرم . خب طبیعی هم هست . من همیشه با مامانم یا یه کس دیگه رفتم آرایشگاه اما این بار قراره تنهایی برم . حتی حاضرم مثلن با شاهتوت برم در آرایشگاه و شاهتوت بیاد خونه !‌نمیدونم از کم بود اعتماد به نفس یا از کمبود اعتماد به نفس ( چیز دیگه ای براش پیدا نکردم . شایدم از تنبلیه ) اما انگار خیلی سخته برام وقتی خودم تو خونم لباس بپوشم و برم آرایشگاه . حالا اگر همت کنم برم یه دوش بگیرم و عصری که شاهتوت میاد لباس بپوشم و برم پایین وقتی شاهتوت پایینه من برم آرایشگاه و شاهتوت بره خونه ! چی بگم والا . اینم یه مدلشه که منم !

کلن متولدین ت.ی.ر ماه مامنشون منزلشونه . من قبل از ازدواجم مامنم اتاقم بود . بیشتر اوقات توی اتاقم بودم ! حالام دوست دارم خونه باشم . شنبه هم عر.و.س.ی دعوتیم و جدا از اینکه چی بپوشم تو فکر اینم که موهام رو چیکار کنم . یکی از دلایلی که میخوام موهام رو کوتاه کنم اینه که پایین موهام دکلره داره و میخوام که بره . چون هر رنگی میزنم بعد از یه مدن دو رنگ میشه . بالاش تیره و پاییناش روشن ! بعدم دلم میخواد دوباره موهام بلند بشه و برم فر کنم . کلن عشق فر شدم فعلن ! میگن آدم هر چی داره قدرش رو نمیدونه . اونایی که موهای فر دارن لختش میکنند و من که موهای حالت دار دارم دلم میخواد فر کنم ! 

فعلن تا شنبه چند روزی وقت دارم ! تا خدا چی بخواد . 

 

خوب دو تا خبر خوب بدم . تقریبا شاهتوت پولی که این چند روزه بهش داده بودم رو بهم برگردوند . اما دیگه از روزی 5 تومن پول تو جیبی خبری نیست چون اینجا درامدش مثل تهران خوب نیست . (‌نگفته بودم دو سه روزیه نزدیک خونمون میره آژ.ان.س؟)

 

خبر خوب بعدی اینکه نوه دار شدم و جوجه های فنچم به دنیا اومدن . راستش فعلن که معلوم نیستن . دو تا چیز کوچولوی زشت هستند که تون میخورن ! البته یکیشون دو روز پیش به دنیا اومد و یکیشون دیروز . خیلی هم چندش آور هستند و نمیشه هم ازشون عکس گرفت . در راستای همین موضوع دیروز براشون هویج رنده شده و تخم مرغ رنده شده گذاشتم که بخورن بزرگ شن ! بچه هاشونم که گفتم خیلی زشتن . و من موندم اگر هر 6 تا تخمی که توی لونه شون گذاشتن به دنیا بیان اونوقت کجا زندگی کنند ؟ احتمالن دو تا شون رو بدیم به مامانم اینا و دوتا هم بدیم به مادرشوهرمینا !‌ شایدم شاهتوت راضی نشد نوه هاش رو به کسی بده ! 

 

از روزانه بگم که اون شب ژامبون گرفتیم و با خیار و تربچه رفتیم پارک . حرف از عرو.س.یشون شد که گفتن احتمالن عید بگیرن . بعدم که شام خوردیم و تخمه هم گرفته بودیم چای هم برده بودم خوردیم و برگشتیم . همه چی هم به پای ما حساب شد . یعنی اینا متوجه نیستن بهتره که دنگشون رو بدن ؟!‌ بعدم خیار گفت که خوب کی بیام خونتون پیتزا بخوریم !‌که شاهتوت گفت دو روز دیر اومدی . باید زودتر میومدی با مامان اینا میومدی که خیار گفت تقصیره خانوممه !  بعدم گفتیم هر وقت خواستی بیا پیتزا بخور . چی بگیم ؟‌بگیم ما خودمون ... 

 

اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده . جز اینکه از ایده ی الهه آب ها تقلید کردم و توی وایبر گروه صلوات راه انداختیم فامیلی . روزانه مقداری صلوات میفرستیم و برای همدیگه دعا میکنیم و ذکر میگیم . به نظرم خیلی خوبه . شما هم اگر فامیل پر جمعیت وایبری دارین استفاده کنید از این ایده ... هم دیگه بیکار نیست آدم هم یه ثوابی داره همینکه همدیگرو دعا میکنیم و به حاجاتمون میرسیم . 

