تمشک خانوم هستم
♥♥♥روزانه هایم♥♥♥

سلام . دوستانی که رمزی مینویسین . من ازونجایی که خیلی باهوشم این مدتی که نبودم اصلن رمزهاتون کلن فراموشم شده . میشه رمزهاتون رو اینحا دوباره برام بنویسین ؟ مرسی 

Daisypath Friendship tickers

 

Daisypath - (d8Cs)

[ شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]

سلام . خونه ی مامانم هستم . اومدم که مثلن مواظب باشم . حالا یکی بهمون گفته شاید مامانت داره یائس.ه میشه به خاطر همین فشار خونش بالا و پایین میشه !!! توی نشانه های یائ.سگی هم خوندم تقریبا اینا هم نشانه هاش هست. مامانم متولد 1345 هست.

 

توی نت کلی دنبال دعای ایجاد محبت بین زن و شوهر گشتم که کلی دعاهای دیگه هم اومد . گفتم برم خونم و دعاهای ایجاد محبت رو برای شاهتوت و خودم بخونم ! برای مامانمم یکی دو تا دعا پیدا کردم حالا باید ببینم چی میشه !!!‌ 

در مورد پست قبل مرسی که منو راهنمایی کردین ! خنثیافسوس 

دو تا سوال اول پست پرسیده بودم مثلن . فقط مهتاب یکی از سوالامو جواب داده بود . 

تصمیم گرفتم دیگه ازتون سوال نکنم قهر

نیشخندشوخی کردم بابا .  من اینقدرا سوال دارم که همش میپرسم . 

خوب اولین سوالم این بود که اسم اینجا رو چی بزارم دومیشم این بود که جایزه به هفت هزارمین کامنتی که تبسم گذاشته چی بدیم !!

 

چند روز پیش که خونه مادرشوهر بودم حرف از بارداری و زایمان بود همش . حرف این شد که مادر نباید چیزای سردی بخوری . بهتره چیزایی که گرم هست بخوره ! ما این رو به این عنوان میگیم که مثلن خیار یا هندونه یا ماست طبع سرد دارن و حالا گردو یا خرما یا نعنا طبع گرم دارن . مادر باید این دو گروه رو با هم بخوره که بچه وقتی شیر مادر رو میخوره دلدرد نگیره . جالا زندایی شاهتوت که یک سال از من بزرگتره و دو تا بچه داره ! میگه وقتی بیمارستان بودم برام آب آناناس یخ آوردن میگن بخور برای بخیه هات خوبه !‌دیگه تو بیمارستانم توجه نمیکنند به این گرمی و سردی ! بگی بهت میخندن !!! تعجب

بعد منم گفتم ما به طبع میگیم که نباید سردی بخوره !!!‌ وگرنه دماش که وقتی بیاد توی بدن مادر گرم میشه ! بعد میرسه به بچه که بخوره !! خندهعینک

طبق نظر او ها مادر نباید آب یخ میخورد یا چایی زیاد نباید میخورد !!! بستنی که دیگه هیچی !!!‌تعجب من بدونه بستنی میمیرم !

 

این خیلی سخته که برام بگم اما وقتی بچه بودم چون مادر و پدرم تحصیلات آن چنانی نداشتن ( و ندارن حتی دیپلم ) فکر میکردم هیچی نمیدونند ! راستش حتی ازغذاهایی که میخوردیم خوشم نمیومد چون فکر میکردم غذاهای محلیه و مختص خانواده ماست فقطو بقیه نمیخورن . دلم میخواست تهرا.نی میبودم !! اما کم کم که بزرگ شدم فهمیدم که پدر و مادر اطلاعات بالایی دارن مخصوصا در خیلی موارد . مخصوصا در مقابل خانواده شوهرم که هیچی نمیدونن !‌یعنی به تمام معنا صفر هستند . حالا دیگه سرم رو بالا میگیرم و افتخار میکنم به پدر و مادرم . حتی جالب اینه که اینور و اونور تو لای.ن و وبلاگای آشپزی میبینم که غذاهایی که ما میخوردیم تو بچگی فقط مختص شهرستان ما نبوده . خیلیا میخورن . مثل کله گنجشکی یا سیب زمینی و تخم مرغ یا کال جوش ( کله جوش ) یا آبدوغ خیار ( که این دوتای آخری رو من دوست ندارم ) یا حتی تاس کباب و کشک و بادمجون ! و مربای به  یا حتی کدو حلوایی آب پز شده . 

