روزهای زیبای تمشک بانو و جناب شاهتوت
♥♥♥در جهانم همه چیز نیکوست♥♥♥

سلام . دوستانی که رمزی مینویسین . من ازونجایی که خیلی باهوشم این مدتی که نبودم اصلن رمزهاتون کلن فراموشم شده . میشه رمزهاتون رو اینحا دوباره برام بنویسین ؟ مرسی 

Daisypath Friendship tickers

 

Daisypath - (d8Cs)

[ یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]

سلام . خوبین ؟ منم خوبم ! 

خوب دیروز دوباره بعد از ناهار یعنی عصری رفتیم خونه مادرشوهر . اما این بار به شاهتوت گفتم عصری منو بیار خونه و خودت برو هیئتی که دوست داری ! من دیگه با مامانت اینا نمیرم هیئت شمال.ی ها !‌ آخه نه زبونشون رو متوجه میشم آنچنانی هم اینکه کسی رو نمیشناسم که بخوام برم ! اما خوب باز مادرشوهر موفق شد . چون گفت که حالا تا شب بمون ، شب ما خواستیم بریم تو برو خونتون ! گفتم آخه ما سه شبه همش اینجاییم گفت مام که براتون گوسفند نکشتیم ! منم دیدم راست میگه و شاهتوت گفت بمون شب زنگ بزن میام دنبالت . منم موندم و مونده به شام عمه شاهتوت هم اومد و منم دیدم عمه هست قبول کردم و شام خوردیم و رفتیم حسینیه ! 

توی حسینیه خداروشکر یه جا گیر آوردیم و تکیه دادیم ! بعدم یه سفره آوردن پهن کردن و میوه و مخلفات وشیرینی و شمع و حنا آوردن گذاشتن وسطش مثلن عروسی حضرت قاسم . روضه ی حضرت قاسم رو هم خوندن و آخر سر کیسه دادن و لوازم سفره رو تقسیم کردن ! جالبیش این بود که همه وسط داشتن عکس میگرفتن از سفره ! و عملن عزاداری یه جورایی تحت اشعاع قرار گرفته بود . خوب بسته های کوچیک حنا و نبات و برنج بهمون تارف کردن که هر کی نیت داره برداره  واگر رسید به نیتش سال دیگه همین شب بره و پخش کنه !‌

یا مثلن گل بود که میدادن و اگر رسیدی به نیتت پخش کنی . منم از همه چی برداشتم و نیت کردم . یه خانومی هم اونجا بود که دو تا از پسرای جوونش رو از دست داده بود و کلی گریه میکرد !‌ خلاصه که شب جالبی بود ! فقط جالبیش این بود کسی شام نمیداد !‌

شیرینی و گل و همه چی برداشتیم و اومدیم خونه ! اما دیگه تصمیم گرفتم امشب نرم هیئتشون . چون خیلی شلوغ میکنند و سرو صدا میکنند . بعدم حس میکنم 4 روز با فامیل شوهر بودم احترامم کمتر شده ! بالاخره در دسترس باشی معلومه که احترامت کم میشه دیگه !‌

مثلن خیلی در مورد شاهتوت بد حرف میزدن و میگفتن گندش بزنه داداش که مثلن پنجره رو باز گذاشته که هوا سرد بشه ! یا مثلن گندش بزنه که دیر اومده دنبالمون . قبلن ناراحت میشدم اما الان میگم بیخیال فدای سرم . داداش خودشونه . چرا من ناراحت بشم و بخوام باشون بد برخورد کنم و من بده بشم ! بهشونم گفتم داداش خودتونه !‌ قبل اینکه شوهر من باشه داداش شماها بوده ‌!

بعدم اومدیم خونه و دیگه شاهتوت شامش رو که از هیئت گرفته بود خورد و منم یه قاشق جهت تبرک خوردم و خوابیدیم . البته من ساعت 2 خوابیدم چون داشتم با گوشیم کتاب میخوندم !‌

خبر خوب اینکه فنچ هامون 7 تا تخم گذاشتن دوباره و ازین هفت تا 5 تاش به دنیا اومده . خیلی خوشحالم !‌ نیشخند دو تا از بچه های قبلی هم که بزرگ شده بودن 15 تومن فروختیم به مادرشوهرم اینا ! 