ماچماچ

[ سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

سلام . پست رمز رو نگاه کنید !‌ دو تا شمارنده ای که گذاشتم . 

یکیشون سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روزه ( حالا 1 روز بیشتر که اونقدرام مهم نیست که ) 

بعد پایینیش شده یک سال و یک هفته و یک روز ... 

چقدر دوسش داشتم . 

مرسی نی نی که گفتی .قلب نی نی دیده بود آخه . 

Unti008tled.jpg

 قبل از اینکه برسیم به ادامه مطلب به شدت خوندن این پست پیشنهاد میشه . لطفا کاملن بخونین و به اسم های سخت سختی که توش آورده دقت نکنین . توش نکته زیاد داره ... تازه وبلاگ منم توش تبلیغ کرده ! بله .  منظورم پست اعتیادش هستا . حتمن بخونین.

ادامه مطلب حاوی عکس خوراکی های خوشمزه هست . پس خانومای باردار ، خانومای گرسنه ، افرادی که نصفه شب دارن میان وبلاگم و این پست رو میخوان ببیننند ، همگی توجه کنید که به ادامه مطلب نرید . چون همش عکس خوراکیه ! من بعدن هیچ مسئولیتی رو قبول نمیکنما ! گفته باشم ! پس با مسئولیت خودتون بفرمایید ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

سلام . حدود 4 روزی نبودما !‌ البته بودم . یه سری کامنت هارو جوابیدم و به یه سری هم سر زدم اما خوب ننوشتم . هی دلم خواست بنویسم هی نشد ... نه اینکه وقت نشد یا موضوعی نبودا اما نمیدونم چرا نمیشد . 

خوب از اون روز کذایی بگم یعنی 16 شهریور . 

دمه صبحی حس کردم شاهتوت بقلم کرد !‌البته شاهتوت وقتی میخوابه دیگه هیچی نمیفهمه تاااااا صبح که بیدار شه . یعنی اگر گرمش بشه و کلی عرق کنه یا سردش بشه و یخ بزنه معمولن هیچی متوجه نمیشه !!! وقتی بقلم کرد یکم بیدار شدم و فهمیدم که الکی نبوده !‌مخصوصا وقتی که شب قبلش مثلن قهر بودیم . 

دیگه صبح شد و شاهتوت رفت و منم کم کم بیدار شدم و دیدم پولی که بهش داده بودم نیست . با اینکه گفته بود پولت رو بر نمیدارم ! خنده خلاصه یادم نیست ناهار چی داشتم درست میکردم که شاهتوت اومد و یکم بقلم کرد و بوسم کرد که مثلن منت کشی منم چاقو ی آشپزخونه دستم بود و بهش گفتم برو اونور ... منت کشی ممنوع !!‌

همون روز سیستم ریموت در پارکینگ رو دزدیده بودند . هی همه میومدن در میزدن و الان یادم اومد ناهار کباب تابه ای با سس درست کردم که خیلی خوشمزه تر شده بود بچه ها . آدرسش رو توی وبلاگ آشپزیم نوشتم تقریبا . خلاصه کباب تابه ای با سس رو با نون خوردیم و لذت بردیم و تموم شد !!! 

عصرش یادم نیست چیکار کردم . برای شام فکر کنم سیب زمینی  سرخ کرده در فر درست کردم بعدم روش تخم مرغ زدم و گذاشتم توی فر . اینو بگم که سیب زمینی رو خلالی کردم و شستم و تقریبا که خشک شد و آبش رفت نمک زدم و روغن ریختم و با برس چرب کردمشون گذاشتم توی فر با بیشترین درجه ی حرارت ! و خیلی هم از نتیجه راضی بودم . آخرم گریل رو روشن کردم و طلایی هم شد اما نیمرو در فر زیاد جالب نبود . پس نیمرو در فر درست نکنین که من پشیمونم . البته میدونم منم که دنبال این کارای خل و چل بازی هستم . البته فکر میکنم راحت تره سیب زمینی سرخ کرده توی فر . هی نمیخواد پای گاز به ایستی اما خوب خیلی ها ترجیح میدن روی گاز درست کنند تا توی گاز . تو مایکرو هم نزاشتم چون پول برق میاد !‌ تمشک خسیسیان هستم !‌

شاممون هم با نون خوردیم . 

برای فردا ناهارش که میشد سه شنبه باز یادم نیست دقیقا چی درست کردم فکر کنم برنج و تن ماهی خوردیم !‌ برای شام هم باز دقیق یادم نیست  چی خوردیم !!! 