 

خداروشکر که مادر و پدرم همین مادر و پدر هستند . مطمئنن این برای من بهترین انتخاب بوده که خدا جلوی روم گذاشته .

 

دیروز یه سر رفتیم خونه ی عمه ی شاهتوت . بعد بهش گفتم که آره فلانی هی به من میگفت بچه بیار و اینا . یعنی من با این سن و تحصیلات و لیسانس نمیدونم کی باید بچه بیارم؟! عمه ش میگه تو نباید ازین حرفا ناراحت بشی . اینا داهاتی هستند دیگه ! قبل عروس اگر خونه ی باباش باردار نمیشد براش عروسی نمیگرفتن . همه ی عروس ها شیکم داشتن برای عروسیشون و لباس براشون پیدا نمیشد (‌مادرشوهرم توی عکس عروسیش کاملن مشخصه شکمش) به این چیزا توجه نکن . اینا قدیمی هستند . گفتم خوب مادرشوهرم میگفت راضی تر بودم تا اون زن هی بیاد بگه یه بند و ول کن هم نباشه . گفت الان شمال توی عقد عروس ها باردار نمیشن قدیم اینطوری بوده . تو ناراحت نشو !!!‌ تعجبکلافه

 

خدا فامیل شوهر من رو به راه راست هدایت کنه . الهی آمین ... اگر تو فامیل ما این اتفاق میفتاد دختر رو میکشتن ! براشم عروسی نمیگرفتن !!!‌ 

خوب دیگه غیبت بسه . من برم . نیشخندمژه

[ پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]

سلام . یه دو سه روزیه نیستم ! فکر میکردم الان بیام توی وبلاگ با خیل عظیم کامنت روبه رو میشم اما فقط 12 تا کامنت جدید داشتم !!!! اوف چقدر غصه خوردم که دسترسی به نت ندارم و نمیتونم محبت دوستام رو جبران کنم . بعد که دقت کردم دیدم فقط سه روز نبودم !!! به نظر خودم زیاد اومده ! بقیه کار و زندگی دارن و زندگیشون توی وبلاگ خوندن و نوشتن که خلاصه نشده !!!‌نیشخند یه سری اتفاق ها افتاده که احتمالن فردا بیام بنویسم . اگر وقت کنم امشب میگم . فعلن اجالتا این پست خیلی خوب رو به همه پیشنهاد میکنم . حتی اگر اولاش رو خوندین و فکر کردین به درد نمیخوره حتمن تا آخرش بخونین و اگر دوست داشتین برای جناب آقای نویسنده کامنت هم بزارین . اون دیگه به خودتون مربوطه . به نظرم این مطالب چیزیه که همگی باید بدونیم باید توی حداقل دانشگاه یا بهتر که توی دبیرستان بهمون یاد بدن اما خوب توی دبیرستان فقط رشته ها و مباحثی خوردیم که نمیدونم کی قراره به دردمون بخوره . خوی زیادی حرف نمیزنم . این شما و این لینک مفید مذکور 

 

ترامادول و ربطش به روابط ج.ن.س.ی 

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]

سلام . خوبین ؟! منم خوبم . 

خوب من شرمنده ی کساییم که پست قبل رو نخوندن . همون خباثتم رو . کل خباثتم این بود که وقتی داییه شاهتوت خواهر شوهر رو با پسر دیده بود میخواست بره به پدرشوهر بگه که ما هم تایید کردیم . کلش همین بود ! باور کنین ! 