حالامنتظریم بچه هاش یکم بزرگ بشن و بریم یه قفس بزرگ بخریم براشون ! اینقدر خوشحالم که 5 تاشون به دنیا اومدن ! خداروشکر 

 

راستی من هدفم از پست قبل این نبود که بگم که هر دعایی میکنم براورده میشه ها !‌ سه چهار ساله دارم دعا میکنم برای مشکل پدرم اما براورده نمیشه ! منظورم به حدیث کسا بود و گفتم شاید این حدیث حاجت میده  . به خاطر همین خواستم بگم شمام بخونین اگر حاجت دارین ! که به نظرم دعاهامون حتی اگر براورده نشه مطمئنن توی روند زندگیمون اثر مثبت میزاره . 

التماس دعا . بوس بوس 

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ تمشک ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین ...... سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری و ارحم ضعفی و قله حیلتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یارب العامین ... روزهای امروزم میشوند خاطرات خواستنی فردایم من تمشک بانو هستم همسرم جناب شاهتوت هستند ♥♥♥ من و شاهتوت جان سال 90 عقد کردیم و شهریور 92 جشن ازدواجمون رو گرفتیم و الان هم خونه ایم . ازدواجمون یه ازدواج کاملا سنتی بود . اومدن خواستگاری دو ماهی رفتیم بیرون و بعدم بله برون و بقیه ماجرا ... ما همدیگرو دوست داریم اما عاشق نیستیم. زندگیمون میگذره گاهی آفتابی گاهیم ابری و بارونی اما مهم اینه که همدیگرو دوست داریم و کنار میایم ... و اینجا بهانه ایست برای ثبت کردن لحظه لحظه های زندگیم و درد دل با دوستای خوبی مثل شما ♥♥♥ حرفایی که اینجا میزنم تنها نگرش من نسبت به اتفاقات پیرامونمه قرار نیست همه اش درست باشه یا غلط ... تنها برداشت من از اتفاقاته شاید کمی اغراق داشته باشم برای جذاب تر شدن اتفاقات .. بر من سخت نگیرید ... که هدفم از نوشتن فقط تخلیه احساسات درونمه و قصدم توهین به هیچ کس نیست ♥♥♥ عقیده ای به تبادل لینک ندارم اگر از وبلاگی خوشم بیاد لینکش میکنم و اگر نیاد که هیچ . اجازه ای هم بابت لینک کردن نمیگیرم شمام اجازه نگیرین . خیلی هم لینک کردم برام مهم نیست اما اگر دوست داشتین حتمن توی لینک هام باشین حتمن بهم بگین ♥♥♥ کامنت ها رو در قسمت نظرات میجوابیم مطالب وبلاگ بعد از مدتی رمز دار میشن . رمزشونم به کسی نمیدم . پس هر وقت به وبلاگم اومدی خوش اومدی و لطف کن ازون به بعد همراهم باش . ღღღღღღ تربچه : خواهر شوهر بزرگم که خیلی ساکت و بی تفاوته و بود و نبودش خیلی احساس نمیشه فقط وقتی عصبانی بشه دیگه باباشم نمیشناسه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ خیار : عقد کرده ی تربچه ، یکمی عقده ایه و البته خسیس کمی مادر ذلیلیه اما در کل پسر خوبیه که تربچه رو تحمل میکنه ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ پیازچه : خواهر شوهر کوچیکه که رگ خواب باباشو میدونه . مقداری لوس . کمی حاضر جواب و توانایی زیادی داره در دل سوزوندن و البته گاهیم مهربون ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ دلقک : برادر شوهر . به تمام معنا مرد آزاد . همه رو مسخره میکنه و فکر میکنه خیلی بامزه است و البته گاهی بامزه میشه . یه وقتایی خیلی کم طرفداره منه . بزرگ و کوچیکتریم حالیش نیست . مقدار کمی هم مفت خور ♥♥♥♥♥♥♥♥♥ این دعا را منتشر کنید وببینید چطور غمهایتان از بین میرود ((سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین)) * * * * * اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم
صفحات اختصاصی
لینک دوستان