اتفاق خاصی هم نیفتاد اون روز ها ! فقط شاهتوت که تصمیم گرفته بود ماشین رو بفروشه و کلی پول بنگاه و دفتر خونه و محضر و اینا بده تصمیم بر این شد فعلن اینطرفا کار کنه با ماشین بعد که پول دستش اومد ماشین رو سرویس درست و حسابی کنه که گفت 700 دیگه خرجشه . البته پیشنهاد من بود . شوهر من خیلی بچه ست . یعنی الان هر کی هر چی بهش بگه قبول میکنه . خوب آقای بنگاهی هم به نفعشه ما ماشین بفروشیم و اون پولش رو دو طرفه بگیره ! باز خداروشکر میاد با من مشورت میکنه وگرنه که هیچ ... به خاطر همینه که من دخالت میکنم توی کار هاش !‌تا حالا خیلی وقتا از کارای بیخودی پشیمونش کردم . البته میدونم اشتباهه . شدم مثل مامانش ! 

خلاصه اینم از سه شنبه مون . 4 شنبه هم میخواستم سمبوسه مرغ درست کنم که چند تا هم درست کردم که شاهتوت گفت ول کن با نون میخوریم موادش رو . اون یه سری رو گذاشتم توی فر و وقتی آماده شد همه رو خوردیم اما خدایی سمبوسه ش به خوشمزگی با نونش نبود !! خوب آدم باید آنٍست ( مژهزبان) باشه . 

برای همون روز بود فکر کنم ... نه نه . سه شنبه پاشدم کیک شکلاتی درست کنم . به روش شف طیبه همونی که همیشه درست میکنم !‌ درست کردم اما اومدم پولتیک ! بزنم یه سری کاغذ روغنی نصفه نیمه داشتم و گذاشتم کف سینی فرم و گفتم کیک رو بریزم روی کاغذ روغنی ها . اشتباهم این بود که کاغذ روغنی ها نصفه نیمه بودن و رگ خسیسیم هم زده بود بالا . وگرنه کاغذ روغنی درسته داشتما اما امان از وقتی که خسیسی میزنه بالا . 

یه سری از مایه کیک رفت زیر یکی از کاغذ روغنی ! وقتی هم خواستم بزارم توی فر چون سینی فر فیت گاز بود به سختی میشد گذاشت توی فر چون مایه کیک روون بود و خلاصه با بدبختی گذاشتم توی فر . هی هم نگاش میکردم که وقتی پف میکنه سر ریز نشه ! نشد خداروشکر اما نمیدونم چی ریخته بود توی فر که آخراش یکم بوی سوختگی اومد که من فکر کردم کیک سوخت و زودتر دراوردم !‌وقتی خنک شد و اومد جداش کنم از کاغذ روغنی چسبیده بود به کاغذ . مشکلی که هیچوقت بهش بر نمیخوردم !!!‌خلاصه دو سه ساعت سر این کیک بودم . 

تیکه تیکه گذاشتم کف ظرف بلوریا (‌اسمش بادم رفته باز همین مستطیلیا که میشه گذاشت توی فر ) و روش هم از باترکریمی که با روغن جامد درست کرده بودم ریختم ! ( چون دیدم حیفه بریزم دور باتر کریمه رو . با اینکه شکرش حل نشده بود و طعم روغن هم میداد . میدونم خودم مهمتر از مواد هستم اما خوب تمشک خسیسیان هستم دیگه ) باتر کریم رو ریختم بینش و گذاشتم یخچال . شاهتوت اومدو خورد و گفت بد نیست اما من هی زیر دندونم شکر میومد و طعم روغن جامد هم میداد .این شد که 4 شنبه صبح پاشدم کیک رو گذاشتم توی مایکرو فر تا باتر کریمش نرم بشه . کمی شیر ریختم روش و با قاشق هم زدم و چون طبیعت این کیک خیس هست راحت هم خورد . بعدم گلوله ش کردم و توی پودر نارگیل چرخوندم . خیلی چرب شده بود اما طعمش خوب بود . شکلات تخته ای داشتم میتونستم توی شکلات آب شده بزنم اما دیگه دیدم خیلی چرب بود بی خیال شدم . کمی از شیرینی ها که طعمشم بد نبود رو برای همسایه بقلی گذاشتم بقیه ش رو هم گذاشتم توی ظرف و یخچال