ولی خوب ازونجایی که من همیشه یه چیزی رو کلی توضیح میدم این شد که خیلی توضیح دادم و رسیدم به جاهایی که نباید و اینا و بازم میگم شرمنده ی کسایی هستم که دیرتر رسیدن و نتونستند بخونند !! این از پست قبل.

خواهش میکنم تقاضای رمز پست های خیلی خصوصی رو نفرمایید ! 

خوب گفته بودم قراره بیام و مامانم رو ببرم دکتر . 

اون روز بعد از دیدن اون خونه رفتیم سوسیس پنیری گرفتیم و اومدیم خونه منم سوسیس هارو حلقه ای زدم و روش یکم روغن مایع مالیدم و گذاشتم توی مایکرو و این شد ناهار ما . شاهتوت بعد از ناهار رفت مصاحبه برای یه شرکت و اومد خونه و یکم شاهگوش دیدیم و دیگه کم کم حاضر شدیم اومدیم تهران خونه مامانم . در راه به شاهتوت گفتم بیا ما هم با مامان بریم خون بدیم که شاهتوت که تازگی ها فهمیدم از آمپول و سرم و اینا وحشت داره گفت نه !!! من میخوام برم حجامت . آخه حجامتم میترسه بره ! کلن جون دوستیه شوهرم ! دیگه رسیدیم خونمون و مامان و بابا کمی شکر آب بودن . کمی حرف زدیم و رفتیم سمتی که مامان میخواست اول خون بده بعد بریم درمانگاه .رفتیم خون بده مامانم و منم دو دل بودم بدم یا نه ‍‌! چون میترسیدم خوب !‌که گفتن صبح ها خانوما بیان برای خون . خوب خداروشکر خطر رفع شد . بعدم رفتیم درمانگاهی که دکتر مامان میاد . از ساعت 5 تاااااا شش و چهل وپنچ نشستیم تا دکتر بیاد و نوبت ما بشه . البته ما بین مریض بودیم اما خب دکتر هم دیر رسید ! دکی که اومد و نوبت ما شد رفتیم تو و دکتر گفت وضعیتت از قبل که اومده بودی بد تر شده !!! یک ماهه دیگه بیا اگر همینطوری پیش بری باید انژیو گرافی بشی ( من دقیقن نمیدونم انژیو گرافی چی میشه !) بعدم گفت من خودم میتونم تضمین کنم که سکته ی قلبی رو بتونم درست کنم اما سکته ی مغزی دایی نکرده یهو نصف بدنت فلج میشه ! تازه شما هم سنگین وزنی و وقتی که یه مشکلی پیش بیاد دیگه کسی نمیتونه تکونت بده و میخوای اون لحظه چیکار کنی !؟‌خلاصه که یکم ترسوندمون وگفت یک ماهه دیگه بیا ! 

بعدم مامانم یکم با دکتر درد دل کرد و دکتر هم حق رو به مامانم داد (‌خدایی دکتر خیییییلی خوبیه . یعین ازین دکترایی نیست که خودشون رو میگیرن و هیچی به آدم نمیگن . معاینه کرد و اکوی مامان رو دید و قشنگ به حرفای مامانم گوش داد . اتفاقا منشی هاشم عالیییی بودن ! خیلی مهربون و با احترام برخورد میکردن . مگر کسی که توی شلوغی اونجا بهشون گیر میداد اونم باز با ادب صحبت میکردن . خیلییی مودب بودن . انشالله که خدا خیرشون بده هم منشی هارو که خیلی هم خوشگل و خوش هیکل بودن هم دکتر رو . ) اومدیم بیرون از اونجا و گرسنه مون بود . با مامان آب انبه و آب طالبی ( همون فالوده انبه و فالوده طالبی ) خوردیم که من حساب کردم . اینو بگم که بعدن یه چیز دیگه بگم . یه آب انبه هم برای بابا گرفتیم ، بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه . 

بعدش به شاهتوت گفتم من با پولی که تو دادی برای مامانم فالوده طالبی گرفتم ! گفت با پول من ؟!‌گفتم با پول هایی که به من دادی برای پول توجیبی ! گفت آهان . خوب چرا به من میگی ؟‌گفتم خوب میخوام تو راضی باشی ! گفت پول خودته ! گفتم یعنی هر کاری بکنم باش هر چی بخرم راضی هستی ؟! اینا رو یواشکی بهش گفتم ! که یه وقت مامانم نشنوه . البته خداییش مامانم گفت نه خودم حساب میکنم و اینا اما من نزاشتم ! 

برای شام پیتزای مرغ مخصوص مامان و شاهتوت خوردیم . توش سوسیس و مرغ تیکه شده پخته و سرخ شده گوشت چرخ کرده با ادویه سرخ شده و فلفل دلمه ای و قارچ و پنیر نسبتا زیاد و یه تیکه هم گوجه ریختم . خیلی خوب شده بود . جاتون خالی . 

برای ناهار فرداش با خمیر نون بربری ای که برای پیتزا گرفته بودیم پیراشکی گوشت درست کردیم با مواد سیب زمینی سرخ شده + سوسیس نگینی سرخ شده + فلفل دلمه ای و قارچ سرخ شده + ادویه ... کمی هم پنیر لای پیراشکی ها گذاشتیم . که اون هم با سس عالیییییییی شده بود . تمام عکس ها توی اینستاگرام هست ! بعدن هم اینجا خواهم گذاشت عکسارو ! 

آخر سرم برای شام مامانم ماهی گذاشت توی فر ! که اون هم با سیر ترشی و اینا خوشمزه شده بود ( من ماهی رو خشک دوست دارم و کلن ماهی دوست ندارم مگر با سالاد یا سیر ترشی و اینا )

همین. خوب اتفاق خاصی نیفتاد . این دو روزه مامانم حالش زیاد خوب نبود . نمیتونه راحت نفس بکشه . منم تا امروز هستم و عصری میرم خونم . 

در مورد خونه بگم . شاهتوت زنگید به صاحب خونه و گفت خونه پیدا کردم پول بهم بده . 

گفت باشه 5 شنبه برو از بنگاه بگیر . دوباره فرداش زنگید و کمی با ما راه اومد اما اونی که شاهتوت میخواست نبود . باز شاهتوت گفت نه . آخر سر باز کمتر کرد و شاهتوت قبول نکرد . که صاحبخونه هم گفت ازین کمتر نمیتونم بهت بدم و دیگه موقع خداحافظی صاحبخونه گفته باشه بابا همونی که خودت میخوای بشین . الان باید کلن 25 تومن پول پیش بدیم و ماهی 150 اجاره . در اصل کلن هفتاد هزارتومن اضافه شده به اجاره قبلی ! اما دیگه اجاره نمیدیم بلکه پول پیش رو بیشتر کردیم ! خیلی خوب شد اینطوری اما من دلم میخواست بریم خونه ی جدید که اگر پولی موند فیلم و عکس عروسی رو بگیریم که حتمن قسمت نبوده !

قراره توی این هفته مامانم بیاد کمکم تا خونه رو کمی مرتب کنیم . البته مامانم زیاد نمیتونه کار کنه . احتمالن کارگر بگیرم یا به خود شاهتوت بگم بمونه خونه و کمک کنه ! کار زیادی هم نداریم . یه تغییر دکوراسیون و تمیز کردن آشپزخونه که با وجود بخار شور کاری نداره . میمونه یکی از فرشا و فرش آشپزخونه که اونم میبریم خونه مادرشوهر میشوریم ! دیگه کار خاصی نداریم . بیشترش شستنیه لباسشوییه !! یعنی باید بندازیم تو ماشین لباسشویی ! 

خوب من برم دیگه ! بوس بوس . خدافسی . 