قرار بود عصری با داییم بریم پارک ار.م . البته خواهرمم بود !‌ دیگه حاضر شدیم رفتیم تهران . این کیک رو هم بردم . بعدم دایی اومد و رفتیم پارک و من فقط ماشین برقی سوار شدم و سفینه !‌ و اینقدر جیغ زدم سر سفینه که دیگه صدام گرفت !‌ این سفینه رو مردک دوستاش هم سوار شده بودند به صورت ترسناک بازی رو اجرا میکرد و مام میترسیدیم . چون کاملن از صندلی کنده میشدم (‌سفینه همینیه که شبیه سفینه گرده و توش میشینند و میچرخه و مایل میشه !‌) 

همیشه خیلی چیزا سوار میشدیم اما خب به خاطر بیپولی و حوصله نداشتن دیگه بیخیال شدیم و فقط همینا رو سوار شدیم و دیگه دایی اینا هم گفتن بریم شام چون ساعت نه و نیم شده بود . شام رو زندایی کو کو سیب زمینی درست کرده بود که خوشمزه بود ( گفت توش هویج رنده شده هم میریزه . همه چی هم خام میریزه ) 

بعد شام هم رفتیم خونه مامانم اینا چای و خربزه و حرف و اینا و دیگه دایی اینا رفتند . 

اینو بگم زنداییم یه دختر داهاتی بود . یعنی از داهات اومد . داییم هم خیلی بد اخلاق بود و گیر میداد و اینا . حالا بیا و ببین . یه سری کتاب روانشناسی خوند و یک بار طلاق گرفت رفت و دوباره برگشت . الان پادشاهی میکنه . کسی که چادری اومد الان تیپی میزنه که ببین . اونم دایی من که به یه سانت مو هم گیر میداد بیرون باشه ! خودشم بیشتر از بیست و هفت سال نمیخوره اینقدر جوون مونده . یه پسر 13 ساله هم دارن . اما خوب کاری که کرد از درون خودش رو درست کرد . کودک درونش رو پیدا کرد و الانم که تو یه ماه هم مشهد رفت هم کیش رفتند و چند میلیون خرج کردند و من تا حالا با یه لباس دوبار ندیدمش . البته خودش پشیمونه که برگشته میگه آدم چیزی رو که بالا میاره دوباره قورت نمیده . منظورش دایی بنده ست !!!‌ خیلی هم رکه و میگه مهم خودمم اول بعد دیگری . اسم کتاباش رو گفته منم خوندم اما خوب به قول خودش من شدم زنبور بی عسل وقتی انجام نمیدم ورزش رو . هر روز هم اول میره کلاس والیبال بعد پی.لات.س بعد استخر و ساعت 3 عصر میرسه خونه ‌!‌ اینجاست که میگن خدا شانس بده اما این شانس نداشت . این خودش زندگیش رو تغییر داد و از یه مردی که حتی کتکش هم زده بود الان یه زن ذلیل سه آتیشه ساخته که با خانومش روزی چند ساعت میره خرید و .... 

اما خدایی یه پسر دارن که همین خانوم تربیت کرده و خیلی پسر خوبیه . خداییش عالی . مودب و با شخصیت . همه اینا رو نه از مادرش که یه زن داهاتیه خوش برخورده فقط بلکه از کتاباش یاد گرفته . 

 

خوب غیبت بسه !‌من یاد بگیرم که صبح تا شب چپیدم تو خونه . بهمم یه سری نصیحت ها کرد ... 

از کیک هم خوردن و گفتند که بد نشده فقط کمی زیادی چرب بود که به خاطر باترکریم الکیه من بود !‌نیشخند

 

قرار بود سه شنبه شب داداش شاهتوت بیاد خونمون که پیتزا براش درست کنیم که من که کیک درست کرده بودم به شاهتوت گفتم من حوصله ندارم مهمون داری کنم !‌ البته شاهتوت ساعت 8 شب بهم گفت داداشم میخواد بیاد . ( انگار ما کلفت ایناییم که هر وقت هوس پیتزا کنند میخوان بیان خونه ی ما ! )

گفتم 4 شنبه شب بیان که دیگه تا اومدیم خونه خسته بودم و گفتم فردا یعنی امروز بیان . حالا قراره که امروز بیان . البته انگاری پول همه مواد پیتزا رو خودشون میدن ! اما خوب به من چه که براشون درست کنم . انگاری که همه شونم میان . کادرشوهر و خواهر شوهر و همه به جز پدر شوهر !!!‌ 

از صبح خونه رو تمیز کردم و طی کشیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم و حالام گفتم ساعت 5 و نیم برم حاضر شم و ظرفای ناهار رو بشورم و چای دم کنم و یه سری خورده کار دیگه . شاهتوت هم جارو برقی زد ( البته با کلی نق زدن )‌ .

 

2 شنبه شب هم برای اولین بار کو کو سبزی درست کردم . تقریبا در طول زندگیم . چون کو کو سبزی دوست ندارم زیاد . بد نشده بود اما خوب عالی هم نبود . 

اینم از یه پست طولانی . سعی میکنم پست بعد عکس دار باشه . شرمنده از همگی . اگر نرسیدم کامنتا رو هم جواب بدم شرمنده . سعی میکنم کم کم جواب بدم . ماچقلب

[ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

اول بگم پست قبل جدیده . دوم اینکه دو تا سوال دارم !

1. اینکه برای شستن دستشویی(w.c) از چه موادی استفاده میکنید ؟ جرم گیر آیا ؟ گر میشه مارکش رو هم بگین . مامانم فکر کنم از یه چیزی به عنوان رخشا استفاده میکنه . 

 

2. برای تمیز کردن گاز اگر چیز خاص و خوبی استفاده میکنید بگین . مخصوصا گاز استیل ! 

 

پیشاپیش از توجه و همکاری شما کمال تشکر را داریم . 

 

 

با اینکه اصلن به این پست ربطی نداره و من ذر میخوام که اینجا میزارمش اما خوندن این لینک به شدن توصیه میشه . برای قسمتی که راجع به امام رضا (ع) هست 

[ یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین ...... سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری و ارحم ضعفی و قله حیلتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یارب العامین ... روزهای امروزم میشوند خاطرات خواستنی فردایم من تمشک بانو هستم همسرم جناب شاهتوت هستند ♥♥♥ من و شاهتوت جان سال 90 عقد کردیم و شهریور 92 جشن ازدواجمون رو گرفتیم و الان هم خونه ایم . ازدواجمون یه ازدواج کاملا سنتی بود . اومدن خواستگاری دو ماهی رفتیم بیرون و بعدم بله برون و بقیه ماجرا ... ما همدیگرو دوست داریم اما عاشق نیستیم. زندگیمون میگذره گاهی آفتابی گاهیم ابری و بارونی اما مهم اینه که همدیگرو دوست داریم و کنار میایم ... و اینجا بهانه ایست برای ثبت کردن لحظه لحظه های زندگیم و درد دل با دوستای خوبی مثل شما ♥♥♥ حرفایی که اینجا میزنم تنها نگرش من نسبت به اتفاقات پیرامونمه قرار نیست همه اش درست باشه یا غلط ... تنها برداشت من از اتفاقاته شاید کمی اغراق داشته باشم برای جذاب تر شدن اتفاقات .. بر من سخت نگیرید ... که هدفم از نوشتن فقط تخلیه احساسات درونمه و قصدم توهین به هیچ کس نیست ♥♥♥ عقیده ای به تبادل لینک ندارم اگر از وبلاگی خوشم بیاد لینکش میکنم و اگر نیاد که هیچ . اجازه ای هم بابت لینک کردن نمیگیرم شمام اجازه نگیرین . خیلی هم لینک کردم برام مهم نیست اما اگر دوست داشتین حتمن توی لینک هام باشین حتمن بهم بگین ♥♥♥ کامنت ها رو در قسمت نظرات میجوابیم مطالب وبلاگ بعد از مدتی رمز دار میشن . رمزشونم به کسی نمیدم . پس هر وقت به وبلاگم اومدی خوش اومدی و لطف کن ازون به بعد همراهم باش . ღღღღღღ تربچه : خواهر شوهر بزرگم که خیلی ساکت و بی تفاوته و بود و نبودش خیلی احساس نمیشه فقط وقتی عصبانی بشه دیگه باباشم نمیشناسه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ خیار : عقد کرده ی تربچه ، یکمی عقده ایه و البته خسیس کمی مادر ذلیلیه اما در کل پسر خوبیه که تربچه رو تحمل میکنه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ پیازچه : خواهر شوهر کوچیکه که رگ خواب باباشو میدونه . مقداری لوس . کمی حاضر جواب و توانایی زیادی داره در دل سوزوندن و البته گاهیم مهربون ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ دلقک : برادر شوهر . به تمام معنا مرد آزاد . همه رو مسخره میکنه و فکر میکنه خیلی بامزه است و البته گاهی بامزه میشه . یه وقتایی خیلی کم طرفداره منه . بزرگ و کوچیکتریم حالیش نیست . مقدار کمی هم مفت خور ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ این دعا را منتشر کنید وببینید چطور غمهایتان از بین میرود ((سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین)) * * * * * اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم
صفحات اختصاصی
لینک دوستان