راستی نیلوانا جون میرم توی وبلاگت اما همه کامنتا خصوصیه و من نمیتونم نظر بزارم خواهشن یا رمز بده یا یه پستت رو باز بزار که رمز بدم بهت . 

[ پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]

رمز پست پایین رو امشب یعنی 4 شنبه شب عوض میکنم . 

دو سه ساعت پیش عوضش کردم بعد دیدم خیلیا نخوندن برگردوندم به قبل . پس الان همه کسایی که رمز عمومی رو دارن میتونند بخونند بعد رمزش عوض میشه و به هیچکس هم داده نمیشه . شرمندم . آخه توش موضوع حیاتی و بوق دار نوشتم نمیشه که همیشه اونجا بمونه . پس فقط تاااااا شب وقت دارین ! نیشخندمژه

[ چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ تمشک خانوم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین ...... سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری و ارحم ضعفی و قله حیلتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یارب العامین ... روزهای امروزم میشوند خاطرات خواستنی فردایم من تمشک خانوم هستم همسرم آقای شاهتوت هستند ♥♥♥ من و شاهتوت خان سال 90 عقد کردیم و شهریور 92 جشن ازدواجمون رو گرفتیم و الان هم خونه ایم . ازدواجمون یه ازدواج کاملا سنتی بود . اومدن خواستگاری دو ماهی رفتیم بیرون و بعدم بله برون و بقیه ماجرا ... ما همدیگرو دوست داریم اما عاشق نیستیم. زندگیمون میگذره گاهی آفتابی گاهیم ابری و بارونی اما مهم اینه که همدیگرو دوست داریم و کنار میایم ... و اینجا بهانه ایست برای ثبت کردن لحظه لحظه های زندگیم و درد دل با دوستای خوبی مثل شما ♥♥♥ حرفایی که اینجا میزنم تنها نگرش من نسبت به اتفاقات پیرامونمه قرار نیست همه اش درست باشه یا غلط ... تنها برداشت من از اتفاقاته شاید کمی اغراق داشته باشم برای جذاب تر شدن اتفاقات .. بر من سخت نگیرید ... که هدفم از نوشتن فقط تخلیه احساسات درونمه و قصدم توهین به هیچ کس نیست ♥♥♥ عقیده ای به تبادل لینک ندارم اگر از وبلاگی خوشم بیاد لینکش میکنم و اگر نیاد که هیچ . اجازه ای هم بابت لینک کردن نمیگیرم شمام اجازه نگیرین . خیلی هم لینک کردم برام مهم نیست اما اگر دوست داشتین حتمن توی لینک هام باشین حتمن بهم بگین ♥♥♥ کامنت ها رو در قسمت نظرات میجوابیم مطالب وبلاگ بعد از مدتی رمز دار میشن . رمزشونم به کسی نمیدم . پس هر وقت به وبلاگم اومدی خوش اومدی و لطف کن ازون به بعد همراهم باش . ღღღღღღ تربچه : خواهر شوهر بزرگم که خیلی ساکت و بی تفاوته و بود و نبودش خیلی احساس نمیشه فقط وقتی عصبانی بشه دیگه باباشم نمیشناسه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ خیار : عقد کرده ی تربچه ، یکمی عقده ایه و البته خسیس کمی مادر ذلیلیه اما در کل پسر خوبیه که تربچه رو تحمل میکنه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ پیازچه : خواهر شوهر کوچیکه که رگ خواب باباشو میدونه . مقداری لوس . کمی حاضر جواب و توانایی زیادی داره در دل سوزوندن و البته گاهیم مهربون ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ دلقک : برادر شوهر . به تمام معنا مرد آزاد . همه رو مسخره میکنه و فکر میکنه خیلی بامزه است و البته گاهی بامزه میشه . یه وقتایی خیلی کم طرفداره منه . بزرگ و کوچیکتریم حالیش نیست . مقدار کمی هم مفت خور ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ این دعا را منتشر کنید وببینید چطور غمهایتان از بین میرود ((سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین)) * * * * * اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان